نام تو دهانی آغشته به خون است

که کبوتری در آن

فرزندانش را به سکوت دعوت می کند.


وقتی با نفس هایت

بادهای گرم جنوب

با پیراهنت سپید

در لانه ی جغد ها قدم بر می داری،

نام تو گلی ست که در برف روییده باشد

بر ساقه ی نحیفش

اما صبور با تخته سنگی بر دوش.


نامت را دیوار های شهر

با خطی مهیب و مهیّج

در صورت عابران سرفه می کنند.


پیش از تو کسی را نمی شناختم

که نامش او را ترک گفته باشد.

 

 

خیال کن

بر مزرعه ای ایستاده باشی

که آفتابگردان هایش زرد

گندم هایش زرد

لباس مترسکش زرد باشد

چون اولین شعاع آفتاب که به زمین می رسد


خیال کن مزرعه ای را

دوست داشته باشی

که مال تو نباشد.

 

Van Gogh Chair


این صندلی

با پیراهنی بر شانه نشسته است

تا کافه از عشق خالی نباشد

و چای روي میز سرد نشود .

صندلی را به خیابان می برم

تا در پیاده روی نیمه شب ،

ماه بر زنی نتابد که تنهایی را

با خود از کافه آورده است .

صندلی را به خانه می آورم .

این شعر را ،

زنی در راه خانه سروده است

که عادت به خانه ندارد .

و کلیدش را در کافه جا گذاشته است .

 

تا صبح شود این صندلی

تنها مرد این کوچه خواهد بود .

 

 

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::     دوستت دارم   

 

 

 

 

طاقت دیدن این عکس رو دارید ؟!

 

 

مطمئنید که طاقت دیدن این عکس رو دارید ؟! .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


طاقت نداری نبین !!!
.
.
.
.
.
.
.
من گفتم... نگی نگفتی !!
.
.
.
.
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پس از سالها... day dreaming

 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.


 

 

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


 

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 


 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


 

 

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


 

 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


 

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


 

 

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!


 

ویکتور هوگو

 




SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون
 


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون


SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالی جون

 

 

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد
و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم متاسفم،
چون من هم مقّصر بودم.
نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته
و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم
نگفتم‌: اگر تو نباشی
زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.
فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می‌کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی‌ات را درآر…
قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.
نگفتم: جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.
گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت.
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند
وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...


 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را گریه‌ میكنیم
و تو را نفس‌ میكشیم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی
و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم

 

 

 

ده دلیلی‌ که خدا زن را آفرید.

۱۰- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.

 ۹-خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.

۸-خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

 ۷-خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمیخره. ...

6- خدا میدونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره.

5- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا میدونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره.

4- خدا میدونست که مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره.

3- خدا میدونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره.

2- همونطور که در انجیل آمده است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند.

 و سرانجام دلیل شماره یک

1- خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم....؟

 

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.

 

. کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.

 

. کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.

 

. کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

 

. کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

 

. کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

 

. کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

 

. کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.

 

. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

 

. کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

 

. کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است.

 

. کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

 

. کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

 

. کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

 

. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است.

 

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند

 

دیوانه است.

 
 
 
 


بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه میمیرم                                     

 بزن بارون که دلگیرم  دیگه آروم نمیگیرم

 حالا که خسته و تنهام حالا که که اون دیگه رفته

 میفهمم تازه این دردو چقدر تنها شدن سخته

 بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفسهامه

 دلیل عشق پاک من غرور سرد اشکامه

 ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده

 ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

 ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده

 ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده

 بزن بارون

 

""""""""""""""""""""""""

 

یه جاده. یه  جدول . منو کفشهام .میخوام قدم هامو بشمرم . چه جادهی طولانییه....

قدم اول میخواستم زندگی کنم قشنگ زندگی کنم

میخواستم عاشق بشم

عاشق شدم . عشق ورزیدم .  اما....

قدم دوم متنفر شدم

عاشقی بی معنیه

بدون عشق رفتم و رفتم

دیگه واینستادم یه دله افسرده

یه قلب سرد با هر قدم من بیشتر یخ میزد

یه قدم دیگه تو اومدی

خواستی قلبمو گرم کنی . .....حتی گرم تر از اولش

اما قلبه من یکی قبل از تو گذاشته بود توی یخچال بی احساسیش

بهت بدی کردم.  . . .بی اعتنایی کردم

محبت کردی اما ندیدم و همش با یه لبخند سرد جوابتو دادم

دلت گرفت گریه کردی  دستمو گرفتیو گریه کردی

انگار چشمام هیچیو نمیدید

یه قدم دیگه. . .نا امید اومدی پیشم

گفتی عوض بشم

گفتی دوستت داشته باشم . . . .من تغییر نکردم

یه قدم دیگه

اروم منو بغل کردی . . . . با چشم گریون

گفتی خدافظ دیگه مظاحمت نمیشم

یه قدم دیگه

من موندم تنها به فکره تو

تازه فهمیدم چه قد دوستت دارم

بهت زنگ زدم . . . . گوشیو برداشتی

صدات گرفته بود

گفتم هنوز دوسم داری؟

گریه کردی گفتی دیگه دیره

دیره برا  دوست داشتن دله منم مثه تو شکسته میخوام تنها باشم

گفتم اگه تنهام بزاری میمیرم

گفتی برا تو مهم بود من بمیرم یا زنده باشم؟

دیدم راست میگه گفتم ببخشید

گوشیو قطع کردم

یه عالمه گریه کردم

یه قدم دیگه

هیچ امیدی تو زندگیم  نمونده

هیچ کس دوسم نداره

از خودکشی میترسم

پس میرم . . . . میرم یه جای دور

پاشدم با یه خاطره

همون جایی که میومد و ازم میخواست یکم بهش توجه کنم

زیر یه درخت پیر که دورش هیچ چیز نبود به غیر از چمن ه که الان زرد شده بودن

از دور تو رو دیدم

کنار درخت داشتی با دردو دل میکردی

من وایسادمو گوش کردم

دلت برام تنگ شده بود میخواستی فراموشم کنی اما نمیتونستی

اومدم دستاتو گرفتم / برگتشتی و تا منو دیدی بغلم کردی

اروم بوسیدیمو گفتی مرسی که اومدی

این اخرین امیدم بود

محکم فشارت دادم

دوستت دارم

دیگه به هیچ کس فکر نمیکنم مخصوصا گذشته

قول میدم

یه قدمه دیگه

این با اون یکی ها فرق داره چون یکی دستمو گرفته و مواظبه که هیچ وقت نیوفتم

امید وارم این جاده هیچ وقت تموم نشه

                                  (برگرفته از سایت پیچ و خم زندگی)
 

 

 

یکی دیگه



گریه نکن عزیزم گریه به چشمات نمیاد
دل من حتی یه ثانیه واسه تو غم نمیخواد
اگه گریه مرحمه بزار درد بکشیم جفتمون
که دنیــــا ببره ما دوتـــــــــــا رو از یاد



گریه ی چشمای تو مثله یه مرگه واسه من
روزگارم به خدا درخت بی برگه واسه من
اگه که تموم دنیا منو تو رو با هم نخوان
نمی خوام باشه دنیا حتی یه لحظه واسه من



توی چشمای تو دارم میخونم غمو عزیز
حیفه اون اشکات اونا رو بیهوده روزمین نریز
بیا تا دنیا رو با هم به آتیش بکشییم
دنیا ارزش نداره به خاطرش سختی بکشیم



توی این روزای سختی تو شبای بی کسی
تو زمان بی تو بودن تو لحظه ی دلواپسی
فقط این یاده تو بوده که آرومم میکــــــــرد
بی تو حتی نمی خوام این دنیارو نفسی



من و تو باله همیم اینو یادت نره
من و تو ماله همیم اینو یادت نره
منو تو با هم شریکیم خودتم خوب میدونی
من و تو آماله همیم اینو یادت نره



به خدا چشای تو نور راهه منه
تو جاده ی تاریکی چشات ماهه منه
دوستت دارم عاشقتم مطمئن باش عزیزم
اینو من داد میزنم همه جا به همه



توی این کابوسه تلخ توی این راهه سیاه
منو تو نگاه بکن که زنده ام با اون نگاه
قبول ندارم حرفه هر کس که بگه
داشتنه تو واسه من از اول بوده اشتباه



شاید این بغضه منم یه روز به خنده برسه
شایدم اشــــــتباهه این آخـــــــــــرین نفســــــــه
ولی اینـــــــــو از روی دلــــم مـیــــــــگم
اگه تو نباشی دنیا واسه ی من قفسه

 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 
یکی دیگه:
تو به هر چی می خوای داری کم کم میرسی
فهمیدم به جای عشق تو دنبال هوسی
با اینکه غم تو داره منو داغون میکنه
ولی باز از بیوفاییت نگفتم من با کسی
توی سرزمین دستام تو که سردی نچشیدی
تو زمان با من بودن تو که سختی نکشیدی
ولی باز گذاشتی رفتی چه جوری دلت اومد
چه جوری تباه کردی دنیای به این سپیدی
باششه من حرفی ندارم هر جوری تو راحتی
باشه تو شاهزاده و من یه جوون پاپتی
حلا که تنها شدم بدون که اینو فهمیدم
زندگی فایده نداره حتی برای ساعتی

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 
 
اینم چند تا تکست پارت پارت(بخش بخش)

اون روزي که منو تنها ميزاشتي
نفهميدي چه جوري رو قلبم پا گذاشتي
تو کاري کردي عزيزم با دلم
که تا ابد غم تو دل من کاشتي


کاش بدوني چقدر سخته تنهايي
کاش بدوني که دارم چه غم هايي
دلم مي خواست دو تا بال داشتم
واسه ي پرواز کردن و رهايي



غصه ي دوريت دارم ميميرم
بدون که بعد تو تو غم اسيرم
تو رو مي خواستم اما تو نخواستي
قول ميدم که ديگه دست هيچ کسو نگيرم


شادي هاي من ديگه غم شده
خنده رو لباي من گم شده
توي تنهاييام همش گريه مي کنم
از غصه ي دوريت کمرم خم شده


و که منو دوست داشتي پس چي شد
تو که ميگفتي با تو ام هر چي شد
تو که ميگفتي ميترسي از آخرش
حالا بگو قربوني قصه کي شد

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 
 
این یکی از تکستامه که خیلی ها ازش تعریف میکنن



توالنازه مني،گله نازه مني
واسه زنده بودن تو نيازه مني
تو که عشقه مني تو سينه رازه مني
تو آسمونه عشق تو باله پروازه مني
تو النازه مني گله نازه مني
توي هر شاديام کوکه سازه مني
حالا که ماله مني بگو همراه مني
اينو خودت ميدوني دليله آوازه مني
الناز چشاي تو منو يه عمر ديوونه کرده
الناز نگاهه تو منو آواره و بيخونه کرده
بدون بدونه تو زندگي ديگه معني نداره
بدون فقط عشقه خودت تو سينم لونه کرده

من که ديوونتم اينو خودت خوب ميدوني
دلم ميخواد بهم بگي تا آخر ميموني
اگه تو باشي پيشم عزيزم اينو بدون که
وقفه تو چشات ميکنم عشقم و جووني

الناز ماهه مني،اشکه گهگاه مني
توي دنياي تاريک تو چراغه راه مني
توي جاده ي عشق تو اميد و ناه مني
توي سرزمينه عشق فقط تويي که شاه مني

اگه دلت بخواد دنيا رو واست ميسوزونم
اگه دلت بخواد تا آخره عمر بپات ميمونم
تو که عشقه مني هيچ وقت فراموشم نکن
بدون تا وقتي که عمر بزاره واست ميخونم

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 

می نویسم.....




مینویسم از همه غم های عالم...

تا بدانن من غمناک ترین شعر خیالم...

تا بدانند که آهی هستم از جگر سوخته ی عاشقان....

از نگاه خالی از امید منتظران...

من همان اشک شدیدم

که در گونه ی عاشق پرپر گشتم...

من همانم....

من همانم....

من غمی دارم کز زور خیال

هر شب و هر روز از خود بی خبرم....

می نویسم باز هم...

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 
 
دیشب تنها بودم


دیشب...

ناگاه خیالت سرزده آمد...

گفتمش صبر باید تا وجودم محیای حضور تو شود

من و یادت در میان شب لب به سخن بگشوده بودیم...

ناگاه به خود آمدم...

دیدم که چگونه باران نگاهم گونه هایم را

همچو گل شبنم نشسته تر کرد...

و من و یاد و خیالت هر سه در یاد نگالهت سوختیم...

و نفهمیدم که صبح چگونه با روشنایی اش

گریه ی مارا پاسخ گفت.....

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""    ۲۶/۴/۱۳۹۰
 
 
اینم یه تکست جدید دیگه


من نگاهتو واسه نفس میخوام

من تو رو بیرون از این قفس میخوام
تو واسم حکم خونی توی رگ
فکر نکن تو رو واسه هوس میخوام
تو نگاهه تو نمی دونم چی بود
که همون اولین بار دل منو ربود
تو نگاهه تو آتیــــــــــش میباره
که آتیش شده برا من تار و پود
من نمی دونم چطور پیدا شدی
توی لحظه های دلتنگی من
تویی ائن فرشته از سمت خدا
که به رحم آورد دل سنگی من
من نمیدونم چطور عاشق شدم
از غم و قصه ی دل فارغ شدم
من نمیدونم چکار کردی باهام
که به عشقه پاک تو لایق شدم
من نمی دونم چطور قلب منو
از توی سیاهی بیرون کشیدی
نمی دونم که چطور عاشقی رو
توی جسم بی جون من دمیدی
من فقط میدونم واسم نفس شدی
همسفر تو تنهاییه این قفس شدی
من میدونم که دلم راضی شده
تو واسم تنهایی همه کس شدی
 
 
 

 
 
 

فهمــيده‌ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته "از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است.

( 54 ساله )
 
فهمــيده‌ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري .      

( 12 ساله)
 
 فهمــيده‌ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" .     

(61 ساله)
 
 فهمــيده‌ام که وقتي گرسنه‌ام نبايد به سوپر مارکت بروم .

( 38 ساله)
 
 فهمــيده‌ام که مي‌شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 

(20 ساله)
 
 فهمــيده‌ام که وقتي مامانم ميگه  " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه"     

( 7 ساله )
 
 فهمــيده‌ام که من نمي‌توانم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس‌ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس‌ها نشوم.   

(42 ساله )
 
 فهمــيده‌ام که بيشتر چيزهاي که باعث نگراني من مي‌شوند هرگز اتفاق نمي‌افتند.   

(64 ساله)
 
فهمــيده‌ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي‌زنند ، من مي‌ترسم.   

(5 ساله )
 
 فهمــيده‌ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک "زندگي خوب" حرکت مي‌کنند که از کنار آن رد مي‌شوند.   

(72 ساله )

 فهمــيده‌ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد.   

( 29 ساله)
 
فهمــيده‌ام که اگر عاشق انجام کاري باشم، آن را به نحو احسن انجام مي‌دهم .       

( 48 ساله )
 
فهمــيده‌ام که بيشترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته‌ام .      

( 38 ساله )
 
 فهمــيده‌ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.    

( 34 ساله)
 
 فهمــيده‌ام که اگر دنبال چيزي بروي بدست نمي‌آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد .   

( 29 ساله )
 
 فهمــيده‌ام که در زندگي بايد براي رسيدن به اهدافم تلاش کنم ولي نتيجه را به خواست خدا بسپارم و شکايت نکنم.   

( 29 ساله )
 
فهمــيده‌ام که عاشق نبودن گناه است.    

( 31 ساله )

فهمــيده‌ام هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابد، من بايد آدم درستى باشم.

(42 ساله )
 
فهمــيده‌ام مبارزه در زندگي براي خواسته‌هايت زيباست اما تنها در کنار کساني که دوستشان داري و دوستت دارند!   

( 27 ساله )
 
فهمــيده‌ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از آن رد مي‌شود.    

(50 ساله )
 
فهمــيده‌ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه  و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي‌منت.  

( 35 ساله )

 فهمــيده‌ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي      

( 36 ساله )

 فهمــيده‌ام كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! و سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني!   

( 30 ساله )

 فهمــيده‌ام كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعدها غصه فرصت‌هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت‌ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه....   

( 31 ساله )

من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه.

( 34 ساله )

فهمیده ام که زندگی همه ی اون چیزی نیست که یک نفر با دو جفت چشم می بینه

( 21 ساله )

من فهمیدم که دیگر به عقب نمی توان بازگشت و باید اکنون را دریابیم و برای آینده برنامه و هدف بسازیم ،
البته اگر از گذشته درس بگیریم  

 (x ساله)

سلام توی زندگیم فهمیدم که عاشق میتونه همیشه عاشق بمونه حتی اگه تا آخر عمرش معشوقش رو نبینه

 (x ساله)

من فهمیده ام که هر چقدر بزرگتر می شوم کمتر به من توجه می شود

(6ساله)

من فهمیده ام که آدم نباید خودش را با بهترین کاری که بقیه می کنند،مقایسه کند.آدم باید خودش را با بهترین کاری که خودش می تواند انجام دهد،مقایسه کند

(31ساله)

من فهمیده ام کسانی هستند که تورا عاشقانه دوست دارند،فقط نمی دانند چطور این احساس را نشان بدهند

(41ساله)

من فهمیده ام که دیدن درد و غم دیگران بدترین درد است

(46ساله)

من فهمیده ام که هر چه خلاق تر باشی،چیزهای بیشتری را درک کنی

(52ساله)

.من فهمیده ام که همواره باید به آینده فکر کنم،هنوز کتابهایی برای خواندن،غروبهایی

برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند

(86ساله)

من فهمیده ام که هنوز خیلی چیزها ست که باید یاد بگیرم

(92ساله)

من فهمیده ام که مهمترین تصمیمی که در زندگی می گیری این است که ببینی با چه کسی می خواهی ازدواج کنی

(95ساله)

شما چی فهمیدید؟
اگر ممکنه بنویسید

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""


 

امروز ملائک یکسره از میمنه تا میسره گویند یا احمد مدد

امروز تمام قدسیان با جنیان و انسیان گویند یا احمد مدد

امروز زمین و آسمان ، کل خلایق در جهان

با چشم و قلب و با زبان گویند یا احـــــمد مدد

غار حرا پرنور شد، زشتی ز عالم دور شد

رب کریم مسرور شد از ذکر یا احمد مدد

دست علی در دست او ، عشق علی پابست او

آری علی گشته ولی امروز یا احمد مدد

خیل ملک بر بط زنان گویند به فریاد و فغان

امروز بر کل جهان تبریک و یا احمـــــد مدد

 

 

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""

 

 
 
 
منم آن گدای کویت ، به امید وصل رویت

ریزه خوار سفره ی تو ، در خانه ات نشستم

منم آن گدای خسته ،ناتوان دلشکسته

دل به مردمی نبسته ، در خانه ات نشستم

من و یک کویر خشک و یک درخت سبز تنها

با همه دار و ندارم ، در خانه ات نشستم

بهر نوشیدن شهدی ز لبان همچو لعلت

یک قدح پر از گل یاس ، در خانه ات نشستم

منم آنکه همچو فرهاد ، یک دهان پرم ز فریاد

از فراق گل رویت ، در خانه ات نشستم

 

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""

 

 

 
 
مگر از خاک بر افلاک نشدم؟

مگر از دم او زنده و برپا نشدم؟

مگر با کلام او خلیفه الله نشدم؟

مگر سجده بر خود نزنم تا به افلاک جهم؟

مگر این قفس گلی نباشد جایگاه او؟

پس ناتوانی و ذلت و یاس و نا امیدی از چه رو؟

پس ترس از چه خواهد شد فردا از چه رو؟

چرا بیالایم و بیازارم جایگاه او را

بی گمان از یاد برده ام رحمتش را

و دست نیاویخته ام بر رحمت بی کرانش

و چشم بسته ام از محبتش

و زبانی به مصاحبتش نگشوده ام

و غافل شدم از معرفتش

و دست شستم از توکلش

تا هست شقایق

                          سیب

                                     انار

و تا هست عشق

                          محبت

                                      و یار

تا هست جلوه گاههای وجود او

زندگی را هر روز و هر دم از نو باید تجربه کرد

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""

 

 
 
 

"خانه دوست كجاست؟"

 در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد.


و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني.


و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.


در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي:

خانه دوست كجاست."


من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست

کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر مهر و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شستشوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار می نویسم

ای دوست خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه ی دوست کجاست."


پینوشت:

با تشکر از مدیر وبلاگ باران به خاطر جوابیه زیباشون به شعر

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""

 
 

 

سرني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود

كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان‏

در كوير تفته جا مى‏ماند اگر زينب نبود

ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام‏

در بيابان ها رها مى‏ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت يعني آن خورشيد سرخ

پشت ابرى از ريا مى‏ماند اگر زينب نبود

در شكست لشكر شمشيرها ، تيغ زبان

در نيام ادعا مي ماند، اگر زينب نبود

زخمه زخمى‏ترين فرياد در چنگ سكوت‏

از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب‏

پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر ، استخوان اشك سرخ‏

در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زينب نبود

پانزدهم رجب سالروز وفات ام المصائب حضرت زینب کبری بر شما تسلیت باد.

آجرک الله یا صاحب الزمان

 
 

 
 
 

مثنوی هایم چه دلجو گشته اند
همچو لبهایم علی گو گشته اند

از علی خواهم نمک پاشی کند
در دلم با عشق نقاشی کند

تا نفس دارم صدایش میکنم
هستی خود را فدایش میکنم

چون که قرآن را نبی شیرازه شد
شهر علمش را علی دروازه شد

چون به بوالقاسم ملقب شد نبی
قاسم نار و جنان یعنی علی

یعنی پیغمبر علی را باب بود
دین چو ماهی بود و حیدرآب بود

بی ولای او عمل زایل شود
چون نماز بی وضو باطل شود

بر ولایش هر کسی قائل شود
بر ضیافتگاه حق داخل شود

بوی گلهای بهشتی با علیست
صوت مرغان بهشتی یا علیست

در نگاهش نقش عشق و عاطفه
کیست او روح بلند طایفه

آری آری او علی المرتضاست
شاه بیتی از غزل های خداست

آری آری شهد هستی حیدر است
از عسل هم صحبتش شیرین تر است


مرتضی تا که تکلم میکند
فاطمه فورا تبسم میکند

نبض صدیقه صدای قلب اوست
ذکر یا زهرا صفای قلب اوست

در مناجاتش بسی سوز و گداز
سینه اش صندوق خلوتگاه راز

در نمازش فیض و رحمت بی شمار
در قنوتش لطف ذات کردگار

او صد و ده در حروف ابجد است
در مقام معرفت صد در صد است

آفتاب از شرق با شرمندگی
می کند اظهار عجز و بندگی

جلوه حق چون نمایان میشود
ماه پشت ابر پنهان میشود

کیست او یعسوب دین حبل المتین
قبله عالم امیر المومنین

یوسفش خوانم اگر انصاف نیست
در بیان واقعیت لاف نیست

یوسف کنعان و وجه مرتضی
در شگفتم این کجا و آن کجا

شهپر جبریل فرش خانه اش
اوست شمع و فاطمه پروانه اش

گر مسیحا مرده را دم میدهد
دم علی بر کل عالم میدهد

چیست محشر روز حکم محکمه
گاه دیدار علی با فاطمه

اولین حرفی که با هم میزنند
از حقوق شیعیان دم میزنند

معنی آیات قرآن مجید
شد دلیل گفته ابن حدید

در جنان در بی است کوبندش بلی
خیزد از آن در صدای یا علی

یعنی این فرمان ذات کبریاست
مالک جنت علی المرتضاست

حکم حق را اوست اجرا میکند
قفل جنت ر ا علی وا میکند

قلب او با قلب زهرا هم صدا
شان او شان نزول هل اتی

شیعه ای برتر ز اقوام و ملل
از علی آموز اخلاص عمل

چون به خلد از هر دری وارد شوی
ابتدا نام علی را بشنوی

یا علی خوش زاد خاک راه توست
گر تو کوهی زیر پایت کاه توست

کور آن چشمی که بدخواه علیست
راه خوشبختی فقط راه علیست

سالروز میلاد مولی الموحدین ، امیرالمومنین علی بن ابیطالب بر همه ی شیعیان و عاشقانش مبارک باد.

 

""""""""""""""""""""""""""  دوستت دارم سمانه جون  """"""""""""""""""""""""""""


روز پدر بر همه ی پدران خوب و زحمت کش این مرز و بوم مبارک.

 

 

دلم میخواد با تو بمونم             

   چه کنم دیگه نمیتونم  

چراتو رفتی زکنارم خودمم اینو نمیدونم

تو کاری کردی با دله من که هیچکی نکرده

که این هم واسه من یه درده

دیگه ازتوسیرم زغصه میمیرم

دیگه کاری نداری باید تنهات بزارم

باید برم از اینجایه جایی گم وگورشم

دیگه دوست ندارم می خوام از تو دور شم

میخواستم همیشه با من بمونی

برام از عاشقی قصه بخونی

میخواستم تو بشی داروندارم

کسی که جونم به پاش بزارم

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت

گفت شایدببینمت توی بهشت

دیدی بی خدافظی رونه شد

دل من وقتی شنید دیونه شد

دیدی قولاشو گذاشت تو چمدون

که دیگه نمونده از اونا نشون

Click to view full size image

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت18:55توسط فائزه | | یک نظر

کی باورش میشه دو تا دل عاشق فقط بخاطر پول از هم جدا

بشن.........

کی باورش میشه یه عاشق بگه  بخاطر مشکل مالی نمیتونم با دختری که

دوسش دار م ازدواج کنم............

کی باورش میشه بخاط پول مجبور باشی کسی که دوست داری فراموش

کنی.......

کی باورش میشه بخاطر پول باید قید اونیو که با تموم وجود دوسش داری

بزنی...

کی باورش میشه بخاطر پول دو تا دل عاشق از هم جدا بشن......

من باورم میشه چون خودم بخاطر بول تموم اینا رو حس کردم و نتونستم

کاری کنم که من به پول بگم تو بخاطر من از زندگیم بیرون برو........

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

رفتی بی انکه مرا به خدا بسپاری نمیدانم مرا فراموش کردی یا خدا را................

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

باورم نمیشه گیج شدم تو تنهاییام این رویای بدی بود چرا به واقعیت تبدیل شد تاوان چه

اشتباهی بود این سفر بدون خداحافظی این دل بریدن بی بهونه .....

چقد سخته آدم یه گلی بچینه بعدبهش بگن سر جاش بزارمال تو نیست بعد مجبور بشی

بخاطر فرار از تقدیر قید باغ گل و بزنی قرار بود این گل ۱۲شهریور مال من بشه اما فوته گل

های دوربرش همه چی بهم زد اونقدر که داره قناری منو ازم میگیره من اصلا گل نخواستم

کاش میتونستم از دور فقط تو باغ گل ببینمش چون دوریش برام سخته و دنیا رو برام بیرنگ

کرده...........خودتم باورت میشه امروز چی کار کردی دل تنها کسی که ادعا میکنی قد

چشات دوست داری شکستی بعد راحت میگی منو ببخش حلال کن چه جور میتونی انقد

راحت از کنار عشقت بگذری چه طور تونستی

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 


باورم نمیشه انگار بازم خدا خواست صدای همو

بشنویم

ومنم از این قولم بگذرم با یه امم اس

ندونسته تونستم صدای قناریموبشنوم

امروز صدای اون از یه باغ قناری واسه من 

قشنگتر بود عکس چی دنیای من مال

تو.............

حکمت این ام ام اس غیر فعال چی بود

 حالا با غرور تموم میگم آدمای فرشته های

 آسمونی عاشقای زمینی دیدیدقناری من

من و دوست داره چند روزه از قولم رفته

زنگ زد و ثابت کرد که واقعا یه قناری




در جلسه امتحان عشق

من مانده ام ویک برگه سفید!

یک دنیا حرف ناگفتنی

ویک بغل تنهایی ودلتنگی

دردل من در این کاغذکوچک جانمیشود

دراین سکوت بغض آلود

قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند!

وبرگه سفیدم

عاشقانه قطره رابه آغوش میکشد!

عشق تونوشتنی نیست...

دربرگه ام کنارآن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است.....

برگه ها بالا...



یه کاغذ یه خودکاردوباره شده همدم این دل دیونه

یکی هست توقلبم که هرشب واسه اون مینویسم اون خوابه

نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه نامه که خیسه از اشک وکسی بازم اونونمیخونه

میترسم یه روزی برسه اونونبینم بمیرم تنها

خدایاکمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا


 
 
 

من چقد خوشبختم که به او دل دادم

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

که به روی هر کس راه عشقش را بست

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟

به شكست دل من،یا به پیروزی خویش؟به چه میخندی تو؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟

یا به افسونگریه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده من میخندی كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست؟

خنده دار است بخند.

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
حاضر جوابی بچه ها رو ببین که چه جوری حال آدم بزرگا رو میگیره:

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه
بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.


بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته
بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد
برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون :‌


1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )

2.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول !
( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )

3.عشق از ديد اکبر قرصي قهوه چي محله : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت !
( جمله عاشقانه : هوي ننه قاسم ذغال چي شد ؟ )

4.عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي !
( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )

5.عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه !
( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )

6.عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو ... ناديا و دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟!
( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! )

7.عشق از ديد عباس شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور نداري بر آمپرم بنگر!
( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )

8.عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!!
( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )

9.عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق  نداریم ! خونه خالــــــــــي نداري؟
( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم ...... ؟ )

10.عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارس؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )

11.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه بعد !
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت؟)

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

" کورش کبیر "

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
از من آزرده مشو،

ميروم از خانه ي تو،

قبل رفتن تو بدان عاشق و بي تقصيرم،

تو اگر خسته اي از دست دلم حرفي نيست،

امر كن تا كه بميرم به خدا مي ميرم...

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
 
اعصابم خورده،داغونه داغونم،انگار که همه دنیا رو سرم خراب شده،دارم منفجر میشم،میگی چرا؟چون امروز از کسی که اصلا"فکرشو نمیکردم حرفی شنیدم که اصلا تصورشم برام غیر ممکن بود،فکر نمیکردم که اصلا براش مهم نیستم بدبختی اینه که کسی که دارم در موردش حرف میزنم آشناست چون اگه غریبه بود اینقدر نمیسوختم.

قضیه اینه که قرار بود یه کاری برام بکنه بعد که موقعش شد نکرد،منم گفتم ولش کن بعدش امروز برام پاپوش درست کرد و باعث شد که آبروم تو جمع بره،از صبح تا حالا نزدیک بوده دوبار تصادف کنم.

تو این دوره رو کمک غریبه ها بهتر میشه حساب کرد.

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
همیشه پنجره ای هست ، پنجره ای که به سوی امیدی گشوده می شود و این امید همان بهانه های کوچکی هستند که ما ساده از کنارشان می گذریم ،می دانم ،می دانم که همیشه پنجره ای هست ، بیا و پنجره ام باش .

 

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
هیچ كس اشكی برای ما نریخت

هر كه با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال ما هم دیدنی است

حال من از این و ان پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یك غزل امد كه حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است 

 کارم از گریه گذشتست و به آن می خندم

 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم

قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه

 
 
تا چشم ها را بستم
آرزويم تو شدي
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدي
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدي...
مهربان در تمام قصه هاي من
هيچ كس جز تو نبود
همه اويم تو شدي ...!

 

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 
 

 
 
دوباره شب شد و من بيقرارم---- کانکت کن زود بيا در انتظارم---- بيا من آمدم پاي مسنجر---- شدم محسور آواي مسنجر---- بيا هارد دلت را ما ببينيم ----گلي از كنج هوم پيجت بچينيم---- بيا آيكون نماي بينشانم---- كه من جز آدرس ميل ات ندانم---- بياامشب كمي آنلاين باشيم---- وياتاصبح تا سان شاين باشيم---- بيا عشقم بي تو باز غش كرد---- وحتي هارد ديسكم هم كرش(قتل)كرد--- بيا اي عشق دات كام عزيزم---- به پاي تو دبليوها بريزم---- بيا اي حاصل سرچ جهاني---- بيا اجرا كن آن فايل نهاني---- بيادردل تورا كم دارم امشب---- حدود 100گيگا غم دارم امشب.

 

 

خدايا ! مرا وسيله ای براي صلح و آرامش قرار ده.

بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.

هرجا آزردگی است ، ببخشايم .

  هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . 

هرجا تاريكی است ، روشنايی و هرجا غم جاری است ، شادی نثاركنم.

الهی ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردی ، همدردی كنم .

بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .

پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه می ستانيم 

و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدی می یابیم

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عشق چیست؟
 

به گل گفتم: "عشق چیست؟

" گفت: "از من خوشگل تر است..."

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟

" گفت: "از من زیبا تر است..."

به شمع گفتم: "عشق چیست؟

" گفت: "از من سوزان تر است..."

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟

" گفت: "نگاهی بیش نیستم

 
 

تو را دوست دارم

 

به اندازه همه بوسه هایی که

 

وقت نبودنت به باد می زنم...

 

به اندازه حجم آغوشت وقتی

 

دست هایت را دورم حلقه می کنی...

 

به اندازه همه "دوستت دارم" هایی

 

که گفته نمی شوند...

 

به اندازه این روزها که خوشبختم...

 

که بویت هست، دست هایت هست

 

همه جا...

 

همراهم.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
مطالب عاشقانه - شماره 12

 

چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم

به روزگار خودم جای گریه می خندم

چه ساده ام که پس از این هزار و هجده سال

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم:

که می رسیّ و برای همیشه می مانی

و می دهی به نفس های خسته ام جانیبه انتهای خودم می رسم به این بن بست

همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این استهمیشه آخر هر اتفاق می بازم

برنده باشی اگر،من به باخت می نازم

نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی

تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟

پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز

تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟

نشسته زیر پرت آسمان…چه خوشبختی

همیشه دور و برت آسمان…چه خوشبختی

تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟

تو ای پرنده ی پر شور و شر…چه می دانی؟

دوباره سادگی ام کار می دهد دستم

نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم!

اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم

هنوز هم که هنوز است حن هر باران

تو را برای نفس هام آرزومندم

تو سهم عاشقی ام… نه ،نبوده ای هرگز

به روزگار خودم جای گریه می خندم

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

در کوچه های سرد و نمناک شهر

گام هایم را مغرورانه بر پوسته ی تاریک شب می نهادم .

صدای جغد های شوم و ناله های بی کسی گوش هایم را می خراشید.

 حضور اشباهی را در لابه لای سنگ فرش ها و

 انتهای تاریک و غمبار هر کوچه مرا سخت آزرده می ساخت.

 نفس هایم سخت شده بود .

 قلبم به آرامیِ قدم هایم ناقوسش را به صدا وا می داشت .

 نمی دانستم در این نا کجا آباد تنهایی به کدامین امید چنگ زنم.

 به عقل و منطق و فلسفه؟!!

 در زمانه ای که شیری خردمند اسیر هوس های خرگوشِ بازیگوشی خواهد شد و

 منطق سلطانیِ خود را در بازیهای کودکانه ی ایام به حراج می گزارد!!

 یا به عشق و عاشقی؟!!

 لفظی که در کوچه های چشمک و عشوه و ناز به قرانی بیش نمی ارزد

 و خروار خروارش را فریب بر دوش می کشد.

 نمی دانم

 نمی دانم ...

 اما به امید شکوفه ی کوچک لب قرمزی که فردا صبح به خورشید سلام می کند

 دستور تپیدن را برای قلبم صادر خواهم کرد.

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 

اگه مي خواي فراموشم کني تو بذار دوباره من ببينمت

واسه ي آخرين بار توي آغوش بذار بگيرمت

اگه هنوزم مي شنوي تو اين صدا رو

بيا بر گرد و ببين اين قلب ما رو

که ديگه غبار غم رو دل نشسته

بيا پاک کن اين همه گرد و غبارو

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

يادته گفتي چقدر غمگين مي خوني تو بزن شاد بزن تو هم ميتوني

حالا اين جا غمو با شادي ميخونم تا بگم بي تو من نه شاد نميمونم

کوچه بي تو بي عبوره کوچه چه سوتو کوره

کوچه بي تو بي عبوره اين کوچه چه سوتو کوره

هر دوی‌مان ساکن کوچه علی‌چپ‌ایم!/ دردهای خاکستری

 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 
 
مطالب عاشقانه - شماره 13

قطار مي رود....تو مي روي..... تمام ايستگاهها مي روند............
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام!!

 

 

 
 
باز کن پنجره ها را ،که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه،کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آوازه شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
.
.
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را و بهاران را
باور کن
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 

باران را صداکردم

شبی که نبودی صدایش کردم

باران بی قرار برای دیدنم آمد

وصبورانه به پنجره ی اتاقم می کوفت

نگران بود مباداصدای قطره قطره کوبیدنش

دل زخمیم رابارانی کند.

پنجره رابرایش گشودم

قطره قطره درمیان تارهای تنم تندیس زیبایی می نواخت

تندیسی برای تو.برای توکه در معصومانه ترین نگاهایت

آرزوی باران می کردی.

تویی که باران رااز پیراهن من می بویی.آری این است

دلداده باران بودن معشوق بارانی من...

- کاش می شد باتوبودن رانوشت تاکه زیبا راکشم

برهرچه زشت کاش می شد روی آن رنگین کمان

 

 می نوشتم تاابدبامن بمان...

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 
 
 

امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را
پیدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ
سنگین بود!
از باران ِ آن همه دریا!
از اشتیاق ِ آن همه اشک
چقدر ساده برایت ترانه می خواندم!
چقدر لبهای تو
در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند!
چقدر جوانه رؤیا
در باغچه ی بیداریمان سبز می شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسی را پیدا می کنم
و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم!
نمی دانی مرور دیدارهای پشتِ سر چه کیفی دارد!
به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا...
همیشه قدمهای تو را
تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم،
بعد بر می گشتم
و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم!
حالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگر همسن و سال ِ با توبودنند!
می بینی؟ عزیز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی,
دوباره از شکستن ِ شیشه ی بغض ِ من تر شد!
می بینی... 

 

دوستت دارم


تا بی نهایت....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

يارو زبونش مي گرفته، مي ره داروخونه مي گه: آقا ديب داري؟

کارمند داروخونه مي گه: ديب ديگه چيه؟

يارو جواب مي ده: ديب ديگه. اين ورش ديب داره، اون ورش ديب داره.
کارمنده مي گه: والا ما تا حالا ديب نشنيديم. چي هست اين ديب؟
يارو مي گه: بابا ديب، ديب!
طرف مي‌بينه نمي فهمه، مي ره به رئيس داروخونه مي گه.

اون ميآد ‌مي پرسه: چي مي‌خواي عزيزم؟
يارو مي گه: ديب!
رئيس مي پرسه: ديب ديگه چيه؟
يارو مي گه: بابا ديب ديگه. اين ورش ديب داره، اون ‌ورش ديب داره.
رئيس داروخونه مي گه: تو مطمئني که اسمش ديبه؟
يارو مي گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمي‌دونيد ديب چيه؟
رئيس هم هر کاري مي‌کنه، نمي تونه سر در بياره و کلافه مي شه...
يکي از کارمنداي داروخونه ميآد جلو و مي گه: يکي از بچه‌هاي داروخونه مثل همين آقا زبونش مي‌گيره. فکر کنم بفهمه اين چي مي‌خواد. اما الان شيفتش نيست.
رئيس داروخونه که خيلي مشتاق شده بود بفهمه ديب چيه، گفت: اشکال نداره. يکي بره دنبالش، سريع برش داره بيارتش.
مي‌رن اون کارمنده رو ميارن. وقتي مي رسه، از يارو مي‌پرسه: چي مي خواي؟
يارو مي گه: ديب!
کارمنده مي گه: ديب؟
يارو: آره.
کارمنده مي گه: که اين ورش ديب داره، اون ورش ديب داره؟
يارو: آره.
کارمند: داريم! چطور نفهميدن تو چي مي خواي؟!
همه خيلي خوشحال شدن که بالاخره فهميدن يارو چي مي خواد. کارمنده سريع مي ره توي انبار و ديب رو ميذاره توي يه مشمع مشکي و مياره مي ده به يارو و اونم مي ره پي کارش.
همه جمع مي شن دور اون کارمند و با کنجکاوي مي‌پرسن: چي مي‌خواست اين؟
کارمنده مي گه: ديب!
مي‌پرسن: ديب؟ ديب ديگه چيه؟
مي گه: بابا همون که اين ورش ديب داره، اون ورش ديب داره!
رئيس شاکي مي شه و مي گه: اينجوري فايده نداره. برو يه دونه ديب ور دار بيار ببينيم ديب چيه؟
کارمنده مي گه: تموم شد. آخرين ديب رو دادم به اين بابا رفت!!!
 
 
 
 
 
.
 
 

 

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

 

 

تا قيامت


من ميگم بهم نگاه كن

 
تو ميگي كه جون فدا كن

من ميگم چشمات قشنگه


تو ميگي دنيا دو رنگه


من ميگم دلم اسيره


تو ميگي كه خيلي ديره


من ميگم چشمات و واكن


تو ميگي من و رها كن


من ميگم قلبم رو نشكن


تو ميگي من مي شكنم من ؟


من ميگم دلم رو بردي


تو ميگي به من سپردي ؟


من ميگم دلم شكسته است


تو ميگي خوب ميشه خسته است


من ميگم بمون هميشه


تو ميگي ببين نمي شه


من ميگم تنهام مي ذاري


تو ميگي طاقت نداري


من ميگم تنهايي سخته


تو ميگي اين دست بخته


من ميگم خدا به همرات


تو ميگي چه تلخه حرفات


من ميگم كه تا قيامت


برو زيبا به سلامت


من ميگم خدا به همرات


تو ميگي چه تلخه حرفات


من ميگم كه تا قيامت


برو زيبا به سلامت

 

 

 

 

گناهی ندارم

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه 

که چشمهای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خسته ام

منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد

برای دل من واسه جسم خسته ام

منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه

یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمهای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازه گاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمهای کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد

برای دل من واسه جسم خسته ام

منی که غرورو تو چشمات شکستم

 

 

 
 
عکس عاشقانه
















 
 
 
 
عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

  

شرمنده کرد حضرت عباس آب را

در هم شکست عزت عباس آب را

فریاد العطش چو شد از خیمه ها بلند

تسخیر کرد همت عباس آب را

سط فرات خواست فریبش دهد ولی

مغلوب کرد غیرت عباس آب را

منت نهاد و مشک خود از آب پر  نمود

مسرور کرد منت عباس آب را

تنها میان نهر فرات ایستاده بود

محزون نمود غربت عباس آب را

موجی بلند شد که بگوید بمان نرو

خاموش کرد سرعت عباس آب را

آمد روان شود سوی خیمه ها گرفت

تیر جفا ز حضرت عباس آب را

دستش ز تن جدا شد و آخش نشد بلند

تحقیر کرد جرات عباس آب را

حسرت نصیب چو تهی شد ز آب مشک

شرمنده کرد خجلت عباس آب را

             

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

عشق را افسانه کردی یا حسین     

                      عقل را دیوانه کردی یا حسین

        در ره معبود بی همتای خویش  

                                 همّـتی مردانه کردی یا حسین

              تا قیامت در دل اهل ولا      

                                    منزل و کاشانه کردی یا حسین

            گرد شمع بی زوال خویشتن   

                                عالمی پروانه کردی یا حسین..

 

 

 

 
 

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !


سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست

 

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
زراه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

 

Click to view full size image

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 



گـاه گاهـی دل من می گیرد

بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند


همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .

 

 

 

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام

 

اشتيـاقي که به ديـــدار تو دارد دل من

دل ِ من داند و من دانم و داند دل ِمن

دلتنگي ام را چگونه با دستان خالي محبت تقسيم

کنم هنگامي که بغض، بيرحمانه بر گلويم چنگ انداخته

و اشک معصومانه معبد چشم را ترک ميکند به اميد يافتن دستان تو.

جاي پاي غم بر نگاهم را چه کنم که چون جاسوسي هر آنچه در کلبه ي دل دارم را فرياد ميزند.

غبار خستگي بر روحم را چگونه پاک کنم ، وقتي که تو نيستي.

 

 

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم 



شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم



انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده



آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده



دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم



تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم



حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم



من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم



دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن



نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن



منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم



برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم



آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن



نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

 

عشق تو! 

عشق تو رنگ همون بوته ی یاسه

که همش قد میکشه زود میره بالا

تو مقدس و زلالی مثِ سوگند

روشن و غرق امیدی مثِ فردا

تو سفیدی مثِ برفای زمستون

تو وسیعی٬ مثِ جنگل٬ مثِ صحرا

پُرِ التماسمو٬ تو نمی دونی

پُری از ولی٬ اگر٬ نمیشه٬ اما

قبله ی اول و آخرم چشاته

چه کنارم باشی چه٬ اونور دنیا


 

 
 
 
از خانه بيرون مي روم، اما کجا امشب؟

شايد تو مي خواهي مرا در کوچه ها امشب

 

پشت ستون سايه ها، روي درخت شب

مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب

 

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟

 

مي دانم آري نيستي، اما نمي دانم

بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟

 

هرشب تو را بي جستجو مي يافتم اما

نگذاشت بي خوابي، بدست آرم تو را امشب

 

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟

 

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز

حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

 

ها! سايه اي ديدم، شبيهت نيست اما، حيف

اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه

بشکن قرق را ماهِ من ، بيرون بيا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را، يک نفس هم نيست

شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب

 

طاقت نمي آرم، تو که مي داني از ديشب

بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو، تا امشب

 

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟

 
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 
 
چند وقتی است که از دست خودم هم سیرم
می توان گفت:که من از تو کمی دلگیرم     به خدا اخرش از دست تو من میمیرم

منم و فکر و خیال و غم تنهایی
       نه...نه...
بی خیالم و فقط فال تو را میگیرم

بخت من بسته شده هیچ خیالی هم نیست       منم انگار که پابسته ی این تقدیرم.

تو اگر خسته ای از من     به خدا غصه نخور
تو بخواه مرگ مرا     زود خودم می میرم

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 

باورم کن  بی تو تنهام

تو نباشی سرده دستام

بزار ادما بدونن

عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بدونم که

تو دیگه منو نمی خوای

اگه دنیا منو بخواد

بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو من یه بی پناهم

تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات

لحظه ی دل بی قراری

خیلی وقته که میدونم

یه کسی تو لحظه هاته

واسه ی به تو رسیدن

مثل سایه پا به پاته

بار عشقمو نمیشه

حتی رو کوهم بذاری

منکه تک سوار دنیام

واسه ی عاشق سواری

بی تو من یه بی پناهم

تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات

لحظه ی دل بی قراری

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

ومن یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی

 

به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب

ببینم میروی اخر از اینجا یا که می مانی

 

تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم

همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

 

عجب روز قشنگی بود روز اشناییمان

چه شد حالا که از ان انتخاب خود پشیمانی

 

همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت

تو هم رفتی و یادت رفت نام من به اسانی

 

چه زود از یاد بردی ان قرار روز اول را

همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

 

اگرچه رفته ای و بار دیگر و بار دیگر بر نمی گردی

ولی دیوانه هستم خودت هم خوب می دانی

 

تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند

دلت امد دل گلهای باغم را بلرزانی

 

و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج می گیرد

به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

 

تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما

خدا را خوش نمی امد که این دل را بسوزانی

 

 

جون عمت نظر بده یادت نره

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 
بروید به تنها محبوبم بگویید که شبها و روزها به امید دیدن روی توست
که راهی بلندترین نقطه شهر می شوم و در اطراف فقط تو را جست و جو
میکنم. تویی که با امدنت عشق را,دوستی و تمام خوبی های این
چرخ گردون را به خانه می اوری.
بیا ای زیبا نگارم که همیشه چشم براهم.

نا امیدم گر کنی می میرم اما بازهم
درهمان حالت که میمیرم دعایت میکنم

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 

و کسی گفت بهار است
و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم:
ای کاش این بهاری که همه می گویند
     بی خبر می امد
شاید انوقت از شوقش
      همه گل می دادیم.

مریم حیدر زاده

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 

اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم


بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم


با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد


شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم


ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد


من که ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم


اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم


من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم


هرکسي خواست تو را از من جدا سازد ديد


هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم

..

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
گام هايي بعقب وقتي البوم عکسم رو ورق ميزنم ورها ميشم تو گردبادخاطره ها دوباره اسير دام زندگي ميشم.بوي

تازه ي خاطره هايي که به تاريخ پيوستن مشامتو پر اززندگي ميکنه ونميذاره هواي رخوت انگيزوگنديده ي

ذهنت واردشريان هاي وجودت بشه وتوي خونت جريان پيداکنه.گاهي وقتي به عکس هاي کودکي به اون

خنده هاي معصومانه.به اون نگاه بي پرده واون چشمهاوگوشهايي که پاکن از حقايق تلخ..که نگاه ميکنم

احساس ميکنم.تبسم بي غمي روي لبم حک ميشه انگار همين عکسهاي گذشته انگارهمين کودک

بي تحرک ومرده ي عکس. بادستهاي کوچيکش مدادشوبرميداره و روي صورتم نقش لبخندي رو نقاشي

ميکشه که پيوندخورده باهستيم...

اون نگاه بي ريا.اون قبلي که طلبکار از دوست داشتن نيست.اون محبت خالصانه که روي دستاش جوونه

زده .اون دلخوري که بادوقطره اشک پاک ميشه ......ميگن که چقدر از راه بي بازگشت واجباري بزرگ

شدن خسته ام.......

اونقدر غرق اين گذشته ميشم که چشمام خيس از عرق شرم ميشه.

عکسهاي دسته جمعي...کنارمون بی بی جون.....اون رفت به اسمون وماادمکها رو جاگذاشت.رفت اون جايي

که خداواسش لالايي ميگه.

رفتن .کودکي .بی بی جون.لبخندهاي خوش خوشي.انشاءهايي که بيشتر سرمشق ارزوهامون بود

نقاشيهايي که کلي پرنده توش بود.....همه رفتن.وباز من موندم.من موندم بايه البوم پره عکسو کلي

ارزوهاي خط خورده که حالا واسم يادگاريه از دوران زيبايي.

"البومم رو مثل ايينه قاب ميکنم بالاي تختم وهرصبح خودم رو توي ايينه ي زيباي کودکي با  واژه (محبت) ارايش ميکنم"

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
 
دلم را نذر چشمان تو کردم تا که برگردي
نبندم تا ابد چشمان خود را تا که برگردي
       ***
         نفهميدم دليل پر کشيدن در شب مه را
دعا کردم براي ديدنت تنها که برگردي
       ***
       جهان از ننگ انسان تنگ وتو از آسمان بودي
و اکنون باز دلت مي خواهد آيا که برگردي؟
       ***
        تو رفتي و دلم در چاله هاي شهر ميلگند
ومن در نقطه چيني منتظر انجا که برگردي
       ***
         تو دستور زبان عشق هستي...
واضح و گيرا ومن شرمسارم از:


   شايد...اما...اگر که بر گردي

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 
توي اين کلبه هستي چشم به راه يه نگاهم
لحظه هاي بي قراري شده اخرين تلاشم

کاش بياي دوباره با هم بسازيم خاطره ها رو
بشکنيم سکوت تلخ قصه تنها ييارو

بيا تا نواي اين دل نشه اهنگ جدايي
تا اينکه ترانه هامو بخوني به شوق ياري

بهترينم خيلي خستم باورم کن
انتظارو از من بگير عاشق ترم کن

مي دونم يه روزي مياي ميشکني بغض صدامو
مي گيري تو انتقام اون همه تنهاييامو

من اسيرم توي اهنگ جدايي
پي اين اسارت دل تويي فرياد رهايي

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
 
وقتي ميشي نياز من اگه نباشي پيش من
تموم هستي من بمون هميشه پيش من

اشکاي چشمامو ببين که ميريزه به پاي تو
بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو

اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم

دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني

دوست دارم خيلي کمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش کنيم عشقمو از چشام بخون

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
زندگی قصه ی بر غصه ی یک زندانی است که به حبس ابد محکوم است!

زندگی واژه ی بی معنی یک خوشبختی است.

زندگی بازی شطرنجی است که انسانها در ان لحظه ای کیش و به اخر نرسیده مات اند.

زندگی دو قسمت است نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه اول.

زندگی رسم خویشاوندی است زند گی اجبار است لاجرم باید زیست

 

 

 
 
 
از راه دور تو را می برستم ای قبله امید من

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

       از راه دور درددلهای خودم را به تو میگویم

و تو را در اغوش محبت های خود میفشارم

اری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری

و با هم قدم بزنیم به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خاطره هایمان راهمیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچ گاه نمیگذارم خاطره های لحظه ی دیدارمان از ذهنم دور شود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی و این است برایم یک خواب عاشقانه.خواب نگاه به چشمان هم خواب.

اری و این است یک فاصله ی عاشقونه .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشق باش چون این راه مقدس است و بایان راه شیرین تر از گذشته است... .

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
تو چون یک هدیه فیروزه ای
رنگ مرا بر قایق رویا نشاندی

و با یک لطف یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواند ی
تو دیار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
چون حسی غریب و واژه های سرخ
میان دفتر روحم نشستی
 تو دریای ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
و تا وقتی روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی


 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ي متفاوت تمام روز...

هي فکر مي‌کنم به تو و خيره مي‌شود
چشمم به چند نقطه‌ي ثابت تمام روز

زردند گونه‌هاي من و خاک مي‌خورد
آيينه روي ميز توالت تمام روز

در اين اتاق، بعدِ تو تکرار مي‌شود
يک سينماي مبهم و صامت تمام روز

گهگاه مي‌زند به سرم درد دل کنم
با يک نوار خاليِ کاست تمام روز

«من» بي «تو» مرده‌اي متحرّک تمام شب...
«من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

از : زنده ياد نجمه زارع

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 

یه داستان خیلی قشنگ(حتما بخونید)فقط نظر یادتون نره

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو ...

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love3.gif 

 

http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love9.gif

 

شخصیت افراد‌ از روی رنگ چشم، گزینه جد‌ید‌ی است که د‌ر روابط انسانی بی‌تاثیر نبود‌ه و چنانچه د‌رست به کار رود‌، مشکلات زیاد‌ی را حل خواهد‌ کرد‌.

مطلب زیر که توسط یکی از انجمن‌های اینترنتی عربی منتشر شد‌ه است، به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت د‌ارند‌گان آن می‌پرد‌ازد‌.

*رنگ چشم سبز
رنگ چشم سبز، نشان د‌هند‌ه آن است که صاحبان آن، شخصیتی قوی و اراد‌ه‌ای بالا د‌ارند‌. د‌ر تصمیم‌گیری‌ها، خیلی محکم عمل می‌کنند‌ و تا حد‌ی خود‌ رای و مغرور نیز هستند‌. این افراد‌، اعتماد‌ به نفس بالایی د‌ارند‌ و تا آخرین توان خود‌ به د‌یگران کمک می‌کنند‌..
*رنگ چشم آبی
د‌ارند‌گان چشم‌های آبی، د‌ارای نگاهی عمیق هستند‌ و شخصیتی حساس د‌ارند‌. این افراد‌ به راحتی فکر و نظر خود‌ را به د‌یگران تحمیل می‌کنند‌..

*رنگ چشم مشکی
صاحبان چشمان مشکی، انسان‌هایی رویایی هستند‌ که د‌ر فضای شاعرانه‌ای زند‌گی می‌کنند‌ و همچنین بسیار د‌ست و د‌ل باز هستند‌. بسیار سعی می‌کنند‌ با هر چه د‌ارند‌ به د‌یگران کمک کنند‌. این افراد‌ همچنین د‌ارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند‌..

* رنگ چشم قهوه‌ای
چشم قهوه‌ای، سمبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره‌تر باشد‌ مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه‌ای‌ها، بسیار خونسرد‌ند‌ و هرچه را که می‌خواهند‌ به راحتی تصاحب می‌کنند‌.

*رنگ چشم خاکستری
صاحبان چشم‌های خاکستری، د‌و د‌سته هستند‌. یا از شخصیتی آرام برخورد‌ارند‌ و یا شخصیتی عصبی و انقلابی د‌ارند‌، ولی د‌ر مجموع انسان‌هایی سرسخت و سنگین د‌ل هستند‌..

*رنگ چشم عسلی
با وجود‌ اینکه چشم ‌عسلی‌ها، انسان‌هایی خوش قلب هستند‌ ولی با د‌یگران صریح نیستند‌. این افراد‌ همیشه به د‌نبال د‌وست می‌گرد‌ند‌. چشم عسلی‌ها معمولاً از کود‌کی روی پای خود‌ می‌ایستند‌ و د‌وست ند‌ارند‌ به د‌یگران تکیه کنند‌

 

 

 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت میشدند

اشکهای همدمی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان با صداقت میشدند

گاهی از غم میشود ویران دلم

کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت میشدند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

وحشت از عشق که نه ترس ما فاصله هاست.

وحشت از قصه که نه ترس ما خاتمه هاست.

ترس بیهوده نداریم صحبت از خاطره هاست.

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست.

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست.

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست.

تا سر انجام"سر انجام گرفتیم به هیچ.

راهی سفر به هیچستانیم گله ای هست که از خود داریم.

چاره ای نیست اگر انسانیم. درد ما مرگ تفاهم

غم ما کوچ محبت غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه

اینم از عاقبت عشق که تنها شدنه

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری

 

 

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي!
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم
و طپش قلبت را حس  ميکردم و به جست و جوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي کردم
که خدايا پس کي اورا خواهم يافت
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطره ها مرده اند
دستم را به تو مي دهم قلبم را به تو ميدهم
 وبدان تمامي لحظاتم تو را ميخواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند.
مي خواهم قلم سبزم را به تو هديه کنم
تا نوشته هايت همرنگ نوشته هايم شود
بهتر است بگويم سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد ياد تو هميشه سبز باشد.
پس تو هم بيا دلت را به من بده فکرت را به من بده و بگذار عطر کلماتت را ميان هم قسمت کنيم... .

 

 

 

 

 

 
 
روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هوی می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم، نمی دانی؟!

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم...

فروغ فرخزاد

 

                  سیامک   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   سمانه   جون

 

 

یه چند وقتیه که دیگه نمی تونم گریه کنم، می دونی چرا؟؟؟

ساده است، تجربه با تو بودن، سنگ بودن رو به من یاد داد...

چند وقته که حتی اگر کسی در مقابلم بشینه و گریه کنه، نمی تونم تسکینش بدم.

چند ماهه که سرد و بی روح شدم...

دور برم پر از آدم های خوب وبد که خوباشون بیشترن، اما دیگه نمی تونم حرفامو بهشون بزنم...

خیلی تنهام، خیلی...

خسته ام.

دیشب، یه عزیزی بهم می گفت: می خوام پای مشکلت وایستم، نمی دونستم باید بهش چی بگم، بگم ممنونم یا نه بگم، احتیاجی به تکیه گاه ندارم...

تجربه با تو بودن، تبدیلم کرد به یه آدم سخت، که گاهی اوقات، فقط تبدیل میشه به یه گوش شنوا...

گوش شنوایی که دیگه نمی تونه حرف بزنه و مثل یه آدم دیوونه فقط تو چشمای طرف زل میزنه و سکوت می کنه.

با این همه بازم میگم:

شاد باش که از شادی تو دلشادم

تا تو شادی زغم هر دو جهان آزادم.

 

دیروزت گذشت...

دیشبت گذشت...

امروزت گذشت...

آیا در میان این همه گذشت، تو هم می گذری.

 

                  سیامک   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   سمانه   جون

 

 

امشب تو انسانیت...

امشب تو وجدان...

امشب تو مرام...

امشب تو عشق...

امشب تو گریه...

امشب تو قلبم...

امشب: مردم، بریدم،نابود شدم،سوختم،سیراب شدم،خاکستر شدم.

 

امروز در کل روز سختی بود...

به خاطر روزمرگیش...

روزمرگیش به این خاطر که بازم چشمم به در بود...

امروز روز سختی بود...

به خاطر ابری بودن دوباره...

ابری بودن دوباره چشمای من...

امروز روز سختی بود...

به خاطر ندیدن...

ندیدن دوباره تو...

چشمام به در خشک شد

و

مجبور شد دوباره به صفحه مانیتور خیره بشه...

ای کاش زندگی، دنده عقب داشت...

تقدیم به تنهایی خودم...

 

 

 
 
خداوندا کمکم کن....

کاری کردم که از خودم متنفر شدم...

اگه منو نفرین کنه چی کار کنم...

چرا حرف منو نمی فهمه...

من درکش می کنم...

من خودخواهم، می دونم.

اما دل شکستگی منو باور نمی کنه...

به خدا کم آوردم.

اون خوبه، من بدم.

خدایا احساس گناه می کنم.

بد کردم، می دونم.

امیدوارم منو ببخشه.

خدایا...

                  سیامک   ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   سمانه   جون

 

کس نمی داند در این بحر عمیق

سنگ ریزه قیمت دارد یا عقیق

من همین دانم که در این کوی و بر

هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق

به قول معروف:

دوستی واقعی مثل سلامتیه، تا  وقتی از دستش ندی قدرش رو نمی دونی...

شاید باید این طور می شد...

بزار اون خوش باشه...

اگه اون خوش باشه، منم خوشم.

اما کی از غم وغصه من خبر داره؟

تقدیم به تنهایی خودم

 

 


A little boy was doing his Math homework. He said to himself, Two plus five, that son of a bitch is seven. Three plus six, that son of a bitch is nine...

His mother heard what he was saying and gasp, What are you doing ?

The little boy answered, I'm doing my math homework, Mom.

And this is how your teacher taught you to do it ?

Yes, he answered. Infuriated, the mother asked the teacher the next day, What are you teaching my son in math ?

The teacher replied, Right now, we are learning addition.

The mother asked, and are you teaching them to say two plus two that son of a bitch is four ?

After the teacher stopped laughing, she answered, What I taught them was, two plus two, THE SUM OF WHICH, is four.

پسربچه ای داشت تكلیف ریاضی انجام می داد. او به خودش می گفت:دو و پنج حرامزاده میشه هفت سه و شش حرامزاده میشه نه

مادرش شنید كه پسر بچه اش چی داره میگه :داری چیكار می كنی؟

پسر:دارم تكلیف ریاضی ام را انجام می دم مامان

مادر:اینجوری معلمتون یادتون داده؟

پسر :آره

مادر روز بعد با عصبانیت ازمعلم می پرسد :شما ریاضی چی درس می دهید؟

معلم :الان داریم جمع آموزش می دهیم

مادر : شما یادشون میدید كه بگند دو و دو حرامزاده میشه چهار

معلم بعد از كلی خنده میگه :چیزی كه من یادشون میدهم اینه كه بگند دو ودو جمعش میشه چهار


به دوعبارت زیرومعانی آن دقت كنید

son of a bitch:حرامزاده

THE SUM OF WHICH:جمعش  

 

 

دریاچه پارزلیچ

 

دریاچه زیبای سوان

 

کلیسای گغارد

 

میدان هراپراک

 

معبد گارنی

 

کلیسای اچمیازین

 

 

هتل آقوران در منطقه جنگلی کوتایک




 
 
 

 

1. چاي بيشتر از يك روز مانده را اصلا ننوشيد.

 

2. در حمام هيچگاه مستقيما زير دوش آب گرم نفس نكشيد. كلر يك قاتل تدريجي است.

 

3. هنگام شارژ موبايل ابتدا شارژر را به گوشي وصل كنيد و سپس آن را به برق وصل كنيد. بهتر است موبايل خاموش باشد.

 

4.  هرگز سيگار نكشيد و اگر مي كشيد ، نيمه آخر آن را به هيچ وجه نكشيد.

 

5. هنگام روشن كردن كولر اتومبيل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقيقه پنجره ها را باز بگذاريد و در پمپ بنزينها كولر را خاموش نماييد.

 

6. غذاي خود را بيشتر از يكبار در مايكروفر گرم نكنيد و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بريزيد.

 

7. هنگام غذا بين هرلقمه حداقل 1 دقيقه فاصله بگذاريد و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشيدني ننوشيد.

 

8. هنگام حركت اتومبيل، پنجره ها را تماما باز نكنيد تا هوا بصورت باد وارد مجاري تنفسي نگردد.

 

9. لوازم آرايشي را بيشتر از 5 ساعت برروي پوست خود باقي نگذاريد. سلولهاي پوستي نياز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نيز تا حد امكان از لباسهاي گشاد ، راحت و باز استفاده نماييد.

 

10. موهاي خود را بيش از يكبار در شبانه روز شانه نكنيد. مراقب ورود شوره سر (حتي بصورت نامرئي) به چشمها و مجراي تنفسي خود باشيد.

 

11. هنگام دويدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهداريد.هنگام نشستن و خوابيدن برعكس سر خود را پايين نگهداريد.

 

12. توجه بيش از حد به وزن، سودمند نيست. بدن انسان قادر است بصورت خودكار ميزان ورودي، جذب و ميزان دفع را تنظيم نمايد و اشتهاي طبيعي نيز متناسب با آن مي باشد. هرچه قدر دوست داريد بخوريد.

 

13. اگر نياز مالي نداريد، لازم نيست روزي 8 ساعت كار كنيد. بهترين تعداد ساعات كاري بين 5 الي 6 ساعت ميباشد.

 

14. هرگز پشت مانيتور (هاي قديمي) كه روشن هستند قرار نگيريد. ضرر آنها از خيلي از دستگاههاي عكسبرداري بيشتر است.

 

15. ورزش و تحرك در ابتداي صبح نه تنها سودمند نيست بلكه خطرناك نيز هست. سعي كنيد آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بيداري و يا عصر انجام دهيد.

 

 16. توجه بيش از حد به امور سياسي، ورزشي و اقتصادي براي سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امكان تسلط بر كنترل آنها، باعث اختلالات رواني مي گردد.

 

 

 

 

منو نشناخته بود  

یک نگه کرد و گذشت         منو نشناخته بود

اخه رنج و غم و درد           کارو ساخته بود

اونکه از شاخه عمر            منو با سنگ غم انداخته بود

اونکه بر جون دلم               مثل سرمای خزون تاخته بود

                       منو نشناخته بود

اخه رنج وغم و درد               کارمو ساخته بود

یاد یک خاطره ,یک عمر تباه

مثل اه

مثل یک ناله دوید از پی او

دامنش را بگرفت

شد قدم ها کوتا ه

رو به من کرد نگاهی ,چه نگاه

رنگ ورویم چوبدید ,رنگ شو باخته بود

اخه رنج و غم و درد کارمو ساخته بود

یک نگه کرد و گذشت

                             یک نگه کردو گذشت

 

گذشت...

گذشت...

گذشت...

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

از واقعه ای تورا خبر خواهم کرد                  وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد

 

با عشق تو ,در خاک نهان خواهد شد                 با مهر تو , سر ز خاک بر خواهم کرد

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 
سیامک   ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪   سمانه  جون 
 
 

  

﴿الحمد لله رب العالم

وصلی الله سیدنا محمد وال اجمعین

سیما الا مام المبین الحجﺔ القائم المتظرالمهدی عجل الله تعالی فرج ﴾

 

تقدیم به پیشگاه مقدس یوسف زهرا (ع)٫امام عصر(عج):

سلام برتوای سرسبز ترین بهاران !

سلام برتو ای غایب ارزوی بشر !

سلام بر تو ای مهربان ترین و بخشنده ترین !

در زمانی که تمام انسان ها در رنج ومحنت گرفتار شده واسیر مشکلات

دنیوی گردیده اند ٫ما دلهامان را فارغ از این ها نموده وبه تو سپرده ایم .

مهدی جان !اینک هنگام وصال است .بوستان ها برای امدنت یه شکوفه

نشسته اند . دیگر ماه وخورشید جلوه گری نمی کنند. زمین غبار والودگی

را از تن خود شسته وزمینیان نیز از خواب غفلت بیدارشده اند.

ای نهایت امید ! باتمام وجود ظهورت را به انتظار نشسته ایم وهم اوا با

تمام هستی امدنت را از خدا خواهانیم .

قسم به لحظه لحظه این روزهای سرخ که بوی سبزترین فصل سال می اید .

﴿الهم عجل لولیک الفرج﴾

 

 
سیامک   ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪   سمانه  جون 
 
 
 
 

 

 خورشید پشت ابر

ایا اعمال بد مردم می تواند در ظهور ان حضرت نقش داشته باشد

 و بتواند ان را به تاخیر اندازد؟

-بله به طور قطع تاثیر دارد

ان حضرت در یکی از نامه های خود به شیخ مفید می فرماید :

اگر شیعیان ما در پیمانی که با ما بسته اند دل هایشلن با هم بود توفیق

زیارت ما را می یافتند ودیدار ما به تاخیر نمی افتاد وسعادت دیدار ما

 به زودی نصیبشان می شد پس چیزی ما را از انان جدا نکرده مگر

 اعمال ناشایسته ای که دور از انتظار مااست واز انان سر می زند.

 

ایا اعمال بد مردم می تواند در ظهور ان حضرت نقش داشته باشد

 و بتواند ان را به تاخیر اندازد؟

-بله به طور قطع تاثیر دارد

ان حضرت در یکی از نامه های خود به شیخ مفید می فرماید :

اگر شیعیان ما در پیمانی که با ما بسته اند دل هایشلن با هم بود توفیق

زیارت ما را می یافتند ودیدار ما به تاخیر نمی افتاد وسعادت دیدار ما

 به زودی نصیبشان می شد پس چیزی ما را از انان جدا نکرده مگر

 اعمال ناشایسته ای که دور از انتظار مااست واز انان سر می زند.

 
 
سیامک   ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪   سمانه  جون 
 
 

میلاد سومین اختر تابناک اسمان نبوت سیدالشهدا وسید وسالار اهل الجنة و و لادت حضرت

 ابوالفضل العباس وولادت حضرت سید الساجدین امام زین العابدین

 وولادت علی اکبر (علیهم السلام) را پیشاپیش به همه مومنان

 ومسلمانان جهان وایران تبریک می گویم

 
 
سیامک   ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪   سمانه  جون 
 
 
 

 

 

ای مهربان خدای:

گم گشته ام تو بودی و کردم چو دیده باز

دیدم به اسمان و زمین و به بام و در

تابنده نور توست

هرجا ظهور توست

 دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو

خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو

ای مبدا وجود !

از کثرت ظهور ,نهان شد که کیستی

از هرچه ظاهر است ,تویی اشکارتر ...مستور نیستی نزدیکتر زمن به منی دور نیستی

تواشکاره ای ...من زین میان گمم

کور ارنبینند این گنه افتاب نیست

نقص از من است ورنه  رخت را ححاب نیست

ای مهربان خدای

در قلب من تبی است گدازان دردناک

احساس می کنم که به کانون جان من

سوزنده اتشی است که سر می کشد به اوج

احساس می کنم عطشی مست و بیقرار

اندر فضای هستی من می دود چوموج

این سوز عشق توست

در من چو جان نهان

احساس می کنم درمان نسازد این تب من جزدوای من

زائل نسازد این عطش الا لقای تو

ای مهربان خدای

احساس می کنم خلای در وجود خویش

کان را نمی برد ز میان جز پرستشت

ای نازنین خدای

احساس می کنم که بود در سرشت من

سوزنده یک نیاز

 داغ نیاز را نزداید زسینه ام

جز لذت پرستش وجز نشئه وصال

مخموری مرا به جز این می , علاج نیست

مطلب عیان بود به بیان احتیاج نیست

ای مهربان خدای

توراز جان ومایه سر مستی منی

تو هستی منی

در عمق فکر وپرده جانم تویی تویی

ارام دل فروغ روانم تویی تویی

هرجان گاه می دود انجا نشان توست

روشن گر وجود رخ دلستان تو

سیامک   ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪   سمانه  جون 
 
 
 
اگر می خواهید در مورد پی ادامه مطلب را کلیک کنید امبر اسلام بذانید
ادامه مطلب
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

اماده سازی زمینه ظهور خورشید پشت ابر مهدی موعود .این

 

این مطلب از زبان خودم هست امیدوارم تاثیر گذارباشد

 

                                                             التماس دعا         


ادامه مطلب
 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 

 

 

موج صد انتظار می شکنی

صف شکن حق گواه می ایی

لاله نه سوسن صنوبر نه

چون بهاری زه راه می ایی

ان زمانی که کفر ظلم وجور

گسترانده سپاه می ایی

پشت بر کعبه روبه موج بلا

شب شکن چون پگاه می ایی

شب سیاه است وتیرگی بسیار

ماه من کی زه چاه می ایی


ادامه مطلب
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

اقابیا تا زندگی معنا بگیرد

شاید دعای مادرت زهرا بکیرد

اقابیاتابا ظهور چشمهایت

این چشمهای ماکمی تقوا بگیرد

پایین بیا خورشید پشت ابرغیبت

تا قبل از انکه کارما بالا بگیرد

اقاخلاصه یک نفر باید بیاید

تا انتقام دست زهرا را بگیرد

 

من گریه میریزم به پای جاده ات تا

ایینه کاری کرده باشم مقدمت را

اول ضمیر غائب مفرد کجایی

ای پاسخ ادینه های پرمعما

حتمی بی چون وچرا برگرد شاید

راحت شویم از دست اما واگرها

اقا نماز جمعه این هفته باتو

پای برهنه امدن تا کوفه با ما

 

پایان شب های بلند انتظاری

ایا برای امدن میلی نداری

من نظر کردم خاک پایت را ببوسم

ایا سر این بنده منت می گذاری

من دل ندادم که روزی پس بگیرم

می خواستم پیشت بماند یادگاری

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

تورا چه شد

                         ای بغض سربسته

                                                              

                                                              سربگشا

 

صدای پای

                          خیالش رسید

                                                            

                                                               دربگشا

 

فراغتی که

                          نظر داشتی

                                                           

                                                              میسر شد

 

به حال خویش

                         کنون لحظه ای

                                                          

                                                            نظر بگشا   

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 

 

 

همه راه ها را برای رسیدن به تو پیمودم همه اشک هایم را در دوری از تو ریختم همه درد ها از نبودن تو دامنگیرم شد همه فریاد هایم را در زیر سقف آسمان کشیدم چرا که دلم از مهر تو پر است اما چشمم از نگاه تو خالی قلبم از عشق تو پر است اما دستم از دسته تو خالی وجودم از وجود تو پر است اما خانه ام از حضور تو خالی .

تنها ترینم شب و روز نگاهم به در است که شاید روزی بیایی همه غرورم را به پای تو میریزم همه عشقم را فدای تو میکنم با اینکه میدانم دیگر نمی آیی شاید لایق عشق تو نبودم ولی عاشق تو بودم بهترینم .

در آن عصر سرد و بی روح پس از آن شب تلخ و مجروح دل شکسته ام را از خود راندی نگاه نا آشنایت را از من برگرفتی و چه آرام و بی صدا شکستم و تو صدای شکستن ساقه زندگی ام را نشنیدی و تو صدای گریه دلم را نشنیدی دردم را احساس نکردی تو که مهربان ترینم بودی .

هنوز شبانگاهان در خلوت دل با تو سخن میگویم هنوز خیال نازنینت را به آغوش میکشم هنوز یاد لب های آتشینت را بر لب می سایم تو پیمان شکستی و رفتی و به من چگونه شکستن را آموختی نمیدانم برایت چه بخواهم ولی میدانم که برایت چه نخواهم.

اشک سهم من است درد همراه من است تنهایی یار من است دل من غم خانه ی غمهاست مرا از خود راندی گله ای نبود ، که تا بود بخت با ما یار نبود . 

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    دوستت  دارم   سمانه    

 

 
 
به نام سر فصل همه  خاطرات چه آنهای که نوشته شدند و چه آنهای که سفید ماندند تا کاغذها سیاه نشود .

یک سلام پر رنگ و چندتا نقطه چین ... به علامت جواب های که نگرفتم و یک سکوت به احترام تمام لحظه های که در انتظار تو مردند.

به فرض که دلت نخواست به فرض که حوصله نداشتی به فرض که لایقش نبودم به فرض که دوستم نداری نه خودم نه خاطراتم؟!

این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است.

الان که دارم می نویسم صدات میکنم دلم گرفته دوباره غصه رو شونه هام سنگینی میکنه دوباره هیچکس نیست که به حرفام گوش بده گاهی اوقات کنج دیوار خلوت تنها گریه میکنم گاهی وقتا نمیشه تمام احساسات درونی را به زبان آورد فقط مینویسم شاید اینجا تنها جاییه که میتونم حرفامو بهت بگم نمیدونی چقد دلم واست تنگ شده دارم دق میکنم تحملش سخته که تو واسه یکی دیگه باشی تحملش سخته کاش تنها نبودم ...

**گر ز آزردن من هست غرض مردن من **

**مردم آزار مکش از پی آزردن من**

شاید الان از زندگی خسته شدم و دیگه نمیخوام وجود این دنیارو باور کنم شاید رویاهام به واقعیت نپیوست و به خاطر همین مردن را برای زنده بودن بیشتر ترجیح میدم.  

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    دوستت  دارم   سمانه    

 

 
 

سلام خدای مهربون ،خدایی که اون بالایی ،اون بالاتوی آسمون

خدا منم منو نگا  !  انقدر دلم پره خدا،نمی دونم چی بهت بگم!  می خوام بپرسم

می دونی!

می دونی !   می دونی من چی می کشم!  خدا صدامو می شنوی؟ هر دفعه که داد

میزنم!   هر دفعه که پشت سر هم اسمتو فریاد می زنم!   خدا تو خوب گوش می کنی!

می دونی که من چی می گم؟ خدا دیگه تموم شده سهمیه صبر منم. خدا می بینی که منم!!!

منم که هر روز می شکنم. می خوام بیام پیش خودت ،خسته شدم از این زمین !

راستی فرشته هات کجان؟ چرا به دادم نمیرسن؟!

خدا منم منو نگا !  خدا صدامو می شنوی؟؟  یا گم شدم تو بنده هات؟؟؟

آخر بگم دوست دارم.  نگام بکن آره منم ،

منم که فریاد میزنم...!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  سمانه   
 
 
 
 
غرور هدیه ای از طرف شیطان است و عشق هدیه خداوند

تو یه وب یه مطلبی خوندم و یه جورای یاد خودم افتادم نمیدونم این مطلب،داستانه یا واقعی اما همینو میدونم گاهی اوقات واسه خودم پیش میومده اما بی انصافی نشه فقط گاهی اوقات

برین ادامه مطلب داستانشو بخونیند


ادامه مطلب
 
دست خودم نیست اگه میبینی عاشقت هستم و تمام فکرو زندگی ام شده ای دست خودم نیست که همه لحظه ها تورا در جلو چشمانم میبینم و به یادت می باشم .

اگه میبینی چشام در بیشتر لحظه ها خیس و دستانم سرد است اینا واسه دور بودن از توست تنها زمانی این چشم ها ارام میشوند که در کنار تو باشم.

دست خودم نیست دوست دارم همیشه در کنارت باشم، دساتو بگیرمو ، بر لبانت بوسه بزنم و تورا در اغوش خود بگیرم .دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاهی می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یادت می افتم دست خودم نیست که به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی.

 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  سمانه   
 
 
 
وقتی کسی را دوست داریم که دوستمان ندارد ، چه باید بکنیم؟

ممکن است اولین واکنشمان آویزان شدن و سعی در برقراری ارتباط باشد ، اما بهترین راه این است که واقعیت را بپذیریم و سعی کنیم آن فرد را فراموش کنیم .

درد دوست داشتن کسی که هیچ علاقه ای در قلبش به ما احساس نمی کند ، نابودمان میکند. بیشتر ما ادما به امید اینکه بتوانیم روزی ان فرد را به دست اوریم زندگی میکنیم اما این امید ها هیچوقت به واقعیت تبدیل نمیشود و ان ها را با چشمانی گریان و دلی پر درد بر جای میگذارد .

با این که سخت به نظر میرسه اما فراموش کردن و ادامه زندگی بهترین کاری است که می توانیم انجام دهیم .

وقتی کسی را دوست داریم که دوستمان ندارد باید:

واقعیت را بپذیریم : هیچوقت نمی توانیم با کسی که دوستمان ندارد خوشبخت بشیم پس به جای اویزان شدنو سعی در برقراری ارتباط با ان فرد سعی کنیم این واقعیت را بپذیریم که این عشق دو طرفه نیست و ان را فراموش کنید .

وقتی کسی را دوست داریم که دوستمان ندارد باید:

فراموش کنیم : به هم خوردن یک رابطه عاطفی سخت ترین قسمت است تا میتوانید گریه کنید بعد همه عکس ها و چیز های که شما را یاد او می اندازد بیرون بریزید در عوض کار های را انجام دهید که مشغولتان می کند

اگر کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد باید:

عاشق شوید: اگر کسی دوستتان ندارد ولی باز با هم با شما مانده است مطمئنا خیلی از خودش مایه نمیگذارد و به ما بی توجهی میکند و این ما را عذاب میدهد به جای اویزان شدن برای با او بودن دست از عذاب دادن خودتان بردارید ممکن است اولش از تنها ماندن بترسید اما باگذشت زمان یاد میگیرید که فراموش کنید و دوباره عاشق شوید.

با این که کسی را دوست دارید که دوستتان ندارد اما یادتان باشد این پایان دنیا نیست.


 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  سمانه   
 
 
 
 
خودم خیلی وقتا دلم میگیره و گریه میکنم واسه همین این مطلب به نظرم جالب میاد گفتم بزارم شاید شمام خوجتون بیاد

"دلت تنگ است میدانم، قلبت شکست است میدانم زندگی برایت عذاب است میدانم دوری برایت سخت است میدانم...اما برای چند لحظه ارام بگیر ،گریه نکن که اشک هایت حال و هوای مرا بارانی می کند،گریه نکن که چشم های من نیز به گریه خواهند افتاد ارام باش عزیزم دوای درد تو گریه نیست! بیا و درد دلت را به من بگو تا ارام بگیری ، با گریه خودت را ارام نکن...!با تنهای باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهای بگو زمانی که تنهایی! گریه نکن که اشکهایت مرا ناارام میکند! گریه نکن چون گریه تو مرا به فرا سوی دلتنگی ها میکشاند ، گریه نکن چون دوست ندارم ان چشم های زیبایت را خیس ببینم ! حیف ان چشم های زیبا و پر از عشق نیست که از اشک ریختن خیس وخسته شود؟! زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ان اشک های پر مهرت را درون چشم های زیبایت نگه دار بگذار این اشک ها در چشمانت ارام بگیرند و سرت را بگذار بر روی شانه هایم و درد دلت را در گوشم زمزمه کن من میشنوم بگو درد دلت را ..."

 
 
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  سمانه   
 
روز های سخت به پایان رسید گر چه هنوز خستگی پروژه برنامه نویسی بیرون نرفته اما جای بسی شادمانی داره که با نمره 19 قفول شدم به مناسبته تولدمو قبولی برنامه نویسی با بچه ها یه شامی زدیم هر کی متناسب با جیب و ذوق خودش واسم یه هدیه ای خریده بود هدیه یکی از دوستام یه خرس خوشملو بامزه که یه بلوز قرمز بافتنی تنش بود به پیشنهاد دوستام اسمشو گذاشتیم وحید ;)البته ببخشیدا چون امشب خیلی به یادت بودم :(
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤   دوستت دارم  سمانه   
 
 

بعضی وقتا تو زندگیم خیلی احساس تنهایی عجیبی میکنم همیشه دوست داشتم یکی باشه که بتونه همیشه درکم کنه کسی که بدونه چیه تو دلم کسی که همدل همه لحظه هام باشه اما تا الان هیچکس نبوده . چرا کسایی بودن که واسه یه مدت خیلی کوتاه باهام بودن اما نهایتش ۱ماه بوده هیچی بینمونم نبوده جز یه رابطه ی خشک بیخود که همون بهتر زود تموم شد اما یه نفر بود که تقریبا ۲ سالی با هم بودیم کلی با هم خاطره داشتیم کلی با هم خوش گذروندیم اما همه اینا فقط ۲ سال دووم آورد به هر حال به هر دلیلی از هم جدا شدیم حالام هر جا که هست با هر کی که هست واسش آرزوی موفقیت میکنم امیدوارم روزای خوبی داشته باشه منم ازین بعد فقط با خاطرهامون زندگی میکنم چون واقعا فراموش نشدنین.

پیامبراکرم(ص) خطاب به حضرت علی (ع)

 

1- اگر دیدی مردم به مستحبات می پردازند،

 تو به واجبات بپرداز. 

2- اگر دیدی مردم مشغول کار دنیا شده اند،

 تو به کار آخرت مشغول شو. 

3- اگر دیدی مردم به عیب جویی دیگران  مشغول هستند،

تو به عیب خود بپرداز.   

4- اگر دیدی مردم به تزئین دنیا می پردازند،

 تو به تزئین آخرت بپرداز.

5- اگر دیدی مردم به زیادی عمل توجه می کنند،

تو به اخلاص عمل توجه کن.

6- اگر دیدی مردم به خلق متوسل می شوند ،

 تو به خدای خلق متوسل شو.

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند

و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .


تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !


ده فرمان :

 

   هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .


   هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
   هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .


   هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .

  هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
   هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !


پس از آن:


سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،


تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .


او گفت :


ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم


اما:


به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ،

 

همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد


و ده فرمان چنین شد :


هیچ انسانی ، انسان  مؤمن دیگر را نکُشد .
هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .


   هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
   هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .

  هیچ انسانی ، به انسان مؤمن  دیگر زور نگوید .
هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .


هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !

 مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !


و اینک ای دوستان:


به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید


و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ،

 

جز آنان که از دنیا رفته اند !

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از یک کلام جان فزاصد مرده احیا می کنی

هنگام تعلیم سخن کار مسیحا  می کنی

هردم که می گویی سخن جان میدهی مارا به تن

درجان دمیدن در بدن  اعجاز عیسی میکنی

با دانش خود هر زمان بخشی حیات جاودان

خضری وآب زندگی در ساغر ما میکنی

 

دستت چوشد از گچ سپید امد ید بیضا پدید

یعنی به هنگام عمل اعجاز موسی می کنی

نوحی وبا کشتی خود ما را به ساحل می بری

چون ناخدایی با خدا روسوی در یا میکنی

 

طاغوتها شد سرنگون از ضربه ی گفتار تو

همچون خلیل بت شکن راز بت افشا می کنی

موسی یدی عیسی دمی فرزند پاک آدمی

در کار ادم پروری پیغمبری ها می کنی

احمدمعلم بوده است خود این سخن فرموده است

 

با پیروی از نقش او نقش خود ایفا می کنی

َشغل تو شغل انبیا گفت تو گفتار خدا

اقرإباسمه گویی ودرس خود انشإ میکنی

نادان که جانش مرده است کوری که دل افسرده است

با معجز خود هر دو را دانا وبینا میکنی

 

با مهر وبالطف وصفا دل راتسلی میدهی

با دانش ودین وهنر جان رامداوا میکنی

جویند ی یابنده ای درکشف استعداد ها

هر گوهر نایاب را با شوق پیدا میکنی

بس قوّه ها آید به فعل از قدرت گفتار تو

هر غنجه ی نشکفته را چون گل شکوفا می کنی

انسان انسان پروری  گر درحقیقت بنگری

 

درنقش شاگردان خود ،خود را تماشا می کنی

تنها نه با علم وعمل اندیشه ها می پروری

از عشق دردلهای ما صد شوربرپا میکنی

در پرتو خود ساختی از ذره ها خورشید ها

هر روز خورشید دگر تقدیم دنیا می کنی

هرگز نداری غیر حق ازحق تمنای دگر

گر غیر حق باشد یقین ،ترک تمنا می کنی

 

بنیان گذار فرهنگ در اسدآباد همدان

 

استاد صفات اله جمالی به عنوان اولین بنیان گذار فرهنگ در اسداباد ، اولین مدرسه را در اسدآباد همدان با هزینه شخصی خود و دیگر یاران و فرهنگ دوستان برپا نمود ، دانش آموزان این مدرسه به عنوان فرهنگیان فرهیخته در گوشه و کنار کشور هنوز در حال خدمت بوده ویا آثار علمی و فرهنگی آنان مورد استفاده علاقمندان می باشد ، معلمین این مدرسه ، تحت تعلیمات ایشان به عنوان مرید تا پایان عمر در محضر استاد حضور معنوی داشتند ، در عکس همراه ، اولین مدرسه با معلمین که بعدا جزو مشاهیر فرهنگی اسدآباد ،محسوب گردیدند ، ملاحظه می گردد.


ردیف اول : آقایان ، ۱ فیروزی ۲عباد اله جمالی ۳ساداتی ۴ صفات اله جمالی ۵ سید محمود حسینی ۶ سید ناصر دزفولی ۷ مسعود جمالی ۸ حیدر فتاحی
ردیف دوم : ۱ خداداد ( خدمگزار ) ۲ مروی ۳ علی پور ۴ کریمی ۵ جمال جمالی ۶ امامی ۷ ..شاریم
از آخر : محمود خادمی ( خدمتگزار )

 

شهرستان اسد آباد

اسدآباد منطقه‌ای تاریخی است كه قدمت آن به پیش از اسلام می‌رسد. دلیل اصلی اهمیت اسدآباد، قرار گرفتن آن بر سر راه اصلی و قدیمی ایران مركزی به بین‌النهرین است. از آن‌جا كه اسدآباد، در دوره‌های مختلف تاریخی صحنه كارزارهای بسیاری بوده تغییرات فراوانی در طول تاریخ در آن به وجود آمده است. شهرستان‌اسدآباد در 47 كیلومتری باختر همدان و در مسیر راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد.

شهرستان اسد آباد

اسدآباد منطقه‌ای تاریخی است كه قدمت آن به پیش از اسلام می‌رسد. دلیل اصلی اهمیت اسدآباد، قرار گرفتن آن بر سر راه اصلی و قدیمی ایران مركزی به بین‌النهرین است. از آن‌جا كه اسدآباد، در دوره‌های مختلف تاریخی صحنه كارزارهای بسیاری بوده تغییرات فراوانی در طول تاریخ در آن به وجود آمده است. شهرستان‌اسدآباد در 47 كیلومتری باختر همدان و در مسیر راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد.اساس‌اقتصاد شهرستان اسد آباد بر كشاورزی، دام‌داری و تا حدودی‌بر صنایع دستی استوار است. محصولات كشاورزی و باغی و انواع فرآورده های دامی و صنایع دستی از صادرات مهم این شهرستان محسوب می‌شود. درشهرستان اسدآباد صنایع دستی از جایگاه خوبی برخوردارهستند. بافت قالی، گلیم و جاجیم در این شهرستان رواج دارد. در منطقه اسدآباد در حدود 8000 دستگاه قالی بافی وجود دارد كه عمدتا در روستاهاست. دارها عموما از نوع تبریزی و با چله گردان بوده و بعضا از نوع دارهای فارسی (با چله دوختی) نیز استفاده می‌شود. بافت معمولا با قلاب و بیش‌تر یك پوداست و فرش‌های خوب گاه‌بادو پود بافته می شود. بنای یادبود سیدجمال‌الدین اسدآبادی، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغی، تالاب و امام‌زاده پیر سلمان، منطقه شكار ممنوع دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌های دربند و آب‌انبار شاه‌عباسی از جمله مكان‌های دیدنی و تاریخی شهرستان اسدآباد به شمار می‌روند.

 

اسد آباد را بیشتر بشناسیم

شهرستان اسدآباد با ۱۰۴٬۵۶۶ نفر جمعیت ,یکی از شهرستان‌های استان همدان ایران است که در مجاورت استان کرمانشاه قرار دارد. شهر اسدآباد مرکز این شهرستان است.

اسدآباد توسط سردار مشهور عرب سعد پسر ابی وقاص ساخته شده، به همین علت مدتها به سعدآباد مشهور بوده‌است و اکنون نیز مردم محلی آن را سعدآباد می‌گویند.

تعدادی از افراد ایل ترک زبان افشار در زمان سلجوقیان ذر این منطقه ساکن شدند و بعدها نادر شاه عده دیگری از افشارها را به این منطقه کوچاند و آنها در دشت اسدآباد ساکن شدند که به همین علت به اسدآباد افشار هم معروف است.

 

اسدآباد زادگاه سید جمال‌الدین اسدآبادی است.

دشت افشار در اسدآباد از لحاظ کشاورزی بسیار حاصلخیز می‌باشد و انواع محصولات کشاورزی و صیفی جات در آن کشت می‌شود و می‌توان این منطقه را خود کفا دانست. دشت افشار اسدآباد محل زندگی پرنده‌ای کمیاب به نام میش مرغ است اسدآباد، شهری است با جمعیت حدوداً یکصد هزار نفر، در غرب استان همدان. شاید اسدآباد به لحاظ ترکیب جمعیتی در ایران کم نظیر، و حتی بی نظیر باشد. در محدوده این شهرستان روستاهای همجواری هستند که متعلق به دو گروه زبانی متفاوت می باشند. هر چند ساکنان اصلی شهر اسدآباد زبان تکلم خود را فارسی می دانند اما با کمی تامل، می توان زبان مردم این شهر را هم خانواده زبان ساکنین شهرستانهای لر نشین مجاور، یعنی ملایر، نهاوند و به خصوص تویسرکان دانست. بعد از انقلاب اسلامی، مهاجرت ترکها و کردهای روستاهای مجاور به این شهر سرعت بیشتری گرفته، عموماً اهالی هر روستا در یکی از محله‌های حاشیه شهر و اتفاقاً در منتهی الیه مسیر مواصلاتی آن روستا به شهر ساکن شده اند. برای مثال اهالی روستای خاکریز در محدوده «چهارراه خاکریز»، اهالی روستای شیرزلی، در ابتدای جاده منتهی به این روستا، واقع در بلوار کشاورز، و به همین ترتیب اهالی روستاهای ترخین آباد، ملحمدره و بیاج در خیابان رفسنجانی، و اهالی روستاهای خنداب و قاسم آباد در محله پشت بیمارستان ساکن شده اند.

علاوه بر ترکیب جمعیتی، اسدآباد یک مشخصه دیگر هم دارد. تعداد قابل توجهی از مردم این شهرستان، کامیوندار هستند. اسدآبادی ها به کامیون، «تریلی» می گویند. اهالی روستاهای «جنت آباد» و «مزرعه بید» از «قدیم کامیوندار»های این منطقه هستند. بعضی خانواده‌های این دو روستا بیشتر از یک «تریلی» دارند.

قدمت قدیمی ترین شهرک اسدآباد، به بیشتر از دو دهه نمی رسد. در سالهای گذشته و به تناسب رشد جمعیت این شهر، چند شهرک در اطراف آن ساخته شده است. شهرک شهید قندی بزرگترین و قدیمی ترین آنهاست. شهرک های فرهنگیان، شهرداری، سید احمد و شهید خزائی، به ترتیب اهمیت و جمعیت، شهرک های دیگر اسدآباد هستند.

بافت اصلی شهر شامل چند محله است. محله میدان، در گاراژ، قلعه ی بالا، سیدان، سر ویر و سیامکی بعضی از این محله هاست. هنوز آثار خانه‌های قدیمی و کوچه باغها در بعضی از آنها باقی و پیداست.

تراکم جمعیتی شهرستان اسدآباد، به نظر بالاتر از متوسط کشور است. روستاهای نسبتاً زیادی در اطراف این شهر پراکنده اند. اهالی این روستاها عمدتاً به زبان های ترکی ,کردی و چند آبادی هم به زبان های لری و لکی صحبت می کنند. جنت آباد، بادخوره، مزرعه بید، دهبزان، خاکریز، چنار عباس خان، ملحمدره، بیاج، هودرج و ترخین آباد آجین، بوجین،سیراوند بهراز روستاهای ترک؛ آبادی های موسی آباد، قاسم آباد لک لک، چشمه علی (چهچه قلی)، شمس آباد و کَمک روستاهای کرد؛ چنار شیخ، حسین آباد و ویرایی (شیرزلی)، لرنشین؛ و وندرآباد و خنداب لک هستند.

 

 
 
 
اسدآباد منطقه‌اي تاريخي است كه قدمت آن به پيش از اسلام مي‌رسد. دليل اصلي اهميت اسدآباد، قرار گرفتن آن بر سر راه اصلي و قديمي ايران مركزي به بين‌النهرين است. از آن‌جا كه اسدآباد، در دوره‌هاي مختلف تاريخي صحنه كارزارهاي بسياري بوده تغييرات فراواني در طول تاريخ در آن به وجود آمده است. شهرستان‌اسدآباد در 47 كيلومتری باختر همدان و در مسير راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد.اساس‌اقتصاد شهرستان اسد آباد بر كشاورزی، دام‌داری و تا حدودی‌بر صنايع دستی استوار است. محصولات كشاورزی و باغی و انواع فرآورده های دامی و صنايع دستی از صادرات مهم اين شهرستان محسوب می‌شود. درشهرستان اسدآباد صنايع دستی از جايگاه خوبی برخوردارهستند. بافت قالی، گليم و جاجيم در اين شهرستان رواج دارد. در منطقه اسدآباد در حدود 8000 دستگاه قالي بافي وجود دارد كه عمدتا در روستاهاست. دارها عموما از نوع تبريزي و با چله گردان بوده و بعضا از نوع دارهاي فارسي (با چله دوختي) نيز استفاده مي‌شود. بافت معمولا با قلاب و بيش‌تر يك پوداست و فرش‌هاي خوب گاه‌بادو پود بافته مي شود. بناي يادبود سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغي، تالاب و امام‌زاده پير سلمان، منطقه شكار ممنوع دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌هاي دربند و آب‌انبار شاه‌عباسي از جمله مكان‌هاي ديدني و تاريخي شهرستان اسدآباد به شمار مي‌روند.

مکان های دیدنی و تاریخی


بناي‌يادبود سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغي، تالاب و امام‌زاده پير سلمان، منطقه‌شكارممنوع‌دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌هاي دربند و آب‌انبار شاه‌عباسي از جمله مكان‌هاي ديدني و تاريخي شهرستان اسدآباد به شمار مي‌روند.  

 

صنايع و معادن


اسدآبادبه لحاظ صنايع و معادن داراي رونق است. از كارخانه‌های مهم اين شهرستان می توان كارخانه‌های صنايع غذايي، آسفالت‌پزی، سنگ بری، بلوك زنی، پلاستيك سازی، قندريزی، واشر سازی، توليد لولا و ابزار يراق نام برد. سه معدن سنگ آهن، ‌چنار، سنگ آهن گلالی و سنگ سيليس واقع در كوه گردنه اسدآباد مورد بهره برداری هستند. 


کشاورزی و دام داری


اسد آباد يك منطقه‌ي است و آب مورد نياز برای كشاورزی از قنات ها و رود ها تامين می شود عمده محصولات كشاورزی اين شهرستان عبارتند از : گندم، جو، ذرت، بنشن، تره بار، انگور، سيب درختی، آلو، زرد آلو، هلو، گردو و بادام. شهرستان اسد آباد به علت موقعيت جغرافيايی ويژه، و بهره مندی از دو ناحيه جلگه و کوه پايه‌ای، دارای شرايط مناسب برای کشاورزی و دام‌داری است. در مراتع ييلاقی مرغوب اين شهرستان دام‌داری به شيوه‌ی روستايي و عشايری رواج داشته، دام و فرآورده های دامی از جمله صادرات اين منطقه محسوب می شوند. تيره هايی از ايل تركاشوند در اين منطقه كوچ و رفت و آمد می كنند كه تابستان ها را در مناطق شمال تويسركان به دام‌داری و كشت محدود می پردازند.  

 

مشخصات جغرافيايي


شهرستان‌اسدآباد در 47 كيلومتری باختر همدان و در مسير راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد. آب‌و هوای اسد آباد نسبتا سرد و نيمه خشك است و مركز اين شهرستان در 48 درجه و 7 دقيقه درازای خاوری جغرافيايی و 34 درجه و 47 دقيقه پهنای شمالی و بلندی 1585 متری از سطح دريا واقع شده است. شهرستان اسدآباد از شمال به قروه ( از شهرستان های استان كردستان ) و سنقر ( از شهرستان های استان كرمانشاه ) از خاور به شهرستان های همدان و تويسركان، از جنوب به كنگاور ( از شهرستان های استان كرمانشاه ) و از باختر به شهرستان كرمانشاه محدود می‌شود. اسدآباد از يك بخش مركزی تشكيل شده است و قوری‌چای، خرم‌رود و دربندرود مهم ترين‌رودخانه های اين شهرستان به شمار مي‌آيند.
تيره هايی از ايل تركاشوند در اين منطقه كوچ و رفت و آمد می كنند كه تابستان ها را در مناطق شمال تويسركان به دامداری و كشت محدود می پردازند. اهالی شهرستان اسد آباد به زبان تركی و فارسی با گويش های كردی و لری صحبت می كنند. دين آن ها اسلام و
مذهب شان شيعه است. شهرستان اسد آباد در سرشماری سال 1375 تعداد 077/110 نفر جمعيت داشته است. اسد آباد در مسير راه اصلی همدان – كنگاور و در 47 كيلومتری شهر همدان و در 32 كيلومتری شهر كنگاور واقع شده و راهی فرعی به طول 53 كيلومتر تا شهر سنقر و راهی فرعی به طول 49 كيلومتر تا شهر تويسركان از مهم‌ترين مسيرهاي دسترسي به اطراف به شمار مي‌آيند. 


وجه تسميه و پيشينه تاريخي


قرار گرفتن اسد آباد در يكی از نواحی باستانی و بر سر راه اصلی و قديمی ايران مركزی به بين النهرين،‌ پيوسته اهميتی منزل‌گاهی و ارتباطی به اين شهر كوچك داده است. به روايت مورخين مطبخ خسرو پرويز در دهی به همين نام در ناحيه اسد آباد قرار داشته است. اسد آباد در 811 م. صحنه نبرد ميان لشگريان مأمون و امين، پسران هارون الرشيد بود كه به پيروزی طاهر، فرمانده سپاه مأمون انجاميد و به دنبال آن ايالت جبال به دست مأمون افتاد. اسد آباد به روايت مورخين، تا كنون صحنه كارزارهای زيادی بوده است. اسد آباد در دوره قاجار يكی از توابع همدان بوده است. در اين زمان دو راه اين شهر را به همدان، از طريق گردنه اسد آباد متصل می ساخت كه عبور از هر دو راه، به ويژه در زمستان با مشكلاتی همراه بوده است. ناصر الدين شاه در سفر به كربلا از بسياری آبادی های متعلق به خان های افشار در اين ناحيه گزارش می دهد. اسد آباد در سال های اخير به سبب اينكه زادگاه سيد جمال الدين اسد آبادی بوده اهميتی دوباره يافته است. آثار و ابنيه تاريخی و به جای مانده از گذشته نشان از پيشينه غنی تاريخی اين منطقه دارد.

 

و  اما   از  خودم و   شهر  خودم  بگم   از  :::::

 

اسدآباد:

 منطقه‌اي تاريخي است كه قدمت آن به پيش از اسلام مي‌رسد. دليل اصلي اهميت اسدآباد، قرار گرفتن آن بر سر راه اصلي و قديمي ايران مركزي به بين‌النهرين است. شهرستان اسدآباد با گستره اي به مساحت 1195 كيلومتر مربع 1/6 درصد از وسعت استان را تشكيل مي دهد كه در 47 كيلومتری باختر همدان و در مسير راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد.اساس‌اقتصاد شهرستان اسد آباد بر كشاورزی، دامداری و تا حدودی‌بر صنعت استوار است. محصولات كشاورزی و باغی و انواع فرآورده های دامی و صنايع دستی از صادرات مهم اين شهرستان محسوب می‌شود.

مشخصات جغرافيايي: شهرستان‌اسدآباد در 47 كيلومتری باختر همدان و در مسير راه اصلی همدان – كرمانشاه قرار دارد.ناحيه اسدآباد در محدوده اي بين 47 درجه و 50دقيقه تا 48 درجه و 18 دقيقه طول شرقي و 34 درجه و 35 دقيقه تا 34 درجه و 58 دقيقه عرض شمالي واقع شده است. شهرستان اسدآباد از شمال به قروه ( از شهرستان های استان كردستان ) و سنقر ( از شهرستان های استان كرمانشاه (از خاور به شهرستان های همدان و تويسركان، از جنوب به كنگاور ( از شهرستان های استان كرمانشاه ) محدود می‌شود. ارتفاع آن از سطح دريا 1607 متر مي باشد بر اساس تقسيمات كشوري داراي يك نقطه شهري . يك بخش مركزی است اهالی شهرستان اسد آباد به زبان تركی و فارسی با گويش های كردی و لری صحبت می كنند. دين آن ها اسلام و مذهب شان شيعه است. اسد آباد در مسير راه اصلی همدان – كنگاور و در 47 كيلومتری شهر همدان و در 32 كيلومتری شهر كنگاور واقع شده و راهی فرعی به طول 53 كيلومتر تا شهر سنقر و راهی فرعی به طول 49 كيلومتر تا شهر تويسركان از مهم‌ترين مسيرهاي دسترسي به اطراف به شمارمي‌آيند.

وجه تسميه و پيشينه تاريخي: قرار گرفتن اسد آباد در يكی از نواحی باستانی و بر سر راه اصلی و قديمی ايران مركزی به بين النهرين،‌ پيوسته اهميتی منزل‌گاهی و ارتباطی به اين شهر كوچك داده است. به روايت مورخين مطبخ خسرو پرويز در دهی به همين نام در ناحيه اسد آباد قرار داشته است. اسد آباد در 811 م. صحنه نبرد ميان لشگريان مأمون و امين، پسران هارون الرشيد بود كه به پيروزی طاهر، فرمانده سپاه مأمون انجاميد و به دنبال آن ايالت جبال به دست مأمون افتاد. اسد آباد به روايت مورخين، تا كنون صحنه كارزارهای زيادی بوده است. اسد آباد در دوره قاجار يكی از توابع همدان بوده است. در اين زمان دو راه اين شهر را به همدان، از طريق گردنه اسد آباد متصل می ساخت كه عبور از هر دو راه، به ويژه در زمستان با مشكلاتی همراه بوده است. ناصر الدين شاه در سفر به كربلا از بسياری آبادی های متعلق به خان های افشار در اين ناحيه گزارش می دهد. اسد آباد در سال های اخير به سبب اينكه زادگاه سيد جمال الدين اسد آبادی بوده اهميتی دوباره يافته است. آثار و ابنيه تاريخی و به جای مانده از گذشته نشان از پيشينه غنی تاريخی اين منطقه دارد.

مکان های دیدنی و تاریخی بناي‌يادبود سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغي، تالاب و امام‌زاده پير سلمان، منطقه‌شكارممنوع‌دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌هاي دربند و آب‌انبار شاه‌عباسي از جمله مكان‌هاي ديدني و تاريخي شهرستان اسدآباد به شمار مي‌روند.

نقشه شهر اسداباد

 

شهرستان اسدآباد و حومه
 

مشخصات جغرافيايي اسدآباد :

شهرستان‌اسدآباد در 47 كيلومتري غرب همدان و در مسير راه اصلي همدان - كرمانشاه قرار دارد. آب‌و هواي اسد آباد نسبتا سرد و نيمه خشك است و مركز اين شهرستان در 48 درجه و 7 دقيقه درازاي شرق جغرافيايي و 34 درجه و 47 دقيقه پهناي شمالي و بلندي 1585 متري از سطح دريا واقع شده است. شهرستان اسدآباد از شمال به قروه ( از شهرستان هاي استان كردستان ) واز غرب به سنقر ( از شهرستان هاي استان كرمانشاه) از شرق به شهرستان   بهار(همدان)از جنوب به كنگاور ( از شهرستان هاي استان كرمانشاه ) وتویسرکان(استان همدان)محدود میشود.

  شهرستان اسدآباد از دو بخش مجزا  یعنی بخش مركزي  به مرکزیت اسدآباد و بخش آجین تشكيل شده است و قوري‌چاي(قوره چای یا رودخانه خشک)، خرم‌رود و دربندرود مهم ترين‌رودخانه‌هاي اين شهرستان به شمار مي‌آيند .

. اسد آباد در مسير راه اصلي همدان - كنگاور و در 47 كيلومتري شهر همدان و در 32 كيلومتري شهر كنگاور واقع شده و راهي فرعي به طول 53 كيلومتر تا شهر سنقر و راهي فرعي به طول 49 كيلومتر تا شهر تويسركان  و را فرعی به طول ۵۰ کیلومتر تا داش بلاغ و قروه از مهم‌ترين مسيرهاي دسترسي به اطراف به شمار مي‌آيند .

 اهالي شهرستان اسد آباد به زبان تركي و فارسيَ  کردیََ و لری لکی صحبت مي كنند. دين آن ها اسلام و مذهب شان شيعه است. شهرستان اسد آباد در سرشماري سال 13۸5 تعداد 077/110 نفر جمعيت داشته است. که فارسهای این شهر با خانوادهای قهرمانی محمودی عطایی  سبزه ای و... انحصارا ساکن شهر اسدآباد شناخته می شوند

ترکهای  منطقه اسد آباد  از طوایف افشار - استاجلو - بیات- بهارلو هستند و به لهجه ای شبیه به ترکی قشقایی صحبت می کنند. ترکها  در شهر اسدآباد  درمحله های سیدان  محله خاکریزیها و سایر محله های شهر و روستاهای دشت افشار(خاکریز جنت آباد کولینگ تپه یا حسام آباد مزرعه بید دهنوش احمد آباد دهبزان یا دوزان دولت آباد شمس آباد بادخوره  کورکجین یا گذرکجین علی آباد پیرشمس الدین قاسم آباد و....  و مناطق کوهپایه ( روستاهای آجین سیراوند النجه  بیاج گنجه بوجین ملهمدر ترخین آباد شهراب اشترجین هودرج  جعفر اباد منور تپه و..) و منطقه چهاردولی با سه روستای( چنار عباسخان مرکز دهستان چهاردولی چاروق و آقاجان بلاغی) ساکن هستند

کردها از تیره های دو ایل چهاردولی و کلیایی هستند و به صورت پراکنده در شهر و به صورت متمرکز در روستاهای منطقه چهاردولی و کلیایی ساکنند و از لحاظ زبانی کردی اصیل تری صحبت می کنند البته روستاهایی نیز در سطح جلگه وجود دارند که بیشتر به لهجه کردی نزدیک به لکی  صحبت می کنند موسی آباد لک لک ویوسف اباد از ان جمله اند

روستاهای چنار شیخ قنبرآباد و شیرازلی به لهجه لری صحبت می کنند

لک ها ساکن خنداب و قاسم آباد و.و در شهر نیز در محله پشت بیمارستان ساکنند

وجه تسميه و پيشينه تاريخي اسدآباد :

قرار گرفتن اسد آباد در يكي از نواحي باستاني و بر سر راه اصلي و قديمي  هگمتانه (ماد) و بين النهرين ( تمدنهای سومر و ایلام)،‌ پيوسته اهميتي منزل‌گاهي و ارتباطي به اين شهر كوچك داده است.وجود تپه های باستانی در تعدادی از روستاها از جمله روستای خاکریز جنت آباد کولینگ تپه قالا چوقا نشان از تمدنهایی با قدمت بیش از سه هزار سال را دارد

روایت تایید نشده ای نام اصلی این شهر را آدرآپانا نامیده است اما روایت معتبر تری  وجود دارد که  اسدآباد شهری است که به فرمان سعدوقاص تقریبا در محل امروزی شهر بنام سعدآباد بنا شد که همین اسدآباد کنونی می باشد. در لهجه های محلی نیز سعد اباد سعداوا سیداوا  نامیده می شود که در برگیرنده همان نام سعد می باشد

 اسد آباد در 811 م. صحنه نبرد ميان لشگريان مأمون و امين، پسران هارون الرشيد بود كه به پيروزي طاهر، فرمانده سپاه مأمون انجاميد و به دنبال آن ايالت جبال به دست مأمون افتاد. اسد آباد به روايت مورخين، تا كنون صحنه كارزارهاي زيادي بوده است.از جمله جنگ  محمدخوارزمشاه با خلیفه عباسی و جنگ شاه اسماعیل صفوی با سلطان مراد قره قویونلو در کوههای آلما بلاغ (آلما قلاغ) که بزرگترین پیروزی صفوی در برابر قره قویونلوها تا آن زمان بود و جنگ نادر شاه افشار با امپراطوری عثمانی

 اسد آباد در دوره قاجار يكي از توابع همدان بوده است. در اين زمان دو راه اين شهر را به همدان، از طريق گردنه اسد آباد متصل مي ساخت كه عبور از هر دو راه، به ويژه در زمستان با مشكلاتي همراه بوده است. ناصر الدين شاه در سفر به كربلا از بسياري آبادي هاي متعلق به خان هاي افشار در اين ناحيه گزارش مي دهد. اسد آباد در سال هاي اخير به سبب اينكه زادگاه سيد جمال الدين اسد آبادي بوده اهميتي دوباره يافته است. آثار و ابنيه تاريخي و به جاي مانده از گذشته نشان از پيشينه غني تاريخي اين منطقه دارد .

.اساس‌اقتصاد شهرستان اسد آباد بر كشاورزي، دام‌داري و تا حدودي‌بر صنايع دستي استوار است. محصولات كشاورزي و باغي و انواع فرآورده‌هاي دامي و صنايع دستي از صادرات مهم اين شهرستان محسوب مي‌شود. درشهرستان اسدآباد صنايع دستي از جايگاه خوبي برخوردارهستند. بافت قالي، گليم و جاجيم در اين شهرستان رواج دارد. در منطقه اسدآباد در حدود 8000 دستگاه قالي بافي وجود دارد كه عمدتا در روستاهاست. دارها عموما از نوع تبريزي و با چله گردان بوده و بعضا از نوع دارهاي فارسي (با چله دوختي) نيز استفاده مي‌شود. بافت معمولا با قلاب و بيش‌تر يك پوداست و فرش‌هاي خوب گاه‌بادو پود بافته مي‌شود.واکثرا از گره های ترکی استفاده می شود بناي يادبود سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغي، تالاب و امام‌زاده پير سلمان، منطقه شكار ممنوع دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌هاي دربند و آب‌انبار شاه‌عباسي از جمله مكان‌هاي ديدني و تاريخي شهرستان اسدآباد به شمار مي‌روند .

موقعيت گردشگري اسدآباد :

بناي‌يادبود سيدجمال‌الدين اسدآبادي، سنگ‌نبشته‌آقاجان بلاغي، تالاب و امام‌زاده پير سلمان، منطقه‌شكارممنوع‌دشت اسدآباد، پل شكسته خسروآباد، باغ‌هاي دربند و آب‌انبار شاه‌عباسي از جمله مكان‌هاي ديدني و تاريخي شهرستان اسدآباد به شمار مي‌روند .

مکانهاي گردشگري اسدآباد :

 آب انبار شاه عباسى: بنايى است زيرزمينى، مربوط به عصر صفويه كه در محله درب كاروانسراى اسدآباد واقع شده است و داراى سقفى است گنبددار، كه با 18 پله آجرى، به كف آب انبار مى رسد .

 امازاده عبدالله اسد آباد: امامزاده عبدالله كه نسبش به امام رضا (ع) مى رسد، در قسمت پايين دست گردنه اسدآباد، بر بالاى تپه اى مدفون است .

ساختمان اين امامزاده داراى آب لوله كشى، درختان سرو، صنوبر، توت و اتاقهايى براى اسكان زائران مى باشد و زائران معمولا در روزهاى جمعه و يا مناسبتهاى مذهبى به زيارت مى آيند و نذورات خود را در بين ديگر زائران توزيع مى نمايند .

 امام زاده‌هادى: اين امامزاده در 10 كيلومترى غرب اسدآباد، در دامنه كوهى سرسبز و باصفا، در روستاى چنار شيخ قرار دارد، كه با توجه به چشم انداز باغات انگور و درختان ميوه از قبيل: آلو، زردآلو و گردو و چشمه آب گوارا در اطراف آن، جنبه سياحتى و زيارتى دارد .

 باغات دربند اسد آباد: دربند منطقه سرسبز و باصفايى است، در 12 كيلومترى غرب اسدآباد كه بر فراز كوهى مشرف به روستاهای بوجین و بهمندر قرار گرفته و راهى كوهستانى دارد

همچنین دره سرسبزو باغات انبوه در ملهمدر و ترخین آباد  روستای سیراوند وچنارشیخ با باغهای زیبا و انبوه همجنین دره خنداب از ییلاقهای مصفای این ناحیه است .

قسمت بالاى كوه در اين منطقه هموار ميباشد. اين باغات با دارا بودن چشم اندازى زيبا، هوايى ييلاقى، آب جارى و گوارا، آبشارها و درختان صنوبر، يكى از تفريحگاه‌هاى شهرستان اسدآباد بشمار مى روند .

 پل خسرو آباد یا پل شکسته: اين پل در زمان صفويه، در روستاى خسروآباد اسدآباد، بر روى رودخانه دربند (شهاب لاوجی) احداث شده است .

 تالاب پير سليمان: اين تالاب در 15 كيلومترى غرب شهر اسدآباد قرار گرفته است. در جوار تالاب، امام زاده پير سلمان قرار دارد .

تعدادى چشمه آب معدنى شيرين و جوشان، تالابى به وسعت تقريبى 5/1 هكتار را ايجاد كرده اند. در اين تالاب كه نام خود را از امام زاده سلمان گرفته، ماهيگيرى نيز مى كنند .

از جمله ويژگى هاى تالاب، زندگى تابستانى پرندگان مهاجر در اطراف آن است. از جمله پرندگانى كه در آنجا جوجه آورى مى كنند: كشيم و چنگر نوك سرخ را مى توان نام برد. در آب اين تالاب ماهى سياه، كولى ماهى و مار آبى وجود دارد. آب تالاب دائمى است و سطح آن كاملا از نى پوشيده شده است. عمق متوسط تالاب يك متر و حداكثر عمق آن 2 متر مى باشد و ارتفاع آن از سطح دريا 1920 متر است. محوطه پيرامون امامزاده، چمن زار است و بنابراين براى استراحت زائران امامزاده و گردشگران تالاب، در بهار و تابستان قابل استفاده است .

* دشت افشار: دشت افشارمنطقه نسبتا هموارى در غرب پناهگاه حيات وحش خان گئورمز است، با ارتفاع متوسط 1752 متر و وسعت 164 هكتار كوه‌هاى نسبتا مرتفع، آنرا احاطه كرده است . این دشت دارای زمینهای کشاورزی بسیار حاصلخیز است

در اين دشت در فصل مهاجرت پرندگان درنا  یا کولینگ ديده مى شودکه نام روستای کولینگ تپه از همین کولینگ ها گرفته شده است.

یکی از نایاب ترین پرندگان به نام میش مرغ یا دقداق در دشت افشار زندگی می کند 

* سنگ نوشته‌هاى مسجد جامع اسدآباد: اين مسجد كه در محله بازار واقع است، قديمى ترين مسجد شهر اسدآباد است. با توجه به فرسوده بودن بناى قديمى، به منظور توسعه فضاى آن، در اوايل پيروزى انقلاب تخريب و بجاى آن ساختمان جديدى بنا نموده اند. مسجد قديمى، داراى پنج كتيبه سنگى بوده، كه هم اكنون نيز نصب شده اند. مضمون اين كتيبه‌ها شامل: فرامين شاه طهماسب اول، شاه عباس اول و شاه صفى است كه بر اساس آنها، ماليات ساكنين اسدآباد، نهاوند، هرسين، دينور، بيلاور، گوراب، ملاير و توابع آن بخشيده شده است. يكى از اين سنگ نوشته‌ها نيز، فرمان شاه سليمان صفوى، درباره تعمير مسجد جامع شهر اسدآباد است، كه بر روى ديوار سمت چپ راهرو حياط مسجد، نصب گرديده است .

بناى مسجد وسنگوشته‌ها متعلق به دوره صفوى است .

كتيبه آقا جان بلاغى: در 15 كيلومترى شمال غرب شهر اسدآباد، نزديكى روستاى آقاجان بلاغى و در مسير دره دربند، رودخانه دربند (شهاب لاوجی) قرار گرفته است .

در قسمتى از رودخانه، به يادبود سدى كه در دوران صفويه بر روى آن احداث شده، هم زمان، كتيبه اى سنگى به نام "كتيبه آقا جان بلاغى" نوشته شده است، كه اين سد به مرور زمان از بين رفته، ولى كتيبه بر روى صخره كوهستان باقى مانده است. اين سنگ نوشته متعلق به 957 هـ.ق، همزمان با دوران صفويه مى باشد .

 چشمه چنارعليا: محلى است خوش آب و هوا و ييلاقى،كه در شمال اسدآباد و روستاى چنار عليا واقع شده و داراى چشمه جوشان و فضاى سبز باغات اطراف مى باشد .

محلى است خوش آب و هوا و ييلاقى،كه در شمال اسدآباد و روستاى چنار عليا واقع شده و داراى چشمه جوشان و فضاى سبز باغات اطراف مى باشد .

صنايع و معادن اسدآباد :

اسدآبادبه لحاظ صنايع و معادن داراي رونق است. . سه معدن سنگ آهن، ‌چنار، سنگ آهن گلالي و سنگ سيليس واقع در كوه گردنه اسدآباد مورد بهره برداري هستند .

کشاورزي و دام داري اسدآباد :

اسد آباد  منطقه‌ي است دامداری و کشاورزی  که آب مورد نياز براي كشاورزي از قنات ها و رود ها تامين مي‌شود عمده محصولات كشاورزي اين شهرستان عبارتند از: گندم، جو، ذرت، بنشن، تره بار، انگور، سيب درختي، آلو، زرد آلو، هلو، گردو و بادام. شهرستان اسد آباد به علت موقعيت جغرافيايي ويژه، و بهره مندي از دو ناحيه جلگه و کوهپايه‌اي، داراي شرايط مناسب براي کشاورزي و دام‌داري است. در مراتع ييلاقي مرغوب اين شهرستان دام‌داري به شيوه‌ي روستايي و عشايري رواج داشته، دام و فرآورده‌هاي دامي از جمله صادرات اين منطقه محسوب مي شوند. تيره‌هايي از ايل تركاشوند در اين منطقه كوچ و رفت و آمد مي كنند كه تابستان ها را در مناطق شمال تويسركان به دام‌داري و كشت محدود مي پردازند .

 

عشقمی سمانه جان

 

 

 

می نویسم که چگونه در تنهایم به اشک های همیشه همراهم

به این لشگر زلال و زیباکه از ضمیری پاک متولدمی شوند

تا یاوران لحظات و تنهایی من باشند پناه می برم

ای عشق ،ای منجی جاودانه ،ای همیشه ماندگار

...با من بمان برای همیشه...  


                                                      


زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد:

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد


                                                                     


   ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::   دوستت دارم