شايد تو مي خواهي مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سايه ها، روي درخت شب
مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟
مي دانم آري نيستي، اما نمي دانم
بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟
هرشب تو را بي جستجو مي يافتم اما
نگذاشت بي خوابي، بدست آرم تو را امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟
هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
ها! سايه اي ديدم، شبيهت نيست اما، حيف
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماهِ من ، بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را، يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم، تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو، تا امشب
اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب ؟
می توان گفت:که من از تو کمی دلگیرم به خدا اخرش از دست تو من میمیرم
منم و فکر و خیال و غم تنهایی
نه...نه...
بی خیالم و فقط فال تو را میگیرم
بخت من بسته شده هیچ خیالی هم نیست منم انگار که پابسته ی این تقدیرم.
تو اگر خسته ای از من به خدا غصه نخور
تو بخواه مرگ مرا زود خودم می میرم
باورم کن بی تو تنهام
تو نباشی سرده دستام
بزار ادما بدونن
عاشقم عاشقی رسوا
اگه روزی بدونم که
تو دیگه منو نمی خوای
اگه دنیا منو بخواد
بی تو دنیا رو نمی خوام
بی تو من یه بی پناهم
تو قشنگترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات
لحظه ی دل بی قراری
خیلی وقته که میدونم
یه کسی تو لحظه هاته
واسه ی به تو رسیدن
مثل سایه پا به پاته
بار عشقمو نمیشه
حتی رو کوهم بذاری
منکه تک سوار دنیام
واسه ی عاشق سواری
بی تو من یه بی پناهم
تو قشنگترین پناهی
دستامو بگیر تو دستات
لحظه ی دل بی قراری
ومن یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی
به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب
ببینم میروی اخر از اینجا یا که می مانی
تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم
همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی
عجب روز قشنگی بود روز اشناییمان
چه شد حالا که از ان انتخاب خود پشیمانی
همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت
تو هم رفتی و یادت رفت نام من به اسانی
چه زود از یاد بردی ان قرار روز اول را![]()
همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی
اگرچه رفته ای و بار دیگر و بار دیگر بر نمی گردی
ولی دیوانه هستم خودت هم خوب می دانی
تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند![]()
دلت امد دل گلهای باغم را بلرزانی
و عادت درد سنگینی ست وقتی اوج می گیرد![]()
به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی
تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما
خدا را خوش نمی امد که این دل را بسوزانی![]()
جون عمت نظر بده یادت نره
که راهی بلندترین نقطه شهر می شوم و در اطراف فقط تو را جست و جو
میکنم. تویی که با امدنت عشق را,دوستی و تمام خوبی های این
چرخ گردون را به خانه می اوری.
بیا ای زیبا نگارم که همیشه چشم براهم.
نا امیدم گر کنی می میرم اما بازهم
درهمان حالت که میمیرم دعایت میکنم
و کسی گفت بهار است
و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم:
ای کاش این بهاری که همه می گویند
بی خبر می امد
شاید انوقت از شوقش
همه گل می دادیم.
مریم حیدر زاده
اي خدا غصه نخور از تو فراري نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاري نشدم
با وجوديکه به حکم تو دلم زخمي شد
شاکي از آنکه مرا دوست نداري نشدم
ابر را چوب همين سادگي اش ويران کرد
من که ويرانتر از آن ابر بهاري نشدم
اي خدا غصه نخور باز همين مي مانم
من زمين خورده اين ضربه کاري نشدم
هرکسي خواست تو را از من جدا سازد ديد
هر چه کردي تو به من از تو فراري نشدم
..
تازه ي خاطره هايي که به تاريخ پيوستن مشامتو پر اززندگي ميکنه ونميذاره هواي رخوت انگيزوگنديده ي
ذهنت واردشريان هاي وجودت بشه وتوي خونت جريان پيداکنه.گاهي وقتي به عکس هاي کودکي به اون
خنده هاي معصومانه.به اون نگاه بي پرده واون چشمهاوگوشهايي که پاکن از حقايق تلخ..که نگاه ميکنم
احساس ميکنم.تبسم بي غمي روي لبم حک ميشه انگار همين عکسهاي گذشته انگارهمين کودک
بي تحرک ومرده ي عکس. بادستهاي کوچيکش مدادشوبرميداره و روي صورتم نقش لبخندي رو نقاشي
ميکشه که پيوندخورده باهستيم...
اون نگاه بي ريا.اون قبلي که طلبکار از دوست داشتن نيست.اون محبت خالصانه که روي دستاش جوونه
زده .اون دلخوري که بادوقطره اشک پاک ميشه ......ميگن که چقدر از راه بي بازگشت واجباري بزرگ
شدن خسته ام.......
اونقدر غرق اين گذشته ميشم که چشمام خيس از عرق شرم ميشه.
عکسهاي دسته جمعي...کنارمون بی بی جون.....اون رفت به اسمون وماادمکها رو جاگذاشت.رفت اون جايي
که خداواسش لالايي ميگه.
رفتن .کودکي .بی بی جون.لبخندهاي خوش خوشي.انشاءهايي که بيشتر سرمشق ارزوهامون بود
نقاشيهايي که کلي پرنده توش بود.....همه رفتن.وباز من موندم.من موندم بايه البوم پره عکسو کلي
ارزوهاي خط خورده که حالا واسم يادگاريه از دوران زيبايي.
"البومم رو مثل ايينه قاب ميکنم بالاي تختم وهرصبح خودم رو توي ايينه ي زيباي کودکي با واژه (محبت) ارايش ميکنم"
نبندم تا ابد چشمان خود را تا که برگردي
***
نفهميدم دليل پر کشيدن در شب مه را
دعا کردم براي ديدنت تنها که برگردي
***
جهان از ننگ انسان تنگ وتو از آسمان بودي
و اکنون باز دلت مي خواهد آيا که برگردي؟
***
تو رفتي و دلم در چاله هاي شهر ميلگند
ومن در نقطه چيني منتظر انجا که برگردي
***
تو دستور زبان عشق هستي...
واضح و گيرا ومن شرمسارم از:
شايد...اما...اگر که بر گردي![]()
لحظه هاي بي قراري شده اخرين تلاشم
کاش بياي دوباره با هم بسازيم خاطره ها رو
بشکنيم سکوت تلخ قصه تنها ييارو
بيا تا نواي اين دل نشه اهنگ جدايي
تا اينکه ترانه هامو بخوني به شوق ياري
بهترينم خيلي خستم باورم کن
انتظارو از من بگير عاشق ترم کن
مي دونم يه روزي مياي ميشکني بغض صدامو
مي گيري تو انتقام اون همه تنهاييامو
من اسيرم توي اهنگ جدايي
پي اين اسارت دل تويي فرياد رهايي
تموم هستي من بمون هميشه پيش من
اشکاي چشمامو ببين که ميريزه به پاي تو
بازم که بي قرارمو دلواپس نگاه تو
اگه شدم عاشق تو نذار که بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي نذار که بي خواب بمونم
دارم برات شعر ميخونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي کمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش کنيم عشقمو از چشام بخون![]()
![]()
زندگی واژه ی بی معنی یک خوشبختی است.
زندگی بازی شطرنجی است که انسانها در ان لحظه ای کیش و به اخر نرسیده مات اند.
زندگی دو قسمت است نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه اول.
زندگی رسم خویشاوندی است زند گی اجبار است لاجرم باید زیست
سلام به دوستان من