دوست دارم بر شبم مهمان شوی
بر کویر تشنه چون باران شوی
دوست دارم تا شب و روزم شوی
نغمه ی این ساز پر سوزم شوی
دوست دارم خانه ای سازم ز نور
نام تو بر سردرش زیبا ز دور
دوست دارم چهره ات خندان کنم
گریه های خویش را پنهان کنم
دوست دارم بال پروازم شوی
لحظه ی پایان و آغازم شوی
دوست دارم ناله ی دل سر دهم
یا به روی شانه هایت سر نهم
دوست دارم لحظه را ویران کنم
غم ، میان سینه ام زندان کنم
دوست دارم تا ابد یادت کنم
با صدایی خسته فریادت کنم
دوست دارم با تو باشم هر زمان
گر تو باشی،من نبارم بی امان
همه دوست دارند به بهشت بروند ولی کسی دوست نداره بمیره !
تو ویترین زدگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوست میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی،
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که باخنده ی خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من
آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟!!!»
کاش میشد که در این قرن عجیب
همه بودند به خوش بویی سیب
سیب یعنی که تو زیبا هستی
تو رباینده دلها هستی
سیب یعنی اثر بوسه ای ناز
روی لبهای ترک دار نیاز
سیب یک واژه تو خالی نیست
پر عطر است گل قالی نیست
عاشقانه ي محض است حس اشتباهي نيست
تو نشسته اي در من تا كه شاد برخيزم
رهگذار ِ دل ديگر بر سرِ دو راهي نيست
شكر مي شود جاري در شكايتــم آري
با عبورِ اين جريان حسرت نگاهي نيست
با تو عشق مي ورزم مثل سايه با خورشيد
عاشقي چنين باشد فرصت ِ گناهي نيست
كوره را فراهم كن شوق ِ شعله ور دارم
در گريزِ ِ از خامي جز درَ ت پناهي نيست
قبله گاه ِ من تنها نيست روي ِ چون ماهت
در ضميرِ ِ هر ذرّ ه جز تو قبله گاهي نيست
عنوان متن املابه ما داده است گاه غلط مینویسیم ودرستش میکنیم.گاه
درست مینویسیم وپاکش میکنیم.پاکن وقلم به دست هرکس تقذیر خودرا
مینویسد.گاه به متن املای بغل دستیمان حسادت میکنیم که متن املایش را
چه خوش خط وزیبا نوشته است.گاه تقلب میکنیم.گاه از نوشتن خسته
میشویم همه غافل از زمانی که آموزگار بگوید وقت تمام است برگه ها
بالا....
کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است
کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است
کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است
کسی که دروغ ميگويد تا پول بگيرد گداست
کسی که پول ميگيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است
کسی که پول ميگيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است
کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است
کسی که به خودش هم دروغ ميگويد متکبر و خود پسند است
کسی که دروغ خودش را باور ميکند ابله است
کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است
کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ ميگويد زن و شوهر است
کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است
کسی که دروغ ميگويد و قسم هم ميخورد بازاری است
کسی که دروغ ميگويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست ميپندارند سياستمدار است
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ ميپندارند و به او ميخندند ديوانه است![]()


سلام به دوستان من