فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
 
 
 

عقل اندر کارسازی جهان

عشق اندر بی‌نیازی جهان

عقل دائم طالب صورت بود

عشق آتش در همه صورت زند

عقل اندر نیستی هست آمده

عشق اندر نیستی مست آمده

عقل نقاشی کند اندر جهان

عشق شهبازی کند در لامکان

عقل هر دم خانه آبادان کند

عشق هر دم خانه‌ها ویران کند

عقل را تقلید باشد دائماً

عشق گشته عارفان را رهنما

عقل اینجا پرده جوی شه شده

عشق دایم رازگوی شه شده

عقل دنیا را کند دایم سجود

عشق خورده غوطه اندر بحر جود

عقل اندر کار خود درمانده است

عشق صد اسرار حق برخوانده است

عقل در تقلید و تسبیح آمده است

عشق در توحید و تفرید آمده است

عقل اندر ناتمامی بازماند

عشق اندر کاردانی پیش راند

عقل اندر سرفرازی آمده است

عشق اندر بی‌نیازی آمده است

عقل اندر جستجوی قیل وقال

عشق شادی می‌کند از شوق حال

عقل اندر فصل صلح این جهان

عشق اندرذات پاک آن جهان

عقل گشته هر زمان نوعی دگر

عشق خود جز حق نداند پا و سر

عقل هر دم در دو رنگی آمده است

عشق محو دوست یک رنگ آمده است

عقل در تقلید خود کامل شده است

عشق از تشریف حق واصل شده است

عقل بنموده بصورت خویشتن

عشق رفته پیش حق از جان و تن

جوهر عشق است بحر لامکان

جوهر عشق است قائم در جهان

جوهر عشق است پیدا ونهان

حادث عشق است این هر دوجهان

جوهر عشق است دریای عظیم

جوهر عشق است رحمان و رحیم

جوهر عشق است ذات پاک حق

این کسی داند که دید آیات حق

        

 

 

 

گفتمش دل میخری ؟

 پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده ای کرد و دل ز دستانم ربود

 تا به خود باز امدم او رفته بود

 دل زدستش روی خاک افتاده بود

 جای پایش روی دل جا مانده بود

 

 

 

کاش می شد ،روزه سخت سکوت

را، به اغاز سخن، افطار کرد...

کاش می شد ،با پلی از غم گذشت

تا در انسوتر، ترا دیدار کرد...

کاش می شد ،جسم منحوس فراق

تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد...

کاش می شد ،قایقی از جنس کوه

ساخت،با موج قدر پیکار کرد...

کاش می شد ،رفت تا اوج فلک

این قفس،زنجیر را انکار کرد...

 

کاش می شد ،بین این نامحرمان

قاصدک را، محرم اسرار کرد

کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو

مثل بلبل ،بر لب منقار کرد...

کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار

گرد شمعی ،بال و پر،ایثار کرد...

کاش می شد ،از میان لحظه ها

لحظه ای کوتاه را، بسیار کرد...

کاش می شد، با تمرکز،با دعا

روح و جسمی در کنار،احضار کرد...

کاش می شد، انعکاس جمله ای

را میان دره ای ،اصرار کرد...

کاش می شد ،از میان واژه ها

واژه ای را دائما تکرارکرد...

کاش می شد، کنج زندان سکوت

با شهامت، عشق را،اقرار کرد...


 
 
 
 
 

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،آن شخص را احمق فرض نکنید. بلکه بدانید او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است..

 
 
 
 

روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهید بود… تلاش کنید که لااقل خاطره ای خوش باشید…


 
 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 
 
 
 

:پس از سالها فقر به ثروت و شهرت رسیدم و در کهنسالی اموختم با پول میشود خانه خرید ولی اشیانه نه! رختخواب خرید ولی خواب نه! /ساعت خرید ولی زمان نه! /مقام خرید ولی احترام نه/کتاب خرید ولی دانش نه! ادم میشه خرید ولی دل نه! /اما افسوس دیر فهمیدم!!!!!!


 
 
 

دبیر انگلیسی: عشق تنها کلمه ای است که ed نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد

 دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون

 دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود

 دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است

 دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است

 دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود

 دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود

 دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود

 دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد

 دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است

 دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد

 دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وارد می شود


 
 
 
 
 
 

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.


 
 
 

سر خاک من...!!

اونی که بیشتر اذیتم کرد، بیشتر گریه میکنه...!!

اونی که نخواست ما رو، بالاخره میاد دیدن جسدم...!!

اونی که حتی نیومد تولدم، زیر تابوتمو گرفته...!!

اونی که سلام نمیکرد، میاد برا خداحافظی...!!

عجب روزیه اون روز...!!


 
 
 
 
 
 
آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او "توکل" کن
 
 
 
 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...


 
 
 
 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

 
 
 
 
زنـدگـی مـا

بـازتـاب بـاورمـان اسـت

هـنـگـامـی کـه عـمـیـق تـریـن بـاورهـای خـود را

دربـاره زنـدگـی تـغـیـیـر مـی دهـیـد . . .

زنـدگـی هـم بـه هـمـان انـدازه

تـغـیـیـر مـی کـنـد ! . . .
 
 
 
 
 
 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.


 
 
 
 
 

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.  

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.

از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت... تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و ...عشق... بدهد. 

آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!  

دیگران را فراموش نکن


 
 
 

معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است.
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره.
 
 
 
 
 

 

 

هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.

با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ‌ياراي مقابله با آب را ندارد.

نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت.

همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.

انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.

گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند

و به هنگام مرگ خشك و شكننده.

پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده

و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.

آرام زندگي كن!

(هرگز با طبيعت‌ يا همجنسان خود ستيزه مكن و گزند را با مهرباني تلافي کن)

                                                                                                                     


 
 
 
خنده انبساط عروقی ایجاد می‌کند که در سلامتی موثر است. 
خنده آنقدر مهم است که معمولا در هر درباری دلقکی ، هر روزنامه صفحه طنزی و هر شبکه تلویزیون فیلم کمدی است.
خنده در هر شرایطی امکان پذیر بوده و قابل دسترس است.
خنده با بازدم انجام می‌شود و این کار باعث می‌گردد CO2 از خون خارج شده و احساس مطلوبی ایجاد نماید.
خنده تعادل ظریف هورمونی ایجاد می‌کند.
خنده باعث افزایش هورمون کورتیزول شده و ایمنی بدن را در برابر بیماریها زیاد می‌کند.
خنده هورمون سروتونین را نیز افزایش داده احساس سرخوشی ایجاد می‌نماید .
خنده تعداد ضربان قلب (HR) را کاهش می‌دهد که در سلامتی موثر است.
خنده به دلیل شستن CO2 از خون و صورت را شفاف می‌کند.
خنده محبوبیت و جذابیت ایجاد می‌کند.
خنده شادی می‌آورد، همای طور که شادی خنده می‌آورد.
خنده قدرت یادگیری را افزایش می‌دهد. نقش خنده در کلاس‌های درسی و آموزشی فوق العاده است.
خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است.
خنده نوعی تخلیه روانی بوده تنشها و احساسات سرکوب شده را رها می‌سازد.
خنده به‌دلیل انبساط عروقی ترمیم بافتهای آسیب دیده را تسهیل می‌نماید.
خنده از بیماریهای زخم‌معده و اثنی عشر جلوگیری می‌کند.
خنده کلسترول خون را کاهش می‌دهد.
خنده در پیشگیری از سکته قلبی و سکته مغزی بسیار موثر است.
خنده «دویدن بی‌حرکت» نام گرفته است و به این دلیل افراد لاغر را چاق و افراد چاق را لاغر می‌کند.
خنده باعث می‌شود که به دندانهایمان بیشتر توجه کرده و در نظافت آنها بکوشیم.
خنده سبب می‌شود دوستان بیشتری پیدا کنیم.
خنده زیاد ، مشکل فیزیولوژی ایجاد نمی‌کند چرا که خنده زیاد باعث افزایش ریزش اشک از چشم می‌شود و این نوع مکانیسم جبرانی یا دفاعی است که فشار خون مغزی را کاهش می‌دهد.
خنده بر خلاف تصور عموم چروک صورت را از بین می‌برد ولی اخم چین و چروک را زیاد می‌کند.
خنده باعث افزایش اندرفین مغز می‌شود که نوعی مورفین طبیعی است و باعث احساس سرخوشی و شادی می‌شود.
خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است.
خنده با افزایش سن نسبت عکس دارد متاسفانه هرچه سنمان زیادتر شود کمتر می‌خندیم.
خنده با افزایش تحصیلات دانشگاهی نسبت عکس دارد. متاسفانه هرچه افراد تحصیل کرده‌تر می‌شوند. کمتر و دیرتر می‌خندند.
خنده چنان است که مقدار آن در ادیان و ملتها و نژادهای مختلف متفاوت است .
خنده و شاد بودن تنها انتقامی هستند که می توان از دنیا گرفت،پس همیشه شاد باشید و بخندی
 
 
 
 

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی است مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگرسو، خوش ترین مرگ جهان

- زانچه بینی آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست مرگ شعله ها

 

 

شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب

من بودم و جویبار و بیداری آب

وین جمله مرا به خامشی می گفتند

کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب                                           

 

 

 
 
 
 

 

روزى كه زير خاك تن ما نهان شود           و آنها كه كرده ايم يكايك عيان شود    يارب به فضل خويش ببخشاى بنده را       آندم كه عازم سفر آن جهان شود 

 بيچاره آدمى كه اگر خود هزار سال          مهلت بيابد از اجل و كامران شود

 هم عاقبت چه نوبت رفتن بدو رسد        باصد هزارحسرت ازاينجا روان شود 

 يارب مددببخش كه مارادرآن زمان          قول وزبان موافق صدق جنان شود 

 ايمان ما ز غارت شيطان نگاهدار           تاازعذاب خشم تو جان درامان شود


 
 
 

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی که می رود ، تصدیق خواهد کرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست...   دكترعلي شريعتي


 
 

حقیقت انسان به آنچه اظهار میدارد نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار ان عاجز است، بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش کن..!!

 

 
 
 
 
 
 

یک جمله فوق العاده ، که در هر ایستگاه اتوبوس ژاپنی نوشته شده است

اتوبوس متوقف خواهد شد ، اما شما پیاده روی به سمت هدف را ادامه دهید . . .


 
 
 

هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟!

زآن که براین پرده تاریک

این تاریکی نزدیک

آن چه می خواهم نمی بینم

و آن چه می بینم نمی خواهم

 

 

 

 
 
 

 

 

 
 
 
 
غزلی تقدیم به ارباب بی کفن ...
 

شعری بخوان ، صدای شما فرق می کند

بارانی ام ، هوای شما فرق می کند

باران به داد مردم کوفه رسیده بود

ای تشنه لب ، دعای شما فرق می کند

" حیف است زیر خاک رود این دستهایتان ...؟"

در کربلا ... گدای شما فرق می کند

حرّ و حبیب،عابس و جون و وهب،بگو

آیا کسی برای شما فرق می کند؟

از قتلگاه تا دل معراج رفته ای

این بار ردّ پای شما فرق می کند

سوگند بر "رضاً برضائک" که گفته ای

در خاک و خون،رضای شما فرق می کند

من را به بند می کشی،ای عشق از ازل

زینب و ماجرای شما فرق می کند

در بین روضه های غمت فرق می کنم

یعنی که کربلای شما فرق می کند...

               

 

 

 

*روزی فقیری به در خانه ی امام حسین(ع) می آید و حاجتی را طلب می کند

امام از بین در خانه صله ای را به او می دهد و فقط دست امام را می بیند

حضرت به خاطر اینکه مبادا فقیر خجالت بکشد، از خانه بیرون نیامدند...

(خصائص الحسینیه/بحار الانوار)

 

 

 

 

 
 
 

باشد چنين قرار بميرم براي تو

اي شاهِ سفره دار بميرم براي تو

 

آقا قبول كن حبيبِ شما شوم

بايد كه من دوبار بميرم براي تو

 

سرلشگران همگي اهل ِ مَنسَبَند

تنهايِ روزگار بميرم براي تو

 

آبِ خوش از گلوي تو پائين نرفته است

اي مَردِ غم سوار بميرم براي تو

 

"حتي نوادگان تو صاحب حرم شدند"

 فرزندِ بي مزار بميرم براي تو


 

 

 

 

 

 
 
 ارباب با وفا...

همه دارند به پابوسي تو مي آيند

طبق ِ معمول من ِ بي سر و پا جا ماندم...

(سيد پوريا هاشمي)

 
 

 


 
 
 

يا مظلوم

من را براي نوكري ات آفريده اند

افسوس به دردِ نوكري ات هم نميخورم

(سعيد كميجاني)

 
 
 
 

 
 
 
 یا اباعبدالله

ما را بهشت هم نبر اما قبول کن

لبخند تو برای گنه کارها بس است

(علی اکبر لطیفیان)

 
 
 
 
 

 
 
يا قمر بني هاشم(ع)

 

بايد براي فرش تو شهپر بياورند

بايد براي عرض ادب سر بياورند

بايد براي وصف تو از بين واژه ها

هنگام رزم واژه ي حيدر بياورند

خاك زمين تحمل جولان تو نداشت

بايد هزار عرصه ي محشر بياورند

بايد فقط به خاطر تفريح تيغ تو

هرقدر ميشود صف لشگر بياورند

قدري رجز بخوان كه همان اول نبرد

جنگاوران به پاي تو خنجر بياورند

بايد ميان خيل سياهي لشگرت

صدها سپاه مالك اشتر بياورند

شب را اشاره ي تو به زنجير ميكشد

حتي خدا براي تو تكبير ميكشد

ما را دليست بس كه خراباتي شماست

از آب و خاك صحن ِسماواتيِ شماست

پاي شما نوشته حساب مرا خدا

بي ارزش است گرچه دلم قاتيِ شماست

اين اشك چشم را به اميري نميدهم

اين قطره قطره ها همه سوغاتي شماست

مردم مرا به چشم غلاميت ديده اند

اينها هم از عنايت ساداتي شماست

شايد شبي به كوچه ي ما هم گذر كني

با سر رسيده ايم كه خيراتي شماست

دست مرا به پاي غمت بسته علقمه

دستم بگير حضرت بي دستِ علقمه

(شاعرش را نميشناسم)

 منبع " سایت من غلام قمرم "

 

 

 

 

 
 
 
يا زهرا(س)

 

زهرا بهانه ایست که عالم بنا شود

او آمده که مادر آئینه ها شود

او آفریده گشت که یک چند مدتی

نور خدا به روی زمین جا به جا شود

او آفریده شد که در این روزهای سخت

زهرا شود، علی شود و مصطفی شود

او مادر تمامیِ دل های حیدری ست

باید که کُفو فاطمه شیر خدا شود

هر کس مگر که مادر معصوم می شود؟

او آمده که مادر کرب و بلا شود

زهرا اگر نبود چگونه به عالمی

صدها روایت از مِی کوثر عطا شود

بی اذن فاطمه کسی اصلاً اجازه داشت؟

بر روی خاک و اوج فلک پیشوا شود

ای خوش به حال آن که در آن لحظۀ حساب

با انتخاب مادری او سَوا شود

مادر سلام روز ظهورت مبارک است

لعنت بر آن که منکر صدق شما شود

ما را گدای خانه ي لطفت حساب کن

ما را برای نوکریت انتخاب کن

مادر تویی که قدر شما بی نهایت است

هر جمله ی تو شامل صدها روایت است

در هر کجا که نام شما ذکر می شود

تفسیر پایداری و صبر و صلابت است

جبریل با هزار ملک ریزه خوار توست

سوگند خورده هر شبِ این جا ضیافت است

هر کس مقام نوکریت را فروخته

جان حسین و جان حسن بی لیاقت است

تاریخ ثبت کرده که این جان نثاری ات

بهر علی نمونۀ اصل ولایت است

سلمان ز خاک خانه تو رزق می گرفت

این است روز و شب همه کارش ارادت است

شاگرد برترین تو واللهِ زینب است

تندیس عفت است خداوند عصمت است

از گرد چادرت همه عالم درست شد

صدها هزار بیرق و پرچم درست شد

خورشید سبز نیمه شبِ انتظار، تو

شیرینی همیشۀ فصل بهار، تو

ابری ترین هوای تو سجاده های شب

هر روز تا به شب نفس روزه دار، تو

ای رحمت تو شامل حال تمام خلق

روی سرم دوباره ز رحمت ببار، تو

ما هر چه هست از تو و لطفت گرفته ایم

تا روز حشر پیش خدا اعتبار، تو

ما با علی امام تو هم رأی می شویم

هر دم برای شیر خدا ذوالفقار، تو

آن روز که تمامی مردم پیاده اند

بر روی ناقه های بهشتی سوار، تو

آن جا برای این که شفاعت شویم ما

حتماً دو دست ساقی خود را بیار، تو

محشر به نام پاک تو محشور می شویم

بی اذن تو ز درب جنان دور می شویم

تو آمدی که در شب دل ها قمر شوی

در سینۀ شکستۀ دوران گُهر شوی

تو آمدی که قامت دین را به پا کنی

بر شاخه های نخل ولا برگ و بَر شوی

تو آمدی که سورۀ کوثر بیاوری

تو آمدی برای علی بال و پر شوی

تو آمدی که مادری ات را نشان دهی

تو آمدی که مادر کل بشر شوی

معنای اصل ام ابیها فقط تویی

تو آمدی که باعث فخر پدر شوی

تو آمدی که در دل دریای شعله ها

مثل کتاب سوخته ای شعله ور شوی

تو آمدی که باطن شهری عیان شود

تو آمدی که شاهد مرگ پسر شوی

من که برای مدح تو چیزی نداشتم

تنها قلم به صفحه ي قلبم گذاشتم

 

 

 
 

 
 
 

يا انسية الحورا يا فاطمةالزهرا(س)

بي تو هيهات زمين ميل بهاري بكُنَد

يا كه شمس و قمرش ليل و نهاري بكُنَد

صبح محشر همه را خاك نشين كرده خدا

تا فقط فاطمه اش ناقه سواري بكند


به فُلاني و فُلاني و فُلان گفتي: نَه

تا علي از تو فقط خواستگاري بكند


آنقَدَر خواسته ات را به كسي دم نزدي

كه علي مانده براي تو چه كاري بكند؟؟؟

 

 

 
 

 
 
 

یاد ایامی ...

 

چشم وا کردم در این دنیا تو را دیدم حسین

می شود کاری کنی از بهر تمدیدم حسین؟

آمد آخر بر سرم از آن چه ترسیدم حسین(۱)

دلشکسته از حریمت دور گردیدم حسین

 

"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

 

روز اول کآمدم آقا گرفتارت شدم

شاهدی که باعث گرمی بازارت شدم

مدتی حس میکنم گویا که سربارت شدم

کهنه و بی رنگ و رو گشتم دل آزارت شدم(۲)

 

غم نخور فکری به حال و روز زارت می کنند

با ضریح نو حسین جان نو نوارت می کنند

 

یاد ایامی که من هم رنگ و رویی داشتم

یاد ایامی که با تو آبرویی داشتم

روز و شب از اشک زوارت وضویی داشتم

نیمه شب با زائرینت گفتگویی داشتم

 

نیمه شب ها با زبان بی زبانی ، با وفا

روضه میخواندم  برای زائرین کربلا

 

روضه میخواندم زگودال بلا... یادش بخیر

از هجوم تیرو تیغ ونیزه ها... یادش بخیر

روضه میخواندم که شمر بی حیا... یادش بخیر

گیسویت را میکشید و از قفا... یادش بخیر

 

روضه میخواندم به روی نی سرت را برده اند

پیرهن ، عمامه و انگشترت را برده اند

 

روضه میخواندم من از درد و بلای زینبت

روضه میخواندم ز اوج گریه های زینبت

روضه میخواندم ز نای نینوای زینبت

روضه میخواندم ز خستگی پای زینبت

 

روضه های باز و مکشوف تو آبم کرده بود

بی تعارف ، مادرت -آقا- جوابم کرده بود؟؟؟

 

 


 

 
 
 
السلام علیک یا مولای یا امیر المومنین (ع)

چشم بر هم میگذارم وقت جان دادن علی

گوئیا در کام تلخم زعفران دادند باز

گوئیا هنگام قبض روح من دست مرا

بین دستان امیر مومنان دادند باز

شکر للله عشق مولایم شده دنیای من

عشق بر قطره به قدر کهکشان دادند باز

گرچه ما دلتنگ آقا میشویم اما ببین

تربت کرب و بلا در دستمان دادند باز

زاهدا فردوس و رضوان مال تو خوش بگذران

جای ما در گوشه ای از جمکران دادند باز

خوب اگر در عقلتان عشق حسین بیماری است

شکر حق بیماری ما یک جنون هاری است

 

 

 

 

 

عشق

زمانی است که درست 

 

مثل روزهای بچگی روی جدول

 

پیاده رو ٬راه بروی و بی دلیل

 بخندی

 

 
 
 

عشق

زمانی است که درست 

 

مثل روزهای بچگی روی جدول

 

پیاده رو ٬راه بروی و بی دلیل

 بخندی

 

 
 
شهید
 
 

گاهی به اسمان نگاه   کن٬

 

شاید...

 

بتوانی سایه پروازشان را

 

حس کنی

 

 
 
 
یلداااااااا
 

اندوهت را به برگها بسپار !

 

وا پسین روز های پاییزت بخیر ٬

 

دوست چهار فصل من!

 

 

  یلدا مبارک

 

 
 

آرزو میکنم که

 

فرو افتادن هر برگ پاییزی

 

 آمینی باشد برای ارزوهای قشنگت

 

 

 
 

طلوع هر چیزی که زیبا باشد

 

به زیبایی دیدن لبخند تو نیست ٬

 

دنیا را برایت شاد شاد وشادی

 

را برایت دنیا دنیا ارزو مندم

 

 

 
 

من سنی یورگدن سویان

 

 

        خداااااااااااااااااااا

 
 

انتهای نگاهت کلبه ای خواهم ساخت

 

تا مبادا در لحظات تنهایی ات

 

با خود بگویی   

 

            

از دل برود هر انکه از دیده برفت........

 

 

 

خدا ..........................

 

 

میخوام داد بزنم که

 

 

دلتنگم

 

 

ولی گوش شنوا یی نمی بینم

 

 

 

 

 
گریه

برانچه گذشت ٬

انچه نشد ٬

انچه شکست ٬

انچه ریخت ٬

حسرت نخور....

زندگی اگر اسان بود

با گریه اغاز نمی شد.......

 
 
 
 

اگر خاطره ی کسی

 

نتونستی از خاطرت

 

پاک کنی.......

 

بدان

 

همیشه در خاطرش هستی......

 

 
 
 
حکایت شاید زندگی

حکایت ما ادما حکایت کفش هایی است

 

 که اگه جفت نباشن

 

هر کدومشون

 

هر چقدر شیک٬نو و...........

 

تا همیشه لنگه به لنگه اند.

 

کاش خدا جفت هر کس رو باهاش می افرید

 

تا..............

 

این همه ادمهای لنگه به لنگه زیر این سقف ها خودشون رو

 

جفت نشون نمی دادن................

 

 

 
 
 
تفکر ارامش

آرامشم

 

دراین روز ها مدیون همان

 

انتظاریست که دیگه از کسی

 

نداااااااااااااارم.....

 

 
 

تا یادت میکنم

باران می آید

نمی دانم لمس خیالت هم وضو می خواهد

 
 

هر کسی جای من بود...

می برید...

ولی من می دوزم...

چشمهایم به امید دیدارت...

 
 
 
دلتنگی

 

دلتنگی عین یه جای

شکستگی روی عینک است.....

هر جا رو نگاه میکنی می بینیش.....

 
 
 

اگر روزی به در بزرگی رسیدی

که قفل داشت

نترس وناامید نشو

چون اگر قرار بود باز نشود

به جای در دیوار بود......

 
 

ذهنهای بزدگ درباره ی ایدههای بزرگ ....

ذهنهی معمولی در مورد حوارث معمولی....

وذهنهای کوچک در مورد مردم صحبت میکنند     

              "وین دایر"

 
 

خداوندا ٬مارا ببخش!بخاطر همه ی درهایی که زدیم٬

وهیچکدام خانه تونبود!

توکه اسمانی رامیگریانی !

تاگلی را بخندانی٬مارابخند!

بی انکه کسی را بگریانی!!!!

 

زیباترین دیالوگ پدر ژپتو به پینوکیو:

چوبی بمان...!!!

دنیای ادما از سنگه!!

 
 
افسانه شیطان

به روایت افسانه ها روزی شیطان

 

 همه جا جار زدکه قصد دارد

 

از کار خود دست بکشد

 

و وسایلش رابا تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

 

او ابزارهای خود رابه شکل چشمگیری به نمایش گذاشت.

 

این وسایل شامل

 

 خود پرستی٬شهوت٬نفرت٬خشم٬آز٬حسادت٬قدر طلبی و........

 

دیگر شرارتها بود.

 

ولی در میان انها

 

وسیله ای که بسیار کهنه ومستعمل بنظر میرسید٬

 

بهای گرانی داشت وشیطان حاظر نبود

 

 انراارزن بفروشد...

 

کسی از او پرسید:این وسیله چیست؟

 

شیطان پاسخ داد:این ناامیدی وافسردگی است.

 

ان مرد باحیرت گفت:چرااینقدرگران است؟

 

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد:

 

چون این موثرترین وسیله ی من است.

 

اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس ناامیدی ٬دلسردی واندوه وا دارم

 

٬میتوانم بااوهرانچه میخواهم بکنم.

 

من این وسیله رادرموردتمامی انسانهابکار بردم.

 

 

به همین دلیل اینقدرکهنه است.

 
 

گاهگاهی در هورای نبودنت چشمهایم خیس میشوند.

می گویند حساسیت فصلیست...

آری!من به فصل٬فصل این هوای بدون تو حساسم...!

 
پاییز

و پاییز ثانیه ثانیه در گذر است...

یادت نرود...

اینجا کسی هست...

 که به اندازه ی تمام برگ های رقصان برایت آرزوهای خوب دارد

 

 

 

 

         از آسمون من نرو

 

          ستاره ها رو کم نکن

             

 

         حالا که اینجا با منی

                  رخت عزا تنم نکن

 

     تموم لحظه های من

 

             خیره به قاب ساعته

 

           دلم نشسته بی رمق

                   

         بدون تو بی طاقته

                  

              غریبگی نکن دلم

             من به امید تو زندم

 

     به خیال با تو بودن

                          دل و رو غریبه بستم

 

      دو ماهی

                    

            پیش پای پلک خستت

 

                         سرمو زمین میزارم

                  واسه عشقه دو ماهی

                        تو قصه خون میبارم

 

                  اون دو ماهی غریبی

                               که یه روز تو موج دریا

 

                      بی صدا با هم گذشتند

                              مثل خواب از لای ابرا

 

 

                     بی خبر به چشم مردی

                             که گذازشون بسته

 

 

                 رفتن و رفتن و رفتن

                                    با دو بال خیس و خسته

 

                      عمری ماهی غمگین

                                 خواب جفتشو میبینه

                      

                              میرسه تا لب ساحل

                                        

                                           خیره به ماسه میشینه

 

                       

جاده

                   تو ستاره های دنیا

                              من و یک خاطره تنها

                روبه روی هم نشستیم

                      مثل یک جاده تو رویا

               جاده سمتش به خدا بود

                                قلب ما دو تا رها بود

                      هنوزم مات همینم

                                       که خدا حافظ کجا بود

 

                                    اینه که دروغ نمیگه

                             من بدون تو میمیرم

                                 ماه من ستاره چین شو

                              من تو تا ریکی اسیرم

 

                             یاد او دقق اخر

                                          زیر ناودونی کوچه

                            

                                  هنوزم صدای پامون

                                       توی اون کوچه میپیچه

                          

                               کوچه اما تو غباره

                                           چشم من به در خماره

  

                                تا که گفتی به سلامت

                                            دل هنوز امیدواره ه ه

 

                      من هنوزم از جنس بارانم.......

                                        

 
 
 
دل بده تا وجودم

    تو حضورت پر بگیره

تا که از دوری چشمات

مردن من سر نگیره

         دل جون خسته من

           گرم اغوش تو میشه

                        مثل دل تنگی بارون

          که میشینه پشت شیشه

 

         گل مریم گل نازم

                  سرتو بذار رو شونم

              بذار حس کنم که هستی

               توی رگمهام

               توی خونم

 

          سر سامون بده بازم

                       به جنون این ترانه

           واسه لمس خوابت امشب

                   این ترانه شه بهانه

 

                    کسی رو اسم من وتو

                         رو دیوار خط نکشیده

 

              چای پرسه های ما رو

 

                              

                حتی سایمون ندیده

 

                تقدیم به تو                          samaneh  joon

 

 

خواستی بیای خونمون

                         بیا کوچه دلتنگ

یه کوچه قدیمی

                    با ادمای یکرنگ

چند تا خونه که رد شی

                         سمت چپت یه حجلست

همسایمون خورشیده

                           خونمن رو به قبلست

روی در چوبیمون

                           عکس یه میش و گرگه

خونه من کوچیکه

                              اما دلم بزرگه

 

 

نه کسی به ما نظر کرد 

نه دعا از کسی سر زد

                                گل من پرنده ای بود

                                اومدو دوبار پر زد

   او همه دنیای من بود

   ارزو های من بود

                                      اگه درد دلی داشتم

                                       نگاش دوای من بود

                                                     

 

ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی؟

                      خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

 

از تیر کجتابی تو،آخر کمان شد قامتم

                      کاخت نگون باد ای فلک! با ما چه بد تا می کنی!

 

ای شمع رقصان با نسیم!آتش مزن پروانه را

                      با دوست هم رحمی ، چو با دشمن مدارا می کنی

 

آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوهکن!

                      از دست شیرین درد دل ، با سنگ خارا می کنی

 

با چون منی نازک خیال ،ابرو کشیدن از ملال

                       زشت است ای وحشی غزال! اما چه زیبا می کنی

 

امروز ما بیچارگان،امید فرداییش نیست

                       این دانی و با ما هنوز، امروز و فردا می کنی

 

دیدم به آتش بازی ات شوق تماشای به سر

                       آتش زدم دز خود بیا ، گر خود تماشا می کنی

 

آه سحرگاه تو را ، ای شمع! مشتاقم به جان

                        باری بیا گر آه خود ، با ناله سودا می کنی

 

ای غم! بگو از دست تو، آخر کجا باید شدن

                        در گوشه میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

 

ما شهریارا!بلبلان دیدیم بر طرف چمن

                        شور افکن و شیرین سخن،اما تو غوغا می کنی

 

 
 

زندگی 

         تلخ ترین خواب من است

                                         خسته ام

                                                      خسته از این خواب بلند

 

خدایا

خسته ام ، خسته

دیگه از خستگی خوابم نمی بره

اینقدر خسته که دوست دارم یه شب

دوست دارم یه شب بدون استرس بدون فکر در آرامش کامل

در آرامش کامل دراز بکشم چشمامو ببندم و بخوابم یه خواب عمیق

یه خواب عمیق که با صدای هیچکس بیدار نشم که مبادا آرامشم بهم بخوره

خدایا یه خواب ابدی که تنها با صدای تو بیدار بشم و بگی کیان بنده گناه کار من

بنده گناه کار من بیدار شو من تو رو به آرزوت رسوندم تو آلان پیش منی تو آغوش منی

دیگه استرس نداشته باش در آرامش کامل با خیال راحت بدون هیچ فکری بخواب آروم آروم

     روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند
  روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت
                      بی صدامیمیرند


           روزها میگذرند , که به خود میگویم
         گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
        گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
          گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
         حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
      بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت



                        روزها میگذرند
                      که به خود میگویم
   گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
 گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
  گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
                            بازکنم
                       قصه هاسازکنم
    گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
                    من به خود میگویم
                   اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست
 من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست



                 ولی افسوس و دریغ
       آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
         دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
                    دیده دریا کردی
                   عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
               دل به امید دوا آمده بود
         به جفا درد برآن زخم کهن افکندی


                    روزها می آیند
             لحظه ها ازپی هم میتازند
                 من به خود میگویم
  مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب
                     من نیستم
      آنکه باید می بودم ، آنکه باید باشم

 دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست


 هر که را هیچ به کف نیست ز دل آهی هست

 
 
 

 

                     غم اومده خونه ی من انگشت بردر میزنه

                                             مهمون ناخونده ی من هر شب به من سر میزنه

 

                    این غمه که هی در میزنه، دلم براش پر میزنه

                                           مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر میزنه

 

                    زندگی زندون منه بعد از خدا گواه من چشم های گریون منه

                                             ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من

 

                    یه وقت نشه هوس کنی بری از این خونه ی من

                                                  دل کوچیکه،عشق دیگه جای تو نیست

                                                       خونه کرده تو دلم غم ، دیگه مآوای تو نیست

 

                   خونه ی کوچیک تو ، تو این دل ویرونه منه

                                                 جای تو غم همیشه در رگ و خون منه

 

                  مهمون ناخونده صاحب خونه ی من

                                                شب  نشین شب تنهایی  و  محفل  منه

 

                  مهمون ناخونده صاحب خونه ی دلم شد

                                                شب نشین شب تنهایی و محفلم شده

 

توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه


اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه

آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده


همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطل

م
تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟


پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم


دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم

پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده


روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره


منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره

لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده


میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده

 
 

 
 
 
 
 
 

آسمان با تمام وسعت خود

پيش چشمان تو كم آورده

مي شود شاعر نگاهت شد

چهره ات را بگير از پرده

 

 

از زماني كه چشم در چشمت در زمين و زمان شنا كردم

از زميني كه عاشقت بودم تا خود  آسمان شنا كردم

مرگ در زندگيم مي رقصيد روزگاري كه قبل  تو طي شد

غرق بودم و در خيالاتم زخمي و نيمه جان شنا كردم

دست هاي تو عشق را آموخت به تمام خطوط اندامم

غرق بودم به هركسي سوگند  بعد  تو ناگهان شنا كردم

هر طرف توي هفت شهر عشق گشتم از هر دري تو را ديدم

تو فقط تك ستاره بودي، من با دلم آمدم تو را چيدم

عشق در يك كلام يعني تو... تو... نگاه تو...چشم هاي تو...

روی شنهای ساحل قلبم به خدا مانده جای پاي تو...

بعد تو زندگيم روشن شد شعر با هر نگاه تو باريد

لحظه هايي كه با تو ما بودم توي رگهايمان شنا كردم

 

یعنی به عشق نیلو شاعر شدم.

 

 """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


 

گاهی وقتی به گذشته فکر می کنی دوست داری برگردی عقب و یک دل سیر زندگی کنی

و به اشتباهای کوچیکت که با گذشت زمان زیر ذره بین بزرگ بینی مثل یک فاجعه بزرگ شده

با تمام وجود بخندی

 و بعد تمام حسرتهایی که خوردی و روحت را خوردند به تمسخر بکشی.

 گاهی به گذشته که فکر می کنی می گی: گوربابای تمام کسایی که به خاطرم می مردند

 وبعد دلت میخواد بایه فراموشی کوتاه تمام شخصیت های خوب و بدزندگیتو بریزی توی چاه فراموشی

 گاهی به گذشته که فکر می کنی می بینی

 تو تنها کسایی را که دوست نداری و دوستت نداشتند کسایی اند که لحظه به لحظه بهت

 ابراز عشق می کردند و می بینی چقدر از اون آدما بدت می آد و چقدر با اونا فاصله داری

و بعد فکرشو که می کنی می بینی امروز هرچی که حسرت می خوری به خاطر همون آدماست .

گاهی به گذشته که فکر می کنی دوست داری فقط به آینده ات فکر کنی

و فقط به این فکر می کنی که هیچ جای آینده ات شبیه گذشته ات نباشه!

شاید داری اشتباه می کنی...

اما اشتباه کردن به حماقت کردن شرف داره ...

 

 یادمه با حضرت حافظ روزگاری داشتم

یادش به خیر ...

به پاس عشق اول می زنم فالی

ولی این صفحه خالی بود از خالی

نمی دانم چرا حافظ نمی گوید

از عشق اولم وصفی و یا حالی

برای عشق دوم می کنم نیت

تمام فال حافظ شرح خوشحالی

دلم را کرده مهماندار لولی وش

به تخت و بخت و ماه و آخر سالی

الا یا ایها الساقی نمی دانم

که از این عشق های پوچ می نالی؟!

تو هم شاید شدی خسته از این بازی

به استحضارتان عرضی کنم عالی

که عشق اول و آخر یکی بودند

برو حافظ تو هم انگار بد حالی

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" 


 ...

جولیا:  من باید به یه چیزی اعتراف کنم! آخه اگه حقیقتو نگم احساس گناه می کنم.

اندرو:  اعتراف؟؟ حقیقت !! چی شده جولیا؟

جولیا:  اندرو منو ببخش، من توی این مدت تو را دوست نداشتم.

اندرو: می دونم جولیا، این که چیز عجیبی نیست، منم تو را دوست نداشتم.

جولیا: این غیر ممکنه، پس اون همه محبت برای چی بود؟

اندرو:  آخه تو خیلی شبیه معشوقه ی منی.

 من به خاطر شباهتت به اون به تو محبت می کردم.

 آنه ی من تنهام گذاشت و من  تمام این کارا رو برای آنه می کردم نه برای جولیا!

 گرچه اگه آنه هم جای تو بود منو درک نمی کرد.آخه عشق من و اون یه طرفه بود.

جولیا:   تو یه حروم زاده ای اندرو!

اندرو:  تو خیلی بی رحمی جولیا،

اگه خوبی های من نبود تو الان توی جنهم عذاب می کشیدی.من تو را نجات دادم ...

جولیا:  ترجیح می دادم توی جهنم عذاب بکشم اما واقعا معشوقه ی تو باشم.

اندرو: جولیا پس معلومه که تو هم توی این مدت منو تحمل می کردی

 ...حالا تو بگو من شبیه کی ام؟ 

...

 این بود فرازهایی از "قانون جنگل"به قلم مه سا هاشمی

 

زندگی همینه این شباهت هاست که ما آدما را به هم نزدیک می کنه.

تا بیایم و بفهمیم طرف با باورهای ما از زمین تا آسمون فرق داره یک عمر گذشته.

و راه بازگشتی نیست.

 

زندگی پشت پرده ی زشتی ست!

من شبیه تو ام در این بازی

من همیشه شبیه یک عادت

تو همیشه به چهره می بازی

 

هیچ کس مثل ما نبود ولی

چهره ات خاص تر ترین چهره ست

اینکه پیوند خورده ام با تو

اینکه تو خورده ای به من پیوست

توی این جنگل پر از حیوان

ما دوتا مثل بره محکومیم

در شروع درندگی  همه

ما دوتا وحشیانه مختومیم

من و تو حکم عشق را داریم

بین احساس های بیگانه

باختن منطقی ترین کار است

بین این عاقلان دیوانه

عشق ما یک حقیقت عینی ست

ما شبیه همیم باور

با تشکر از بهترین دوست دنیا

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

اين شعرفقط يه شوخي  و هد يه باباي با ظرفيت و مهربون
 
 كه الهي هيچ وقت سايه ش ازسرم كم نشه.


من نخواستم كه دختر تو بشم
تو خودت باباي مني مي دوني
كه مامانم فريب خورده ازت
كمكم كن بابا تو كه مي توني


بابا دستامو سفت بگير و نذار
بچه تو غصه ها بخوابونند
غصه هايي كه وقتي بچه بودم 
گفته بودي دو روز مهمونند


ديشب از زور غصه چشماي من 
وا نمي شد به روي عكساي تو
پا به پام مامان آب شد و بي رديف
گفت چقد خاليه جاي بابات  


سر به زيرم به خاطر تو كه باز
دخترت را گرفتي تو دهنت
مي گي مثل پلنگ محافظتم
مي گي پاره نمي شه پيرهنت


بابا اصلا موافقم كه همش 
بپايي دخترت را صبح تا غروب
خوشم اومد از اينكه شب كه ميشه
مي ذاري زير بالشت دو تا چوب


خودمونيم باباي مونده زرنگ
يادگاريه زنده از غم وجنگ 
 هرجوري راحتي منو بچزون
منم اصلا مي خوام فقط يه تفنگ.... 
 
کیو... کیو... بنگ... بنگ
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 

 روح ولگرد من ته چشمات دره دره هبوط خواهد کرد

مثل تو لحظه ای که می میرد، لحظه ها را سکوت خواهد کرد

روح ولگرد من پر از ریسه ست، ریسه هایی که سقف می فهمد

تارهایی شبیه موی شب که تو را عنکبوت خواهد کرد

زادگاه روان من اینجاست، توی آبادی تنیدن ها

می تنم دور شمع تاریکی که به خورشید فوت خواهد کرد

مثل خورشید بچگی هایم، دایره، خط، خط و کمی روشن

 فکرمن را شبیه توپی زرد سمت خورشید شوت خواهد کرد

 

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""
 

 

از پشت هر دیوار سنگي نگاهت

يك سنگ دارد دائما مي غلطد و این

آيينه هاي چشم تو عكس العمل هاش

كه مي كشاند عكس من را رو به پايين

 

چيزي شبيه كوچه چيزي مثل بن بست

مثل زبان شعر مغشوشم كه مي گفت:

[ای ول مرامت رو برم/تا کوچه بعدی...] 

وقتي كه خواب شعرهاي كوچه آشفت

 

چادر سياهم را كشيدی تا بفهمم

من یک سياهی لشكرم كه بي رمق بود

در جنگ هاي تن به تن تن/ها ی تنهام

مثل همان فحشي كه گفتي لق و وق بود

 

توي سرم انگار چيزي جز خدا نيست

خالی ام از پسمانده های خاطراتم

تنها فقط این مانده اینکه بی اراده

هی با زبان کوچه گفتی:[خاک پاتم]

 

حالا كه بازيچه شدم در فكر هايت

تو گرگ باش و من هميشه بره ي رام

پاگير هستم هر چه قدري كه تو دوري

من گير مي افتم برايم پهن كن دام

 

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""

 


 

اين شعر را براي تو مي گويم در يك اتاق ساکت و خواب آلود...

 

كنار آينه تنهام مثل ديشب هات

و گريه هام، شكستن، تراژدي، شب هات

 

دلم گرفته كه مي خواهم از تو بنويسم

از اينكه توي نگاه تو باز هم خيسم

 

شبي نشست كنارم كسي كه مي دانست

كه رفته بود شبي،  يا كه باز مي بايست...

 

كه تن تتن تتتن هام و او كنارم نيست

و اینكه تازه شنيدم در انتظارم نيست

 

چه بي خيال من از عشق تازه دم كردم

چه قدر كردم و كردم چه با خودم كردم؟

 

هنوز مثل هميشه ستاره كم دارم!!!

بخند، گريه نكن چون دوباره كم دارم

 

دوباره خود/زني ام تا تو زندگي باشي

ميان چادر گلدار توي نقاشي...

 


 

پدرم همیشه می گه:

 

اگه دیدی یه مرد با زن ها مقایسه شد و رقابت کرد دیگه مرد نیست.

 

و اصلا روش حساب نکن...

 

برای مردهایی که مرد بودن را فراموش کردند...

 

خميازه هاي پشت هم چشمان خواب آلود

محو است توي يك توهم در هجوم دود

هي خواب مي بيند كه مرد است و /سر كار است

در خواب خود را مي پراند صبح خيلي زود

 

وقتي كه شب ها را كمي حتي نمي خوابد

وقتي كه مزمن مي شود سر درد داري هاش

وقتي كه كاري مي شود وقت غذا خوردن

وقتي كه دائم مي شود دل بي قراري هاش

 

بايد بشيند پشت هم ليچاربافي و ...

هي با خماري لب بذارد پشت تافي و...

مصرف كننده باشد و آدم اضافي و...

انگار ردش كرده اند از توي صافي و...

 

در فکرهایش بی نهایت می شود تکرار

یک مرد نامرد است وقتی می شود بیمار

باور کند یا نه شده دل نازک و تبدار

از بسکه با زن ها شده هم ذات و هم پندار

 

هر وقت که می بینمش از غصه لبریز است

پایان تلخی دارد و خیلی غم انگیز است

بیچاره هی دور خودش می چرخد و مات است

از تارهایی که خودش آویخت آویز است

 

گاهی صفت های خودش را می دهد تعمیم

البته این عادی ست چون از دایره اوت است

یک گام مانده تا همان قبری که خود کنده

یک جسم بی روح است که آماده ی موت است

 

در شعرهايم مي شود تقطيع هر لحظه

با مثله هايش قافيه مي سازمش/ يك ريز

سيگار بسته/ جان به جانش مي كند سيگار

در شعرهايم دود شد مانده فقط يك چيز...

 

 

چيزي شبيه قرص هاي درد/سرگيجه

هر روز پنهان مي كند عيب و نقوصش را

با كودكي كه در درونش در كلنجار است

دارد تلافي مي كند رفتار لوسش را

 

يك احمق كوچك كه شاد است با توهم هاش

هميشه درگير است او با كل مردم هاش

دنياي او پوچ است چون چيزي نمي فهمد

دم دارد و بپا نذاري پا، روي دم هاش

 

با روح ها وقتي كه هر شب مي شود دم خور

از عشق روحي مي كنندش بي نهايت پر

با واقعيت ها سر و كاري ندارد هيچ

وقتي كه دل تنگ است مي چرخد توي آخور

 

 

هي عقده خالي مي كند بر روي حيوان ها

هميشه توي آخورش جشن است و مهماني

با قهوه اي ها مي شود قاطي و هم خوابه

 عمريست خود را كرده/در عادات حيواني

 

 

وقتي كه شبها مي پرد/ به خواب هايش سگ/

گازش گرفته مثل اينكه كاملا هار است

شب ها معلق مانده توي كادر روياهاش

انگار توي ترك روياهاي اجبار است

 

هي قافيه مي بازد و مي بازد و گيج است

يك منحدم كه با فسيلش رو به تزويج است

 

 

پدرم همیشه میگه:

استعدادتو خرج چیزای با ارزش کن.

.....

و مادرم میگه: 

گاهی چیزهای بی ارزش رو ما آدما با ارزش می کنیم

.....

 

و من میگم:

هرچیزی که فکر ما رو به خودش مشغول کرد

 و براش وقت گذاشتیم حتما چیز با ارزشیه

 حتی اگه روش حساب نکنیم.

(با ژست روانشناسانه)

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""

 


 

آدم اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق مي شود.

اما او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشكل است

زيرا او ديگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور مي كند.

 
 
"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""
 

اين شعر را با تركش هايت مي آغازم...

 

و درد، درد و پس از آن دوباره هم/

دردي تمام جان تو را مي فشارد و انگار

تمام آينه ي جسم و جان بابا را

گرفته درد كشيده ميان اين زنگار

 

پدر تولدتان درد ديگري زاييد

به عرصه ي دلتان پا گذاشت درد سري

سري سريع سريع تر بكش نفس تنگ است!

و هديه ايست بزرگ از جوامع بشري

 

پدر نفس بكـــش از چي گرفته راه گلوت؟

پدر بگو كه نفس تنگي ات تمام شده

پدر بگو كه دلم هنگ كرده از حمله

وجود من پرِ ويروس انتقام شده

 

دوباره خاطرتان  شد مكدر و ابري

پدر هواي وطن پس شده نمي داني

پدر تمام خودت را فداي چي كردي؟

دوباره دلهره نابس شده نمي داني؟

 

"دوباره دردهاي عجيبي كه شيميايي اند

شبيه فيلم هاي غريبي كه كيميايي اند"

تولدي كه شروعش تولد درد است

تمام روزهاي تو يك فيلم سينمايي اند

پدر دوباره بگو فتح خيبرت كي بود؟

پدر دوباره برام از رشادتات بگو

بگو كه خط مقدم چه حس و حالي داشت

بگو برام بگو از اراده هات بگو

 

 

گاهي زبانم قاصر است از سرودنت...فقط مي توانم بگويم تولدت مبارك پدر جان.

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""

 

و يك شعر آشفته كه شرح لحظه لحظه ي زندگيمه 

كبوتر مي شم آقا جون منو رو بومتون جا كن

دراي خونتو رو خسته گي هام لحظه اي وا كن

كبوتر مي شم آقا تو قفس جامه اينا ميگن

اينا هيچي نمي فهمن يه چاره واسه اينا كن

كبوتر مي شم آقا تو هوات پر ميزنم آقا!

تو پرواز منو مثه هوات سرشار و زيبا كن

آقا راسه كه  درداي دل من چاره اي دارن؟

اگركه مصلحت ديدي گره از مشكلم وا كن

يكي مي گفت: "خدا هر كي رو دوس داره غمش ميده"

خدا رو مصلحت ديدي خاطر خواهِ خاطر خوا كن

و 

اين غزل رو يك سال پيش نوشتم تنها شعريه كه براي امام حسين نوشتم توي اين روزا و شبهاي عزيز از خدا ميخوام كه مهر و حب ائمه رو جوري در دلم قرار بده كه فقط فقط فقط براي ائمه شعر بگم اين شعرها آينه ي وجودم را جلا ميده...

  

يلدا گذشت و شام آخر بعد از آن اشك...

پيچيد آواي شهادت ناگهان اشك...

در خود شكستيم و سروديم و سروديم

از تلخي يك فاجعه يك كاروان اشك

از بغض دوران، شمع پابرجا بر اين غم

از آتش و دود و فغان يك آسمان اشك

وقتي سرودم خيس شد دفتر و ديدم

آن لحظه مي ريزد زمين آري زمان، اشك

صدها رسانه، شور عاشورايي و داغ

ليوان خالي توي ايوان ناگهان اشك... 

اميدوارم توي ايام سوگواري قدر و ارزش اين ايام به خوبي درك بشه و جوري رفتار بشه كه در شان و مرتبه ي امام حسين باشه.

نگرانم چون خيلي ها درك درستي از محرم ندارند...

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""

 


 
 

سلام/میکنمت/در دلی که تنگ شده

تو باز شاعر و دلباز می شوی با من

و چهار پاره ای که دلم را پاره پاره کرد....

 حالا شروع شد غم بی ماهیت شدن

در قلب تنگ همدم بی ماهیت شدن

حالا شروع شد که بدانم کلاغ ها

روی جنازه های تو مهمانیت شدن

حالا شروع شد تب عصیان و سرکشی

حالا شروع شد رل بازیچه بودنم

حالا شروع شد که بخندی ولی ببین

میخواهم اینچنین تو بفمهی چه بودنم!!!

من ساده ام! بیا تو ولی باورش نکن

پیچیده ام به خودم از نیازها

آن مطربی که مرا درس عشق داد

آبم کشید/ مثل همان جا نمازها

هی وهم می شدم پرم از شاعرانگی

تا پای مرگ توهم ادامه داشت

با این زبان سرخ سر سبزم به باد رفت

هی یاوه گویی مردم ادامه داشت

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""
 
 
و من هم از مسیرم منحرف نمی شوم....

           مرگ را پیش روی خود میدید

مرد اسطوره های زندگیم

تف به این زندگی شدم وقتی

داغ شد کوره های زندگیم

 

مثل یونان باستان بودم

وقتی از اتفاق لاتین را

روی خط ها نوشتم و خواندم

قسم آیه های والتین را

 

منفجر شد تمام افکارم

مثل تو اشتباه می کردم

پشت سر خاطرات دور از من

روبه رو را نگاه می کردم

 

برگه های امید در دستم

کوله های امید در پشتم

طرح این واژه های اسلیمی

حک شد بود توی هر مشتم

 

رفتم از شهرتان ولی تنها...

در دلم شعر بود و باور بود

مرد اسطوره های زندگیم

در دم لحظه های آخر بود

 

مانده ام توی ایستگاهی که

هی رقم می زنند بختم را

گریه کردم که من نمی خواهم

پیچ و خم های راه سختم را !!!

 

 ........

در سرم طرح چند تا طومار

در دلم لکه های خون آلود...

 

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""

 

 

آنانکه به کنج عافیت بنشستند

دندان سگ ودهان مردم بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستند 

وز دست و زبان حرف گیران رستند

(سعدی)

داشتم گلستان سعدی رو میخوندم جو گیر شدم و با این شعر از سعدی این پست را شروع کردم.

باشد که به کامتان نشیند سعدی...

حالا برویم سراغ شعر بعدی...

البته اینو پای سعدی نذارید خودم زحمتشو کشیدم!!!

 ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

و شعری که بر می گرده به زمانی که جوان بودم و می فهمیدمش...

 

تب خال های لب گرمت

تمثال های فراموشی ست

گرم است گرم تن مردی

مردی که مرد هم آغوشی ست

 

پاهای آبله ات در راه

راهی همیشه و بی پایان

تا تو راه زیادی نیست

راه تو واحه ی مدهوشی ست

 

شاید قرق شده رویایت

شاید که پتک نکن هایی

شاید که خنجر هر حرفت

سم کشنده ی بی هوشی ست

 

شاید دریغ هوس هایی

شاید که شایعه ی زردی

تابیده موی تو را حرفی

تابوده مویه ی پاپوشی ست

 

ساییده پنجه ی عشقی را

بر استخوان هوس هایش

گاهی ترانه ی دل ای دل

گاهی ترانه ی در گوشی ست

 

با رقص راهبه می خندد

شاید کشیش نباید هاست

شاید بلوغ کلیسا را

ناقوس خفته ی مغشوشی ست

 

خنیاگر قافیه ها با "نا"*

لب ریز قصه ی رکسانا

مردی که گرم نگاهش شد

مردی که مرد هم آغوشی ست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"""""""""""""""""""  دوستت دارم   """"""""""""""""""""""


 
 

خط می کشم امروز روی خط قرمزها

خط می کشم بر صورتک هایی که عارض ها...

در کوچه های شعرهایم می پلاسم  در...

در لابه لای شهر تنهایی عاجز ها

 

این  روزها خوابم اگر حتی که بیدارم

این روزها در خواب هایم نیمه هوشیارم

این روزها خط مقدم می شوم اما...

پایان خطم می شود شعری که کم دارم

 

این روزها درمان و دردم می شود شعری...

بیهوده و بی فهم آن چیزی که در فهم...

من/تو و هیچ و هیچ کس حتی نمی گنجد

شعری که جا مانده ست در افکار و در وهم...

 

هر روز مثل یک نمودار هرم وارم

هر روز توی خواب هایم نیمه بیدارم

هر روز کم دارم میارم باز کم دارم

هر روز خون می بارم و هر روز می بارم...

 

 

 
""""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت  دارم  سمانه  جون
 

 
 
 
پاکستان دارد غرق می شود

و تو زیر آبی می روی تا خفه اش کنی؟

چه بخواهی چه نخواهی

 خانه اش

زندگی اش

خانواده اش

در دستان مقتدرایران

جمع آوری می شود

همسایه بیدار شو

دنیا را آب برد...

 

""""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت  دارم  سمانه  جون
 

 

با درخت های بی ریشه پیمان بسته ام که

تا آخرین قطره ی باران برایشان دعا کنم که سبز بمانند

ابر می شوم تا باران ببارد

آسمان میشوم تا باران ببارد

خدا بشوم تا باران ببارد؟

خدا هم که بشوم باران نمی بارد!...

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت  دارم  سمانه  جون
 
 

 

ابر بودم به عرش تکیه شده
بعد باران شدم زمین رفتم
خواستم با خودم قدم بزنم
      تا که یک دفعه روی مین رفتم   

   (مهدی موسوی)

 ...................................................

دیروز تولدم بود و من مثل همیشه غافل

غافل ازاینکه چه قدر زود زود دارم به مرگ نزدیک و نزدیک تر میشم...

قلم را پشت گوش گذاشتم

و خواستم این شعر رو پشت گوش...

ولی این قدر سمج بود که وادارم کرد قلم در دست بگیرم

و پشت گوش انداخته نشد...

 

توی رگ های شعر من پر شد

عشق خونین دختری بر باد

انفجار خودم میان خودم

مثل خمپاره می کشم فریاد

انفجار زنانگی بودن

بسط یک نا جنین مادرزاد

بغض حساس من ترک برداشت

بعد تحمیل جنگ با دنیا

آمدم توی زندگی بودن

آمدم توی جنگل مولا...

سر درآوردم از خودم تا تو

بین گرگم تو میش بودن ها

سگ سگی می شوند آدم ها

توی دنیای کیش بودن ها!

ناشناسم هنوز مسکوتم

توی یک بغض کاملا عادی

متولد شدم ! ولی مردم !

توی یک سال نحس میلادی

 

 

 

 

 

بعد تولحظه هایم مردن!   

 

                    نسیمهای بهار رفتندو باد های خزان در

 

                 در گوشم طنین اندازه شد.

 

                 مهربان برف در پشت پنجره بوداما.

 

                        سردی در وجود من

 

                   عاشق دل شکسته ام بال پرم شکست

 

                 دوستت دارم ای عزیز تراز جانم

 

                  تقدیم برای تمام وجودم

 

                   دوستت دارم عشقتو

 

                   با لبهای تراکیده ام نای حرف زدن هم نداشتم

 

                   تمام وجودم با سردی سرماانس گرفته بود بعد از

 

 تو                                   پلهای زندگی شکست نمی دانم شاید تقدیر 

 

به چیدن گندمیهای تنت می آیم باآذرکهای بوسه.

شبی راباتوالوان خواهم کردتابیداری خیس دهکده.

ازلبخنده های شعرتوتاهجاهای چشم من پلی میبافم به رنگ نیلوفرهای آبی.

باسکوت توآبستن رضایت میشوم حتی اگرجواب نادانیهای عشقم خاموشی باشد.

ازتوسرودن سقف نداردهمچوچهاردیواری اتاق من.

تورادرقصه های مادربزرگ شنیده بودم.

دربیداری شکوفه های آلوچه خوابهایت رابارهامرورکرده ام

 وهمه راچشم بسته امتحان میدهم.

باغهای شفاف گیلاس بعدازبلوغ گردوها

دانه های توت راازچهره ی کوچه باغ برمیچینند

تاشیشه ی نازک آمدنت ترک برندارد.

به خودم قول داده ام که به یاسهای وحشی باغچه ات دست نزنم

تاهمیشه برای من بکربمانی.

رازخوابیدن باتورابه هیچ قاصدکی نخواهم گفت ازهراس بادهای سخن چین.

وقتی ازلمس زنانگیهای توفارغ میشوم

حس شعری کال رهایم نمیکند.

آخرتوهمچودریادرهیچ شعری جانمیشوی.

سپیده ی من بیاتاباآمدنت مرده شبهایم رازنده داری کنی.

مراهم درشعرهایت جاری کن

تاباهم پروازکنیم به ماورای خدا.

 

 

 

پشت پنجره بادزندگی میکند.

گاهی وقتهازوزه کنان به درمیکوبد.

گاهی وقتهاقاصدکی راباخودمی آورد.

گاهی وقتهاگل سرخی راپرپرمیکند.

پشت پنجره بادگیسوهای بلنددخترک رابه میهمانی چشمهامیبرد.

پشت پنجره بادمیرودگاهی وقتهابه شالیزار سرمیزند.

پشت پنجره بیدهامجنون میشوند.

بادبادک بازیچه ی باد

اسیرشاخه های خشک

باحسرت به آبی چشمهای خدامینگرد.

بادمیرودگاهی آفتابی میشود.

میرودگاهی بارانی میشود.

بعضی وقتهاعشقی رامی آوردزودمیبرد.

بعضی ازشبهاملایم میشودازعطرشب بوها.

بعضی شبهادلگیرمیشود.

گاهی فراموش میکندپنجره ی مارادرآغوش بگیرد.

بادبرکت آسیابهامیشود.

بادخوشه های برنج رامیرقصاند.

پشت پنجره بادزندگی میکند.

پشت پنجره بادبه آزادی زندگی میکند

 

 

 

 


                             فروغ فرخزاد


 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده  از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک
ای تپش‌های دل سوزان من
آتشی در سایه‌ی مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


 

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟


 

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


 

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه‌ی بازارها


 

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه


 

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر سیراب‌تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، می‌خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای


 

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟


 

◘◘◘


 

ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه‌های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من


 

ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

 

 

 

 

 ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

 

 

 

 

 

 

 باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

  

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

 

رفتي و در دل من ماند بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

  

آه اگر باز بسويم آئي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت

 

 

 

 

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

 

 دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش كرد

 

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

 

 باز هم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق ومستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 

 باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم بسوي خويش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي گفت

تكيه گاهيست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست

 

كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي خواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم

 

دگرم آرزوي عشقي نيست

بي دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد

  

او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

 

 

 

 

 

نيست ياري تا بگويم راز خويش

ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم، خدا را، زخمه اي

زخمه اي، تا بركشم آواز خويش

 

بر لبانم قفل خاموشي زدم

با كليدي آشنا بازش كنيد

كودك دل رنجه دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش كنيد

  

پر كن اين پيمانه را اي هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور مي

بازگويم قصه افسون او

  

رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من

رنگ چشمش كي مرا پابند كرد

آتشي كز ديدگانش سركشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

 

از لبانش كي نشان دارم به جان

جز شرار بوسه هاي دلنشين

بر تنم كي مانده از او يادگار

جز فشار بازوان آهنين

 

 من چه مي دانم سر انگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوي من

آنقدر دانم كه اين آشفتگي

زان سبب افتاده اندر موي من

 

 آتشي شد بر دل و جانم گرفت

راهزن شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

 

 گم شدم در پهنه صحراي عشق

در شبي چون چهره بختم سياه

ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

 

مست بودم، مست عشق و مست ناز

مردي آمد قلب سنگم را ربود

بسكه رنجم داد و لذت دادمش

ترك او كردم، چه مي دانم كه بود

 

 مستيم از سر پريد، اي همنفس

بار ديگر پر كن اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا بپايان آرم اين افسانه را

 

 

 

 از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

  

پائيز، اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگ هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

 

جز غم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 

پائيز، اي سرود خيال انگيز

پائيز، اي ترانه محنت بار

پائيز، اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

 

 

 

 

به نام آنکه بر وجود انسان دمید  

و به نام آنکه دل را آفرید

تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند

پس به نام پروردگار عشق و

به نام پروردگار هستی

سلام به همه دوستان عزیز

 

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم

 

سعی کن دریابی که مسافری آسمانی هستی و فقط برای لحظه ای کوتاه در این جا به سر می بری، و سپس روانه ی دنیایی دلفریب و بی نظیر می شوی. فکرت را به این زندگی کوتاه و این زمین کوچک محدود نکن. عظمت روحی را که درون توست، به یاد داشته باش.

 

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 

به نام ستاره ی شب تاریکم…یک شب خوب تو اسمون…یک ستاره چشمک زنون…خندیدو گفت کنارتم تا اخرش تاپای جون…ستاره ی قشنگی بود.اروم و نازو مهربون…ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون…اما زیادطول نکشید عشق منو ستاره جون…ماهه اومدستاره رو دزدیدو برد نامهربون… ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون… حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به اسمون

 

هر وقت خواستی تو آسمون یه ستاره واسه خودت انتخاب کنی همیشه اون کم رنگه رو انتخاب کن. چون همه به پر رنگه نگاه می کنن اونم به همه نگاه می کنه

 

من منتظرت شدم ولی در نزدی بر زخم دلم گل معطر نزدی گفتی كه اگر شود می آیم اما مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

 

خیلی ها نفرین میکنن … تلافی میکنن… اما نه … نفرین من … الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره … تلافی من …. میرم تا به اون برسی … سره راهت نباشم … را): ستی … قد من دوست داره

 

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم

 

کسي چه مي داند شايد، اين قدر همديگر را دوست نمي داشتيم اگر از دور به تماشاي روح هم نمي نشستيم . کسي چه مي داند اگر آسمان ما را جدا نمي کرد شايد، اين قدر به هم نزديک نبوديم

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 وقتی از غربت ایام دلم می گیرد‎‎
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد.

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

  غزّه در خون است
کودکان می میرند،
زنان قربانی،
غول وحشی صهیون شاد است،
شاد از این خون آشامی،
او به چه مي انديشد، جز به خون ريزي،
و جهان ساكت !

دستهامان كوتاست،
دلهامان غمگين‌،
آن جوان تنهاست،
آن پير بيمار است،
‌آن زن مي‌گريد‌،
وآن طفل مي‌ميرد،

اي برادر هشيار !اي عرب اي فارس !اي مسلمان برخيز !غزّه در خون است،
اين صدا گوياست، طلب ياري‌ست،
و اندر آن گويا، صوت آشنايي‌ست،
اي خدا دنيا پر ز بيداد است !غزّه در خون است، غزّه در خون است، آب را بستند، كودكان تشنه، اعراب ساكت، حاكمان ساكت !مسلمين بيدار، مسلمين هشيار، غزه در خون است !صهيونيسم خوشحال !بوش هم شاد است !بچه ها نالان !غزّه در خون است! غزّه در خون است !

 
 
 
 
 
 

زندگی، زندگی نو بودن است، زندگی غير قابل پيش بينی بودن است، زندگی لحظه ای خنديدن و لحظه ای ديگر گريستن است

 

زندگی با تو بودن است، زندگی عشقت را به دل داشتن است، زندگی برای من، با تو بودن است

 

زندگی بودن در اين لحظه است، زندگی ديدن آينده اما در آن غرق نشدن است، زندگی فراموش کردن گذشته اما از آن درس گرفتن است

آن که مي گويد زندگی گذشته است مرده، آن هم که مي گويد زندگی در راه است باخته، زندگی اکنون است، همين لحظه زندگيست

آری زندگی این است

 
چه زیباست بخاطر تو زیستن


وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن


و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن


برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن


ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است


بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست


ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست


و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد


 
 
خواهم امشب را که با غم سر کنم

دفتری با اشک چشمم تر کنم

نام آن دفتر نهم دیوان عشق

اشک را عنوان آن دفتر کنم

 

 باز دلم گرفته گریم اختیاری نیست

 

آخه جز گریه منو کاری نیست

 

یه عمری از محبت بی نصیبم ای خدا

 

آخه من غریبم ای خدا

 

کو خوبی کدوم مهر ما که چیزی ندیدیم

 

از این دنیای شیرین فقط سختی کشیدیم

 

کدوم بخت کدوم شانس ما که شانسی نداریم

 

هی پشت سر هم همش بد میاریم

 

ما خون جگر خوردیم سوختیم وساختیم

 

به جرم زنده بودن همه هستی را باختیم

 
یا تو زیباتر شدی ! ....
یا چشام بارونیه ! ..
این قفس بازه ولی....
قلب ِ من زندونیه..
ـ
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت !
تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت...
ــ
میخـوام آروم شم!!
تـــــو نمی ذاری!
هر دو بی رحمن : عشق و بیزاری!
همه دنیامو زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم !
ــ
ـ
قدمای آخرو آهسته تر بردار !
واسه من کابوسه فکر ِ آخرین دیدار !
بغض ِ این آهنگ مارو تا کجاها بُرد!
شایدم تقدیرمو امشب به رحم آوُرد !
ـ
به تلافی ِ اونهمه تلخیم !
گله هاتم طعم ِ عسل شد!
غم معصومانه ی چشمات..
به تبسم ِ تازه بدل شد!
میشه با من هزار و یکسال..
به بهانه ی قصه بمونی!؟
همه مرثیه های سکوتم ..
به بهار ِتو باغ غزل شد......

نفس کشیدن ، دل سپردن ، مثل دریا ..... ماه من!!
از تو خوندن .. با تو موندن.. مقصد من.. راه من
همینه رویام.. آرزوهام.. سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید.. خدا گذشت از گناهِ من!
.
تو مثل بارون .. غمو آسون .. می بری از یاد من
با تو خوبن.. بی غروبن... خاطرات ِ شاد من
زارو خسته.. دلـشکسته .. بینوا فرهاد من!
مرغ ِآمـیـن! .. کی به شیرین .. می رسه فریاد من
 
 
 
 
 
 
نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر


تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که


 برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي


بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر


 زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي


 
 
 
 
 
 
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
 
 
 
 

 

 

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

 

 

 

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
 
 
 
 
 
 
 
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی

همه شب نهاده‌ام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی

در دیر می‌زدم من، که یکی زدر در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
 
 
 
 
 
 
 
یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره ...

گفتمش : دل می خری ؟

برسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای بایش روی دل جا مانده بود ......


اما همیشه هر شروعی پابانی هم داره .. پایان تلخی که هر روزش بد تر از مرگه ولی با گذشت زمان اون تلخی هم برات طعم شیرینی داره ،


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه


همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

تجربه و خاطره و گذر عمر





وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا......
سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم



وقتی به خودم فکر میکنم می بینم این ترانه ابی چقدر باهام صادقه

مثله پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت




اما خیلی وقته تصمیم گرفتم که به راحتی کشته نشم .

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .



 

""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم  سمانه  جون    """"""""""""


 





داشتم به آهنگ گوش می کردم دیدم جالبه ... هر کی می آد و دو سه روزی مهمون دلمونه و بعد میره دوباره من می مونم و تنهائی و بازم تکرار و تکرار و تکرار حالا تا کی نمی دونم ولی هر چی باشه از زندگیم خیلی راضیم ولی آینده .........


یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما...

 

از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم

 

پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه

 

اما فکر کردم کنارم...

 

شونه های یک رفیقه

 

داشتم اشتباه میکردم.

 

تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم...

 

تو از اولم نبودی

 

داشتم اشتباه می کردم...

 

که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم

 

حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم

 

نوش جونت اگه بردی

 

نوش جونت هرچی خوردی

 

تورو هیچ وقت نشناختم...

 

نوش جونم اگه باختم.

 

تو منو ساده گرفتی.

 

زدی رفتی مفتی مفتی

 

اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی...

 

تو به زانوهات می افتی...!


 

""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم  سمانه  جون    """"""""""""

 



 

یادم باشه که :

قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

دقيقاً 1
سال از آخرین فصل زندگیم هم گذشت
تا امروز به قولم عمل كردم




کلمه فصل همیشه این بیت رو تو ذهنم تداعی میکنه

ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم  سمانه  جون    """"""""""""

 



 


 

به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرس و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي باران!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!


هيچ شانه اي!?

 

****************

گفتم: «بمان!» و نماندي!


رفتي،


بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!


گفتم:


نردبان ترانه تنها سه پله دارد:


سكوت و


صعودُ


سقوط!


تو صداي مرا نشنيدي

و من


هي بالا رفتم، هي افتادم!


هي بالا رفتم، هي افتادم...


تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،


ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!


من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،

بي چراغ قلمي پيدا كردم


و بي چراغ از تو نوشتم!


نوشتم، نوشتم...


حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!


دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند


و مي خندند!


عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!


اما چه فايده؟


هيچكس از من نمي پرسد،


بعد از اين همه ترانه بي چراغ


چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟


همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!


حالا،


دوباره اين من و ُ


اين تاريكي و ُ


اين از پي كاغذ و قلم گشتن!


گفتم : « - بمان!» و نماندي!


اما به راستي،


ستاره نياز و نوازش!


اگر خورشيد خيال تو


اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،


اين ترانه ها


در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?



*********

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

 

""""""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم  سمانه  جون    """"""""""""

 

 


 

به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

**************

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

 
 
 

  خواهم که جاودانه بنالم به دامنت     بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب     از برای روز میلادم       شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است اما گویا سپری شد، بی آنکه بدانم آتش شمع چندمین سال زندگی ام را                                                      به خاموشی سپردم میلاد  امسال سپری شد، .. و من تا یک سال دیگر سربازم... بدرود تا مرخصی بعدی     سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من  که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟   بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود   گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر می شودکاری ندارم آنکه کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود     چه می شود همه از جنس آسمان باشد       چه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاکسی به حال شقایق دلش نمی سوزدو او هنوز شکوفاست بین آدمهاکسی به نیت دل ها دعا نمی خواندغروب زمزمه پیداست بین آدمهاچه می شود همه از جنس آسمان باشیمطلوع عشق چه زیباست بین آدمهاتمام پنجره ها بی قرار بارانندچه قدر خشکی و صحراست بین آدمهابه خاطر تو سرودم چرا که تنها تودلت به وسعت دریاست بین آدمها     امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌ رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌ آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌ افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت: ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت، امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟ امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌ سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌ کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌ با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌ چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌ امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌ آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت! سومین سالروز وبلاگم     امشب که نهم برسر. قرآنِ تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم     امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویمامشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویمامشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویمامشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویمامشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویمامشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویمامشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویمامشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!   از زبان پر کشیده ای ... برای لبخند     اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !! مولانا       من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیاای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نانبرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیااول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیارو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا... ... آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رختباران را اگر می بارد برچتر آبی تووچون تو نماز خوانده ای،خداپرست شده ام . نیست... برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست  آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست  این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست  تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست  من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست  آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست  امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست  در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست       با من تماس بگیر خدا...       هر روزشیطان لعنتی خط های ذهن مرااشغال می كندهی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چرا جواب ندادیچرا بر نداشتی؟!یادش به خیر آن روزهامكالمه با خورشیددفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كردامروز پاره استآن سیم ها كه دلم راتا آسمان مخابره می كرد.×××با من تماس بگیر ، خدایاحتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار     آخرین حرف تو چیست؟     قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست     می روم شاید فراموشت کنم من پذیرفتم شکست خویش راپندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه استمی روم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنممی روم از رفتنم دل شاد باشاز عذاب دیدنم آزاد باشگرچه تو تنهاتراز ما می رویآرزو دارم ولی عاشق شویآرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد را     شهر غریب غریب آمده بودم غریب خواهم رفتنچیده سیب به رویای سیب خواهم رفتمیان بوسه طنابی به دار می بافندبه گونه با گل سرخ فریب خواهم رفتصدای خواب براحساس شهر می پیچیدوگفت با دل من بی نصیب خواهم رفتومرگ سهم تمام حیات حـّوا بوداسیردست رسوم عجیب خواهم رفتبه شوق باغ پراز یاس های شهرقدیمازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفتاگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشتمیان همهمه هاعن قریب خواهم رفتزمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت     احساس می کنم که خدا قول داده است     با بودن تو حال من اصلا خراب نیستمی خواهمت و بهتر از این انتخاب نیستاحساس می کنم که خدا قول داده استدیگر در این جهان خبری از عذاب نیستدیگر میان خاطره هامان ، از این به بعدچیزی به اسم دلهره و اضطراب نیستباور کن این خدا که خودش عاشقت کندحتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیستپاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تاباور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیستمن را ببوس تا همه ی شهر پر شوداین اتفاق هر چه که باشد سراب نیستدنیا سر جدایی ما شرط بسته استاما دعای شوم کسی مستجاب نیست...     یک ... دو ... سه ....يك...دو....سه....چندين و چند...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي بردمن اين ستاره هاي خيالي راكه از سقف اتاقمتا بينهايت خاطرات تو جاري است....يادش بخيروقتي بودينيازي به شمردن ستاره ها نبوداصلا يادم نيستستاره اي بود يا نبودهر چه بود شيرين بودحتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.   مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ،سایه مهرتورا کم دارمباتو هستمای سراپا احساسخون تو در رگ من هم جاریست ،جنس ما جنس بلد بودن کانون گل استنازنینزندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،ما مطهر شده ایم ،پیش رو راه رسیدن به خداست…مهربانسبد معذرتم را بپذیر ؛کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی ماندهخانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،پر سبزینه و ریحان و غزل ،پر تکرار گیاهان نمو ،پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،پر انوار خدا.داخل خانه دل ؛جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده استمن به دل راز رسیدن دارم ،من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،خوب می فهمم اگر در باران ،چتر خود را به کسی بخشیدم؛توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ستخوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛حکمتی در کارست…مهربانسبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدشآنقدر شاعرم امشب که فقط ؛بیستون کم دارم ،تیشه عاقبتم را بدهیدآنقدر ساده سخن میگویم ؛که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،دل و دلداده روی هم بیند…مهربانساعت الآن دقیقا خواب است- و من و پهنه کاغذ بیدارروی تو در نظرم نقش نخست ،و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوششو خود او می داند ؛که دلم آنقدر آغشته به توست ؛که اگر از صف فردوس برین ،طیفی اندازه صد نور میسر سازدمن به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت…مهربانبازهم ،سبد معذرتم را بپذیرآنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،واژه ات راهی شعرم شده استلحظه ای گوش بکن ،یک موذن مست استآنقدر خوب اذان میگوید ،گوئی او عکس خدا را دیدهخوش بحالش اما ؛طرح زیبای خدا را گاهی ،می توان در پس سیمای عزیزی جوئید…مهرباندیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛…مهربانآنقدر شاعرم امشب که زمین ،در پی زمزمه ام مست شده ستسر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و بازگوشهایش به من آویزانندآنقدر شاعرم امشب که دلم ،از پس سینه برون آمده بازاو نگاهش به من استمن نگاهم به قدم رنجه توآنقدر شاعرم امشب که فقط ،روح روحانی تو حال مرا می فهمد…مهربانعاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن استعاشقی ؛ لمس خدا با چشم استعاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیستومن امشب از عشق ، بخود می پیچمبعد از امشب شاید ،نقش اعجاز تو را طرح زنم…مهربانترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟یا مرا چوب تادب بنواز ؛یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر…مهربانلذت صبح مجدد اینجاست ،میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنمدیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛" کعبه ام مثل نسیم ،میرود باغ به باغ ،میرود شهر به شهرثروتی بیش به من داده خدا…مهرباناز سر کودکی من بگذر ،باید آرام به سجاده تعظیم روم ،شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است" به خدا می دهمت عاریه وار ،آری عاشق شده بودم این بار     شعر طنز     شاعر زن میگه :به نام خدایی که زن آفریدحکیمانه امثال ِ من آفریدخدایی که اول تو را از گلو بعداً مرا از خشت آفرید!برای من انواع گیسو و مویبرای تو قدری چمن آفرید!مرا شکل طاووس کرد و تو راشبیه بز و کرگدن آفرید!به نام خدایی که اعجاز کردمرا مثل آهو ختن آفریدتو را روز اول به همراه منرها در بهشت عدن آفریدولی بعداً آمد و از روی لطفمرا بی کس و بی وطن آفریدخدایی که زیر سبیل شمابلندگو به جای دهن آفرید!وزیر و وکیل و رئیس ات نمودمرا خانه داری خفن! آفریدبرای تو یک عالمه کِیْسِ خوبشراره، پری، نسترن آفریدبرای من اما فقط یک نفربراد پیت من را حَسَنْ آفرید!برایم لباس عروسی کشیدو عمری مرا در کفن آفریدبه ‌نام خداوند مردآفرینکه بر حسن صنعش هزار آفرینخدایی که از گِل مرا خلق کردچنین عاقل و بالغ و نازنینخدایی که مردی چو من آفریدو شد نام وی احسن‌الخالقینپس از آفرینش به من هدیه دادمکانی درون بهشت برینخدایی که از بس مرا خوب ساختندارم نیازی به لاک، همچنینرژ و ریمل و خط چشم و کرمتو زیبایی‌ام را طبیعی ببیندماغ و فک و گونه‌ام کار اوستنه کار پزشک و پروتز، همین!نداده مرا عشوه و مکر و نازنداده دم مشک من اشک و فین!مرا ساده و بی‌ریا آفریدجدا از حسادت و بی‌خشم و کینزنی از همین سادگی سود بردبه من گفت از آن سیب قرمز بچینمن ساده چیدم از آن تک‌ درختو دادم به او سیب چون انگبینچو وارد نبودم به دوز و کلکمن افتادم از آسمان بر زمینو البته در این مرا پند بودکه ای مرد پاکیزه و مه‌جبینتو حرف زنان را از آن گوش گیرو بیرون بده حرفشان را از اینکه زن از همان بدو پیدایشتنشسته مداوم تو را در کمین!     كوك كن ساعتِ خویش !                اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر                           دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است  كوك كن ساعتِ خویش !              كه مـؤذّن ، شبِ پیـش                           دسته گل داده به آب                                  . . . و در آغوش سحر رفته به خواب  كوك كن ساعتِ خویش !              شاطری نیست در این شهرِ بزرگ                                        كه سحر برخیزد                                     شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین                                                         دیر برمی خیزند  كوك كن ساعتِ خویش !                       كه سحر گاه كسی                          بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست                              كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              رفتگر مُرده و این كوچه دگر                           خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است  كوك كن ساعتِ خویش !              ماكیان ها همه مستِ خوابند                           شهر هم . . .                                  خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند  كوك كن ساعتِ خویش !              كه در این شهر ، دگر مستی نیست                   كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد                             از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،                               و در این شهر سحرخیزی نیست                                     رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟ این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند  پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو  قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟  این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم  باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند  بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود  آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند  با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم  طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم  فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند       زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"       یک و یک...       یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند،  چهار می شود  گاه میل می کند به صفر  گاه نیز می زند به کله اش...  هوس کند می رود به آسمان،  هزار می شود.  یک و یک برای من... -- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام --  جز دو خط ساده نیست؛ جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند،  وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند...  جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛  روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ...  پیر می شوند! « توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. »  آه...  من که حرف این حساب را سرم نمی شود     روحت شاد نجمه زارع این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیستنه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست حتی نفس‌های مرا از من گرفتند من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست     امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن     ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته     از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته  یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته     آغاز محرم     چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت                    در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت     چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب                      نگاه ابری او یک بهار باران داشت         فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد                      و دستهای تو که روح سبز احسان داشت      فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد                          به روی منبر نی این همه مسلمان داشت         چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت                           که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت         گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر                        تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت         چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب                        که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت          در امتداد افق رد خون تو باقی است                     غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت     خدا آن زمان ها مسلمان نبود     نه...سرمایمان از زمستان نبود  بجز ما کسی زیر باران نبود  زمان روی یک سیب آغازشد  ولی سیب آغاز انسان نبود  خداخوردن سیب رامنع کرد  خدا آن زمان ها مسلمان نبود  خدا دید ما دوستدار همیم  که از خلقت خود پشیمان نبود  اگر لذت با تو بودن نداشت  چنین خوردن سیب آسان نبود  خدا راند ما راشبی از بهشت  بهشتی که اندوه درآن نبود  زمین ذره هایی پر از درد داشت  فقط آدم این گوشه مهمان نبود  خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود  بجز ما که درآن قدم می زدیم  کسی عابرآن خیابان نبود  دل آدم آن وقت ها غصه داشت  ولی غصه اش قحطی نان نبود  وحالا به خاطر می آریم ما  زمانی که زنجیر وزندان نبود  زمانی که هنگام مجرم شدن  بجز سیب دردست انسان نبود     چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!     همیشه از تو نوشتن برای من سخت استکه حس و حال صمیمانه داشتن سخت استچگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!چقدر این همه دیدن برای من سخت استخرابه ی دل من را کسی نخواهد ساختکه بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت استبه هیچ قانعم از مهر دوستان هرچندبه هیچ این همه سرمایه باختن سخت استنقابدار خودی را چگونه بشناسمدر این زمانه که خود را شناختن سخت استقبول کن دل بیچاره ام ، که می گویدکه پشت پا به زمین و زمان زدن سخت استبرای پیچک احساس بی خزان سهیلهمیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت استعزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است     بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم     بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم   ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس   و نترسيم از مرگ   مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است   در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.   پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود.   ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.   كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،  كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي". ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.   كار ما شايد اين است  كه ميان گل نيلوفر و  قرن پي آواز حقيقت بدويم     وای از این تنهایی من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست مشکوکم    نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست  وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوک چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم  هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم  اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟      

 

 

 

سكوت من سكوتي پر ز فرياد است

پر از دلشوره و ترديد

و پر از دلهره باغچه سبز دلم

كه پس مدتها ،رنگ آن رفت به سمت پاييز

و غروبي غمگين

كه سراسر پر از زوزه گرگُ كفتار

همگي چشم به سر سبزي يك گل دارند

تا برويد آن گل

سبز گردد،بدواند ريشه

با هزاران زحمت باغ من شكل گرفت

گل من ريشه دواند

روح من سبز شد از رويش گلبرگ گلم

چقدر زيبا بود

مرغ عشقي زيبا

مينشست بررويش

و سرودي ميخواند

پر از شور و نشاط ،

تا كه آمد گرگي

كند گل را از جا

زير پايش له كرد

همه سبزي اين باغچه را

تا نروياند گل

و كويري بشود، كه  پر از بي آبيست

همه جا خشك شود

آري

دل من گشت كوير

و ندارد حتي

يك نمي از باران

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 

این گریه ها برای حضور شما کم است

صد بار ندبه خواندهام آقا ولی کم است

گفتند چله بگیرم برای تو

رفته سه و نه,یک مانده این غم است

آخر اگر چهل بیاید و آقا نیامدی

از دوری تو سر به بیابان زنم کم است

آقا به پهلوی شکسته مادر به چادرش

جان داده ام به پای روضه زهرا ولی کم است

یا ایها العزیز چقدر من بخوانمت

این آخرین دعای عهد تو مولای من کم است

تکه به تکه جگر پور مرتضی

آمین به هر دعای فرج گوید این کم است

آنجا که خیمه های غریبی جد تو

دارد هوای آمدنت آخر این کم است

آقا دلم خراب خراب است در نبودنت

پایت گذار بر دلم که بدون تو پر غم است

من را قبول کن به نوکری نوکران خود

آقا زیاد خواسته ام از تویا کم است

این شعر وصف حال دل خسته ام بود

هر چند کل شعر ها پیش تو کم است

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 
 

از ناقه افتادم ولی بابا چنان زد

با دستهایش بی امان بر صورتم زد

از بس که محکم زد به روی صورت من

گفتم خدا یا گونه هایم صد ترک زد

آنجا بیاد حضرت زهرا فتادم

آخر عمر هم صورت او را فلک زد

گفتم خدا یا مادرم از درد پیچید

وقتی که با شلاق بر پهلوی من زد

وای از میان کوچه ها که مادرم را

وحشی بی دین با غلاف کفر میزد

پای منو تاول ببین بابا قدم را

از بس که با شلاغ بر پا های من زد

دستی به دیوارو دگر تاب و توان نیست

تا آنکه با چوبش بروی سینه ام زد

گوشم ببین بابا که بی خلخال مانده

از بسکه با سیلی بروی صورتم زد

حالا که بابا از سفر برگشته ای تو

منهم ببر بابا که پا هایم ترک زد

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 

بانوی  پائیزی من

                                سوگلک قصه من

                                                               ققنوس تو افسانه ها

      مهربونیت مث خدا

گنجشکک اشی مشی

                                رو بام این دلم بشین

                                                              بشین و باز قصه بگو

   بیا و باز دونه بچین

برگهای پائیز رو ببین

                              چرخش افلاک رو ببین

                                                              دل منم مث اونهاست

  گریه این چش رو ببین

خسرو و شیرین رو دیدی

                                  تیشه فرهادو دیدی

                                                             عشقها همه آبکیه

                                                                                     تو دل به غصه ها میدی

هم همه درخت بید

                          خش خش برگای خزون

                                                          همش حکایت دله

                                                                                   تو این زمون دد نشون

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 
 

غروب و سوداي فردايي

 كه بي نگاه تو روبه سردي زمهرير گونه اي ميگرود

كه حتي گرمي صد چاه صغر هم نمي تواند

يخ منجمدي كه از نبود گرماي نگاه تو بردل من بسته شده را

آب كند

و همانند رودي روان در مسير رودخانه عشق به سمت آبشاري كه از گيسوان تو سر منشع ميگرد

ببرد

چقدر دلم حضور تورا كم دارد

خاليست از هرگونه عطش به عشق

زيرا كه در نيستي وجود سبزت

 دلم همان كوير لوتيست كه از هر گونه آب و آباداني خاليست

و من مانند گوني شده ام

هر از چند گاهي رهگذري ته مانده آب خودرا

و يا بزاغ كف كرده خودرا از دهانش خالي ميكند برروي ريشه ام

تا تونباشي همين است

و تنها ترين باوري كه مرا به زنده بودن و ريشه دواندن اميدوار كرده است

انتظار براي توست

باور آمدنت و انداختن سايه خود برروي اين گون خشك و پير

من يقين دارم وقتي كه بيايي

آن كوير لوت مانند جنگلي سرسبز

كه تشنه آب ريختن با دست تو

به ريشه اش است ميشود

راستي به تو گفته ام كه در نبودت چقدر غريب شده ام

آيا گفته ام كه مرا مجنون ليلي خيالي افسانه هاي كهن مي خوانند

من منتظر شما هستم تا در  بازار به دنبال تو به ره افتم

و به همگان مژده آمدنت را بدهم

بگويم ديديد كه ليلي من افسانه نيست

حضور دارد تا خشك دلي شما بيدلان كوته فكر را

با شعاع نور ،گوارايي بنام آب حيات زنده كند

پس تا بيشتر از اين غريب نشده ام قدمت را بر روي

دلم بگذار

ميدانم كه قابل اين نيستم كه خريدار عشق شما باشم

ولي همه دارو ندارم همان دليست كه مانند

پيرزن خريدار يوسف

با همه دارو ندارم به بازار محبت تو مي آيم.

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 
 

سکوت کرده ام آخر برای چشم شما

غزل نداشته ام از برای نام شما

دلم دوباره برایت هوای غم دارد

برای صوت دل آرا و مهربان شما

غروب جمعه و یک هفته بدون حضور

همیشه گریه وا غربتا برای شما

چقدر جمعه و گریه چقدر غم دارم

برای ندبه جانسوز در کنار شما

چقدر جزبه حیدر به روی تو زیباست

چرا که هیبت مولا به روی ماه شما

برای مادرتان صبح و شام می گریم

و می شود که ببینیم انتقام شما

هنوز پهلوی مادر بسان نیلوفر

کبود بوده و مرهم نگاه روی شما

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 

به زشتي من ميخندي

ويابه تلخي من

يا به قيافه لوچ گونه من

به من ميخندي و يا به خداي من

من نقاشي دارم كه او مرا كشيده

مرا رنگ محبت داده

قلبم را پر از عشق كرده

اما تو چه

زيبايي داري

ولي ظاهري

صورت داري ولي پر ريا

اما

قلبي آكنده از سختي و خشكي

كه در آن پليدي و سياهي بجاي

نور و روشنايي قرار دارد

من شايد نتوانم درست سخن بگويم

با گنگي وفقط آهنگ نامانوس كلمات را ادا كنم

اما تمامي آهنگهاي قلب من پراست از لطافت بهار

زيبايي رود

گرمي خورشيد

و سخاوت باران

پس خود را نگاه كن

آئينه اي بر روي قلب خود بگير و بعد ....

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
السلام علیک یا رقیه (س)
 
 

کلاغ پر گنجشک پرهستی ما بابا همه پر

عباس و اکبر قاسم و عبدالله هم پر

بابا سرت اینجا تنت آخر کجا رفت

شاید به پیش مادرم زهرای اطهر

بابا سفر خوش بود بی ما در چه حالی

آخر نگفتی کودکم هم میزند پر

بابا نگفتی کودک من پیر گشته

از بس نخورده لقمه ای از اشک بهتر

حالا که بابا آمدی من هم ببر تا

گویند طفلان تا ابد رقیه هم پر

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 
 

*(گفت والله باللله العظیم

مالک الملک و برحمان الرحیم)

اوکه داداراست و این جان دست اوست

اوکه رحمان است و این جان بست اوست

حضرت حق است عدلش کامل است

هرچه بر ما او دهد آن جایز است

درخصوص خیر و شرش صاحب است

بهترینِ دلبرانِ عالم است

او که نظم این جهان را چیده است

بر همه عالم کرمها کرده است

آخر ای مردم همه دانند کیست

آخر از او مهربانتر کیست, کیست

اوست رب لایزال مهربان

اوست معراج القلوب مومنان

 

 

 

*:برگرفته شده از مثنوی و معنوی مولانا

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 

عِزُّ المُؤمِنِ غِناهُ عَنِ النَّاسِ.
عزّت مؤمن در بى‏نیازى او از مردم است.

 

(بحارالأنوار،ج75،ص 109،ح‏12)

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 
 
 
 
 
 
مادر خداحافظ ولي رفتي چگونه

برروي خاكي و تنت پامال گونه

شايد براي اينكه بابايم نفهمد

رفتي و شستي پيكري كه پر زخونه

خاكم به سر مادر به مويم شانه ميزد

بادست پر احساسو زخمي روي سينه

مادر مگر چشمان تو كم سو شده بود

چون ميگرفتي هر قدم ديوار كوچه

از راه تا برگشته بودي مادر آن روز

هي مي تكاندي چادرت كه بود پاره

 

 

 


    وقتی دلگیری و تنها خواهم که جاودانه بنالم به دامنت   بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب     """"""""""""""""""""""""""" | سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من  که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟     """""""""""""""""""""""""""""   بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر می شودکاری ندارم آنکه کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود چه می شود همه از جنس آسمان باشد     چه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاکسی به حال شقایق دلش نمی سوزدو او هنوز شکوفاست بین آدمهاکسی به نیت دل ها دعا نمی خواندغروب زمزمه پیداست بین آدمهاچه می شود همه از جنس آسمان باشیمطلوع عشق چه زیباست بین آدمهاتمام پنجره ها بی قرار بارانندچه قدر خشکی و صحراست بین آدمهابه خاطر تو سرودم چرا که تنها تودلت به وسعت دریاست بین آدمها     امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌     رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌ آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌ افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت: ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت، امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟ امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌ سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌ کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌ با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌ چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌ امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌ آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!       امشب که نهم برسر. قرآنِ تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم     امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویمامشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویمامشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویمامشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویمامشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویمامشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویمامشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویمامشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم!     از زبان پر کشیده ای ... برای لبخند           اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !!     مولانا         من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیاای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نانبرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیااول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیارو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا...     ... آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رختباران را اگر می بارد برچتر آبی تووچون تو نماز خوانده ای،خداپرست شده ام .       نیست...       برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست  آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست  این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست  تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست  من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست  آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست  امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست  در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست       با من تماس بگیر خدا... "عرفان نظر آهاری"       هر روزشیطان لعنتی خط های ذهن مرااشغال می كندهی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چرا جواب ندادیچرا بر نداشتی؟!یادش به خیر آن روزهامكالمه با خورشیددفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كردامروز پاره استآن سیم ها كه دلم راتا آسمان مخابره می كرد.×××با من تماس بگیر ، خدایاحتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار     آخرین حرف تو چیست؟         قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست     می روم شاید فراموشت کنم       من پذیرفتم شکست خویش راپندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه استمی روم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنممی روم از رفتنم دل شاد باشاز عذاب دیدنم آزاد باشگرچه تو تنهاتراز ما می رویآرزو دارم ولی عاشق شویآرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد را     شهر غریب       غریب آمده بودم غریب خواهم رفتنچیده سیب به رویای سیب خواهم رفتمیان بوسه طنابی به دار می بافندبه گونه با گل سرخ فریب خواهم رفتصدای خواب براحساس شهر می پیچیدوگفت با دل من بی نصیب خواهم رفتومرگ سهم تمام حیات حـّوا بوداسیردست رسوم عجیب خواهم رفتبه شوق باغ پراز یاس های شهرقدیمازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفتاگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشتمیان همهمه هاعن قریب خواهم رفتزمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت   احساس می کنم که خدا قول داده است       با بودن تو حال من اصلا خراب نیستمی خواهمت و بهتر از این انتخاب نیستاحساس می کنم که خدا قول داده استدیگر در این جهان خبری از عذاب نیستدیگر میان خاطره هامان ، از این به بعدچیزی به اسم دلهره و اضطراب نیستباور کن این خدا که خودش عاشقت کندحتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیستپاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تاباور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیستمن را ببوس تا همه ی شهر پر شوداین اتفاق هر چه که باشد سراب نیستدنیا سر جدایی ما شرط بسته استاما دعای شوم کسی مستجاب نیست... یک ... دو ... سه     ....يك...دو....سه....چندين و چند...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي بردمن اين ستاره هاي خيالي راكه از سقف اتاقمتا بينهايت خاطرات تو جاري است....يادش بخيروقتي بودينيازي به شمردن ستاره ها نبوداصلا يادم نيستستاره اي بود يا نبودهر چه بود شيرين بودحتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.   مهربان     مهربانآنقدر شاعرم امشب که فقط ،سایه مهرتورا کم دارمباتو هستمای سراپا احساسخون تو در رگ من هم جاریست ،جنس ما جنس بلد بودن کانون گل استنازنینزندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،ما مطهر شده ایم ،پیش رو راه رسیدن به خداست…مهربانسبد معذرتم را بپذیر ؛کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی ماندهخانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،پر سبزینه و ریحان و غزل ،پر تکرار گیاهان نمو ،پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،پر انوار خدا.داخل خانه دل ؛جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده استمن به دل راز رسیدن دارم ،من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،خوب می فهمم اگر در باران ،چتر خود را به کسی بخشیدم؛توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ستخوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛حکمتی در کارست…مهربانسبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدشآنقدر شاعرم امشب که فقط ؛بیستون کم دارم ،تیشه عاقبتم را بدهیدآنقدر ساده سخن میگویم ؛که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،دل و دلداده روی هم بیند…مهربانساعت الآن دقیقا خواب است- و من و پهنه کاغذ بیدارروی تو در نظرم نقش نخست ،و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوششو خود او می داند ؛که دلم آنقدر آغشته به توست ؛که اگر از صف فردوس برین ،طیفی اندازه صد نور میسر سازدمن به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت…مهربانبازهم ،سبد معذرتم را بپذیرآنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،واژه ات راهی شعرم شده استلحظه ای گوش بکن ،یک موذن مست استآنقدر خوب اذان میگوید ،گوئی او عکس خدا را دیدهخوش بحالش اما ؛طرح زیبای خدا را گاهی ،می توان در پس سیمای عزیزی جوئید…مهرباندیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛…مهربانآنقدر شاعرم امشب که زمین ،در پی زمزمه ام مست شده ستسر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و بازگوشهایش به من آویزانندآنقدر شاعرم امشب که دلم ،از پس سینه برون آمده بازاو نگاهش به من استمن نگاهم به قدم رنجه توآنقدر شاعرم امشب که فقط ،روح روحانی تو حال مرا می فهمد…مهربانعاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن استعاشقی ؛ لمس خدا با چشم استعاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیستومن امشب از عشق ، بخود می پیچمبعد از امشب شاید ،نقش اعجاز تو را طرح زنم…مهربانترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟یا مرا چوب تادب بنواز ؛یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر…مهربانلذت صبح مجدد اینجاست ،میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنمدیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛" کعبه ام مثل نسیم ،میرود باغ به باغ ،میرود شهر به شهرثروتی بیش به من داده خدا…مهرباناز سر کودکی من بگذر ،باید آرام به سجاده تعظیم روم ،شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است" به خدا می دهمت عاریه وار ،آری عاشق شده بودم این بار     شعر طنز         شاعر زن میگه :به نام خدایی که زن آفریدحکیمانه امثال ِ من آفریدخدایی که اول تو را از گلو بعداً مرا از خشت آفرید!برای من انواع گیسو و مویبرای تو قدری چمن آفرید!مرا شکل طاووس کرد و تو راشبیه بز و کرگدن آفرید!به نام خدایی که اعجاز کردمرا مثل آهو ختن آفریدتو را روز اول به همراه منرها در بهشت عدن آفریدولی بعداً آمد و از روی لطفمرا بی کس و بی وطن آفریدخدایی که زیر سبیل شمابلندگو به جای دهن آفرید!وزیر و وکیل و رئیس ات نمودمرا خانه داری خفن! آفریدبرای تو یک عالمه کِیْسِ خوبشراره، پری، نسترن آفریدبرای من اما فقط یک نفربراد پیت من را حَسَنْ آفرید!برایم لباس عروسی کشیدو عمری مرا در کفن آفریدپاسخ شاعر مرد:به ‌نام خداوند مردآفرینکه بر حسن صنعش هزار آفرینخدایی که از گِل مرا خلق کردچنین عاقل و بالغ و نازنینخدایی که مردی چو من آفریدو شد نام وی احسن‌الخالقینپس از آفرینش به من هدیه دادمکانی درون بهشت برینخدایی که از بس مرا خوب ساختندارم نیازی به لاک، همچنینرژ و ریمل و خط چشم و کرمتو زیبایی‌ام را طبیعی ببیندماغ و فک و گونه‌ام کار اوستنه کار پزشک و پروتز، همین!نداده مرا عشوه و مکر و نازنداده دم مشک من اشک و فین!مرا ساده و بی‌ریا آفریدجدا از حسادت و بی‌خشم و کینزنی از همین سادگی سود بردبه من گفت از آن سیب قرمز بچینمن ساده چیدم از آن تک‌ درختو دادم به او سیب چون انگبینچو وارد نبودم به دوز و کلکمن افتادم از آسمان بر زمینو البته در این مرا پند بودکه ای مرد پاکیزه و مه‌جبینتو حرف زنان را از آن گوش گیرو بیرون بده حرفشان را از اینکه زن از همان بدو پیدایشتنشسته مداوم تو را در کمین! برگرفته از: عاشق تنهایی     كوك كن ساعتِ خویش !     كوك كن ساعتِ خویش !                 اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر                           دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است  كوك كن ساعتِ خویش !              كه مـؤذّن ، شبِ پیـش                           دسته گل داده به آب                                  . . . و در آغوش سحر رفته به خواب  كوك كن ساعتِ خویش !              شاطری نیست در این شهرِ بزرگ                                        كه سحر برخیزد                                     شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین                                                         دیر برمی خیزند  كوك كن ساعتِ خویش !                       كه سحر گاه كسی                          بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست                              كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              رفتگر مُرده و این كوچه دگر                           خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است  كوك كن ساعتِ خویش !              ماكیان ها همه مستِ خوابند                           شهر هم . . .                                  خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند  كوك كن ساعتِ خویش !              كه در این شهر ، دگر مستی نیست                   كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد                             از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی  كوك كن ساعتِ خویش !              اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،                               و در این شهر سحرخیزی نیست                                     رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟ این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند  پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو  قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟  این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم  باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند  بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود  آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند  با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم  طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم  فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند فریاد نیکفال     زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود" حامد بهاروند       یک و یک...ژ     یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند،  چهار می شود  گاه میل می کند به صفر  گاه نیز می زند به کله اش...  هوس کند می رود به آسمان،  هزار می شود.  یک و یک برای من... -- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام --  جز دو خط ساده نیست؛ جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند،  وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند...  جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛  روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ...  پیر می شوند! « توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. »  آه...  من که حرف این حساب را سرم نمی شود           این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیستنه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست حتی نفس‌های مرا از من گرفتند من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن     ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته     از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته  یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته آغاز محرم       چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت                    در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت     چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب                      نگاه ابری او یک بهار باران داشت         فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد                      و دستهای تو که روح سبز احسان داشت      فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد                          به روی منبر نی این همه مسلمان داشت         چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت                           که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت         گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر                        تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت         چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب                        که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت          در امتداد افق رد خون تو باقی است                     غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت     خدا آن زمان ها مسلمان نبود       نه...سرمایمان از زمستان نبود  بجز ما کسی زیر باران نبود  زمان روی یک سیب آغازشد  ولی سیب آغاز انسان نبود  خداخوردن سیب رامنع کرد  خدا آن زمان ها مسلمان نبود  خدا دید ما دوستدار همیم  که از خلقت خود پشیمان نبود  اگر لذت با تو بودن نداشت  چنین خوردن سیب آسان نبود  خدا راند ما راشبی از بهشت  بهشتی که اندوه درآن نبود  زمین ذره هایی پر از درد داشت  فقط آدم این گوشه مهمان نبود  خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود  بجز ما که درآن قدم می زدیم  کسی عابرآن خیابان نبود  دل آدم آن وقت ها غصه داشت  ولی غصه اش قحطی نان نبود  وحالا به خاطر می آریم ما  زمانی که زنجیر وزندان نبود  زمانی که هنگام مجرم شدن  بجز سیب دردست انسان نبود                                      چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!         همیشه از تو نوشتن برای من سخت استکه حس و حال صمیمانه داشتن سخت استچگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!چقدر این همه دیدن برای من سخت استخرابه ی دل من را کسی نخواهد ساختکه بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت استبه هیچ قانعم از مهر دوستان هرچندبه هیچ این همه سرمایه باختن سخت استنقابدار خودی را چگونه بشناسمدر این زمانه که خود را شناختن سخت استقبول کن دل بیچاره ام ، که می گویدکه پشت پا به زمین و زمان زدن سخت استبرای پیچک احساس بی خزان سهیلهمیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت استعزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است     بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم       بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود. ساده باشيم ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،  كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي". ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است  كه ميان گل نيلوفر و  قرن پي آواز حقيقت بدويم     وای از این تنهایی     من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست مشکوکم    نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست  وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوک چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم  هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم  اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟    

 

اندکی بدی در نهاد تو...

اندکی بدی در نهاد من...

اندکی بدی در نهاد ما...

ولعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید .

آب ریزی کوچک به هر سراچه – هر چند که خلوتگاه ِ عشقی باشد –

شهر را

از برای آن که به گنداب در نشیند

کفایت است.

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 


با مرگ ماه ،روشـنی از آفتاب رفــــت

چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت

الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت

نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت

این تابناک تاج خدایان عشق بود

در تند باد حادثه هم چون حباب رفت

این قوی نازپرور دریای شعر بود

در موج خیز علم به اعماق آب رفت

این مه که چون منیژه لب چاه می نشست

گریان به تازیانه ی افراسیاب رفت

بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما

چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت

ای دل بیا سیاهی شب رانگاه کن

در اشک گرم زهره ببین یاد ماه رفت!

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

سلام ....

                              
و زمان در گذراست...
ماه هم مهتا بی ست
گاه با بی تابی
گاه گاهی خالی
......
گریه ها یم اشک نیست
تو خیالت راحت
خون و درد میبارم
پای هر سنگ سیاهی مینشینم و گلی میپاشم
که کسی بو نبرد
که چرا چشم سیاهم سرخ است
.....................

جوهر خودکار هم ته میکشد

حرفهایم بوی خاکهای تفت  باران خورده در شب میدهد

گامهایم نا بلد...

مست و بیخود از خودم جامی دیگر سر میکشم

این قلم ...

این من ...

و این هم ااااه ...اااه ...

بزممان رنگین شده،

جای جان  اشفتگی اما کم است.

دست و پا میکنمش....

تو خیالت راحت!!!!

............
اسمانت همه شب مهتابی


روزگارت روزفام


چشمهایت پر فروغ


و دلت بی درد باد....

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


این خانه هرگز روی سپیدی نخواهد دید...

گیرم خانه را سپید کردم...

با خانه ی تاریک دلم چه کنم؟؟؟

 
 

 
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای میگذشت .غلامی را دید که بسیارشادمان بود.به او گفت چطور در چنین وضعی میخندی و شادی می کنی؟

جواب داد ه:من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم ،روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم.

آن مرد عارف گفت:من از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمیدهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 
شب همه قافیه را باخته بود

نور در کوزه ی لب ریخته در کنج شب آویخته بود

مه

غزل بافته بود

و تو در بزم تب آلوده ی من

همه شب رقص کنان تا به سحر

داغ افسون نگاه شرر انگیزت را

به تنم میریختی

تنم از تب میسوخت

و دو دستان تو چون داغ حدیدی

بر تنم نقش و نگاری میدوخت

دست بردار ای دوست!

دست تو تجربه ی سوزش آتش به تنم می ریزد

من که دل سوخته ام

از زمان جز غم ایام نیاموخته ام

من غزلگریه به اندوه شب آموخته ام

اشک تقدیر به چشمان غم آلود شب آویخته ام

از عطش سوخته ام

دست بردار ای دوست

دست تو تجربه ی سوزش آتش به تنم میریزد...........

 

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار به خانه برمیگشت ،سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده بود. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود . اسمیت برای کمک کردن به او پیاده شد.

وقتی او لاستیک ماشین را عوض کردو آماده رفتن شد ،زن پرسید :چقدر باید   بپردازم؟

او به زن چنین گفت:شما هیچ بدهی به من ندارید .من هم در این چنین شرایطی بوده ام . روزی یک نفرهم به من کمک کرد،همان طور که من به شما کمک کردم. اگر واقعا میخواهی بدهی ات را به من بپردازی باید این کار را بکنی ،*نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود*

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رادید و رفت داخل تا چیزی بخورد و به راهش ادامه دهد ،ولی نتوانست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذرد که می بایست هشت ماهه باردار باشد و از خستگی روی پا بند نبود .

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش را بیاورد ،زن از در بیرون رفته بود ،در حالی که روی دستمال سفره ،یادداشتی را باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته ی زن را میخواند، اشک در چشمانش جمع شده بود . در یادداشت چنین نوشته بود:شما هیچ بدهی به من ندارید . من هم در چنین شرایطی  بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد ،همان طور که من به شما کمک کردم...اگر واقعا میخواهی بدهی ات را به من بپردازی ،باید این کار را بکنی ،*نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود*

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر کار به خانه رفت در حالی کهبه آن پول و یادداشت زن فکر میکرد ،به شوهرش گفت :دوستت دارم اسمیت ،همه چیز کم کم درست می شود.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

خسته از بحث  غریبانه ی فریاد و سکوت

خسته از ضجه ی گرگ و شب و ماه

مانده در مردابم...

خسته از غمی که  نامش« یاد» است

میتوانم ایا؟

که فراموش کنم ؟

تو به من میگفتی:

ماه شب قلابی ست ...تو فقط مهتابی.......که به من میتابی

که فراموش کنم

تو به من می گفتی :

که بمان ...که بری میمیرم...که ندارم جز تو

اااااااااااه .......

میتوانم که فراموش کنم میگفتی؟:

«چو ماه از پشت خرمنها برآید

به دیدارم بیا چشم انتظارم......»

تو به من میگفتی :

تو........

لحظه هایم

 جز تو و خاطره و نام و صدایت

از همه هرچه که دارم

خالیست.

از صدایت

نامت

خاطراتت

عشقت

نقطه چینها شاید ...

لحن  فریاد و سکوت من و توست....

کاش« یادم»برود.

کاش یادم برود  هر چه نتوانم گفت...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
....

 

دلم در انتظار عزم طوفانی ست

که برخیزد زبام شب

خیالم را سبک بردارد از ذهن پر آشوبم

بیامیزد به عطر الفت یک دوست در تاریکی غربت

به هنگام طلوع روشنایی

درحریر بستر خورشید

دستان خیالم را به دستان تو بسپارد

ودراین لحظه های مرگبارو واپسین اوقات هوشیاری

نسیم وصل تو بر تابهای تند گیسوی پریشانم

صفای دیگری بخشد

ودر مرداب خاموش دل دریاییم

بار دگر

آشوب و بلوایی به پا سازد

و در شبهای تاریک و سیاهم

ابرهای تیره و تار حجاب ماه را

درهم فروریزد

ببارد آسمان

اشک فروخورده به بغض خویش را درنیمه های شب

و هنگام طلوع صبح دیگر

مرغ افکار وخیالم

لانه ای دیگر بنا سازد

روی پرچینهای باغ خاطرات سبز تو............

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
 
 

 

 

خوان هشتم

... یادم آمد ، هان ،

داشتم می گفتم ، آن شب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می کرد .

و چه سرمایی ! چه سرمایی !

باد برف و سوز و وحشتناک

لیک ، خوش بختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی

گر چه بیرون تیره بود و سرد ، هم چون ترس،

قهوه خانه گرم و روشن بود ، هم چون شرم ...

همگنان را خون گرمی بود .

قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود .

مرد نقال آن صدایش گرم ، نایش گرم ،

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم

راه می رفت و سخن می گفت .

چوب دستی منتشا مانند در دستش ،

مست شور و گرم گفتن بود

صحنه ی میدانک خود را

تند و گاه آرام می پیمود .

همگنان خاموش ،

گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید ،

پای تاسر گوش

- "هفت خوان را زاد سرومرو ،

یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون....

من که نامم ماث "

هم چنان می رفت و می آمد.

هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد

"قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست .

این عیار مهر و کین مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست

این گلیم تیره بختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها،

روکش تابوت تختی هاست ..."

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم،

با صدایی مرتعش ، لحنی رجز مانند و دردآلود ،

خواند : آه ،

دیگر اکنون آن ، عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ،

پور زال زر، جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،

آن که هرگز - چون کلید گنج مروارید -

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایران شهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان ، مرد مردستان

رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ،

چاه غدر ناجوان مردان

چاه پستان ,چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهنایش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور ،

آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ،

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود

پهلوان هفت خوان ، اکنون

طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نبایستی بگوید ، هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .

چشم را باید ببندد ، تا نبینید ، هیچ ...

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود را دید

بس که خونش رفته بود از تن ،

بس که زهر زخم ها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .

او از تن خود - بس بتر از رخش -

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می دید و می پایید .

رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا

رخش رخشنده

با هزاران یادهای روشن و زنده ...

گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !

آه ! "

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد .

ناگهان انگار

بر لب آن چاه

سایه ای را دید

او شغاد ، آن نابرادر بود

که درون چه نگه می کرد و می خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...

باز چشم او به رخش افتاد - اما ... وای !

دید ، رخش زیبا ، رخش غیرت مند

رخش بی مانند ،

با هزارش یادبود خوب ، خوابیده است

آن چنان که راستی گویی

آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....

بعد از آن تا مدتی ، تا دیر ،

یال و رویش را

هی نوازش کرد ، هی بویید ، هی بوسید ،

رو به یال و چشم او مالید ...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود :

"و نشست آرام ، یال رخش در دستش ،

باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم

جنگ بود این یا شکار ؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر ؟

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -

با کمان و تیر

بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،

و بر آن بر تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

هم چنان که می توانست او ، اگر می خواست ،

کان کمند شصت خم خویش بگشاید

و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست ، گویم راست

قصه بی شک راست می گوید .

می توانست او ، اگر می خواست .

لیک ..."

:مهدي اخوان ثالث

 


آنسوتر

 

در گرگ و میش به انتها رسیدن

 

آنجا که آسمان خیالم سردی تلخ زمینی شدن را لمس کرد

 

در لحظه ای که تقلاهایم

 

بسان جدال یک محتضر با مرگ بود

 

صدایم کردی

 

با ملکوتی ترین نوای زندگی

 

و من آرام آرام تهی شدم

 

تا در دستهای نوازشگر تو

 

دوباره جوانه زدن را تجربه کنم

 

تویی که طعم سیب میدهی

 

و چشمهایت رقص گندمزار در بهار است

 

من فرزند آدمم و بسان او

 

میان بهشت و تو

 

تو را برگزیدم

 

نازنینم !

 

 

 
روزهایمان یکی بود

دلهایمان اما....


بگذریم از گلایه

که گذشت تمام روزهایی که وفا کردم

تمام روزهایی که با خیال دیگری خفتی

تمام شبهایی که با خیال تو بودم

تمام روزهایی که تو با دیگری رفتی


تقویم جدیدی نوشته ام

هر روزش پر از خیال هوس

پر از هوای غریبه های شب آشنا

و هر شب اش

پر از خیانت من

پر از نبودن تو


تنها رنگ سیاه

یاد آور توست

که هر روز تقویم من

پر است از خط سیاه

بر نام تو

بر نام وفا

بر هر چه یادآور دردیست که یادگار توست!

 

 

 

 


 

قدم جای پای دیروزت گذاشتی

و دور زدی این راه هزار بار رفته را

تو سایه ات را دنبال کن

سر به زیر

و من طعم گس خورشید را

رو به آسمان

میبینی؟

راهمان از هم جداست...



  یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه

 

 

 

 

خدایــــــا!باز اومدم بگم:از دنیای بی تو میترسم

                                                

                        " پای سفره ی اسمان "

 

با تمام وجود گناه کردیم،نه نعمتهایش را از ما گرفت و نه گناه ما را فاش کرد.اگر اطاعتش کنیم چه میکند...

 

پیامبر اکرم(ص):روزه سپر اتش جهنم است

چه مرداد شیرین و لبریزی است مرداد امسال....

مردادی پر از عطر  ناز شعبان و طعم نیاز رمضان....

مرداد شرابی لبریزی که طعنه به اردیبــــــــــهشت بهشت میزند و لبالب از حضور روشن خداست......

 

ماهی که در ان بال بال ملائک ،اهالی زمین را هوایی میکرد و مردمانش سحرها بر سفره ی سبز خدا  سحوری میخواندند سر به سر اسمان میگذاشتند...مردمانی که با طعم شیرین تشنگی ختم نور میکردند و زیارتنامه ی اب میخواندند.مردمانی که به امام سرچشمه های بالا دست اقتدا میکردند و اقامه میبستند.مردادی که پابه پای شعبان انتظار میکشدو هنوز نرفته ،رمضان از دور می اید.....

 

رمضان می اید تا فرصت زیارت سحرهای سحر امیز فراهم شود.فرصت زیارت شوق ..زیارت نور...زیارت باران.....

رمضان می اید تا بتوانی بی گدار به اینه بزنی و رکعتی شوق نذر دلت کنی....

رمضان می اید تا لب فرو بندیم .تا لب تشنه عطش بنوشیم .تا لب سوز لبخندهای واقعه شویم و در این لبالب شدن ها ،دو رکعت نماز گریه بخوانیم....

رمضان می اید تا تکلیف هراسان چشمهای روزه دارت  را روشن کنی....

رمضان می اید تا پنجره ها یاد بگیرند سحر خیز شوند....

رمضان می اید تا در گرماگرم افطار ،خنده اهالی اش طعم سرخ سیب بدهد  و همسایه ها یاد بگیرند برای دوست داشتن به اندازه ی دو رکعت عاشقی فرصت دارند

رمضان می اید تا با اذان  حریری موذن زاده و ربناهای ایلیاتی شجریان  باور کنیم اسمان همین نزدیکی هاست...

 

رمضان می اید تا......

 

ربنـــــــــــا...ربنــــــــــــا...ربــــــــــنا

خدایا!کمکم کن دیرتر برنجم.زودتر ببخشم.کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم...

بیاییم در خلوت دلهای آسمونیمون حتما یاد همدیگه باشیم

 

پروردگارا!مسافر ما دیر کرده او را برسان

 

به امید تعجیل در ظهور حضرت مهدی (عج) و شفای عاجل بیماران و روا شدن حاجت تمام حاجتمندان  

 

                       "  ماهــــــــــتون عـــــــــــــسل  "

                         "   یا عـــــــــلی مــــــــــدد   "

 

                       بانـــــــــــــــــوی اردی بهشت

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    دوستت دارم    :::::::::::::::::::::::

 

 
 

پدرم

اگر میدانستی نام انتخابیت

معنای زندگیم خواهد شد

از همان ابتدا

رسم اعراب را برمی گزیدی!


 

 

 
 
 
 
 

 

هر چه با عطر  تو آمیخته بود به دور انداختم

به خود که آمدم

تمام شده بودم!


 

 

 
 
 
 

 بعضی‌ وقت‌ها نباید شعر را کامل نوشت

بلکه باید

ادامه اش را سیر گریه کرد.......!!

 

 
 
 
 

دست هایم،

جفت های تنهایند!

چشمهایم

              تنهاتر...

 

هیچکس نیست

تا قسمت کنم دستم را

                                نگاهم را

                                            قلبم را...

 

سهم من کجاست؟!



مدتهاست نوشتن با من بیگانه شده

شاید من با نوشتن بیگانه ام

شاید با خودم بیگانه شدم

با احترام به نسرین عزیزم بابت این شعر بی نظیرش که بهم یاداور شد هنوز ذره ای احساس درونم باقی مانده و ثابت کرد میتوان بی عشق هم شاعر ماند


 
 
 
 


اینجا زمین است
حوا بودن تاوان سنگینی دارد!
در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی
بن بست ها اما
فقط زنها را می شناسد انگار...
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده اند
اینجا
نام هیچ بیمارستانی
مریم نیست
تخت های زایشگاهها اما
پر از مریم های درد کشیده ای است
که هیچ یک ، مسیح را
آبستن نیستند
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد!
نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي که مي دانم
اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد
اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!
امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...
برای نامزدی دخترش
و در خود گریستم ...
برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،
تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...
و بی شرمانه می خندید از این پیروزی
روي حرفم، دردم با شماست
اگر زني را نمي خواهيد ديگر
يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ي درد او بلند است .
...يا مي ماند
يا مي رود!
هر دو درد دارد
اينجا زمين است
حوا بودن تاوان سنگيني دارد

شاعر؟


 
 
 

 
خدایا مواظب داشته هام باش، من خودم نداشته هام رو به دست میارم!

 

 

 


کاش زمین گرد نبود
آنگاه گوشه ای می یافتم
و پنهان می شدم
به این امید که زندگی فراموشم کند


 

 
 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

همان یک لحظه اول 

که چادر بر سرش کردند

سیاهی را نه با چشمش 

که با روحش یکی میدید و

نادم می شد از ظلمی که بر زنها روا کرده 

 

عجب صبری دلم دارم 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

تماس اولین دستی هوس آلود  

وجودش را تهی از هر چه زیبایی 

نگاهش را تهی از خنده گلها 

و روحش را اسیر برزخ حسرت  

پشیمان گشته از صبرش

که نشنیده است عمری هق هق زن را 

که مردی با تنش صدها جفا کرده 

 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

و میزایید از بطنش عزیزی را 

و یک مرد خدایی می ربود از او تمام هستی او را 

نه تنها عرش یزدان را 

که فردوس برین را بی بها می دید و می خندید بر قولش  

و آنچه در کتابش وعده ها کرده 

 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود  

و عمری با یقینی صرف به درگاهش دعا میکرد و

میخواندش  

و میخواندش 

مگر رحمی به او ارد 

و تنها پاسخش اما سیاهی بود و تنهایی

حساب خوب و بد را او یکی می کرد و

می خندید بر عمری که با قلبش دعا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که تنها اوست تاب می آرد 

صدای ناله های شب 

صدای زجه های خفته در سینه 

صدای کشتن گلها به جرم عطر و زیبایی 

صدای حسرت طفلی که تنها یک دعا کرده 

شبی گرم و دلی سیر و نگاهی مهربان بر او  

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

هزاران بنده هر شب سجده ها کرده 

و او تنها نگاهی از سر حیرت به آن بیچارگان کرده 

و در آنی ز یادش می رود آنچه 

که با آن بنده های بینوا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

خدای مردم ظالم 

که با نامش هزاران فتنه میسازند و

از جان درختان دار میسازند و 

میخندد بر طفل یتیم و 

عاقبت گویند نه آنها، که خدا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که تنها او تاب می آرد 

تمام زشتکاریهای این مخلوق فرزانه

که گر من جای او بودم 

بهشت و دوزخ و برزخ که آسان است 

تمام کهکشان را یک به یک ویران 

و از نو یک بساط تازه ای بر عدل و انصاف و صداقت را به پا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که می داند چه دردی دارد و سخت است

که انسان باشی و باشی در این دنیای دیوانه 

که او بر پایه عدلش بنا کرده

 

 
 
 
 
 
 

آسوده خوابیده ای کوروش

ما هم میخوابیم

بگذار فرعون غوغا کند

و ببالد به مردم بیدارش!


 
 
 
 
 
 
 

 
 
کابوسهایم را کوک می کنم

و آنها بی منت تر از تو

هر شب به بالینم می آیند

کابوس هایم را بیشتر از تو دوست می دارم

صادقند و وفادار

و هرگز رهایم نمی کنند


 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
حال که بارانیم بر من بتاب

تا زیباترین رنگین کمان عشق را

بر آسمان زندگی 

نقاشی کنیم

نازنینم!


 
 
 
 
 
 

 
 
نماز سحرگاه نخوان مادر

خدا چشمهایش رو میبندد هر سحر گاه

تا نبیند اندام لرزانی را بر بالای دار

تا نشنود زجه های مادران داغدار

خدا سنگدل شده مادر

شاید هم نا امید از آنچه آفریده

دیگر دعای مادران هم اثر ندارد

بیهوده نماز نخوان مادر


 
 
 
 
 


به سراغ من اگر می آیی

نرم و آهسته نیا

من هراسم همه آن است نکوبی بر در

لحظه ای مکث کنی

و پشیمانی شوی از آمدنت


 
"""""""""""""""""""""""""""


خیال باطلی ست اگر گمان می کنی

زیر فشار غمت نابود میشوم

جواهر شناس نبودی تا بدانی

روزی قلبم تبدیل به الماس میشود

 

 

 

 

خودمونیم ها...

عجب فرصت طلایی ای داریم

ما هستیم

گل هست

آسمان هست

مهر هست

دوستی هست

صداقت هست

انتخاب هست

...و بالاتر از همه خدا هست.....

شمع و گل و پروانه همه جمعند......

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

یه روز عاشق یه نفر می شی

براش به آب و آتیش می زنی

میری دنبال کاراش

صبح تا شب میدوی

شب میای خونه

خسته هم نیستی

یادت میاد وای نهار نخوردم

آب هم نخوردم

از اطرافت هم هیچی حالیت نیست...

چرا چون دنبال کار عزیز دلت بودی...

حالااااااااااا

اگه روزه ات اینطوری شد اصلا نگران رمضان نیستی

نگران عزیز دلتی

که دلش رو به دس بیاری

این روزه روزه عشقه...خدا اینو می خواد....


 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

خودت را تنها نبین

تو که به این وبلاگ اومدی برای نام و نان نیومدی

خدا رو می خوای

و هرکی خدا رو بخواد همه هستی اونو می خواد

و چون همه خدا خواهیم و خدا را برای خدا می خواهیم ...

پس همه با هم دوستیم

سرنوشت همه مون خدائیه

همه برای هم دعا می کنیم

و آرزوهای خوب

...و خدا هم مهربانی رو می پسنده...

حالا ببین چه نعمتی داریم

قول بده دیگه احساس تنهایی نکنی؟

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

ماه رمضونم اومداین ماه پربرکت وبه همه تبریک می گـــــــــــــــم

 

 

 

سیامک ¤¤¤   سمانه   جون 

 

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

من روز خویش را 

با آفتاب روی تو 

کز مشرق خیال دمیده ست 

آغاز می کنم 

من با تو می نویسم و می خوانم 

من با تو راه می روم و حرف می زنم 

وز شوق این محال: 

که دستم به دست توست! 

من 

جای راه رفتن 

پرواز می کنم! 

آن لحظه ها که مات 

در انزوای خویش 

یا در میان جمع 

خاموش می نشینم: 

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم 

گاهی میان مردم 

در ازدحام شهر 

غیر از تو  

هر چه هست فراموش می کنم ...


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم

.
.
.
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

می نویسم

این بار محض خاطر تو که مدت هاست

شانه هایت پناه گریه های گاه و بی گاه من است

من ... همین من ِ چهار حرفی ؛ ا ح م ...

می نویسم

این بار نه از باران ، و نه حتی از دلی که بارانی نبود و من ...

ببین ؛

بعد از این همه سکوت به حرف آمده ام !

بی بغض ... بی گریه !

گفته بودمت ؛ اینجا در قیل و قال خاکستری ترین شبانه های

بی روزن

دیگر کسی سراغ از ترنج و ترانه نمی گیرد ...

و کف هیچ پیاله ی فیروزه ای رنگی ،

نشانی از بده بستان های آب و مهتاب نیست ...

نگفته بودمت اما ؛

این نبودن ها و نداشتن ها و نیامدن ها ،

چه به روز ِ روزگار من آورده !

کاش کسی می آمد و استخاره ای برای خواب های نیمه شبم

می گرفت ...!

کاش کسی می آمد و می گفت ؛

راز این هجوم نابهنگام گریه در من چیست ...!؟

به گمانم تو هم دلت تنگ اردیبهشت های پر از بوسه و بارن است ...

به گمانم تو هم این شب ها خواب آشفته می بینی ...

و گیسو به گیسوی باد گره می زنی ...

برایم بگو

تویی که زمانی حدیث دلواپسی همه ی پنجره ها را از بر بودی

چه شده که دیگر شامگاه نجیب گام هایت ، به صبح نمی رسد ...؟!

عزیز گمنام قصه های بی سر انجامم ؛

بیا و این بار تو پا در میانی کن :

به باران بگو

دیگر نبارد

روسری خیس هق هق من ،

روی شانه هایم سنگینی می کند ...

بگو نبارد

که می شکنم

زیر بار این همه بغض

.

.

.

س م ا ن ه ج و د و س ت ت د ا ر م

 


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
این روزها...
چه تلخ
پروانه ها کوچ مي کنند!
و من خاموش ميشوم
مدهوش ميشوم
......به کدامين گناه
همه گلهاي باغمان زرد شدند...
خشک شدند...
شايد باغبان کوتاهي کرد
شايد باغبان
نديد شان
شايد باغبانمان را خواب ديده بودیم در روياهاي هوشيارانه مان!
شايد...
اینروزها زیاد کابوس می بینم با چشمان باز...!
زیاد!


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

دلتنگت که می شوم

مثل قاصدکی

کوچ کرد و

و دیگر به خواب هیچ کس نیامد.

لکه ابری باشد یا نه؟

که در دل شب

کمی  دوست دارم حالا  بخوابم

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


فراموشی خاصیت آدماست ...

عجیب نیست ولی زجر آوره ...

 

فراموش نشدی ...

ازیاد نرفتی ...

ولی از یادت رفتم.

.

.

.


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان

مي شنومو مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌،

براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني

و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را

که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد

آه ، اي شکوه بي پايان

اي طنين شور انگير

من مي شنوم

به آسمان بگو که من مي شکنم !

هر آنچه تو را شکسته

و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته ...

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

تو را دوست دارم

حضورت را دوست دارم

نامت را دوست دارم

پیراهنت را دوست دارم

رایحه ات را دوست دارم

ردّ پایت را دوست دارم

اصلا هر چیز که دامنه اش وصل شود به وسعت بی انتهایت

همه را دوست دارم

دوست دارم با اینکه می دانم

چیزی برای دوست داشته شدن ندارم

وجودم سرشار است از نفرت

بار تحمل حضورم را زمان نکشیده چه برسد ...

نامم هم غصبی است و غصب دوست داشتنی نیست

پیراهن که نه ، دلقم را بوی کهنگی پر کرده

بوی تعفن بلند است از من

سایه ای هم ندارم چه برسد تا ردّ پا

تقصیر من نیست که همیشه منهایم و زیر صفر

مرا این طور آفرید تا عبرتی باشم برای

آنانکه دوست دارند و در انتظار دوست داشته شدن

عشق می ورزند

شرط دوست داشتن ،

داشتن چیزی برای دوست داشته شدن است

من نداشتم امّا عاشق بودم

و این است حالا روزگارم

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

من صدای پر سنجاقک را
روی لحظه های خود حس کردم
و دمی تازه زدم

در سکوت خنک بودن تو ...
من در آغاز زمين می زيستم
و در آئينه و آب
روی رويای حضور تو
قلم می راندمو تو در آسمان می جستی؛
در پی بکر ترين سياره

.
.
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


چقدر دورم از تو و
همه مشقهاي شبانه ات...

ديگر قند نمي شوم در تلخ چاي خاطراتت!
زهر نمي شوم در بزم دلگشاي روزهايت!
ديگر هر سنگ را
به باورت
به ستاره نمي بافم
براي هر دل دل و از نو تپيدنت!

دورم......... دور دور..........

اي كاش خدا در سينه من هم
به جاي اين همه سودا و آيينه
همچون تو ، تبر ميذاشت!!!

.

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


ناگهان یاد ِ تو سُرید توی دل ام ،

دل ام ذوق کرد ،
......قد کشید ،
......سرش خورد به طاق!
.
.
.
.
یادت باشد ؛ یادت،سَر  ِ دل ام را به طاق کوفت!
یکی طلبت.
.
.
.
انگار هرجور حساب کنی ،

من همیشه بدهکار می شوم!!

.

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

می خواهم حرف بزنم

فراتر از خیال

در یک مجال کوتاه

چیزی شبیه یک تابلو

 ...

واژه های ممنوعه همچنان ممنوع است

بر لب هایم حس می شود

نفسی از دهان کلمات می آید

" شب به سر می آید"

همین...


 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


کوله بارم را به دستم دادی

دوردست ها...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود

نیازی نبود وامدار

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی

نترس...

نای برگشتن را هم ندارم ...

کردم...

نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...

حرفی نیست

.

پار سال تو همچین شبی تو راه کرج ،

تو مترو

روز پدر ؛

.

یادت نیست ...

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""



نمیدونم ادم چجوری می تونه اون فکر و ذهنی که زمانی تمام وجودش رو فرا گرفته بود رو از خودش دور کنه ...

نمی دونم چجوری باید طنین دوست داشتنی صدای کسی رو از گوش انداخت ...

نمیدونم چجوری میشه خلاص شد از درد رد پای کسی بر قلب ...

فقط می دونم قلب من مثل شنهای روان در کویر نرم و آروم بود و پاهای تو خیلی سنگین !
جای خالی پاهات بد جوری اذیتم می کنه .

دلم برات تنگ شده .

می دونم .

بدون

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

من زیر باران ایستاده‌ام

تو قبل از پایان باران می‌رسی

مرا که ملالی نیست

نه از بوی یاس باران‌خورده خسته می‌شوم

هروقت چلچله برایت نغمه‌ی دلتنگی خواند

من تا آخرین فصل باران منتظرت می‌مانم...

.


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

چشم های زیبای تو

با من حرف می زنند...

رازهای مرا می دانند

کاش قطرۀ اشک چشم تو می شدم

و در آن می ماندم

.

.


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 



خداحافظ چشم های خیس بی قرار

 

خداحافظ انتظارهای سبز ، کنار صندلی های خالی قرار...

 

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه....سکوت... نگاه... انتظار...

 

خداحافظ اشک های بی دلیل احساس

 

تنها آمدم و تنهاتر می روم

 

به امید سلام

 

اما باز هم خداحافظ

 

حداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرف هاست

 

تا یاد بگیری رسم عاشق کشی هم این نیست

 

خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه.

 

چشم های باران زده از فراموشی ...

 

حالا دیگر تنها تو و تمام نبودنم!

 

حالا راحت باش!

 

تو دیگر همه را داری جز من .

 

و من هیچ کس را که ندارم هیچ ، تو را هم ندارم .

 

خداحافظ.

.


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

عشق، یك ابتلاست

عشق،همچون نسیم میوزد و همچون نسیم می رود

و هنگامی كه می رود،تنها بگو:خدانگهدار.

عشق،آزاد است.

اگر عشق را در قفس بیندازی،دیگر نمیخواند.

در قفس را همیشه باز بگذار.

آن را ویران كن و دور بینداز.

بدین سان از تماشای عشق و پرواز دل انگیزش بیشتر لذت خواهی برد.

اگر عشق رفت،به او بگو:"ای عشق!می روی و دلم تنگ میشود".

از عشق خود ابری بساز باران ساز

بگذار معشوق تو،زیر بارش بی امان باران عشق توببالد

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود

دير مي‌شود !

****
و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا كه نام كوچك من
آغاز مي‏شود....


 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 



تنها برای بودنت نشانه ای می جویم

آری برایم بگو که هستی

بگو که دستانت باز برای نوازشم دلتنگ شده اند

 بگو.....

 دل کوچک تنهایم هنوز درجست وجوی توست

.

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


وقتی قرار شد من بیقرار تو باشم

و تو

تنها قرار زندگیم باشی

از هر چه قرار بود غیر تو

...  گذشتم


تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی

سرا پا محو او بودی

صدایت کردم

و من را چو بیگانه نگاه کردی

همین بود آن وفایی را که میگفتی ؟

.

.

.

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""



http://mohammad20.persiangig.com/liliputboy/picture/Sevior&sevmior.jpg

صدایت کردم تا شاید نگاهم کنی

خسته شدی از من؟

نگاهم که نکردی هیچ

پا به روی همه چیز گذاشتی و رفتی

حتی گل زیبایی که

برسر راهت گذاشته بودم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


سخت است با تو باشم و دل در گرو ديگري باشد

مي فهمم و ميدانم

كه بودن من همه بهانه ست

گريه هاي تو را براي دلتنگي ات مي دانم

از وجودت خبر دارم كه در فراق او مي سوزد

 چه كنم كه طاقت ديدن حال پريشان تو را ندارم

برو و بيش از اين عذابم مده

برو


 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

میبینی ام و بی اعتنا میگذری

گفته بودی

تا دنیا دنیاست

مرا بیاد خواهی داشت

نمیدانم پا به کدام دنیا نهادی

که چونین فراموشی نصیبت شد

.

.


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""



خاطرات را ورق ميزنم

انگار همين ديروز بود

كه مي گفتي

براي هميشه و تا آخرين لحظه ي نفس كشيدنم

با تو خواهم ماند

اما اكنون

نه از تو خبري دارم

نه از حرفهايت اثري

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 


سخت است با تو باشم و دل در گرو ديگري باشد

مي فهمم و ميدانم

كه بودن من همه بهانه ست

گريه هاي تو را براي دلتنگي ات مي دانم

از وجودت خبر دارم كه در فراق او مي سوزد

 چه كنم كه طاقت ديدن حال پريشان تو را ندارم

برو و بيش از اين عذابم مده

برو

.

.

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""


دور که هستی نگرانم

پر از دلواپسی و اضطراب

فقط یک نشانه برایم کافی ست

خوش باش هر چند دور

آرزویم این است

 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

آن موقع ها که دوستت داشتم

نه؛ بهتر بگویم

آن موقع ها که دوست می داشتی ام را به یاد داری؟

آن موقع ها که هنوز حایلی بین ما نبود به نام هر چه ...

آن موقع ها را می گویم که گاهی در سرت هوای من گذری داشت

یادت هست

یک بار یک کیک ، آری یک کیک منسوب به یزدی

یک کیک که مال تو بود،سندش شیش دانگ بنام تو بود

آن موقع آن کیک را به من دادی و گفتی بخور

اما من گفتم آنچه دوست دهد خوردنی نیست

آنچه دوست دهد به جان سپردنی است

امروز پدرم آن کیک را آن کیک یزدی را

پس از تقریبا شش ماه و یا بیش و کم

در کمدم دید

و گفت این دیگر چیست مورچه ها به جانش نیفتند

اما در دل گفتم آنچه دوست دهد فنا شدنی نیست

ولی تو عشق مرا حتی به وسعت یک کیک

یک کیک یزدی نگه نداشتی

اما من هنوز آن کیک را دارم

باورت نمی شود.


 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

من برایت وصله ناجور بودم می دانم

این را از همان اول می دانستم

فهمیدنش سخت نبود

تا دیگری می آمد لبخند بر لبان خوش لعلت نقش می بست اما

تا من می رسیدم لبخند از لبهای مسکوت شده ات کوچ می کرد

برای همین وصله ناجور بودن است که دیگر نیستم در کنارت

من آدم درد هستم اما آدم قهر، نه؛

نمی خواهم وجودم بیازاردت هرچند داغونم از نبودن کنارت

لبخندهایت دل می برد، نمی خواهم آنها را ازت بگیرم

همین است که گم شده ام از مقابل دیدگانت

وصله ناجور محکوم است به کنار افتادن و پامال شدن

دیدمت برای آخرین بار در آن شلوغی (شنبه بود،یادم هست)

اما خودم را استتار کردم تا دوباره نچسبم به اطلسی وجودت

آخر من یک وصله ناجورم و تو حریری بهشتی

من آدم درد هستم نه آدم قهر

هنوز دوستت دارم با اینکه نفرت از من از وجودت می چکد

من آدم قهر نیستم اما تو چرا

آدم اگر یکبار گربهء همیشه خوابیده روی دیوار خانه اش را نبیند

دلش می گیرد و دلواپسش می شود

چند وقت است مرا ندیده ای؟؟؟

من آدم درد هستم آدم قهر نیستم وصله ناجور هستم اما دوستت داشتم

 

 

 

 

اگه اون که کنارته

تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی

اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد

تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون

از خاطرم نرفته

 

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

 

از همون روزای اول

می دونستم نمی مونی

می دونستم نمی تونی

عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول

دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه

اون که عشق بهتری بود

 

 

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

خوشبختیت آرزومه

       حتی با من نباشی

       حتی از خاطره هام جدا شی

خوشبختیت آرزومه . . .

 



""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 


 
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چندانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغ مان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشق بازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون

به بچه ای که توام در میان جای خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

برگ زد که سوالی شد و نوشت کدام ؟

به دستهای تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی

به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده ، به مبل خالی من

به لذت رویایت که بر تن کفی ام . . .

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

*

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام

دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در گوشت

دوباره بر می گردم به همان آغوشت

به آخرین رویامان به قبل کابوسم

 

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه . . .


لینک دانلود


پ. ن : ۱- س م م ( پست مدرن )

          ۲- این روزها که می گذرد

                                            شادم

            این روز ها که می گذرد

                                            شادم 

                                                  که می گذرد این روز ها

                                 شادم که می گذرد . . .

    

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""





دلیل اینکه آرومم
 
به من خوبی نکن شاید

برای هر دومون بد شه

نشسته م تو دل طوفان

بذار آب از سرم رد شه

به من خوبی نکن وقتی

کنار من نمی مونی

نگو بد می شم از فردا

تو که دیدی نمی تونی

چه وقتایی که بد می شی

چه وقتایی که آشوبی

تمام درد من اینجاست

تو هر کاری کنی خوبی

من از تو از خودم از ما

از این احساس ترسیدم

تو باید جای من باشی

ببینی در تو چی دیدم

تو باید جای من باشی

بفهمی من چرا تنهام

بفهمی چی بهت می گم

ببینی از تو چی می خوام

تو باید جای من باشی . . .


 ۱- زبان کارهای " روزبه بمانی " و دایره ی لغاتی که ازشون استفاده می کنه رو خیلی دوست دارم.

           ۲- امید لمس دستاته . . .



""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""





درد من آسونه , داره عادت می شه . . .
 
چی نصیبت می شه وقتی زجرم می دی ؟

من به تو دل بستم کاشکی می فهمیدی

چی نصیبت می شه وقتی من داغونم؟

وقتی که با گریه به تو می فهمونم

چی نصیبت می شه وقتی من بی تابم؟

وقتی که از غصه تا سحر بی خوابم

این حقیقت داره ، من به تو دل بستم

کاشکی می فهمیدی چه قد عاشق هستم

گریه مو می بینی ، بی خیال رد می شی

تو که اینقد خوبی پس چرا بد می شی

چی نصیبت می شه وقتی من جون می دم؟

کاشکی عشقو یک بار تو چشات می دیدم

می دونی بده حالم ، دلم از غم خونه

واسه تو درمون درد من آسونه

دیگه عادت می شه شبای شبگردی

کاش می موندی پیشم ، آرومم می کردی

چی نصیبت می شه . . .


 





""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""





گناه
چرا وقتی نشون زخم جرمی رو دله ، دل همد مش  میشه؟

چرا اونی که ظاهرساز و مشکوکه،  تموم عالمش میشه؟

چرا وقتی  شبه ،  دریاچه ی چشمای  من آبش  گل  آلوده؟

چرا وقتی که می شد پر گرفت ،  بی بالی  دل  آرزو  بوده؟

توی مجرای  سرد  دل داره  بارون  می باره از  پشیمونی

خدای من  تو بهتر راز ناله م  توی  تنهایی  رو  می دونی

دل من اون پرنده س  که اسیره  توی  زندون  شب و  دنیا

ولی عاشق که میشه از میون لحظه پر می گیره بی  پروا

* * *

اگه  قلبم  نگیره  حتی از کوچکترین   تصویر  تو  رنگی 

بازم می مونه مبهوتت ،  می شه بغض تن دالون دلتنگی

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 





همین روزام
تو این روزا که دلسردم

تو این روزا که حبسم بین دیوارای نا مرئی

بازم آرومم و

آروم می مونم ،

فقط بال و پرم بیهوده تر می شه

تو این تنهایی مفرط

فقط روحم کهنساله ،

تموم لحظه های من

پر از تکرار ِ تکراره

هنوزم با خودم می گم :" زندگی کن ، زندگی آسون ترین کاره "

من این روزا رو از حفظم

من حتی لحظه های بعد از این احساسو می شناسم

ولی افسوس ...

هنوزم روزهای رفته رو اصلا نمی فهمم .

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""





توبه برای تو
 

اگه من عاشق شدم ٬ آره تو خواستی

اگه عاشق تر شدم هر لحظه تنها تر شدم ٬ تنها تو خواستی

اگه با من مهربون شد دست چشماش

باورم شد که تو خواستی

اگه با دلتنگیام راهی دیدارش شدم وقتی نمی دونست

پس چه جوری دیدمش؟

اینو تو خواستی

من که بی بارم گلایه از خودم دارم

خطا کردم که گفتم "پس چرا دست دل ما رو نمی گیری؟ "

نمی دونم چه جوری قلب من راه تو رو یک لحظه گم کرد ٬

عاشقونه دوستت دارم ٬

همین احساس زیبا رو تو خواستی.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""





غربت جاده
 
 
  اگه باز ترانه می گم واسه ی ناز نگاته

  اگه عاشقانه می گم دل من هنوز باهاته

  دل من دووم نداره تو هجوم بغض ماتم

  توی این غربت جاده تویی و یه راه مبهم

  شب تردید سفر راهی قصه های پوچه

  تو شدی دوباره حیرون توی پیچ و تاب کوچه

  تو داری غربت جاده ها رو زیر پا میذاری

  تو داری می ری و از حال دلم خبر نداری

  از اتاق خاطراتم همه ی عکساتو بردار

  می دونم دار و ندارم می شه باز تلخیه تکرار

  دل من دیوونه ی تو ، تویی و یه مرد عاشق

  تویی و یه راه دور و منم و شبای هق هق

  منم و قافیه بازی ، من و بغض عاشقونه

  تویی و یه جاده اما من و غربت یه خونه

  تو که می دونی که این شبای من سرد و سیاهه

  تو که می دونی که بی تو دل من پر از گناهه

  تو همیشه بودی و محاله بی تو زنده بودن

  با تو تو قمار عشق کاری نداشت برنده بودن

  دل من یه جاده اما جز تو عابری نداره

  جاده باز منتظره ، تا که تو برگردی دوباره . . .

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 





موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه

 

حسرت باز تو را دیدن و آن شرم حنا بسته ی تو

من و عمر

غرق آن روح فریبانه ی تو

به شب آویخته ام

به سحر نزدیکم

سد هر همهمه را می شکنم

وقت آزادی این رود سکوت ،

  به سفر نزدیکم . . .


""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""




به دنبال یه بوسه ...
 
 
خیلی سخته که بخوای اما نتونی

آشنا باشی ولی غریب بمونی

خیلی سخته که صدا بشه نگات و

بگه با سکوت همه درد دلاتو

همیشه فکر و خیال من همینه

وقتی چشمای تو چشمامو نبینه

پر درده لحظه های بی قراری

وقتی که توجهی به من نداری

نذا حس و حال بودنت بمیره

نذا لحظه هامو تنهایی بگیره

نذا آلوده تر از این بشه رویام

نذا از بودن تو خالی شه دنیام

بیا دستاتو با دستام آشنا کن

بیا روی شونه هام چترتو وا کن

بیا نزدیک چشای خسته ی من

مرز تشویش دقیقه هامو بشکن



 

 

شهر غریب

 

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

احساس می کنم که خدا قول داده است

 

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 
  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

یک ... دو ... سه

....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...
هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

 

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

مهربان

مهربان

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

سایه مهرتورا کم دارم

باتو هستم

ای سراپا احساس

خون تو در رگ من هم جاریست ،

جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است

نازنین

زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،

ما مطهر شده ایم ،

پیش رو راه رسیدن به خداست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیر ؛

کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده

خانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،

پر سبزینه و ریحان و غزل ،

پر تکرار گیاهان نمو ،

پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،

پر انوار خدا.

داخل خانه دل ؛

جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده است

من به دل راز رسیدن دارم ،

من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،

خوب می فهمم اگر در باران ،

چتر خود را به کسی بخشیدم؛

توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

خوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛

حکمتی در کارست



مهربان

سبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛

اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدش

آنقدر شاعرم امشب که فقط ؛

بیستون کم دارم ،

تیشه عاقبتم را بدهید

آنقدر ساده سخن میگویم ؛

که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،

دل و دلداده روی هم بیند



مهربان

ساعت الآن دقیقا خواب است

- و من و پهنه کاغذ بیدار

روی تو در نظرم نقش نخست ،

و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوشش

و خود او می داند ؛

که دلم آنقدر آغشته به توست ؛

که اگر از صف فردوس برین ،

طیفی اندازه صد نور میسر سازد

من به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت



مهربان

بازهم ،

سبد معذرتم را بپذیر

آنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،

واژه ات راهی شعرم شده است

لحظه ای گوش بکن ،

یک موذن مست است

آنقدر خوب اذان میگوید ،

گوئی او عکس خدا را دیده

خوش بحالش اما ؛

طرح زیبای خدا را گاهی ،

می توان در پس سیمای عزیزی جوئید



مهربان

دیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛



مهربان

آنقدر شاعرم امشب که زمین ،

در پی زمزمه ام مست شده ست

سر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و باز

گوشهایش به من آویزانند

آنقدر شاعرم امشب که دلم ،

از پس سینه برون آمده باز

او نگاهش به من است

من نگاهم به قدم رنجه تو

آنقدر شاعرم امشب که فقط ،

روح روحانی تو حال مرا می فهمد



مهربان

عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است

عاشقی ؛ لمس خدا با چشم است

عاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیست

ومن امشب از عشق ، بخود می پیچم

بعد از امشب شاید ،

نقش اعجاز تو را طرح زنم



مهربان

ترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟

یا مرا چوب تادب بنواز ؛

یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر



مهربان

لذت صبح مجدد اینجاست ،

میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنم

دیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛

" کعبه ام مثل نسیم ،

میرود باغ به باغ ،

میرود شهر به شهر

ثروتی بیش به من داده خدا



مهربان

از سر کودکی من بگذر ،

باید آرام به سجاده تعظیم روم ،

شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است

" به خدا می دهمت عاریه وار ،

آری عاشق شده بودم این بار

 
  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

شعر طنز

شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید

پاسخ شاعر مرد:

به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!

 
  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

كوك كن ساعتِ خویش !

كوك كن ساعتِ خویش !   

             اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

                          دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 كوك كن ساعتِ خویش !

             كه مـؤذّن ، شبِ پیـش

                          دسته گل داده به آب

                                 . . . و در آغوش سحر رفته به خواب

 كوك كن ساعتِ خویش !

             شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                       كه سحر برخیزد

                                    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                        دیر برمی خیزند

 كوك كن ساعتِ خویش !

                      كه سحر گاه كسی

                         بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                             كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             رفتگر مُرده و این كوچه دگر

                          خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 كوك كن ساعتِ خویش !

             ماكیان ها همه مستِ خوابند

                          شهر هم . . .

                                 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 كوك كن ساعتِ خویش !

             كه در این شهر ، دگر مستی نیست

                  كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

                            از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

                              و در این شهر سحرخیزی نیست                               

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

 رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟

این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند 

پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو 

قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟ 

این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم 

باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند 

بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود 

آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند 

با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم 

طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند

شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم 

فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند


  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود

تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود

هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود

بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست

آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!

یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم

در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!

غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس

در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود

از من گذشت دختر باران! ولی بدان

این رسم عشق بازی پروانه ها نبود

با آخرین قطار از این شعر دل برید

مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود"

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک  

یک و یک...

یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند،

 چهار می شود

 گاه میل می کند به صفر

 گاه نیز می زند به کله اش...

 هوس کند می رود به آسمان،

 هزار می شود.

 یک و یک برای من...

-- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام --

 جز دو خط ساده نیست؛

جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند،

 وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند...

 جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛

 روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ...

 پیر می شوند!

« توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. »

 آه...

 من که حرف این حساب را سرم نمی شود


  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

روحت شاد نجمه زارع

 

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست

آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیس

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته    

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته 

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

آغاز محرم

چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت                 
 
در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت
 
 
چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب                   
 
نگاه ابری او یک بهار باران داشت
     
 
فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد                  
 
 و دستهای تو که روح سبز احسان داشت
  
 
فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد                       
 
به روی منبر نی این همه مسلمان داشت
     
 
چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت                        
 
که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت
     
 
گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر                     
 
تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت
     
 
چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب                     
 
که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت
      
 
در امتداد افق رد خون تو باقی است                  
 
غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت
 
  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

خدا آن زمان ها مسلمان نبود

 

نه...سرمایمان از زمستان نبود

 بجز ما کسی زیر باران نبود

 زمان روی یک سیب آغازشد

 ولی سیب آغاز انسان نبود

 خداخوردن سیب رامنع کرد

 خدا آن زمان ها مسلمان نبود

 خدا دید ما دوستدار همیم

 که از خلقت خود پشیمان نبود

 اگر لذت با تو بودن نداشت

 چنین خوردن سیب آسان نبود

 خدا راند ما راشبی از بهشت

 بهشتی که اندوه درآن نبود

 زمین ذره هایی پر از درد داشت

 فقط آدم این گوشه مهمان نبود

 خیابانی اول خدا آفرید

که جمعیت آن فراوان نبود

 بجز ما که درآن قدم می زدیم

 کسی عابرآن خیابان نبود

 دل آدم آن وقت ها غصه داشت

 ولی غصه اش قحطی نان نبود

 وحالا به خاطر می آریم ما

 زمانی که زنجیر وزندان نبود

 زمانی که هنگام مجرم شدن

 بجز سیب دردست انسان نبود

                               

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

 

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است
 
  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

 

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،

مي رسد دست به سقف ملكوت.

ديده ام، سهره بهتر مي خواند.

گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.

گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ،

 قطر نارنج ، شعاع فانوس

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ وارونه يك زنجره نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.

مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه است به ما مي نگرد.

و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.

بگذاريم غريزه پي بازي برود

كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود.

ساده باشيم.

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،

 كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.

هيجان ها را پرواز دهيم.

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.

نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است

 كه ميان گل نيلوفر و

 قرن پي آواز حقيقت بدويم

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

وای از این تنهایی

من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست

مشکوکم   

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

سرنگون مانده به چــــــــــاه

خسته وچشــــــــــــم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستــــــــــند

هیچکس آن جا نیست 

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

همه آن جا هستـــــــــــــــند

هیج کس آنجا نیســـــــت

هیچکس با او نیســـــــــت

هیچکس هیچکـــــــــــــس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم 

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

 اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

چشم هایی نگرانند به راه من و تو

 

سرخ شد آینه از هرم نگاه من و تو

کاش فریاد زند معنی آه من و تو

مگر این آینه ها لب به سخن بگشایند

که پر از رنگ سکوت است نگاه من و تو

لبت اینگونه مخور تا نخوری جان مرا

چشم هایی نگرانند به راه من و تو

 در تماشای تو اندیشه من مغلوب است

بهتر از عشق کسی نیست پناه من و تو

آه اگر زلف تو در قسمت ما حلقه شود

نرسد هیچ سپاهی به سپاه من و تو

هنر عاشقی امروز پسند همه نیست

که محبت شده اینگونه گناه من و تو


  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک

احتیاط کن

 

مثل فرشته ها شده ای احتیاط کن

زیبا و با صفا شده ای احتیاط کن

درهای بی قراری پروانه بسته نیست

ای غنچه ای که واشده ای احتیاط کن

دیدم کسی که رد تو در باد می گرفت

در باد اگر رها شده ای احتیاط کن

از حالت نگاه تو احساس می شود

با عشق آشنا شده ای احتیاط کن

می ترسم از چشم بد این حسود ها

تفسیر رنگ ها شده ای احتیاط کن

وقتی طلوع می کنی از پشت پنجره

قابی پر از بلا شده ای احتیاط کن

چندیست من عاشق این زندگی شدم

حالا که جان ما شده ای احتیاط کن

  سمانه  """"""""""""""""""""""""""""""  سیامک
 

در دست‏رس نیست

دست‏هایت

و دست من نمی‏رسد

به رسیدن

به دست‏هایت

در دست‏رس نیستی

و دست‏هایم

نمی‏رسد

به آن سوی سیم

که برسد

دستم به دست‏هایت

در دست‏رس نیست

هیچ دستی

این روزها...

و من

نمی‏رسم

به هیچ دوردستی...



***


دور نرو

بیا کنار دلم

من غیر از این‏ها که می‏نویسم

نوازش هم بلدم

 

 

...

 
به نام او...

نه حرفی برای گفتن دارم و نه حوصله ای برای شنیدن...

تیک و تاک ساعت٬پایان را بر سر لحظه ها می کوبد...

بغضی از سکوت در سینه ام حبس شده!

رفتی...باید می رفتی...

و من حتی نتوانستم موقع رفتن چهره ات را ببینم!

نتوانستم ببینم اشک بر نگاهت نشسته و فکر دوری عذابت می دهد یا نه!

یا آنقدر از رفتن شادی که لبخندت را به زور فرو نشانده ای!

من رفتم...

اول من رفتم...باید می رفتم...

اما تنها نبودم...

سایه ای بر سرم سنگینی می کرد!

به خدا سپردم...

تو را...

خودم را...

او را...

تمام خاطرات را...

تمام آن روزهارا...

تمام آرزوها را...

تمام احساسات را...

عذاب می کشم...حق من این است که عذاب بکشد...

خداحافظ...تو که باید فراموش شوی...

خداحافظ تمام آنانکه لحظه هایتان گاهی به رنگ تنهاییم درمی آمد...

خداحافظ شاید برای همیشه!!!

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


برای تو...

 
از درد دلتنگی جانم به لب رسیده

فرار می کنم از خودم....از دلتنگی هایم

نفسم به شماره افتاده

به تو که می رسم

آغوشت را برایم می گسترانی

و من گم می شوم در آغوشت

عطر مهربانی ات هوش از سر تمام دلتنگی هایم می پراند

از ذوق نگاه های مهربانت 

مست و بی هوش می شوم..

.

.

سایبانی برای آرامش درد هایم نمی یابم

زیر دستان پر مهرت پناهم می دهی؟؟؟؟؟


پی نوشت:مهربانم پناهم بده زیر چتر دستانت که خیس دلتنگی ام...


 

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


داغ دل لاله

 

امروز برای شهدا وقت نداریم

  ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

 ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

 چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

 اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

 در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

 بهر سفر کرببلا وقت نداریم

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداريم

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


مرا نران ...

 

امروز دلم گفت و دستم نوشت

گفت و من نوشتم

خدا

دنیا را با دم و آدم هایش آفریدی

ما را ببخش که یادمان میرود این دنیا دو روز بیشتر نیست

و باور این سخن می آید که هر روز، روز دوم شاید باشد

وای بر من ِ بنده!

گره که به راهم می افتد یادم میافتد که هستی ام هستی

و مشکل که پا در گِلم میکند مشکل گشایی تو یادم می افتد....

اما من بنده ی توام

و حالا تو برایم خدایی کن

که شرمنده توام

ای حضرت ِ عشق منم بنده ی سر تا پا گنه کارت

تویی یار  ِ مهربانم

و من جز این انتظاری ندارم که تو برایم خدایی کنی ... هر چند که من بندگی نکردم

الهی! ای یار ِ زیبا پسندم ...

منم همان بنده ای که تو مرا آفریدی و من ..؟!!!!نبودم برایت بنده ای که کنم ادا !! حقت را..!

بار  الها منم ... بنده ات ... برایم خدایی کن مانند دیروز... امروز ...فردا ...

امروز که با قلم عشق و جوهر دل نوشتم

پیش خود گفتم دلت را بشکن مطمئن باش که یار ِ مهربانت تو را می شنود

امروز  قلم ِ دلم شکست و جوهر ِ محبتم از دست رفت

دلم لرزید ... لرزید از شکستن و از دست رفتن

خدا!! می شِنوی این صدای نسیم شکستن است... شکستن ِ دلم ...

خواستار ِ تسکینم...

از تو خواستارم که خودت را معشوق ترین ِ من قرار دهی و مرا عاشق ترین ِ خویش ..!!

من تو را خواستارم...

من اینجا تنها ماندم ...

و میخواهم که روانه ی تو شوم ... دلم !!

باز من همان دل ِ شکسته را مانند ِ قایقی روانه ی درگاهت میکنم

روان ِ روان رو به دریای راز .. پارو زنان همیشه محتاج ِ رسیدن به توام

تا برسم  و از تو بخواهم شهر های امروز ِ زمین را به دست های آخرین ماه ِ ماهان آباد کنی

و زمان ِ طلوع و حضورش را نزد ِ دلمان نزدیک!

آسمان ِ بالای سر ِ قایق ِ دلم ابری است

خدا ! راه رسیدن را برایم هموار کن

مرا نران ...

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


آخرین شب ..............

 

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ارام ارام میگذرد بدون تو

باورت می شود....؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...بدون شانه ها و دست هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام ...

" که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

فکر کنم فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نمی گیرم...

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


شاید.............

شاید روزی ساکت شوم و دیگر فریاد نزنم دوستان من هم هستم

از این زندگی خسته ام

دنیای پوچی که فقط باید دل بخری و دلت زیر پای نامحرمی لگد مال شود

راستی رفیق بی خیال زندگی

بودنت رنجیست و نبودنت رنجی دیگر

اما با دیگران بودنت .... آه

خسته ام از انسانی که برای من هیچ نمی خواهد و در قاب دلش نقش انسان دیگریست

انسانی که مرا می بیند در نگاهش بی دریغ نشسته ام

دنیایم دست اوست و دارو ندارم به کام او

سهم من از داشته هایم لذت بردن او و در کنج نشستن من

آری وقتی که دلی به دیگری بند است

دیگر نه شکایت و نه جای پند است

رفیق و همدم روزهای دیرین

خوب به خاطرت بیاور

از تو چه ها ندیدم ..........

کاش خنجری داشتی و بر قلبم می زدی

به جای این همه ناجوانمردانگی

و حالا تنهاییم را فقط از خودم می دانم

و از عشق بی اندازه به تو . اگر تنهای تنهایم گذاشتی غمی نیست

نمک رو زخمم نپاش...

گوشه تاریک خانه مان هنوز گریه های مرا فراموش نکرده

هنوز هم نفس بریده تنهای برای من می خواند

من همان زخم خورده ی دیروزم و خموده و بی چیز امروز

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


نوازش کن

 

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن،همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق موند ،تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن ،تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو می بوسم،میدونم قسمتم اینه

"""""""""""""""""""""""""""""""

 

وابستت شدم...

 
انقدر چهره ات پر احساسه که دردامو میبره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

انقدر زیباست لبخندت که اخمامو میشکنه

من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روشنه

واسه یه بار بشین به پای حرفام از ته قلبم تو رو میخوام

وابستت شدم و به تو کردم عادت

دیوونتم عشقم تو باید ماله من باشی ماله من باشی

انقدر مهربونی که هیچ کی نمیخواد از تو بگذره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

انقدر دلنشینه خیالت که هر لحظه ای با منه من زنده ام و نبضم فقط با وجود گرم تو میزنه

واسه یه بار بشین به پای حرفام از ته قلبم تو رو میخوام...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


رهایی...

 
باز کن دریچه قلبت را که قناری دلم

                                 خسته از این همه رهایی میل قفس دارد

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


شعر عاشقانه

 

به چشمانت عادت کرده بودم / با دستانت رفاقت کرده بودم
نمى آیى توامشب کاش دیشب / دل سیرى نگاهت کرده بودم

دلم در حلقه غمها نشسته / زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست / تو را می خواهم و اینها بهانه ست

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

کاش بودی تا دلم تنها نبود / تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی / بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

کاش می شد قلب ما از یاس بود / تک تک گلبرگ آن احساس بود
پاک و سبز و ساده و بی ادعا / کاش می شد بهتر از الماس بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد / عاشقی را با محبت سیرکرد

عاشقى را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسى از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقى کار هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست

تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آن که قلبم از اوست
اگر مهتاب از تن بر کند پوست
جدا هرگز نگردد یادم از دوست

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


نمیدانم؟

 

نمیدانم زندگی چیست؟

 

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را

 

شکسته ام

 

اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی

 

جوشان زندگی جوشیده ام

 

اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی

 

به من آموخت که چگونه اشک بریزم

 

اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


به چه مانند کنم؟

به چه مانند کنم موی پريشان تو را؟
به دل تيره شب؟
به يکی هاله دود؟
يا به يک ابر سياه
که پريشان شده و ريخته بر چهره ماه
به نوازشگر جان؟
يا بدان شعله شمعی که بلرزد زنسيم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به يک نغمه جادويی از پنجه گرم
به يکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟
يا به الماس سياهی که بشويندش در جام شراب؟
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟
يا به سرمستی طغيانگر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به يکی لاله شاداب که نبشته به کوه؟
به شرابی که نمايان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقايق که بود جلوه گر بزم چمن؟
يا به ياقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری سيراب؟
به يکی ابر سپيد؟
يا به يک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم
يا به سيمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گرمی در مهتاب؟
به گل ياس که پاشيده بر آن پرتو ماه؟
يا به قويی که رود نرم و سبک در آب؟

به چه مانند کنم جلوه پستان تو را؟
به يکی گوی بلور
که بود بر سر آن دانه لعل؟
یا به یک تنگ بلورین که بود پر ز شراب؟
به یکی شیشه عطر
که دهد بوی بهشت؟
یا به لیموی پر از شهد که لرزد در آب؟

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟
به یکی بستر گل؟
به پرستشگه عشق؟
یا به خلوتگه جانها که غم از یاد برد؟
به نفسهای بهار؟
یا به یک خرمن یاس
که شمیم خوش آنرا همه جا باد برد؟

به چه مانند کنم ؟ من ندانم!
به نگاهی تو بگو
به چه مانند کنم؟

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


خلاصه زندگی در 4 عکس

 

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


بی تو با خاطراتت چه کنم؟

 

 

 

 

بخوام از تو بگذرم ، بگو با یادت چه کنم ؟

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم ؟

حتی از یاد ببرم تو وهمه خاطره هات

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

تو همونی که واسه من ، یه روزی زندگی بودی

توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی

آره سهم من فقط از عاشقی یه حسرته

بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته

چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو ؟

آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو ؟

دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده

چشم به راه تو می مونه ، آره غرق امیده

بخوام از تو بگذرم ،بگو با یادت چه کنم

تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم

حتی از یاد ببرم تو و همه خاطره هات 

بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم ؟

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


قاصدک

قاصدک ها چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما...اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

 

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

 

قاصدک هان ، ولی آخر اي وای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""


گذشته ها گذشتن!!!

 
امروز دوستم داشت با این آهنگ می خوند "

"دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو اين دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از اين ، دست به دعا ها بردن

همه آرزو هام با رفتن تو مردن "

ای خدا چقدر دلم تنگه!!!برای همه چی!!!

ای کاش می شد دوباره از اول زندگی بکنم!!!

به قول یکی از دوستام : کاش می شد همچو آواز خوش یک دوره گرد زندگی را بار دیگر دوره کرد!!!!!

حیف و صد ها هزار بار حیف که نمیشه!!!!!!!!!!!!!

متن این شعر رو می ذارم بخونین !!!(خیلی قدیمیه ولی قشنگه)

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو اين دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از اين ، دست به دعا ها بردن

همه آرزو هام با رفتن تو مردن

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تو را ببينه

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تو را ببينه

واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم

آخه تو رنگه چشات هيبت دنيا را ديدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشمتو را به دنيا نميدم

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تو را ببينه

دوباره دل هوا ی با تو بودن کرده

نگو اين دل دوری عشق تو را باور کرده

دل من خسته از اين دست به دعا ها بردن

همه آرزو هم با تو مردن

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

که دوباره چشم من تو را ببينه

"""""""""""""""""""""""""""""""

 


دستور زبان عشق..

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد؟

 

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد