از راه دور تو را می برستم ای قبله امید من

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

       از راه دور درددلهای خودم را به تو میگویم

و تو را در اغوش محبت های خود میفشارم

اری از همین راه دور نیز میتوانی دست در دستانم بگذاری

و با هم قدم بزنیم به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خاطره هایمان راهمیشه در ذهنم مرور می کنم و هیچ گاه نمیگذارم خاطره های لحظه ی دیدارمان از ذهنم دور شود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین می برم وکاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی و این است برایم یک خواب عاشقانه.خواب نگاه به چشمان هم خواب.

اری و این است یک فاصله ی عاشقونه .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

عاشق باش چون این راه مقدس است و بایان راه شیرین تر از گذشته است... .

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 

تو با یک جرعه از دریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
تو چون یک هدیه فیروزه ای
رنگ مرا بر قایق رویا نشاندی

و با یک لطف یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواند ی
تو دیار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
چون حسی غریب و واژه های سرخ
میان دفتر روحم نشستی
 تو دریای ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
و تا وقتی روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی


 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

 
 
بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ي متفاوت تمام روز...

هي فکر مي‌کنم به تو و خيره مي‌شود
چشمم به چند نقطه‌ي ثابت تمام روز

زردند گونه‌هاي من و خاک مي‌خورد
آيينه روي ميز توالت تمام روز

در اين اتاق، بعدِ تو تکرار مي‌شود
يک سينماي مبهم و صامت تمام روز

گهگاه مي‌زند به سرم درد دل کنم
با يک نوار خاليِ کاست تمام روز

«من» بي «تو» مرده‌اي متحرّک تمام شب...
«من» بي «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

از : زنده ياد نجمه زارع

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 
 

یه داستان خیلی قشنگ(حتما بخونید)فقط نظر یادتون نره

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو.

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم .خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو ...

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love3.gif 

 

http://zibasaz.persiangig.com/pic/love/1/love9.gif