نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید... "

 

سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

خدایا!

در خانه ای جایمان داده ای که نگاهمان به هر سو که می دود دام بلایی در پیش خویش کنده می بیند.

در بیابانی فرویمان فرستاده ای که قاصدک چشم از همه جا پیغام سراب می آورد.

و خارهای خیانت، پای خسته را در خویش می فشرد.

خدایا!

این دنیای هرزه هر لحظه دامی  تازه می گسترد و خود را برای کسی می آراید.

راههای به سوی تو را یا سدّ سکوی مقام می نهد یا گودال زندگی می کند یا دام ثروت می گسترد یا به خویشمان مشغول می دارد و یا …

می دانی که بی پرواز از این موانع نمی توان گذشت.

خدایا!

 قدرت پرواز را از تو می طلبیم.

 
 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

خدایا!

چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو بر دل‌ها

خدای من! محبوب من!

چه خوش است طعم عشق تو.

چه شوق‌آفرین است نگاه عاشقانه تو.

چه تکان‌دهنده است توجه مهرآمیز تو.

چه لذت بخش است گرمای دست نوازش تو.

چه بی‌قراری آرامی است بر در خانه محبت تو.

 

معبود من!‌

تویی كه بندگان را به بارگاه عفوت دری گشودی و توبه اش نامیدی و فریاد زدی كه: هلا مرمان به سوی من آیید، آمدنی نادمانه و عاشقانه. پس چیست عذر آنكه در را گشاده ببیند و آرام و قرار بگیرد؟

خداوندا!

اگر در ورود به بارگاه توبه ات پشیمانی است به عزتت سوگند كه من به این در آویخته ام.

ای نهایت آ‌رزویم! ای زیباترین مطلوبم! ای تنها پاسخگویم! و ای محبوب دلم!

 بلند پرده زیبای گذشتت را بر چشمان گنهكار خسته ام دریغ مکن.

اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوی تو زیباست.
 
 
 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

خدایا!

حکومت کشور جان با توست! به غیر وامگذار.

خدایا! باغبانی این باغ را به کس مسپار که اگر جز شیره مهر تو در آوندهای این باغ بدود برگها به پژمردگی خواهد نشست و اگر جز باران محبت تو بر این باغ ببارد پرچمهای باغ فرو خواهد افتاد و اگر جز نسیم لطف تو به این بوستان بوزد غنچه ها خواهند مرد.

خدایا!

سنگهای گناهان ما را از دهان چشمه های موهبت خویش کنار بزن و دلهای ما را سیراب زلال مهر خویش گردان.

معبودم!

در کرت قلبهای ما به جای هرزه گیاهان هوس نهال محبت خویش را بنشان.

 

سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 
 

خدایا!

جز تو مرا معشوق و مرشد و مرادی نیست و بیداری لحظه‌هایم و زنده‌داری شب‌هایم مگر برای کیست؟!

خدایا!

وحشتم را جز تو مونسی نیست، همدمم باش، و لغزش و عثرتم را جز تو دستگیرنده‌ای نه، همراهم باش.

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

خدایا!

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .

خدایا!

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده، بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد.

خدای من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

خدایا!

من در پیش چه کسی به جز تو بر خاک افتاده ام؟ و کدام سحری را جز در خانه تو کو بیده ام؟ روی من تنها به تو باز است و دستم تنها به سوی تو دراز.

 خداوندا!

 من اینک امید از هر چه غیر تو بریده ام و بر در خانه کرم تو به تضرع ایستاده ام.

خدای من!

مرا از تو چشم یاری هست و همو مرا بدینجا آورده است.

اینجا، که نگاه اکرام تو بر جثه نحیف من افتد و دست انعام تو از ورای سر افتاده من بگذرد.

اینجا، که گرد گامهای تو بر صورت خسته من نشیند و بوی بهار تو در مشام درختانِ به خشکی گراییده من بپیچد.

خدای من!

در این ناامنی و و انفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام و  تنها به دستاویز امن تو آویخته ام.

خدایا!

بر این بنده ذلیل و ناتوانت كه حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم كن.

بنده ای كه نه آن دارد كه به تو بنماید و  نه زبان آنكه از تو عذر بخواهد.

بنده ای كه دستش تهی از طاعت و پشتش خسته از معصیت است.

خدایا!

می شود كه چنین بنده ای را دست محبت بر سرش كشی؟ و سایه خدایی بر سرش بگستری؟ و جز این نمی شود.

بنده به كجا بگریزد كه امتداد شاخه های بی نهایت كرم تو سایه نینداخته باشد؟

ای زیبای عاشق زیبایی! ای دلربای زیبا آفرین! ای دریای بی منتهای بخشش!

 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

 

الهـــــــی!

شنيدم كه فرموده‌ای چه كنم با مشتی خاک، مگر بيامرزم...

 

خدایا !

من چیزی نمی بینم

آینده پنهان است

ولی آسوده ام،

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را . . .

 

 بیایید کمتر خطوط قلبمان را اشغال کنیم، شاید خدا پشت خط باشد...

 

شادی امروزم را به خاطر نادانی دیروزم از دست دادم.

خداوندا! نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم

 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

مشکلات خود را با مداد بنویس و پاک کن را در اختیار خدا بگذار 

معبود من!
دستان مرا به ریسمان محکم تقوا پیوند بزن،
دامنم را به زینت پاکی و عفاف آراسته نما،
سجاده ام را به سپیدی آمرزش معطر فرمای
و پیاله تنهای ام را لبریز یاد و عشق به خود بگردان.

 

ای مهربانترین مهربانان

هر وقت که با تو باشم


از تنهایی نمی ترسم، چون تو در کنارم هستی


اشک هایم معنی ندارند، چون تو نوازشگر منی


با من بمان که بی تو هیچم


با من بمان...
 
 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 
 

 

زیباترین ستایش نثار کسی که کاستی هایم را می داند

و باز هم دوستم دارد . . . 

چه تفاوت آشکاری است بین

هوسی که لذتش می رود و پشیمانیش می ماند

و طاعتی که رنجش می رود و پاداش ابدی دارد . . .

در دلم مهر تو باشد دگرم هیچ مباد

دو جهان را چه کند گر تو کنی احسانش

آنکه دل پیش تو دارد چه غم از بود و نبود

وانکه ره سوی تو پوید چه غم از پایانش . . .

 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

 
به درگاهی پناه آورده‌ام کز در نمی‌راند
که هرکس را که درمانده‌ست سوی خویش می‌خواند
امید اولی که هر زمان او را رها کردم،
امید آخرم شد نام او را تا صدا کردم
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش
جهان تاریکی محض است، می‌ترسم، کنارم باش
اگر گم کرده‌ام در این همه بی‌راهه راهم را
تویی که می‌بری سوی سپیدی‌ها نگاهم را
صدایم می‌کنی وقتی صدایم غیرِ آهی نیست
خطابخشی، به اشک و توبه می‌بخشی گناهم را
خداوندا، خداوندا قرارم باش و یارم باش
جهان تاریکی محض است، می‌ترسم کنارم باش
 
 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

 

هر جا که افتادم ز پا ، ناگه تو را کردم صدا
غافل که آندم هم مرا ، نوعی هدایت کرده ای . . .

 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 
 

 

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟

 

سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون
 

 

در دلم مهر تو باشد دگرم هیچ مباد

دو جهان را چه کند گر تو کنی احسانش

آنکه دل پیش تو دارد چه غم از بود و نبود

وانکه ره سوی تو پوید چه غم از پایانش . . .
 
 
سیامک  """""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

چه خود ساخته هایی که مرا سوخت ،

و چه سوختن هایی که مرا ساخت

ای خدای من ،

 مرا فهمی عطا کن ، که از سوختنم

ساخته ای آباد بجا ماند . . .