آمده ام تا دوباره در چشم ام،گریه بی اختیار بنشیند
می تواند درخت معجزه ات،بار دیگر به بار بنشیند
بودنم در طواف گنبد تو، مثل این است،اینکه باحسرت
برگ زردی بیاید و درباغ،روبه روی بهار بنشیند!
یک نفر می شود رها در باد ساقی،امشب کمی تعلّل کن!
آسمانی که رو به روی من است،دوست دارد خمار بنشیند
بغض نقّاره ها ترک برداشت،فرصت عاشقی فراهم شد
درکنار ضریح می خواهد عاشقی بی قرار بشیند
این کبوتر- اگر اجازه دهی- می تواند پرنده تر باشد
شب به شوق تو بال و پر بزند،صبح با اقتدار بنشیند
شانه کن گیسوان خود را تا بادهای جهان برآشوبند
تا به کی می تواند آیینه، این چنین در غبار بنشیند؟!
بوسه بوسه به خاک می افتم... مثل برگی که رو به پایان است
دوست دارم که تا همیشه دلم،در همین رهگذار بنشیند
بار دیگر دلی که من دارم،در هیاهوی زائران باید،
پابه پای خدا قدم بزند،دست در دست یار بنشیند
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
این شعر زیبای استادم محمد ابراهیم لگزیان را تقدیم می کنم به شما دوستان عزیزم که با نظرات تان مرا تنها نمی گذاریید.![]()
![]()
![]()
وقتی اسیر فتنه ی تقدیر می شویم
در ابتدای کار جهان پیر می شویم
خاک آشیان ماست، ولی محض احتیاط
چون روح عشق، دیر زمین گیر می شویم
هم خوش نشین خلوت تنهایی خودیم
هم پیش پای آینه تکثیر می شویم
این بزم را به سفره ی رنگین نیاز نیست
بنشین! به بوی نان و نمک سیر می شویم
در گوش ما حکایت دیوانگی بخوان
دیوانه ایم وبنده ی زنجیر می شویم
یک شب اگر بهانه به ما فرصتی دهد
بر فرق عافیت، همه شمشیر می شویم
با سفره های خالی تان خام مان کنید!
ما ساده ایم، زود نمک گیر می شویم
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
تولدي ديگر
همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه تو را در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”
زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند
آه …
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
“دست هايت را
دوست مي دارم ”
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آن جا
پسراني كه به من عاشق بودند ،هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را
باد باخود برد
كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برمي گردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي
صيد نخواهد كرد .
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.
سلام به دوستان من