خدایــــــا!باز اومدم بگم:از دنیای بی تو میترسم

                                                

                        " پای سفره ی اسمان "

 

با تمام وجود گناه کردیم،نه نعمتهایش را از ما گرفت و نه گناه ما را فاش کرد.اگر اطاعتش کنیم چه میکند...

 

پیامبر اکرم(ص):روزه سپر اتش جهنم است

چه مرداد شیرین و لبریزی است مرداد امسال....

مردادی پر از عطر  ناز شعبان و طعم نیاز رمضان....

مرداد شرابی لبریزی که طعنه به اردیبــــــــــهشت بهشت میزند و لبالب از حضور روشن خداست......

 

ماهی که در ان بال بال ملائک ،اهالی زمین را هوایی میکرد و مردمانش سحرها بر سفره ی سبز خدا  سحوری میخواندند سر به سر اسمان میگذاشتند...مردمانی که با طعم شیرین تشنگی ختم نور میکردند و زیارتنامه ی اب میخواندند.مردمانی که به امام سرچشمه های بالا دست اقتدا میکردند و اقامه میبستند.مردادی که پابه پای شعبان انتظار میکشدو هنوز نرفته ،رمضان از دور می اید.....

 

رمضان می اید تا فرصت زیارت سحرهای سحر امیز فراهم شود.فرصت زیارت شوق ..زیارت نور...زیارت باران.....

رمضان می اید تا بتوانی بی گدار به اینه بزنی و رکعتی شوق نذر دلت کنی....

رمضان می اید تا لب فرو بندیم .تا لب تشنه عطش بنوشیم .تا لب سوز لبخندهای واقعه شویم و در این لبالب شدن ها ،دو رکعت نماز گریه بخوانیم....

رمضان می اید تا تکلیف هراسان چشمهای روزه دارت  را روشن کنی....

رمضان می اید تا پنجره ها یاد بگیرند سحر خیز شوند....

رمضان می اید تا در گرماگرم افطار ،خنده اهالی اش طعم سرخ سیب بدهد  و همسایه ها یاد بگیرند برای دوست داشتن به اندازه ی دو رکعت عاشقی فرصت دارند

رمضان می اید تا با اذان  حریری موذن زاده و ربناهای ایلیاتی شجریان  باور کنیم اسمان همین نزدیکی هاست...

 

رمضان می اید تا......

 

ربنـــــــــــا...ربنــــــــــــا...ربــــــــــنا

خدایا!کمکم کن دیرتر برنجم.زودتر ببخشم.کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم...

بیاییم در خلوت دلهای آسمونیمون حتما یاد همدیگه باشیم

 

پروردگارا!مسافر ما دیر کرده او را برسان

 

به امید تعجیل در ظهور حضرت مهدی (عج) و شفای عاجل بیماران و روا شدن حاجت تمام حاجتمندان  

 

                       "  ماهــــــــــتون عـــــــــــــسل  "

                         "   یا عـــــــــلی مــــــــــدد   "

 

                       بانـــــــــــــــــوی اردی بهشت

 

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::    دوستت دارم    :::::::::::::::::::::::

 

 
 

پدرم

اگر میدانستی نام انتخابیت

معنای زندگیم خواهد شد

از همان ابتدا

رسم اعراب را برمی گزیدی!


 

 

 
 
 
 
 

 

هر چه با عطر  تو آمیخته بود به دور انداختم

به خود که آمدم

تمام شده بودم!


 

 

 
 
 
 

 بعضی‌ وقت‌ها نباید شعر را کامل نوشت

بلکه باید

ادامه اش را سیر گریه کرد.......!!

 

 
 
 
 

دست هایم،

جفت های تنهایند!

چشمهایم

              تنهاتر...

 

هیچکس نیست

تا قسمت کنم دستم را

                                نگاهم را

                                            قلبم را...

 

سهم من کجاست؟!



مدتهاست نوشتن با من بیگانه شده

شاید من با نوشتن بیگانه ام

شاید با خودم بیگانه شدم

با احترام به نسرین عزیزم بابت این شعر بی نظیرش که بهم یاداور شد هنوز ذره ای احساس درونم باقی مانده و ثابت کرد میتوان بی عشق هم شاعر ماند


 
 
 
 


اینجا زمین است
حوا بودن تاوان سنگینی دارد!
در سرزمین من
هیچ کوچه ای
به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی
بن بست ها اما
فقط زنها را می شناسد انگار...
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده اند
اینجا
نام هیچ بیمارستانی
مریم نیست
تخت های زایشگاهها اما
پر از مریم های درد کشیده ای است
که هیچ یک ، مسیح را
آبستن نیستند
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد!
نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي که مي دانم
اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد
اين روز ها صداقت و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!
امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...
برای نامزدی دخترش
و در خود گریستم ...
برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،
تن سردم را هوسبازاته به تاراج برد ...
و بی شرمانه می خندید از این پیروزی
روي حرفم، دردم با شماست
اگر زني را نمي خواهيد ديگر
يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد
به او مردانه بگو داستان از چه قرار است
آستانه ي درد او بلند است .
...يا مي ماند
يا مي رود!
هر دو درد دارد
اينجا زمين است
حوا بودن تاوان سنگيني دارد

شاعر؟


 
 
 

 
خدایا مواظب داشته هام باش، من خودم نداشته هام رو به دست میارم!

 

 

 


کاش زمین گرد نبود
آنگاه گوشه ای می یافتم
و پنهان می شدم
به این امید که زندگی فراموشم کند


 

 
 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

همان یک لحظه اول 

که چادر بر سرش کردند

سیاهی را نه با چشمش 

که با روحش یکی میدید و

نادم می شد از ظلمی که بر زنها روا کرده 

 

عجب صبری دلم دارم 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

تماس اولین دستی هوس آلود  

وجودش را تهی از هر چه زیبایی 

نگاهش را تهی از خنده گلها 

و روحش را اسیر برزخ حسرت  

پشیمان گشته از صبرش

که نشنیده است عمری هق هق زن را 

که مردی با تنش صدها جفا کرده 

 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود 

و میزایید از بطنش عزیزی را 

و یک مرد خدایی می ربود از او تمام هستی او را 

نه تنها عرش یزدان را 

که فردوس برین را بی بها می دید و می خندید بر قولش  

و آنچه در کتابش وعده ها کرده 

 

عجب صبری دلم دارد 

اگر حتی خدا هم جای من می بود  

و عمری با یقینی صرف به درگاهش دعا میکرد و

میخواندش  

و میخواندش 

مگر رحمی به او ارد 

و تنها پاسخش اما سیاهی بود و تنهایی

حساب خوب و بد را او یکی می کرد و

می خندید بر عمری که با قلبش دعا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که تنها اوست تاب می آرد 

صدای ناله های شب 

صدای زجه های خفته در سینه 

صدای کشتن گلها به جرم عطر و زیبایی 

صدای حسرت طفلی که تنها یک دعا کرده 

شبی گرم و دلی سیر و نگاهی مهربان بر او  

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

هزاران بنده هر شب سجده ها کرده 

و او تنها نگاهی از سر حیرت به آن بیچارگان کرده 

و در آنی ز یادش می رود آنچه 

که با آن بنده های بینوا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

خدای مردم ظالم 

که با نامش هزاران فتنه میسازند و

از جان درختان دار میسازند و 

میخندد بر طفل یتیم و 

عاقبت گویند نه آنها، که خدا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که تنها او تاب می آرد 

تمام زشتکاریهای این مخلوق فرزانه

که گر من جای او بودم 

بهشت و دوزخ و برزخ که آسان است 

تمام کهکشان را یک به یک ویران 

و از نو یک بساط تازه ای بر عدل و انصاف و صداقت را به پا کرده 

 

چرا او جای ما باشد 

همان بهتر خدا باشد 

که می داند چه دردی دارد و سخت است

که انسان باشی و باشی در این دنیای دیوانه 

که او بر پایه عدلش بنا کرده

 

 
 
 
 
 
 

آسوده خوابیده ای کوروش

ما هم میخوابیم

بگذار فرعون غوغا کند

و ببالد به مردم بیدارش!


 
 
 
 
 
 
 

 
 
کابوسهایم را کوک می کنم

و آنها بی منت تر از تو

هر شب به بالینم می آیند

کابوس هایم را بیشتر از تو دوست می دارم

صادقند و وفادار

و هرگز رهایم نمی کنند


 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
حال که بارانیم بر من بتاب

تا زیباترین رنگین کمان عشق را

بر آسمان زندگی 

نقاشی کنیم

نازنینم!


 
 
 
 
 
 

 
 
نماز سحرگاه نخوان مادر

خدا چشمهایش رو میبندد هر سحر گاه

تا نبیند اندام لرزانی را بر بالای دار

تا نشنود زجه های مادران داغدار

خدا سنگدل شده مادر

شاید هم نا امید از آنچه آفریده

دیگر دعای مادران هم اثر ندارد

بیهوده نماز نخوان مادر


 
 
 
 
 


به سراغ من اگر می آیی

نرم و آهسته نیا

من هراسم همه آن است نکوبی بر در

لحظه ای مکث کنی

و پشیمانی شوی از آمدنت


 
"""""""""""""""""""""""""""


خیال باطلی ست اگر گمان می کنی

زیر فشار غمت نابود میشوم

جواهر شناس نبودی تا بدانی

روزی قلبم تبدیل به الماس میشود