آنسوتر

 

در گرگ و میش به انتها رسیدن

 

آنجا که آسمان خیالم سردی تلخ زمینی شدن را لمس کرد

 

در لحظه ای که تقلاهایم

 

بسان جدال یک محتضر با مرگ بود

 

صدایم کردی

 

با ملکوتی ترین نوای زندگی

 

و من آرام آرام تهی شدم

 

تا در دستهای نوازشگر تو

 

دوباره جوانه زدن را تجربه کنم

 

تویی که طعم سیب میدهی

 

و چشمهایت رقص گندمزار در بهار است

 

من فرزند آدمم و بسان او

 

میان بهشت و تو

 

تو را برگزیدم

 

نازنینم !

 

 

 
روزهایمان یکی بود

دلهایمان اما....


بگذریم از گلایه

که گذشت تمام روزهایی که وفا کردم

تمام روزهایی که با خیال دیگری خفتی

تمام شبهایی که با خیال تو بودم

تمام روزهایی که تو با دیگری رفتی


تقویم جدیدی نوشته ام

هر روزش پر از خیال هوس

پر از هوای غریبه های شب آشنا

و هر شب اش

پر از خیانت من

پر از نبودن تو


تنها رنگ سیاه

یاد آور توست

که هر روز تقویم من

پر است از خط سیاه

بر نام تو

بر نام وفا

بر هر چه یادآور دردیست که یادگار توست!

 

 

 

 


 

قدم جای پای دیروزت گذاشتی

و دور زدی این راه هزار بار رفته را

تو سایه ات را دنبال کن

سر به زیر

و من طعم گس خورشید را

رو به آسمان

میبینی؟

راهمان از هم جداست...



  یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه