دریا نیستی ..... تُنگ ، تَنگ است .

دل من ، مثل ماهی سیاه کوچولو ، از همیشه ، خسته می شود .

رودخانه باش ، یا آبشار شاید ....

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::  دوستت دارم  سمانه     

 

 

تو پنداری که زر دارد ...

 

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می جوشد درون چیز دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زبری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد .

.....................

مولانا

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::  دوستت دارم  سمانه     

 

 

سلام ای معنی عشق و حقیقت

 

منم آن عاشق پاک و شفیقت

 

به عشق پاکمان سوگند ای یار

 

که در سیلاب غم گشتم گرفتار

 

در این شبهای هجران بی شکیبم

 

این هجران چگونه شد نصیبم

 

مرا رحمی کن ای زیباترینم

 

مبادا چاره ی مردن گزینم 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  عشقم  

 

تو از جنس احساس یک بوته نسرین
تو با چکه های شفق آشنایی
تو سر فصل لبخند هر برگ یاسی
یر پژوک سرخ صدایی
تو رنگین کمانی ز چشمان موجی
تو رمز رسیدن به اوج خدایی
تو در شهر رویاییم کلبه دل
تو یک قصه از .اژه ابتدایی
تو از آه یک ابر مرطوب و تنها
تو بارانی از سرزمین وفایی
ترا مثل چشمان خود می شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدایی
 تو یک جرعه از ژاله چشم یک گل
تو تعبیری از وسعت انتهایی
تو گیسوی زرین یک بید مجنون
تو با راز قلب صدف آشنایی
تو امضایی از بال سرخ پرستو
تو یک ترجمه از کتاب صفایی
تو با قایقی از بلور گل یخ
رسیدی به شهری پر از روشنایی
تو با درد سرخ شکستن همآوا
تو صندوقچه امنی از رازهایی
تو از مهربانی کتابی نوشتی
که آغاز آن بودن شعر رهایی
تو در شهر ایینه ها می نشینی
تو بر زخم سرخ شقایق دوایی
تو تکثیر یک ایه از قامت سبزه هایی
تو موسیقی کوچ یک قوی تنها
تو شعری به رنگ سحر می سرایی
تو تکراری از آرزوهای موجی
تو شهدی به شیرینی یک دعایی
تو در جهان یک شمع سوزان نهانی
تو چون پنجره شاهدی بی صدایی
تو آموزگار دبستان عشقی
تو دفترچه خاطرات صبایی
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در کوچه آبی قصه هایی
تو در سرزمین افق ناپدیدی
تو بر زخم آلاله دل شفایی
ترا در این دل غزل هم نددیم
بگو در کدامین دل و در کجایی

 

 

سحرگون شد شب تاریک قصه
از اون وقت که مهتاب ش شدی تو
به عشقت خفته نبض طبع شعرم
تپش از سر گرفت جانانه از نو
معطر شد هوای شهر ذهنم
از عطر لحظه مرغوب دیدار
گذشتم از غبار شک و تردید
شدم از خواب کتمان تو بیدار
به شوق حس خوب خواستن تو
شدم از دست دلشوره فراری
نفس از یه نگاه تو گرفتم
شدم در بستر عشق تو جاری
قلم در باد و خالی از عریضه
اسیر مسلخ بی تابی و فقر
نشستم پای ناز و غمزه تو
به حال این حقیر کردی تو هم رحم
سکوت مطلق شرم و هراسو
چه خوش آهنگ و بی پروا شکستی
نجابت خرج من کردی و آخر
به این دل چه غریبانه نشستی
توی بوران زمستون محبت
سپردی دست من دست بهارو
تو دردانه تر از لمس یه لبخند
ربودی از نگاهم انتظارو
قسم خورده به عشقت سربلندم
اگه حتی کنار من نمونی
میمونم تا ابد رو خاک یادت
مرید لحظه های آسمونی
به شوق حس خوب خواستن تو
شدم از دست دلشوره فراری
نفس از یه نگاه تو گرفتم
شدم در بستر عشق تو جاری

به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي آهسته ،

آهسته تر از صداي بال پروانه ها


به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي بلند ،


بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق


به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي،


چون فرياد دوستت دارم

نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد


فرياد دوستت دارم را


ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند


پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

دوستت دارم

 

سمانه  جون  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم   

 

 

 

خیلی حیف شد عشق خوبم چرا پیش من نموندی

هدفم یکی شدن بود چرا به اینجا رسوندی

یدفعه شدی غریبه من تلاشم موندنت بود

فاصله گرفتی از من دیگه وقت رفتنت بود

برو هرجا که دلت خواست رفتی عشقم به سلامت

پیش میاد بازم دوباره دل به کسی کنه عادت

آسمون صاف و قشنگه بعد از رفتنت هنوزم

برای برگشتن تو چشم به جاده نمی دوزم

اینو میدونم یه روزی یه کسی میاد دوباره

کسی که حاضره حتی جونشو برام بزاره

قدره حسم رو بدونه عاشقم بشه بمونه

هنوز از راه نرسیده از جدایی ها نخونه

برو هرجا که دلت خواست رفتی عشقم به سلامت

پیش میاد بازم دوباره دل به کسی کنه عادت

برو عشقم به سلامت

 

 

سمانه  جون  ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم   

 

I love my EYES when u look into them
I love my NAME when u say it
I love my HEART when u love it
I love my LIFE when u are in it

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم،

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی،

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی،

زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی . . .

 

 



The words are easy when the language is LOVE

See !

I love the y

i love the o

i love the u

put them together

وقتی زبانمون زبان عشق باشه کلمات خیلی ساده میشن!

نگاه کن؛

من Y رو دوست دارم

من O رو دوست دارم

من U رو دوست دارم!

حالا اینارو بزار کنار هم . . .

.
********************************************

.
Falling in love is when she falls asleep in your
arms and wakes up in your dreams

عاشق شدن یعنی وقتی که اون توی آغوشت

خوابش میبره و بعد توی رویاهات بیدار میشه . . .

.
********************************************

.
Love is Pure
Love is Sure
Love is sweet poison
that Doctors can’t cure

عشق یعنی پاکی

عشق یعنی اطمینان

عشق یه زهر شیرینه

که دکتر ها نمیتونن درمانش کنن!

.
********************************************

.
There are 3 steps to happiness:
1. you, 2. me, 3. our hearts, 4. eternity

سه گام برای رسیدن به شادی وجود داره :

۱- تو ۲- من ۳- قلبامون….و بعد ابدیت!

.
********************************************

.
greatest words : I dun wana los U
pleasant words : I care for U
sweet words : I admire U
wonderful words : miss U
most important word : YOU

5 تا از بزرگترین کلمات : من نمیخوام از دستت بدم.

۴ تا از دوست داشتنی ترین کلمات : تو برام مهم هستی.

۳ تا کلمه ی شیرین : تورو تحسین میکنم.

۲ تا کلمه ی شگفت انگیز : دلتنگت هستم.

۱ کلمه که از همه مهمتره : “تو”

.

.

.

.
Knock! Knock! May I Come Into Ur World?
I Bring No Flowers, No Gifts But Wishes
To Keep U Fresh, Prayers To Keep U
Healthy & Love To Keep U Smiling

تق! تق! اجازه هست پا به دنیای تو بزارم؟ من با خودم گل نمیارم،

با خودم هدیه هم نمیارم اما یه عالمه آرزو با خودم میارم که تورو همیشه تر و تازه نگه داره،

با خدم کلی دعا میارم برای سلامتی تو، و با خودم عشق میارم تا کاری کنم تو همیشه لبخند بزنی . . .

.
********************************************

.
Find arms that will hold u at ur weakest,
eyes that will c u at ur ugliest
heart that will luv at ur worst,
if u hv found it, u’ve found luv

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن،

چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن

قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی دوست داشته باشه؛

اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیدا کردی . . .

.

.

.
The essential sadness is to go through life without loving
But it would be almost equally sad to leave this world without ever telling
those you love

بد ترین غم اینه که وارد زندگی بشی که توش عشق وجود نداشته باشه

تقریبا مثل این میمونه که این دنیا رو ترک کنی بدون اینکه

به کسایی که دوسشون داری چیزی از عشقت گفته باشی . . . !

.
********************************************

.
Accidents do happen.i slip- i trip- i stumble-
i fall & usually i dont care at all.
but now i dont know what to do cos
i slipped and fell in love with u

اینا همه اتفاقیه که میفته…. من لیز میخورم، میلغزم ، تلو تلو میخورم،

میافتم و اکثرا هم اصلا اهمیت نمیدم اما حالا نمیدونم چیکار کنم!

آخه ایندفه لیز خوردم و توی عشق تو افتادم !

(در اصل منظور این بوده که عاشق تو شدم!)

.
********************************************

.
A bell is no bell ’til u ring it, a song is no song ’til u sing it & luv in ur
heart wasnt love put there to stay – luv isnt luv ’til you give it away

یک زنگ هیچی نیست تا وقتی به صدا درش بیاری، یک شعر تا وقتی خونده نشه شعر نیست،

عشق توی قلب تو تا وقتی که اسیرش کنی عشق نیست،

عشق وقتی عشقه که رهاش کنی تا بره (به دیگه ای هدیه بدیش)

.
********************************************

.
I wish i was ur blanket,i wish i was ur bed, i wish i was ur pillow
underneath ur head,i wanna b around u,
i wanna hold u tight, & b the lucky person
who kisses u goodnite

کاش میشد من پتوی تو بودم، کاش میشد توی تخت تو بودم

آرزو داشتم که بالش تو باشم، زیر سرت باشم

میخوام همیشه اطراف تو باشم، میخوام تورو محکم در آغوش بگیرم،

دلم میخواد من همون شخص خوش شانسی باشم که میبوستت و بهت شب بخیر میگه

.
********************************************

.
love is like war
easy to start
and difficult to end

عشق مثل جنگ میمونه

شروع کردنش خیلی آسونه

اما پایان دادنش سخته

.
********************************************

.
my” love” is non stop like ‘’sea”
its ”trust” like ”blind”
its’’shine” like ‘’star”
its”warm” like ‘’sun”
its” soft” like ”flower”
AND
its ” beautiful” like ”u”

عشق مثل دریا هرگز متوقف نمیشه.

عشق مثل یه آدم کور اطمینان میکنه.

عشق مثل ستاره میدرخشه.

عشق مثل خورشید گرم میکنه.

عشق مثل گل ها لطیفه.

و

عشق درست مثل تو زیباست

.

.

.
To Luv some1 is madness, 2b loved by some1 is a Gift
Loving some1 who loves u is a duty,
but being loved by some1 whom u luv is LIFE

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست

دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست،

اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!

.
********************************************

.
In life luv is neither planned nor does it happen
for a reason but when the luv is real
it becomes your plan for life n reason for living

توی زندگی عاشق شدن نه برنامه ریزی شدست و نه با دلیل اتفاق میفته

اما وقتی که عشق حقیقی باشه تبدیل میشه به برنامه ی زندگیتون و دلیل زنده بودنتون

 

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم   عشقم

 

تمام سال من بی تو
پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمیشنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من
یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یأس داره میکاره
بی تو قلب جهنم هم
مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی
محاله بازی برگرده

دارم یخ میزنم بی تو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالیه تو داره
همه دنیامو می گیره
بی تو آسونترین کارا
واسم سخت و نفس گیره

بی تو هم صحبت شبهام
همین چهار دونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیست
ازش دلتنگی می باره

تمام سال من بی تو
پر از سوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمی شنوه از این خونه
تو رفتی و نگاه من
یه دریا درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یأس داره میکاره
بی تو قلب جهنم هم

مثل خونه واسم سرده
با اون حالی که تو رفتی
محاله بازی برگرده

دارم یخ میزنم بی تو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمیشه حفظ ظاهر کرد
جای خالیه داره
همه دنیامو می گیره
بی تو آسونترین کارا
واسم سخت و نفس گیره

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم   عشقم

 

همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟

                        چیست در همهمه دلکش برگ؟

                         چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال

 

                       چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                       چیست در کوشش بی حاصل موج؟

                       چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

                            من به این جمله نمی اندیشم.

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

                       میبینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه جا

همه وقت

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را     تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند!

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

:::::::::::::::::::::    دوستت دارم  

 

سحرگون شد شب تاریک قصه
از اون وقت که مهتاب ش شدی تو
به عشقت خفته نبض طبع شعرم
تپش از سر گرفت جانانه از نو
معطر شد هوای شهر ذهنم
از عطر لحظه مرغوب دیدار
گذشتم از غبار شک و تردید
شدم از خواب کتمان تو بیدار
به شوق حس خوب خواستن تو
شدم از دست دلشوره فراری
نفس از یه نگاه تو گرفتم
شدم در بستر عشق تو جاری
قلم در باد و خالی از عریضه
اسیر مسلخ بی تابی و فقر
نشستم پای ناز و غمزه تو
به حال این حقیر کردی تو هم رحم
سکوت مطلق شرم و هراسو
چه خوش آهنگ و بی پروا شکستی
نجابت خرج من کردی و آخر
به این دل چه غریبانه نشستی
توی بوران زمستون محبت
سپردی دست من دست بهارو
تو دردانه تر از لمس یه لبخند
ربودی از نگاهم انتظارو
قسم خورده به عشقت سربلندم
اگه حتی کنار من نمونی
میمونم تا ابد رو خاک یادت
مرید لحظه های آسمونی
به شوق حس خوب خواستن تو
شدم از دست دلشوره فراری
نفس از یه نگاه تو گرفتم
شدم در بستر عشق تو جاری

 

 

 

 

لبم خشـک و دلـم کانـون آتـش، دیده دريایی

سرِ بشکسته از سنگم به خون بخشیده زیبایی

بیـا ای یـوسف زهـرا تـو مسلم را تماشا کن

کـه سردادن بـه راه توست، شیرین و تماشایی

نبایـد مـرد بیـن دشمنـان گریـد، بیـا بنگـر

که در یک شهر دشمن بر تو می‌گریم به تنهایی

تمام خانه‌ها شـد بستـه بـر رویم، خـدا دانـد

سه شب در کوچه‌های کوفه کردم راه‌پیمایی

بـه جـان مـادرت زهـرا میا کوفه که می‌بینم

شـود پرپر بـه پیش دیده‌ات گل‌های زهرایی

میـا کوفـه که می‌تـرسم به پیش دیده زینب

کند بـر نـی سرت هم دل‌ربایی، هم دل‌آرایی

میا کوفه کـه می‌بینم سـرت را بـا عزیزانت

میـان دشمنـان داریـد بـزمِ گـردِ هـم‌آیـی

میـا کـوفه کـه می‌بینم برای طفلِ عطشانت

کند بـا اشـکِ خجـلت دیـده عباس، سقایی

میا در کوفه ای چشم خدا! زیرا که می‌بینم

شرار تشنگی می‌گیرد از چشم تـو بینایی

اگـر «میثم» ره و رسم گدایی را نمی‌داند
ندیده از تو ای مولا به غیر از لطف و آقایی

استاد غلامرضا سازگار
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 

ماه مبارک رمضان بود ما در روستایی زندگی می کردیم و همسرم برای جلسه باید به شهری که 15 کیلومتر از روستایمان فاصله داشت میرفت صبح زود از خانه بیرون رفت دخترم از خواب بیدار شد و به دنبال پدرش به راه افتاد و گریه می کرد و میگفت من هم می خواهم با پدر بروم ولی نگذاشتم تا اینکه همسرم موتورش را روشن کرد و به راه افتاد یکی از اهالی روستایمان به در خانه ی مان آمد و گفت نگذاری امروز بچه ها و همسرت از خانه بیرون بروند گفتم چرا؟؟ گفت دیشب یه خواب دیدم . با خنده گفتم همین الان همسرم رفت گفت پس حتما صدقه بدهی خداحافظی کرد و رفت همکار همسرم که دوتا دختر بودن و فقط تا دو هفته ی دیگرمهمان ما بودند  در خانه ی ما زندگی میکردند یکی بیرون آمد و گفت از وقتی بیدار شدم دلهره دارم بلند شد و آماده شد که به خاطر این دلهره اش به خانه ی شیخ روستا برود من هم پولی برداشتم و انداختم داخل صندوق صدقات آن دختر به همراه یکی از فرزندانم راهی شد که به خانه ی شیخ برود تا چند قدمی که دور شد یک وانت جلوی در خانه ی مان ایستاد دختر به همراه فرزندم برگشت که ببینت برای چه این وانت آمده که ناگهان دیدم برادرم از شهر با نگرانی آمده و ماجرای تصادف همسرم را گفت نشستم چشمانم سیاهی می رفت دنیا تاریک و تار شده بود برادرم دستم را گرفت و گفت چیزی نشده سالمه فقط دستش شکسته پاشو برویم بیمارستان بیرجند دوتا دختر هم بچه ها را آماده کرد و با ما آمد و قت روفتیم همسرم داخل ccu بود برگشتم به ببرادرم گفتم تو که گفتی دستش شکسته پرستار بیرون آمد و ازش پرسیدم که چه شده گفت همسرتان ضربه مغزی شده فرزندانم همه بی تابی میکردن آنها را با آن دو دختری که در خانه ی ما بودند فرستادمشان خانه و آنها به خاطر این اتفاق تصمیم گرفتند تا خوب شدن همسرم از بچه های من مراقبت کنند همسرم عمل های زیادی داشت هر عملی که داشت او را بیشتر ضعیف می کرد پانزده روز از تصادف همسرم گذشت من همیشه بدون سحری و افطار روزه می گرفتم یعنی میلی به غذا خوردن نداشتم یک روز دکتر آزمایشی از همسرم گرفت و گفت باید دوباره عمل بشه و این عمل هم شاید موجب مرگ او شود پس باید برای او دعا کنم دست ه دامان امام رضا شدم در اوج بی پولی بودم همه ی پولهایم خرج دوا و دکتر همسرم شده بود وقتی دستم را بردم تو جیب مانتوی خودم دو هزار تومن پول بود که گفتم یا امام رضا همین امشب این را برایت می فرستم خودت درمان همسرم باش بلند شدم و کل بیمارستان را گشتم ولی کسی نبود که بخواهد به مشهد برود نا امید برگشتم بالای تخت همسرم یک تخت کنار تخت همسرم بود که آنها هم مریض تصادفی داشتن یک جوان بود متوجه شدم که فردی که آمده ملاقاتش میخواهد برود مشهد رفتم جلو و ماجرا را گفتم مرد لبخند زد و گفت من خودم خادم امام رضام و دو هزارتومن را به او دادم و ازش خواستم برای همسرم دع کند او هم یک تکه نبات از جیبش در آورد و گفت بدهمش به همسرم منم هم دور از چشم پرستاران کمی با آب قاطی کردم و با دستمالی بر روی لبان همسرم کشیدم روز بعد دکتر گفت آزمایش مجددی انجام بدهند و بفرستنش اتاق عمل بر روی نیمکت نشسته بودم و دعا میکردم دکتر آمد به طرفم و با تعجب گفت همسرت را خدا شفا داده و من هم از شوق همش خدایم را شکر میکردم و نظر کردم بعد از مرخص شدن همسرم به پابوس امام رضا برویم و همسرم بعد از چند روز بهتر شد و من و همسرم به همراه بچه هایم راهی مشهد شدیم


 

بوی بهشت
نام شفا يافته : معصومه منصوري .
اهل : اصفهان .
نوع بيماري : سرطان


چشمانش را بسته بود . اما تابش نور را در پشت پلكهاي بسته اش حس مي كرد . نور هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد و رنگها و شكلهای متغيری را در پشت پلكهاي بسته او پديد مي آورد .زرد ....آبي .....بنفش .....قرمز.....و.......
بيداربود. همه چيز را مي فهميد . همه صداها را می شنید . بوي خوشي به مشامش آمد. بوي گل بود. بوي بهشت .
صدايي را شنید که او را بنام خواند. صدايي كه زمينی نبود . الهي بود . آسماني بود .
چشمانش را گشود. نور تندي در نگاهش درخشید . بي اختيار دستها را در برابر چشمانش گرفت , پلكهايش را روي هم فشرد و صورتش را برگرداند. صدا دوباره بگوش رسيد :
- برخيز معصومه . برايت مهمان آمده است .
معصومه هاج و واج به سمت صدا برگشت . صدا از ميان انوار طلايي و زرين نور شنيده مي شد , صدا دوباره او را مخاطب قرار داد و گفت:
- مگر به شفا خواهي نيامده اي ؟ اينك امام تو به ديدنت آمده اند . برخيز و آماده استقبال از ایشان شو .
معصومه از جا برخاست . نور همچنان تند و گرم مي تابيد . عرق بر سر و صورت معصومه نشسته بود . بي مهابا علی اكبر را صدا زد :
- علي اكبر... هي علي اكبر....
علي اكبر در جايش غلتي خورد , اما بيدارنشد . معصومه دوباره او را تكانی داد و صدا زد :
- پاشو علي اكبر... چادرم را بده ... ميهمان داريم .
اما خواب علي اكبر سنگينتر از آن بود كه با تكانهاي معصومه بيدار شود .
معصومه خودش دست به كار شد . چادرش را به سركشيد . خانه را مرتب كرد و به انتظار آمدن امام نشست . چه انتظار زيبايي .
آيا او امامش را خواهد ديد ؟ آيا مي تواند شفايش را از امام(ع) بگيرد ؟
شادي تا عمق جانش نفوذ كرده بود . هر لحظه انتظار دل انگيزتر از لحظه قبل می شد . به وجد آمده بود . از خوشحالی در پوست خود نمي گنجيد . ناگهان صدای در آمد . معصومه نگاهش را به سمت صدا چرخاند و همه وجودش مگاه شد . در به آرامی باز شد و نور سبزي به داخل اتاق تابيد . معصومه از جا برخاست و به سمت نور دوید .
- خوش آمدید آقا . خانه ام را از وجودتان نور باران شد. قدم به دیده ام گذاشتید.
همان صدایی که قبلا شنیده بود , دوباره او را مخاطب قرار داد :
- امام تو را به اربعين جدشان حسين (ع) شفا دادند .
معصومه احساس كرد براي لحظه اي روح از جانش خارج شد . گويي درد از تمامی اندامش بیرون رفته بود . ديگر هيچ دردي را احساس نمي كرد .ناباورانه به سوي در دويد . دستگيره در را فشرد . در قفل بود . به سوي پنجره شتافت . نگاهش را از پنجره به بيرون انداخت. همه جا تاريك بود . خيابان خلوت و ساكت قد كشيده بود تا انتهاي پيچ خياباني كه به حرم امام رضا (ع) منتهي مي شد . تمامی خيابان سیاهپوش بود . پرچمهای عزا بر سر در خانه ها و مغازه ها نصب شده بود . معصومه بياد آورد كه فردا اربعين حسيني است . اشك در خانه نگاهش روئید . چشم به آسمان داد . هوا ابري و گرفته بود. آسمان تيره و قيرگون , بي حتي روزنه اي ازمهتاب . پس آن نور چه بود ؟ آيا معصومه خواب ديده بود ؟ آيا شفا يافتن او حقیقت داشت ؟ آيا آن بوي بهشتي كه به مشامش رسيده بود , عطر حضور امام (ع) بود ؟ آن صدا .....؟!
نه . خواب نبود . بيداربود . هشيار بود , و آن صدا را با گوشهاي خودش شنيده بود .
قفل در را گشود . در را باز كرد و از اتاق خارج شد . هيچ صدايي جز صداي سكوت شب بگوش نمي آمد . معصومه خودش را به شير آب رساند .وضو گرفت و به اتاق برگشت . سجاده را در وسط اتاق پهن كرد و به نماز قامت راست نمود .
- الله اكبر ....
تا صبح خواب به چشمانش نيامد . از درد خبري نبود . هر شب تا صبح چند بار از شدت درد به خود مي پيچيد و فرياد زنان از خواب بيدار مي شد . حتي علي اكبر هم از فريادهاي دردآلود او از خواب مي پريد و می پرسید:
- چي شده معصومه ؟
- تمام بدنم مي سوزه .
- تحمل كن معصومه . صبح دوباره به نزد دكتر خواهیم رفت .
- دكتر ديگه افاقه نمي كنه . دارم از درد مي ميرم .
- اين حرف را نزن معصومه . اميد داشته باش .
و او با هزاران اميد , شب پر درد را به صبح مي رساند , ولی از درمان خبري نبود .
اما اين صبح با همه صبح های دیگر فرق داشت . صبح , صبح امید بود . صبح نوید . صبح شفا .
علي اكبر كه از خواب بيدار شد , همه آنچه را كه شب قبل ديده بود , برايش تعريف كرد .
در نگاه مايوس وغمگين علي اكبر , نوري از شادي و اميد درخشيد .
علي اكبر از معصومه خواست تا براي آنکه بداند , خوابش تعبیری صادقانه داشته است یا نه ,
به نزد دكتر بروند .
اما معصومه , دلش قرص و اميدوار و محکم بود .او يكبار ديگر هم از درگاه امام(ع), با دستی پر از اميد برگشته بود . آن روزها , هفت سال از ازدواج او با علي اكبرمي گذشت , ولي آنها هنوز صاحب فرزندي نشده بودند . علي اكبر با همه علاقه اي كه به بچه داشت , به خاطر آنکه معصومه رنجی نبرد , چیزی نمی گفت و حتی معصومه را دلداري مي داد , كه بالاخره صاحب فرزند خواهند شد و جای نگرانی و تشویش نیست . اما زخم زبانها , و نگاههاي معني دار و پر كنايه اطرافيان , همچون نيشتری به جان معصومه مي نشست , و او را سخت رنج مي داد . علي اكبر تصميم گرفت براي گرفتن حاجتشان به مشهد بروند . اسباب سفر مهيا شد , و آندو راهي مشهدالرضا شدند . امام(ع) خيلي زود سفره عنايتش را در خانه علي اكبر و معصومه پهن كرد , و آنها پس از سالها انتظار , صاحب فرزند پسري شدند كه به نشانه قدرداني از عنايت آقا , او را محمدرضا , نام نهادند . چند ماهي از تولد محمد رضا نگذشته بود, كه خداوند در امتحان ديگري را به روي آنها گشود . دردي به جان معصومه افتاد , كه رمق و توان را از وي سلب کرد . دكترها تشخيص دادند كه غده اي سرطاني در وجود او ريشه دوانيده است و بي آنكه معصومه بفهمد به علي اكبرگفتند :
- اميدي به زنده ماندن وي نيست .
از آن روز به بعد , علي اكبر هر روز پژمرده تر و غمگينتر شد , و با حسرت و غم , ذره ذره آب شدن معصومه را , به تماشا نشست . بي آنكه از وي كاري ساخته باشد . اقوام و همسايه ها هرروز به ديدن معصومه مي آمدند , و براي شفايش دعا مي كردند و علي اكبر را تسلي مي دادند . اما علي اكبر خوب مي دانست كه معصومه به دردي مبتلا شده است , كه درماني ندارد . مگرآنكه معجزه الهي رخ نمايد .
اين معجزه درانتظارمعصومه بود .هميشه هراتفاقي , از يك نقطه آغاز مي شود , گاهي فقط يك جرقه لازم است تا شعله اتفاقي مهم روشن شود . اين جرقه را درزندگي معصومه يكي از اطرافيانش زد .
آن شخص شبي درخواب دیده بود كه معصومه به صورت كبوتري در آمده است و در حرم امام رضا (ع) پرواز مي كند . معصومه وقتی خواب وی را شنید , آهي بلند کشید و با خود گفت :
- چرا زودتر به فكرم نرسيده است ؟ چرا براي شفا خواهي به نزد امام هشتم (ع) نرفته ام ؟
ازاين بابت خودش را سرزنش كرد, و همانروز ماجراي خواب آن زن ,و تصميم خودش را براي سفر به مشهد , با علي اكبر در ميان گذاشت .
چند روز بعد , آنها در مشهد بودند ,و معصومه كنار پنجره فولاد دخيل بسته بود . دو روز به همين منوال گذشت , اما هيچ اتفاقي رخ نداد . نا اميدي مثل خوره به جان معصومه افتاد, اگر امام (ع) عنايتي نكند و او شفا نگيرد ، چه کند ؟ آيا سرنوشت براي او چنين رقم خورده كه با همين درد لاعلاج بميرد؟
روز سوم حالش به شدت بد شد. او را به بیمارستان منتقل كردند, و پس از بهبودی نسبی به مسافرخانه برگشت . همانشب در مسافرخانه , اتفاق عجيبی افتاد , و او آن رویای عجيب را ديد . رویایی که آرزو می کرد, کاش صادقانه و حقیقی باشد .
***
دكتر وقتي معصومه را معاينه كرد , هیچ نشانی از بیماری در وجود او ندید . شگفتي و ناباوري در چهره اش هويدا شد .
علي اكبر وقتی حالت تعجب دکتر را دید , جلو آمد و پرسيد :
- چي شده دكتر؟ اتفاقی افتاده ؟
دكتر با صدايي كه آشکارا مي لرزيد , گفت :
- باور نکردنی است . این غيرممكنه .
علي اكبر با شعف و شادمانی , خودش را در آغوش دكتر انداخت و فریاد زد :
- پس حقيقت داره دکتر ؟
دكتر آهي كشيد و گفت :
- فقط مي تونه يک معجزه رخ داده باشه . يک معجزه الهي .
علي اكبر در حاليكه از شادماني سر از پا نمي شناخت با صداي بلند گفت :
- آره دكتر , معجزه شده . معجزه شفا .معجزه عنايت آقا امام رضا (ع) .
دكتر برگه هاي معاينه جديد و قديم معصومه را به هم الصاق کرد و درحاليكه آنرا داخل پوشه اي مي گذاشت , گفت :
_ اين برگه ها بايد به عنوان سند باقي بمونه . يك سند تاريخي و ديني . يك سند كامل و واضح اعتقادي .
آنگاه رو برگرداند و با لبخندي پر از محبت , معصومه را مخاطب قرارداد و گفت :
_ به شما تبريك مي گم خانم . شما يكي از سعادتمندترين بيمارهاي روي زمين هستيد . من خوشحالم که سعادت درک این واقعیت را داشتم و با چشمان خودم , معجزه شفا را دیدم .
شادي درتمامي وجود معصومه ريشه دوانيد . تنها با لبخندي پر از محبت , پاسخ دكتر را داد . او خود را خوشبخت ترین زن روی زمین حس می کرد


 

استخاره آنلاین با قرآن کریم

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) رئيس مذهب (شيعه) در روز 17 ربيع الاول سال 83 هجرى چشم به جهان گشود.        ادامه مطلب مراجعه شود
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
                         

چشم ها غرق تماشا ،  که نیامد  عباس

نگران  بر  لب  دریا   ،   که  نیامد  عباس 

 اشک ها همسفر آه ، در آن لحظه ی تلخ

خسته  از  دیدن  صحرا  که ، نیامد عباس

کودکان    منتظر   او   که   مگر   بر گردد

آه  از این شوق تماشا ، که نیامد عباس؟!

بانگی  از  دور  که  در حنجره  زخمی دارد

می کند  فاش  سخن را : که نیامد عباس

کودکی  از  دل خیمه  ،  به  پدر می گوید :

تو  ندیدیش  ؟ بگو  ،  یا  که  نیامد  عباس!

 

 
                                               
 
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
امشب تمام آینه ها را صدا کنید .......... گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق .......... درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید

من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او

پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست

 

 

 

گروه اینترنتی ایران سان

 

تو دیگه چرا آخه دوست داشتنی؟!

گروه اینترنتی ایران سان

خانوم چی شده که انقد آفتابه لازم دارین؟!!!

گروه اینترنتی ایران سان

ک;اشکی دانشگاه آزاد درس خونده بودم!

گروه اینترنتی ایران سان
 

بیا پایین ذلیل مرده الان حاجاغا میاد!

گروه اینترنتی ایران سان

پ ن پ تصویری

گروه اینترنتی ایران سان

ن;بوغ ایرانی تکه!

گروه اینترنتی ایران سان

برای جمع کردن ماهواره های این محله ارتش باید بسیج بشه!

گروه اینترنتی ایران سان

ب;دون شرح!

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

ک;ار آقایون کثافت کاریه فقط!

گروه اینترنتی ایران سان
 

آخه تو اون بالا چیکار میکردی؟!

گروه اینترنتی ایران سان

 

 

ج;لوی کجا؟!!

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

کریس رونالدو زمانیکه توی کشتارگاه 400 صد دستگاه کار میکرد!

گروه اینترنتی ایران سان

کودکی عادل فردوسی پور!

گروه اینترنتی ایران سان

دلم لک زده برای یه نیمروی 2 تخمی!

گروه اینترنتی ایران سان

خدا!! خستم تنهام ...

گروه اینترنتی ایران سان

ولش کن اصن. بفرس برای بقیه دوستات ببین اونا چی میکن!
 

 
 

 

 
 

 

دلم يك دوست مي‌خواهد

كه خيلي مهربان باشد

دلش اندازه دريا

به رنگ آسمان باشد

كسي باشد پر از شبنم

پر از پروانه آهو آب

نگاهش تكه‌اي مهتاب

صدايش چكه‌اي آب

كسي باشد كه حرفم را بفهمد با دل و جانش

پرستوي دلم راحت بخوابد توي دستانش

هميشه صبح تا شب م در اين روياي شيرينم

تمام صورتم چشم است ولي او را نمي‌بينم

 
 
 

 

شادي را هديه كن حتي به كساني كه آن را از تو گرفته‌اند

عشق بورز به آنها كه دلت را شكسته‌اند

دعا كن براي آنها كه نفرينت كرده‌اند

و درخت باش.... به رغم تيرها!

بهار شو و بخند

كه خدا هنوز آن بالاست

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

شب و نازی ‚ من و تب

 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش كه همیشه یادشه

یادمه قبل از سوال
كبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرك با گلوی من می خوند
شاپرك با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می كرد
سبز بودم ، درشبِ رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گِرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تكاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب

خود هستی بودم

روشن و رنگی و مرموز و دوان

من عفریته مرا افسون کرد

مرا از هستی خود بیرون کرد

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود

خود فراموشی بود

چرخ و چرخیدن خود با هستی

حذر از دیدن خود در هستی

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدی شد قصه حجر و وصال

آدمی مانده و آیا و محال..
بیكرانه است دریا
كوچیكه قایق من
های ... آهای
تو كجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یك قایق یخ كرده روی دریاچه یخ ‚ یخ كردم
عین آغاز زمین
زمین ؟
یك كسی اسممو گفت
تو منو صدا كردی یا جیرجیرك آواز می خوند
جیرجیرك آواز می خوند
تشنته ؟ آب می خوای ؟
كاشكی تشنه م بود
گشنته ؟ نون می خوای ؟
كاشكی گشنه م بود
په چته دندونت درد می كنه ؟
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم كممه
آتیشو الو كنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , كوره روشن كردند

پاتو چرا بستی به تخت؟ عامو

پامو بستم که اگه یه وقت

زمین سکوت کنه طوری نشم.

کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟

قانون دافعه گفت

چشممو دور ببینی می ری دَدَر!

بوی گوگرد می دی!

هی هوار!

فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!

وای از اقبالم

باز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟

باز فیلسوف و سوال

باز عارف و سفال

باز هستی و زوال

باز آمال و محال

باز شاعر و نهال

باز کودک و خیال

کجاها رفته بودی؟

میخونه یا معبد؟

رنج ما قویتر از مشروبه!

میخونه افسونه!

پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟

من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!

کجاها رفته بودی؟

هیچ کجا...

رو شعاع هستی برا خودم میگشتم

همه چی برای من ممکن بود

تو خودت می بینی همه چیز عادی بود

کاه دادم به خر

کفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبره

فرغونو شستم که سیمان تو کفِش خشک نشه

لحافو رو بچه ها پهن کردم

همه چی ! همه چی!

همه چی برای من ممکن بود

کار و تولید و تلاش

حرمت همسایه

می دونستم که سلام یعنی چه؟

می دونستم که زمان معناش چیه

من کیه

اون کدومه

میدونی؟

بعدش هم

گردنُ و صاف کردم

خیره ماندم به دور

انگاری سایه ام افتاد رو ماه

مثل یه هول

مثل یه غول

به خودم گفتم من انسانم

من شعور همه آفاق هستم

می تونم برای شیر زائو ماما بشم!

می تونم پلنگ و زنجیرش کنم

می تونم با تیشه چنارو سرنگون کنم

می تونم!

بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال

برگردم به کودکی

تا که با چرخ خیال

وصله نور بدوزم به پیراهن شب..

یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!

تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟

آره ! خوب ! فیل هوا !!

که می خواستی برگردی به کودکی؟

آره , خوب , پشت سوال

کی تا حالا برگشته به کودکیش؟

کی ؟ کجا ؟

کی ؟ کجا ؟

می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد

باید مقدورم بشه

آه!

خنده های بی دلیل

گریه های بی دلیل

خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی

خیره گی ها و سکوت

خیره گی و افق سرخ غروب

خیره گی و علف ترد بهار

خیره گی و شبح کوه و درختان در شب

خیره گی و چرخش گردن جغد

خیره گی و بازی ستاره ها

خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر

گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر

خنده بر عرعر خر

من!

من باید برگردم ,

تا تو قبرستون ده , غش غش ریسه برم

به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم

توی باغ خودمون انار دزدی بخورم

وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم

آخه!

تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده

کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه

راز خاموشی فانوس کجاست؟

گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست

چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,

من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,

شیربرنج سحریتو خوردم

من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.

تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !

گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم

قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ

دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

من می خوام برگردم به کودکی !!

 

من می خوام برگردم به کودکی !!

دیگه چی؟

کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟

کمکم کن نازی.

ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا , برسیم به کارمون !

اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟

های, های, به هیچی اعتماد نکن

اگه خواستی از خونه بری بیرون

بی چراغ دستی و بی کلاه و شال , بیرون نرو!

ممکنه , خورشید یه هو سقوط کنه

یا یهو یخ بزنه

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟

خودتو میشناسی؟

من خودم یک سایه م.

منو چی؟

یادت می آم؟

سایه ای در سایۀ یک سایه.

چت شده یهوکی؟

چیزی نیست!

تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,

اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره

تو هستی پیچ اضافی آوردم

نمی دونم اون پیچ مال بودِ یا نبود؟!

گمونم باز فلسفم عود کرده!

آخ خدا مرگم بده! "هِگِلِت"؟

نه بابا !

"هگل" رو یه بار عمل کردمَُ رفت پی کارش,

با پول گوشواره های تو و عینک ته استکانی خودم!

سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟

مگه من کرگدنم؟

آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره!

البته یادم هست

این که ما مستعد تبدیلیم.

نگاه کن!

منو فرشته می بینی؟

نه بابا! تو آدمی

رنگ چشمم؟

میشی

قد؟

قد یه سرو!

اصل و تبار ایرانی.

ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمون قهوه ایه , پاهامون باریکه؟

چون که از نژاد زرتشت هستیم.

خسته ای از هیات رنگینم؟

نازی جان ....

مرغ عشق از قفسش دررفته

شیرین خانم تو حموم سونا حوصلش سر رفته

اون هم فرهادش

دیش شو داده به اسمال آقا

جاش یه دیزی خورده بی نعنا , بی نعناع

مفشو رو گل رز فین میکنه

قسم بخور....!

جان ِ.....سکوت....!

بیباکی یا بزدل؟

می ترسی از فردا؟

روز نو , روزی نو؟ راه نو , گیوۀ نو؟

می ترسی؟

می دونم!

باز داری جوش می زنی که زبونت لال لال , یه وقت ارسطوم نباشه.

واه  واه  واه...!

افاده ها طوق طوق

سگا به دورش وق و وق

خودشو با کی طاق میزنه؟!

خودمو با کی دارم طاق میزنم؟

ارسطو آدم بود , دندون داشت , تو خونش آهن بود ,

مثل یک سنگ که آهن داره , وقتی که خواب کم داشت ,

چشماش قرمز می شد,

فلسفه یعنی رنج!

افتخاره که بگی رنجورم؟

رنج یعنی خورشید !

اگه خیلی دلخوری از اغراق , رنج یعنی فرمول !

رنج یعنی امکان

رنج  یعنی خانه

یعنی شربت و قرص و دوا

رنج یعنی یخچال

رنج یعنی ماشین

سنگ چخماق بهتره یا کبریت؟

پیه سوز روشن تره یا چلچراغ؟

تلفن راحت تره یا فریاد؟

وقتی فهمیدم زمین , توی تسبیح کرات , یکدونه ست....

جنسش هم از خاکه

سنگش هم جور واجوره , ماهی و علف داره , بهار و پائیز داره ,

خیالم راحت شد.

دیگه وقت زایمان , نمی ترسم از " آل" ,

چون به بازوی چپم , سرم خون می زنند

نمی ترسم از غول

نمی ترسم از سل

چون که در کودکی واکسینه شدم

خوشبختم , خیلی هم خوشبختم.

کار کردن یه چیز و خوشبختی یه چیز دیگه ست !

عاشق خرابه و تاریخی؟

کاروانهای شتر , خمره های کهنه , سکه های زنگار؟

یعنی چه این حرفا؟

شرق ذهنت , ابن خلدونت نیست؟

تو اصلا ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟

من گفتم ویرانه , منظورم تجزیه بود , جای سوسمارش هم تحلیلم.

حالیت نیست؟ مثل این که بعضی چیزا حالیمه!

کهنه در برکهء نو غلت می زنه و نو میشه!

قلبت بهتر از چشات می بینه؟

چی چی یو؟

حقیقتو؟

حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره

نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟

کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

 

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,

کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون

شکلات پیچیده بود.

 

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟

 

سردمه!

مثل موری که زیر بارون تند ,

رد بوی خط راه لونه شو می جوره!

عین هستی و زوال

این قدر پا پیچم نشو!

 

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

 

باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟

"پرودون" معدۀ هستی رو داغون می کنه , عینهو " کارل ماکس "

که به جای ارزن , تخم مرغ به خورد مرغا می ده !

ده!!؟

جون تو !!

ده , اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟

اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب.

روح من پاکه

مثل دل تو

مثل چش سگ

مثل دست نوزاد

 

سردمه !!

مثل آغاز حیات گل یخ.

جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟

من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,

این که هر کی خودشه!

چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟

شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟

برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟

خاک وطن که بهتره.....!!

توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.

سعدی و فردوسی

نادر و سبکتکین

لطفعلی خان و رهی

سگ اصحاب کهف

گاو سامری ها

خر عیسای مسیح

زین فرسودۀ رخش رستم

کفش های چنگیز

خنجر اسکندر

جیگر پاره سهراب و دل تهمینه

چرکنویس غزلای حافظ

مهر باران شستۀ مولانا

اشک مجنون  و مزار لیلی

صورت قرضای شیخ ابو سعید

تسبیح گسسته عین القضات

قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی

سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)

صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)

تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)

جوهر مکتوبۀ مرقومۀ منظورۀ اخراج تاتار , با ید منصورۀ

ممدوحۀ شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان

ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)

تراش مدادای رابرت گراند

فندک اسقاطی جان کندی

کاغذ لی لی پوت مارکوپولو

فتق بند پدر سلطان حسین

هستۀ خرما های سعد وقاص

استکان نعلبکی حلق طروش

آخور اسب و الاغ منصور

بی شمار بابای شل از سگدو

بی شمار مادر کور از گریه

بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک

بی نهایت تابوت !!

تازه جنس خاکشم مرغوبه ,

روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو

عین شب رو دل خاک

عین چشما و نگاه!

مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.

جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !

 

سردمه !!

مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.

عین آمال و محال

این قدر پاپیچم نشو !

 

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت....

 

دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟

همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...

بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,

یادته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟

چیمون از خرسای قطبی کمتره؟

چطوره وام بگیریم و خرده  بورژوا  بشیم؟

بی خیال تاریخ !

بی خیال انسان !

بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!

خیلی خوبه خدا......

نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !

تو برای نوکرات چکمه بخر

همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.

شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت.

در و دیوار و پر از تابلو کنیم.

تابلوی رود و درخت,

تابلوی فرشای تپلی!

هر وقت دیدم خسته ای

من موزیک " باخ " می ذارم,

درشکه سوار می شیم

من می گردم دنبال چترم.

تو منو صدا بزن: " آنا کارنینا " بیا

این دستمو اینجور می گیرم

تا که میشی و ماشا ماچش کنند

بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها

قهوه تون سرد می شه ها !!

بشتابیم ولی آهسته....

" ل-تولستوی " با زبونی که به نافش می رسه

تو کویر جنگ و صلح

یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه

سرش عین سردار

ریشش عین پرچم

دلش عین  " سایگون "  در اولین شب سقوط

زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست

از قضا فلسفه " دیویده " !

خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟

دجیگر ....!!

" هنری دیوید " جیب بره.....!!

همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر

حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,

که بره " والدن پوند " یه بال برشتۀ مرغ بخوره,

احساس بودن بکنه

بستنی لیس بزنه

بود و بقا اسطوره است

زیبائی اسطوره است

یا که آن سرخی سیب

یا که این خنجر سرخ

بندهء چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!

 

تو دلت تاریکه؟

تو...

تو دلت تاریکه....!!!

" توماشو " نشی یه وقت

بگیرن به جرم بی دینی

بیست و هفت سال زندونت کنن؟

ما که " اوربانوس هشتم " نداریم

تا که شفاعتت کنه؟

 

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

 

خدا , تو جوانه انجیره

خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله

اولین نگاهش به جهان می افته...

خدا بزرگتر از توصیف انبیاست

بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,

خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!

برم ؟ برم زیر آسمون

روسری مو وردارم؟

موهامو افشون بکنم؟

 

" تاباهارتا "

مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟

پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه

یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !

حرف نمایشو نزن

آرتیسته هی خودشو جر میده

تا به بشر حالی کنه

این همه بود و نبود بسه دیگه

یه کمی هم

به " چه بود " فکر بکنین !

یه کمی فکر بکنین!

اون وقتش توی سالن

" لیدی " خانم با سگش لاس می زنه

مادرش

پشت سرش

میزنه به صندلی که دخترش

چشم نخوره ....!

بعدش هم خیلی یواش

زیر گوش کانگوروش غر میزنه

" لیدیو " دیدی " کانی " ؟

شش ماهه آبستنه!

توله سگه بی عرضه.

 

سردمه !!!

مثل یک سگ که توی جنگ سگی

حس بویائیش ,رفته باشه از دست

عین فیلسوف و سوال

این قدر پاپیچم نشو!!

خوش به حال " تجرید "

چون که هر کس رو مدار خودشه

به خیال تو چنار , گنجشک رو می فهمه؟

لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره؟

حاجی لک لک عاشق دختر درنا می شه؟

کبوتر جنازۀ پروانه رو توی تابوت می ذاره؟

تابستان , دنبال روح مگس مرده می گرده؟

به بهار چه , که پلنگ سر زا رفته؟

زمستون می شینه و برای جغد دلتنگ

تار و سنتور می زنه؟

تو عروسی دو خرس , فیل عربی می رقصه؟

گربه , کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب

از یه پیر مرد تنها

که دو ساعت تو سکوت فکر کرده

تا که اسم زنش یادش بیاد , عذر خواهی کرده؟

آرزوی گل نسرین اینه ؟

که به جای گل نسرین , جوجه تیغی باشه؟

 

 

سردمه...!!
مثل یک بابونه

که تو گوش ترُدش , باد , هی می خونه

خوشگله؟!!!

سرنوشتت اینه

تو دهن پا زَن پیر , آب بشی

آفتابو از یاد ببری , خواب بشی

فردا صبحش ناغافل , یه پشکل ناب بشی

عین شاعر و نهال , این قدر پاپیچم نشو!

 

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

 ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه كه چی بشه ؟
كه مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش كره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه كه ما می بینیم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از كجا می فهمیدیم كه سفید یعنی چه ؟
كه سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از كجا می دونستیم بوته ای كه زیر پامون له می شه
كلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی كندوی زنبور چشم آدمه


درك زیبایی ‚ دركی زیباست
سبزی سرو فقط یك سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسی است كه نمی دانیم كیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه كهكشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه كه دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
سردمه
مثل پایان زمین

عین عارف و سفال

این قدر پاپیچم نشو!

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.

ما چرا می بینیم؟

ما چرا می فهمیم؟

ما چرا می پرسیم؟؟

گربه هم می فهمه

رود هم می فهمه

سنگ هم میفهمه

 

می گی نه؟ می گی نه؟

خب دُم گربه رو لگد بکن!

سنگ و صیقل بده و بوداش کن!

اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه

خمره رو خرد بکنی خاک می شه

خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه

ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی

و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !

همچی قارقار می کنه

که انگاری دختر شاه پریون

سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...

کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!

پرده پنجره چشماتو

وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!

چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...

این جهانی که همش مضحکه و تکراره!

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...

 

دیده ام دیدنی دنیا را.....

چرخه و چرخشه و پرگاره!!

خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "

منظورم رفته و جای رفته

چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!

منظورم سیر و منزلگه سیر

سیستم سرگیجه کار و حقوق

لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده

منظورم غریزه و قانونه

تک پا رفتن همسایه " واگنر" , اونو دلخور کرده

منظورم رابطه و دریافته!

سرویس کامل بشقابای  " مادام بواری"

هنر آشپزیشو لوث کرده

منظورم عاطفه و تکنیکه

پشت این پنجره , عِلم

چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.

با کت وارونه , در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت

با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!

 

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.............

سردمه!!

مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه

عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو

بینمون دو تا ننو می شه گذاشت

پس چرا مورچه دونه می بره؟

همچی تند و تیز می ره که انگاری

اگه نره چرخ دنیا پنچره!

جیرجیرک برای کی می خونه؟

شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟

آفتابگردون بی جهت می گرده؟

کبوتر بی خودی می چرخه؟

بغ بغو بی معناست؟

همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟

موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟

خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!

شب و روز تو گوش "واگنر" ,

دُهُل نت می زدند؟

" کافکا" هیچ وقت نخندید؟

گل رز را نشناخت؟

شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟

عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟

دلمون هندونه

فکرمون هندونه

روحمون هندونه

با یه دست سرنوشت

یکی شو برداریم بسه!!!!!

بابا!

اصلا به ما چه که حاجی لک لک

عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!

می گی ما , برای روح مار و مور

حلوا خیرات بکنیم؟

فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم

لطف حرف هم مایه دردسره!!!

 

 

 
 
 

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

بر کویر تشنه چون  باران  شوی

دوست دارم تا شب و روزم شوی

نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

دوست دارم خانه ای سازم ز نور

نام  تو بر سردرش  زیبا   ز دور

دوست دارم چهره ات خندان کنم

گریه های خویش را پنهان کنم

دوست دارم بال پروازم شوی

لحظه ی پایان و آغازم شوی

دوست دارم ناله ی دل سر دهم

یا به روی شانه هایت سر نهم

دوست دارم لحظه را ویران کنم

غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

دوست دارم تا ابد یادت کنم

با صدایی خسته فریادت کنم

دوست دارم با تو باشم هر زمان

گر تو باشی،من نبارم بی امان


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم    ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
اغلب فکر میکنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمیرسیم اما واقعیت این است که چون به خدا نمیرسیم خیلی گرفتاریم

همه دوست دارند به بهشت بروند ولی کسی دوست نداره بمیره !

تو ویترین زدگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوست میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی

 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟!!!»

 
 
 

کاش میشد که در این قرن عجیب

همه بودند به خوش بویی سیب

سیب یعنی که تو زیبا هستی

تو رباینده دلها هستی

سیب یعنی اثر بوسه ای ناز

روی لبهای ترک دار نیاز

سیب یک واژه تو خالی نیست

پر عطر است گل قالی نیست

WWW.YEKSIB.COM

 

اين كه از تو سرشارم  يك خيال ِ واهي  نيست

 عاشقانه ي محض است حس اشتباهي  نيست

تو  نشسته اي  در  من  تا   كه   شاد   برخيزم

 رهگذار   ِ دل  ديگر  بر سرِ  دو راهي  نيست

شكر  مي شود  جاري   در  شكايتــم   آري

با عبورِ  اين جريان  حسرت  نگاهي  نيست

با تو عشق مي ورزم  مثل سايه  با  خورشيد

عاشقي چنين  باشد  فرصت ِ گناهي  نيست

كوره  را  فراهم كن  شوق  ِ شعله ور  دارم

در گريزِ  ِ از خامي جز درَ ت  پناهي  نيست

قبله گاه ِ من تنها نيست روي ِ چون ماهت

در ضميرِ  ِ هر ذرّ ه جز  تو  قبله گاهي نيست

 

 

زندگی مانند امتحان املاست ماشاگردانی هستیم که خدا تقدیرمان را به

عنوان متن املابه ما داده است گاه غلط مینویسیم ودرستش میکنیم.گاه

درست مینویسیم وپاکش میکنیم.پاکن وقلم به دست هرکس تقذیر خودرا

مینویسد.گاه به متن املای بغل دستیمان حسادت میکنیم که متن املایش را

 چه خوش خط وزیبا نوشته است.گاه تقلب میکنیم.گاه از نوشتن خسته

میشویم همه غافل از زمانی که آموزگار بگوید وقت تمام است برگه ها

بالا....

 

 

 

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است  

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

کسی که دروغ مي‌گويد تا پول بگيرد گداست

کسی که پول مي‌گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است

کسی که پول مي‌گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است

کسی که به خودش هم دروغ مي‌گويد متکبر و خود پسند است

 کسی که دروغ خودش را باور مي‌کند ابله است

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ مي‌گويد زن و شوهر است

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است

 کسی که دروغ مي‌گويد و قسم هم مي‌خورد بازاری است

کسی که دروغ مي‌گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست مي‌پندارند سياستمدار است

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ مي‌پندارند و به او مي‌خندند ديوانه است