خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب از برای روز میلادم شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است اما گویا سپری شد، بی آنکه بدانم آتش شمع چندمین سال زندگی ام را به خاموشی سپردم میلاد امسال سپری شد، .. و من تا یک سال دیگر سربازم... بدرود تا مرخصی بعدی سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر می شودکاری ندارم آنکه کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود چه می شود همه از جنس آسمان باشد چه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاکسی به حال شقایق دلش نمی سوزدو او هنوز شکوفاست بین آدمهاکسی به نیت دل ها دعا نمی خواندغروب زمزمه پیداست بین آدمهاچه می شود همه از جنس آسمان باشیمطلوع عشق چه زیباست بین آدمهاتمام پنجره ها بی قرار بارانندچه قدر خشکی و صحراست بین آدمهابه خاطر تو سرودم چرا که تنها تودلت به وسعت دریاست بین آدمها امروز آمدی که خداحافظی کنی رد شد شبیه رهگذری باد، از درخت آرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت: ای روستای شعر تو آباد از درخت، امسال عشق سهم مرا داد از بهار آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟ امشب دلم شبیه همان سیب تازه است سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت کی میشود که سیب غریبِ نگاه من با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت چشمان مهربان تو پرباد از بهار همواره رهگذار تو پرباد از درخت امروز آمدی که خداحافظی کنی آرام سیب کوچکی افتاد از درخت! سومین سالروز وبلاگم امشب که نهم برسر. قرآنِ تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویمامشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویمامشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویمامشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویمامشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویمامشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویمامشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویمامشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم! از زبان پر کشیده ای ... برای لبخند اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !! مولانا من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیاای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نانبرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیااول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیارو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا... ... آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رختباران را اگر می بارد برچتر آبی تووچون تو نماز خوانده ای،خداپرست شده ام . نیست... برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست با من تماس بگیر خدا... هر روزشیطان لعنتی خط های ذهن مرااشغال می كندهی با شماره های غلط ، زنگ می زند، آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چرا جواب ندادیچرا بر نداشتی؟!یادش به خیر آن روزهامكالمه با خورشیددفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كردامروز پاره استآن سیم ها كه دلم راتا آسمان مخابره می كرد.×××با من تماس بگیر ، خدایاحتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار آخرین حرف تو چیست؟ قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست می روم شاید فراموشت کنم من پذیرفتم شکست خویش راپندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه استمی روم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنممی روم از رفتنم دل شاد باشاز عذاب دیدنم آزاد باشگرچه تو تنهاتراز ما می رویآرزو دارم ولی عاشق شویآرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد را شهر غریب غریب آمده بودم غریب خواهم رفتنچیده سیب به رویای سیب خواهم رفتمیان بوسه طنابی به دار می بافندبه گونه با گل سرخ فریب خواهم رفتصدای خواب براحساس شهر می پیچیدوگفت با دل من بی نصیب خواهم رفتومرگ سهم تمام حیات حـّوا بوداسیردست رسوم عجیب خواهم رفتبه شوق باغ پراز یاس های شهرقدیمازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفتاگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشتمیان همهمه هاعن قریب خواهم رفتزمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت احساس می کنم که خدا قول داده است با بودن تو حال من اصلا خراب نیستمی خواهمت و بهتر از این انتخاب نیستاحساس می کنم که خدا قول داده استدیگر در این جهان خبری از عذاب نیستدیگر میان خاطره هامان ، از این به بعدچیزی به اسم دلهره و اضطراب نیستباور کن این خدا که خودش عاشقت کندحتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیستپاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تاباور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیستمن را ببوس تا همه ی شهر پر شوداین اتفاق هر چه که باشد سراب نیستدنیا سر جدایی ما شرط بسته استاما دعای شوم کسی مستجاب نیست... یک ... دو ... سه ....يك...دو....سه....چندين و چند...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي بردمن اين ستاره هاي خيالي راكه از سقف اتاقمتا بينهايت خاطرات تو جاري است....يادش بخيروقتي بودينيازي به شمردن ستاره ها نبوداصلا يادم نيستستاره اي بود يا نبودهر چه بود شيرين بودحتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها. مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ،سایه مهرتورا کم دارمباتو هستمای سراپا احساسخون تو در رگ من هم جاریست ،جنس ما جنس بلد بودن کانون گل استنازنینزندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،ما مطهر شده ایم ،پیش رو راه رسیدن به خداست…مهربانسبد معذرتم را بپذیر ؛کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی ماندهخانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،پر سبزینه و ریحان و غزل ،پر تکرار گیاهان نمو ،پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،پر انوار خدا.داخل خانه دل ؛جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده استمن به دل راز رسیدن دارم ،من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،خوب می فهمم اگر در باران ،چتر خود را به کسی بخشیدم؛توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ستخوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛حکمتی در کارست…مهربانسبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدشآنقدر شاعرم امشب که فقط ؛بیستون کم دارم ،تیشه عاقبتم را بدهیدآنقدر ساده سخن میگویم ؛که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،دل و دلداده روی هم بیند…مهربانساعت الآن دقیقا خواب است- و من و پهنه کاغذ بیدارروی تو در نظرم نقش نخست ،و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوششو خود او می داند ؛که دلم آنقدر آغشته به توست ؛که اگر از صف فردوس برین ،طیفی اندازه صد نور میسر سازدمن به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت…مهربانبازهم ،سبد معذرتم را بپذیرآنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،واژه ات راهی شعرم شده استلحظه ای گوش بکن ،یک موذن مست استآنقدر خوب اذان میگوید ،گوئی او عکس خدا را دیدهخوش بحالش اما ؛طرح زیبای خدا را گاهی ،می توان در پس سیمای عزیزی جوئید…مهرباندیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛…مهربانآنقدر شاعرم امشب که زمین ،در پی زمزمه ام مست شده ستسر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و بازگوشهایش به من آویزانندآنقدر شاعرم امشب که دلم ،از پس سینه برون آمده بازاو نگاهش به من استمن نگاهم به قدم رنجه توآنقدر شاعرم امشب که فقط ،روح روحانی تو حال مرا می فهمد…مهربانعاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن استعاشقی ؛ لمس خدا با چشم استعاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیستومن امشب از عشق ، بخود می پیچمبعد از امشب شاید ،نقش اعجاز تو را طرح زنم…مهربانترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟یا مرا چوب تادب بنواز ؛یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر…مهربانلذت صبح مجدد اینجاست ،میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنمدیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛" کعبه ام مثل نسیم ،میرود باغ به باغ ،میرود شهر به شهرثروتی بیش به من داده خدا…مهرباناز سر کودکی من بگذر ،باید آرام به سجاده تعظیم روم ،شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است" به خدا می دهمت عاریه وار ،آری عاشق شده بودم این بار شعر طنز شاعر زن میگه :به نام خدایی که زن آفریدحکیمانه امثال ِ من آفریدخدایی که اول تو را از گلو بعداً مرا از خشت آفرید!برای من انواع گیسو و مویبرای تو قدری چمن آفرید!مرا شکل طاووس کرد و تو راشبیه بز و کرگدن آفرید!به نام خدایی که اعجاز کردمرا مثل آهو ختن آفریدتو را روز اول به همراه منرها در بهشت عدن آفریدولی بعداً آمد و از روی لطفمرا بی کس و بی وطن آفریدخدایی که زیر سبیل شمابلندگو به جای دهن آفرید!وزیر و وکیل و رئیس ات نمودمرا خانه داری خفن! آفریدبرای تو یک عالمه کِیْسِ خوبشراره، پری، نسترن آفریدبرای من اما فقط یک نفربراد پیت من را حَسَنْ آفرید!برایم لباس عروسی کشیدو عمری مرا در کفن آفریدبه نام خداوند مردآفرینکه بر حسن صنعش هزار آفرینخدایی که از گِل مرا خلق کردچنین عاقل و بالغ و نازنینخدایی که مردی چو من آفریدو شد نام وی احسنالخالقینپس از آفرینش به من هدیه دادمکانی درون بهشت برینخدایی که از بس مرا خوب ساختندارم نیازی به لاک، همچنینرژ و ریمل و خط چشم و کرمتو زیباییام را طبیعی ببیندماغ و فک و گونهام کار اوستنه کار پزشک و پروتز، همین!نداده مرا عشوه و مکر و نازنداده دم مشک من اشک و فین!مرا ساده و بیریا آفریدجدا از حسادت و بیخشم و کینزنی از همین سادگی سود بردبه من گفت از آن سیب قرمز بچینمن ساده چیدم از آن تک درختو دادم به او سیب چون انگبینچو وارد نبودم به دوز و کلکمن افتادم از آسمان بر زمینو البته در این مرا پند بودکه ای مرد پاکیزه و مهجبینتو حرف زنان را از آن گوش گیرو بیرون بده حرفشان را از اینکه زن از همان بدو پیدایشتنشسته مداوم تو را در کمین! كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟ این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟ این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود" یک و یک... یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند، چهار می شود گاه میل می کند به صفر گاه نیز می زند به کله اش... هوس کند می رود به آسمان، هزار می شود. یک و یک برای من... -- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام -- جز دو خط ساده نیست؛ جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند، وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند... جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛ روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ... پیر می شوند! « توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. » آه... من که حرف این حساب را سرم نمی شود روحت شاد نجمه زارع این شعرها دیگر برای هیچکس نیستنه! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هرچند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته آغاز محرم چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب نگاه ابری او یک بهار باران داشت فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد و دستهای تو که روح سبز احسان داشت فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد به روی منبر نی این همه مسلمان داشت چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت در امتداد افق رد خون تو باقی است غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت خدا آن زمان ها مسلمان نبود نه...سرمایمان از زمستان نبود بجز ما کسی زیر باران نبود زمان روی یک سیب آغازشد ولی سیب آغاز انسان نبود خداخوردن سیب رامنع کرد خدا آن زمان ها مسلمان نبود خدا دید ما دوستدار همیم که از خلقت خود پشیمان نبود اگر لذت با تو بودن نداشت چنین خوردن سیب آسان نبود خدا راند ما راشبی از بهشت بهشتی که اندوه درآن نبود زمین ذره هایی پر از درد داشت فقط آدم این گوشه مهمان نبود خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود بجز ما که درآن قدم می زدیم کسی عابرآن خیابان نبود دل آدم آن وقت ها غصه داشت ولی غصه اش قحطی نان نبود وحالا به خاطر می آریم ما زمانی که زنجیر وزندان نبود زمانی که هنگام مجرم شدن بجز سیب دردست انسان نبود چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟! همیشه از تو نوشتن برای من سخت استکه حس و حال صمیمانه داشتن سخت استچگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!چقدر این همه دیدن برای من سخت استخرابه ی دل من را کسی نخواهد ساختکه بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت استبه هیچ قانعم از مهر دوستان هرچندبه هیچ این همه سرمایه باختن سخت استنقابدار خودی را چگونه بشناسمدر این زمانه که خود را شناختن سخت استقبول کن دل بیچاره ام ، که می گویدکه پشت پا به زمین و زمان زدن سخت استبرای پیچک احساس بی خزان سهیلهمیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت استعزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ، كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي". ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم وای از این تنهایی من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوک چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرامو روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب از برای روز میلادم شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است اما گویا سپری شد، بی آنکه بدانم آتش شمع چندمین سال زندگی ام را به خاموشی سپردم میلاد امسال سپری شد، .. و من تا یک سال دیگر سربازم... بدرود تا مرخصی بعدی سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
از هرچه زندگیست دلت سیر می شودگویی به خواب بود جوانیمان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر می شودکاری ندارم آنکه کجایی چه می کنیبی عشق سر مکن که دلت پیر می شود چه می شود همه از جنس آسمان باشد چه قدر فاصله اینجاست بین آدمهاچه قدر عاطفه تنهاست بین آدمهاکسی به حال شقایق دلش نمی سوزدو او هنوز شکوفاست بین آدمهاکسی به نیت دل ها دعا نمی خواندغروب زمزمه پیداست بین آدمهاچه می شود همه از جنس آسمان باشیمطلوع عشق چه زیباست بین آدمهاتمام پنجره ها بی قرار بارانندچه قدر خشکی و صحراست بین آدمهابه خاطر تو سرودم چرا که تنها تودلت به وسعت دریاست بین آدمها امروز آمدی که خداحافظی کنی رد شد شبیه رهگذری باد، از درخت آرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت: ای روستای شعر تو آباد از درخت، امسال عشق سهم مرا داد از بهار آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟ امشب دلم شبیه همان سیب تازه است سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت کی میشود که سیب غریبِ نگاه من با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت چشمان مهربان تو پرباد از بهار همواره رهگذار تو پرباد از درخت امروز آمدی که خداحافظی کنی آرام سیب کوچکی افتاد از درخت! سومین سالروز وبلاگم امشب که نهم برسر. قرآنِ تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب سرآن دارم . تا با تو سخن گویم راه تو بپویم من . اسرار تو راجویمامشب به درت خواهم . تاصبح همی کوبم تا خود به درآئی زان . عطرت به صفا بویمامشب زغمم تاصبح . حرف دل خود گویم پیمانه به پیش آری . تا باز کنی رویمامشب زمیت نوشم . تا مست کند آن می، من را که گنه کردم . بسیار مدد جویمامشب به سرم می زن . بی خود ز خودم گردان زیرا که ز رویت من . بسیار شرم رویمامشب به درت کوبم . تا بازکنی در را می کوبم و می خواهم . دست از گنهم شویمامشب در لطفت را . بگشا زبرم جانا مردانه تو را گویم . راهت به لقا پویمامشب زمیت ساقی . مستم توچنان گردان تا بازشوم عبدت . کفران نشودخویم امشب که نهم برسر. قرآن تو را تا صبح، خواهم که به درگاهت . آشفته کنم مویم امشب ز تو می خواهم . تاعفوکنی من را زین رو به درت تا صبح . خاک ازتوبه می سویم امشب بپوشم جوشن . با خواندن نامت من یارب زبلاهایت . ایمن بنما کویم! از زبان پر کشیده ای ... برای لبخند اخم می کنم تا ببینی جدی شدم. چرا اینگونه سراغم می آیی؟ من به تمنای گریه ات نیست، که تا سال ها، تا قرن ها، تا پایان تلخی، زیر این خاک سرد، قصد خفتن کرده ام. معرفتی مانده اگر یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته، برای من، لبخند بزن ،لبخند !! مولانا من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیابر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقاندور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیانانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره راآن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیاای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نانبرجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیااول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نهچون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیارو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجاور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا... ... آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهنت روی طناب رختباران را اگر می بارد برچتر آبی تووچون تو نماز خوانده ای،خداپرست شده ام . نیست... برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست با من تماس بگیر خدا... هر روزشیطان لعنتی خط های ذهن مرااشغال می كندهی با شماره های غلط ، زنگ می زند، آن وقت من اشتباه می كنم و او با اشتباه های دلم حال می كند.دیروز یك فرشته به من می گفت: تو گوشی دل خود را بد گذاشتی آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ آخر چرا جواب ندادیچرا بر نداشتی؟!یادش به خیر آن روزهامكالمه با خورشیددفترچه های ذهن كوچك من را سرشار خاطره می كردامروز پاره استآن سیم ها كه دلم راتا آسمان مخابره می كرد.×××با من تماس بگیر ، خدایاحتی هزار بار وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار آخرین حرف تو چیست؟ قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست می روم شاید فراموشت کنم من پذیرفتم شکست خویش راپندهای عقل دور اندیش رامن پذیرفتم که عشق افسانه استاین دل درد آشنا دیوانه استمی روم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنممی روم از رفتنم دل شاد باشاز عذاب دیدنم آزاد باشگرچه تو تنهاتراز ما می رویآرزو دارم ولی عاشق شویآرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد را شهر غریب غریب آمده بودم غریب خواهم رفتنچیده سیب به رویای سیب خواهم رفتمیان بوسه طنابی به دار می بافندبه گونه با گل سرخ فریب خواهم رفتصدای خواب براحساس شهر می پیچیدوگفت با دل من بی نصیب خواهم رفتومرگ سهم تمام حیات حـّوا بوداسیردست رسوم عجیب خواهم رفتبه شوق باغ پراز یاس های شهرقدیمازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفتاگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشتمیان همهمه هاعن قریب خواهم رفتزمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت احساس می کنم که خدا قول داده است با بودن تو حال من اصلا خراب نیستمی خواهمت و بهتر از این انتخاب نیستاحساس می کنم که خدا قول داده استدیگر در این جهان خبری از عذاب نیستدیگر میان خاطره هامان ، از این به بعدچیزی به اسم دلهره و اضطراب نیستباور کن این خدا که خودش عاشقت کندحتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیستپاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تاباور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیستمن را ببوس تا همه ی شهر پر شوداین اتفاق هر چه که باشد سراب نیستدنیا سر جدایی ما شرط بسته استاما دعای شوم کسی مستجاب نیست... یک ... دو ... سه ....يك...دو....سه....چندين و چند...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي بردمن اين ستاره هاي خيالي راكه از سقف اتاقمتا بينهايت خاطرات تو جاري است....يادش بخيروقتي بودينيازي به شمردن ستاره ها نبوداصلا يادم نيستستاره اي بود يا نبودهر چه بود شيرين بودحتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها. مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ،سایه مهرتورا کم دارمباتو هستمای سراپا احساسخون تو در رگ من هم جاریست ،جنس ما جنس بلد بودن کانون گل استنازنینزندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ،ما مطهر شده ایم ،پیش رو راه رسیدن به خداست…مهربانسبد معذرتم را بپذیر ؛کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی ماندهخانه دل اما ، جای بکریست هنوز ،پر سبزینه و ریحان و غزل ،پر تکرار گیاهان نمو ،پر ابیات ملون شده در خمره عشق ،پر انوار خدا.داخل خانه دل ؛جای جمعیت هرجائی نیست کل دارائی من تازگی دلکده استمن به دل راز رسیدن دارم ،من به دل ثروت هنگفت عدالت دارم ،خوب می فهمم اگر در باران ،چتر خود را به کسی بخشیدم؛توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ستخوب میدانم اگر جای توپیشم خالیست ؛حکمتی در کارست…مهربانسبد معذرتم را بپذیرکار کودک این است ؛اولش حرف زند ، به تامل بنشیند بعدشآنقدر شاعرم امشب که فقط ؛بیستون کم دارم ،تیشه عاقبتم را بدهیدآنقدر ساده سخن میگویم ؛که اگر یکنفر از کوچه دل درگذرد ،دل و دلداده روی هم بیند…مهربانساعت الآن دقیقا خواب است- و من و پهنه کاغذ بیدارروی تو در نظرم نقش نخست ،و خدا شاهد دیوانگی بنده بازیگوششو خود او می داند ؛که دلم آنقدر آغشته به توست ؛که اگر از صف فردوس برین ،طیفی اندازه صد نور میسر سازدمن به آن طیف نبخشم ، دانه ای از مویت…مهربانبازهم ،سبد معذرتم را بپذیرآنقدر شاعرم ازتو که نمیدانم کی ،واژه ات راهی شعرم شده استلحظه ای گوش بکن ،یک موذن مست استآنقدر خوب اذان میگوید ،گوئی او عکس خدا را دیدهخوش بحالش اما ؛طرح زیبای خدا را گاهی ،می توان در پس سیمای عزیزی جوئید…مهرباندیر زمانی ست که من این مسئله را فهمیدم ؛…مهربانآنقدر شاعرم امشب که زمین ،در پی زمزمه ام مست شده ستسر ببالین مدارینه کرات نهاده ست و بازگوشهایش به من آویزانندآنقدر شاعرم امشب که دلم ،از پس سینه برون آمده بازاو نگاهش به من استمن نگاهم به قدم رنجه توآنقدر شاعرم امشب که فقط ،روح روحانی تو حال مرا می فهمد…مهربانعاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن استعاشقی ؛ لمس خدا با چشم استعاشقی ؛ مظهر نو بودن دل ، در حیات ازلیستومن امشب از عشق ، بخود می پیچمبعد از امشب شاید ،نقش اعجاز تو را طرح زنم…مهربانترکه فرضی تنبیه من آماده نشد ؟یا مرا چوب تادب بنواز ؛یا بیا و سبد معذرتم را بپذیر…مهربانلذت صبح مجدد اینجاست ،میروم تا با آب ، غسل آزاده شدن باب کنمدیگر آن جمله سهراب مرا حسرت نیست ؛" کعبه ام مثل نسیم ،میرود باغ به باغ ،میرود شهر به شهرثروتی بیش به من داده خدا…مهرباناز سر کودکی من بگذر ،باید آرام به سجاده تعظیم روم ،شعرم آخر شده ، انگار زمان وصل است" به خدا می دهمت عاریه وار ،آری عاشق شده بودم این بار شعر طنز شاعر زن میگه :به نام خدایی که زن آفریدحکیمانه امثال ِ من آفریدخدایی که اول تو را از گلو بعداً مرا از خشت آفرید!برای من انواع گیسو و مویبرای تو قدری چمن آفرید!مرا شکل طاووس کرد و تو راشبیه بز و کرگدن آفرید!به نام خدایی که اعجاز کردمرا مثل آهو ختن آفریدتو را روز اول به همراه منرها در بهشت عدن آفریدولی بعداً آمد و از روی لطفمرا بی کس و بی وطن آفریدخدایی که زیر سبیل شمابلندگو به جای دهن آفرید!وزیر و وکیل و رئیس ات نمودمرا خانه داری خفن! آفریدبرای تو یک عالمه کِیْسِ خوبشراره، پری، نسترن آفریدبرای من اما فقط یک نفربراد پیت من را حَسَنْ آفرید!برایم لباس عروسی کشیدو عمری مرا در کفن آفریدبه نام خداوند مردآفرینکه بر حسن صنعش هزار آفرینخدایی که از گِل مرا خلق کردچنین عاقل و بالغ و نازنینخدایی که مردی چو من آفریدو شد نام وی احسنالخالقینپس از آفرینش به من هدیه دادمکانی درون بهشت برینخدایی که از بس مرا خوب ساختندارم نیازی به لاک، همچنینرژ و ریمل و خط چشم و کرمتو زیباییام را طبیعی ببیندماغ و فک و گونهام کار اوستنه کار پزشک و پروتز، همین!نداده مرا عشوه و مکر و نازنداده دم مشک من اشک و فین!مرا ساده و بیریا آفریدجدا از حسادت و بیخشم و کینزنی از همین سادگی سود بردبه من گفت از آن سیب قرمز بچینمن ساده چیدم از آن تک درختو دادم به او سیب چون انگبینچو وارد نبودم به دوز و کلکمن افتادم از آسمان بر زمینو البته در این مرا پند بودکه ای مرد پاکیزه و مهجبینتو حرف زنان را از آن گوش گیرو بیرون بده حرفشان را از اینکه زن از همان بدو پیدایشتنشسته مداوم تو را در کمین! كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست رویا بهانه ای ست که دنیای هم شویم ؛ دنیا چرا بهانه ی ما را به هم زند؟ این خانه قایقی ست که آواره می شود؛ موجی اگرکرانه ی ما را به هم زند پر کرده ای تمام مرا با تمام خویش ؛ شیرین شده تمامی مــــن در تمام تــو قند آب می شویم تو و من مـیان هـــم ؛قاشق چرا میانه ی ما را به هم زنـد؟ این سیم های برق که هی تیر می کشند؛ وقتی که ما به خلوتشان تکیه می کنیم باروت می شوند که شلیک تیر شان ؛ خواب کبوترانه ی ما را به هم زند بی تو مرا شبی ست که فردا نمی شود؛ بی من تورا دلی ست که دریا نمی شود آنقدر در همــیم که پیدا نمی شود ؛دستی که نظم خانــه ی مارا به هم زند با هم ولی جدا به سفر فکر می کنیم؛ هر دو کنار هم به خطر فکر میکنیم طوفــانی همیم نزائیده مادرش ؛ بـــــــــادی که آشیانه ی ما را به هم زند شانه به شانه سر به سر هم گذاشتیم؛یک لحظه دست از سر هم برنداشتیم فریاد ترجمان جدایی ست پس کجاست؛آن هق هقی که شانه ی ما را به هم زند زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود" یک و یک... یک و یک همیشه دو نمی شود گاه باد می کند، چهار می شود گاه میل می کند به صفر گاه نیز می زند به کله اش... هوس کند می رود به آسمان، هزار می شود. یک و یک برای من... -- من که سال هاست در ردیف آخر کلاس زندگی نشسته ام -- جز دو خط ساده نیست؛ جز دو خط که پا به پای هم در سفید صفحه راه می روند، وز این جهان خط کشی و کاغذی عبور می کنند... جز دو خط ساده که در انتهای دور در تقاطع زمین و آسمان؛ روی خط نازکی به نام زندگی عاقبت به پای هم ... پیر می شوند! « توی گوشتان فرو کنید! یک و یک مساوی دو است. » آه... من که حرف این حساب را سرم نمی شود روحت شاد نجمه زارع این شعرها دیگر برای هیچکس نیستنه! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هرچند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته آغاز محرم چقدر ثانیه هایت حضور ایمان داشت در آن غروب سیاهی که بوی هجران داشت چقدر دختر تو دلشکسته بود آن شب نگاه ابری او یک بهار باران داشت فدای حلقه ی انگشتری که غارت شد و دستهای تو که روح سبز احسان داشت فدای آن دو لبی که مسیح دلها شد به روی منبر نی این همه مسلمان داشت چقدر خاطره دارد نسیم با زلفت که مثل خواهر تو خاطر پریشان داشت گرفته ماه مرا ابر خون و خاکستر تنور خانه شب تا سپیده مهمان داشت چقدر بوی خدا می شنیدم از آن لب که بین طشت طلا عطر پاک قرآن داشت در امتداد افق رد خون تو باقی است غروب سرخ محرم مگر که پایان داشت خدا آن زمان ها مسلمان نبود نه...سرمایمان از زمستان نبود بجز ما کسی زیر باران نبود زمان روی یک سیب آغازشد ولی سیب آغاز انسان نبود خداخوردن سیب رامنع کرد خدا آن زمان ها مسلمان نبود خدا دید ما دوستدار همیم که از خلقت خود پشیمان نبود اگر لذت با تو بودن نداشت چنین خوردن سیب آسان نبود خدا راند ما راشبی از بهشت بهشتی که اندوه درآن نبود زمین ذره هایی پر از درد داشت فقط آدم این گوشه مهمان نبود خیابانی اول خدا آفرید که جمعیت آن فراوان نبود بجز ما که درآن قدم می زدیم کسی عابرآن خیابان نبود دل آدم آن وقت ها غصه داشت ولی غصه اش قحطی نان نبود وحالا به خاطر می آریم ما زمانی که زنجیر وزندان نبود زمانی که هنگام مجرم شدن بجز سیب دردست انسان نبود چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟! همیشه از تو نوشتن برای من سخت استکه حس و حال صمیمانه داشتن سخت استچگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!چقدر این همه دیدن برای من سخت استخرابه ی دل من را کسی نخواهد ساختکه بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت استبه هیچ قانعم از مهر دوستان هرچندبه هیچ این همه سرمایه باختن سخت استنقابدار خودی را چگونه بشناسمدر این زمانه که خود را شناختن سخت استقبول کن دل بیچاره ام ، که می گویدکه پشت پا به زمین و زمان زدن سخت استبرای پیچک احساس بی خزان سهیلهمیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت استعزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين، مي رسد دست به سقف ملكوت. ديده ام، سهره بهتر مي خواند. گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است. گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس و نترسيم از مرگ مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره نيست. مرگ در ذهن اقاقي جاري است. مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد. مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد. مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان. مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند. مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. مرگ گاهي ريحان مي چيند. مرگ گاهي ودكا مي نوشد. گاه در سايه است به ما مي نگرد. و همه مي دانيم ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم. پرده را برداريم : بگذاريم كه احساس هوايي بخورد. بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند. بگذاريم غريزه پي بازي برود كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.چيز بنويسد.به خيابان برود. ساده باشيم. ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت. كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ، كار ما شايد اين است كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم. پشت دانايي اردو بزنيم. دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم. صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم. هيجان ها را پرواز دهيم. روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي". ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم. بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم. نام را باز ستانيم از ابر،از چنار، از پشه، از تابستان.روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم. در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم. كار ما شايد اين است كه ميان گل نيلوفر و قرن پي آواز حقيقت بدويم وای از این تنهایی من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟ اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس من به آمار زمین مشکوکم من به آمار زمین مشکوک چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت 16:58 توسط عشقولانه های سیامک و سمانه جون
|
سلام به دوستان من