اندکی بدی در نهاد تو...
اندکی بدی در نهاد من...
اندکی بدی در نهاد ما...
ولعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید .
آب ریزی کوچک به هر سراچه – هر چند که خلوتگاه ِ عشقی باشد –
شهر را
از برای آن که به گنداب در نشیند
کفایت است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
با مرگ ماه ،روشـنی از آفتاب رفــــت
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تند باد حادثه هم چون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
این مه که چون منیژه لب چاه می نشست
گریان به تازیانه ی افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا سیاهی شب رانگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه رفت!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
و زمان در گذراست...
ماه هم مهتا بی ست
گاه با بی تابی
گاه گاهی خالی
......
گریه ها یم اشک نیست
تو خیالت راحت
خون و درد میبارم
پای هر سنگ سیاهی مینشینم و گلی میپاشم
که کسی بو نبرد
که چرا چشم سیاهم سرخ است
.....................
جوهر خودکار هم ته میکشد
حرفهایم بوی خاکهای تفت باران خورده در شب میدهد
گامهایم نا بلد...
مست و بیخود از خودم جامی دیگر سر میکشم
این قلم ...
این من ...
و این هم ااااه ...اااه ...
بزممان رنگین شده،
جای جان اشفتگی اما کم است.
دست و پا میکنمش....
تو خیالت راحت!!!!
............
اسمانت همه شب مهتابی
روزگارت روزفام
چشمهایت پر فروغ
و دلت بی درد باد....
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
جواب داد ه:من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار میکنم ،روزی مرا میدهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم.
آن مرد عارف گفت:من از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمیدهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.
نور در کوزه ی لب ریخته در کنج شب آویخته بود
مه
غزل بافته بود
و تو در بزم تب آلوده ی من
همه شب رقص کنان تا به سحر
داغ افسون نگاه شرر انگیزت را
به تنم میریختی
تنم از تب میسوخت
و دو دستان تو چون داغ حدیدی
بر تنم نقش و نگاری میدوخت
دست بردار ای دوست!
دست تو تجربه ی سوزش آتش به تنم می ریزد
من که دل سوخته ام
از زمان جز غم ایام نیاموخته ام
من غزلگریه به اندوه شب آموخته ام
اشک تقدیر به چشمان غم آلود شب آویخته ام
از عطش سوخته ام
دست بردار ای دوست
دست تو تجربه ی سوزش آتش به تنم میریزد...........

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار به خانه برمیگشت ،سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده بود. زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود . اسمیت برای کمک کردن به او پیاده شد.
وقتی او لاستیک ماشین را عوض کردو آماده رفتن شد ،زن پرسید :چقدر باید بپردازم؟
او به زن چنین گفت:شما هیچ بدهی به من ندارید .من هم در این چنین شرایطی بوده ام . روزی یک نفرهم به من کمک کرد،همان طور که من به شما کمک کردم. اگر واقعا میخواهی بدهی ات را به من بپردازی باید این کار را بکنی ،*نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود*
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رادید و رفت داخل تا چیزی بخورد و به راهش ادامه دهد ،ولی نتوانست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذرد که می بایست هشت ماهه باردار باشد و از خستگی روی پا بند نبود .
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش را بیاورد ،زن از در بیرون رفته بود ،در حالی که روی دستمال سفره ،یادداشتی را باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته ی زن را میخواند، اشک در چشمانش جمع شده بود . در یادداشت چنین نوشته بود:شما هیچ بدهی به من ندارید . من هم در چنین شرایطی بوده ام و روزی یک نفر هم به من کمک کرد ،همان طور که من به شما کمک کردم...اگر واقعا میخواهی بدهی ات را به من بپردازی ،باید این کار را بکنی ،*نگذار زنجیر عشق به تو ختم شود*
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سر کار به خانه رفت در حالی کهبه آن پول و یادداشت زن فکر میکرد ،به شوهرش گفت :دوستت دارم اسمیت ،همه چیز کم کم درست می شود.
خسته از بحث غریبانه ی فریاد و سکوت
خسته از ضجه ی گرگ و شب و ماه
مانده در مردابم...
خسته از غمی که نامش« یاد» است
میتوانم ایا؟
که فراموش کنم ؟
تو به من میگفتی:
ماه شب قلابی ست ...تو فقط مهتابی.......که به من میتابی
که فراموش کنم
تو به من می گفتی :
که بمان ...که بری میمیرم...که ندارم جز تو
اااااااااااه .......
میتوانم که فراموش کنم میگفتی؟:
«چو ماه از پشت خرمنها برآید
به دیدارم بیا چشم انتظارم......»
تو به من میگفتی :
تو........
لحظه هایم
جز تو و خاطره و نام و صدایت
از همه هرچه که دارم
خالیست.
از صدایت
نامت
خاطراتت
عشقت
نقطه چینها شاید ...
لحن فریاد و سکوت من و توست....
کاش« یادم»برود.
کاش یادم برود هر چه نتوانم گفت...
دلم در انتظار عزم طوفانی ست
که برخیزد زبام شب
خیالم را سبک بردارد از ذهن پر آشوبم
بیامیزد به عطر الفت یک دوست در تاریکی غربت
به هنگام طلوع روشنایی
درحریر بستر خورشید
دستان خیالم را به دستان تو بسپارد
ودراین لحظه های مرگبارو واپسین اوقات هوشیاری
نسیم وصل تو بر تابهای تند گیسوی پریشانم
صفای دیگری بخشد
ودر مرداب خاموش دل دریاییم
بار دگر
آشوب و بلوایی به پا سازد
و در شبهای تاریک و سیاهم
ابرهای تیره و تار حجاب ماه را
درهم فروریزد
ببارد آسمان
اشک فروخورده به بغض خویش را درنیمه های شب
و هنگام طلوع صبح دیگر
مرغ افکار وخیالم
لانه ای دیگر بنا سازد
روی پرچینهای باغ خاطرات سبز تو............
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
| ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتيم چونكه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است |
خوان هشتم
... یادم آمد ، هان ،
داشتم می گفتم ، آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی ! چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک ، خوش بختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد ، هم چون ترس،
قهوه خانه گرم و روشن بود ، هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال آن صدایش گرم ، نایش گرم ،
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ،
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ،
گرد بر گردش ، به کردار صدف بر گرد مروارید ،
پای تاسر گوش
- "هفت خوان را زاد سرومرو ،
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها،
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم،
با صدایی مرتعش ، لحنی رجز مانند و دردآلود ،
خواند : آه ،
دیگر اکنون آن ، عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ،
پور زال زر، جهان پهلو ،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،
آن که هرگز - چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان ، مرد مردستان
رستم دستان ،
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ،
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ،
چاه چونان ژرفی و پهنایش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ،
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ،
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود
پهلوان هفت خوان ، اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید ، هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد ، تا نبینید ، هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ،
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد ، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد - اما ... وای !
دید ، رخش زیبا ، رخش غیرت مند
رخش بی مانند ،
با هزارش یادبود خوب ، خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر ،
یال و رویش را
هی نوازش کرد ، هی بویید ، هی بوسید ،
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام ، یال رخش در دستش ،
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او ، اگر می خواست ،
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او ، اگر می خواست .
لیک ..."
:مهدي اخوان ثالث
سلام به دوستان من