دیشب با اضطرار از من کمک خواست

گفت که هیچ کس دیگری به ذهنش نرسیده جز من

قرارمان یک ساعت دیگر است.

خدایا...

من بروم چه بگویم؟...

دیشب تا حالا مدام ذهنم مشغولش است

مدام دعایش می کنم

خدایا...

کمک کن وسیله ی خوبی باشم... حالش خیلی بد بود...

 
   

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
  صدای دعای افتتاح می آید...

و شروع می شود میهمانی

خدایا...

بچشان به ما لذت عبادتت را

در این ما

که ما را

به چشم ستاریت می بینی

یا ارحم الراحمین...

 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 

 

 

امیری حسین ، و نعم الامیر....

 
 

وصیت می کنم
روزی که مردم
بر سنگ قبرم
همین یک جمله را
بنویسید
تا شاید آرام بگیرم
مثل این دنیا
که این جمله آرامم می کرد

این جمله را بنویسید بر قبرم
تا آن طرف
وقتی زبانم از پاسخ باز می ماند
نگاهم به سنگ قبرم بیفتد و
گردن فراز کنم
تا
خودشان حدیث مفصل بخوانند و بروند...
 
 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 

از بس که دوستت می دارم/ امان از پول...

 

 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
   
  آدم ها
سری دارند و سر السری
سر السر اما شیره ی وجودت است
آنجا که خودت هم از آن چیزی نمی دانی
...
و
"ان الله بصیرٌ بالعباد"

 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
   
  الا عباد الله المخلَصین...

 
 
 
   
 

دارند صحبت می کنند در پیشواز رمضان

اشک توی چشمهام حلقه زد...

دلم لرزید...

بی ادبی کردم خدایا

ببخش

ممنون به خاطر مهمانیت...


 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 

 
 
   
 

باورم نمی شود همین دوشنبه می آیی

راستش را بخواهی مشتاقت نبودم تا همین دیروز

من را می ترسانی انگار

کل سال هول آن سه روز را دارم

حالم خوب باشد، شکر می کنم که خوب تقدیر شده است

حالم بد هم باشد ، همه اش می روم توی فکر که چرا این تقدیر شد؟ چه می کردم که این طور نمی شد؟

از بابت این دومی همه اش نگرانم...

هر سال این موقع که می شود ، به سالی که گذشت فکر می کنم... به اتفاقاتی که افتاد. به خوب و بدش. به چکیده ی داشته هایم توی این یک سال... به قدر مفید بودنم. به قدر بزرگ و والا شدنم. به تغییر افکارم. به اینکه مرگ امسالم با پارسالم چه فرقی می کند. یعنی اگر پارسال می مردم حالم چه طور بود آن طرف و اگر امسال بمیرم چه طور است؟

هر سال این موقع کل یک سالم توی چند لحظه از جلوی چشمم رد می شود.

و من نگرانم رمضان!

ناشکر نیستم! ولی نمی دانم چرا چند سالیست چشم ترس شده ام. می ترسم از شب های قدر. می ترسم ...

راستش را بخواهی مشتاق دیدار محرم ام

من حالم درست نیست. به دل نگیر رمضان. تو بیا و امسال با من دوستی کن. مخصوصا آن سه شب را...

 
 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 

 
 
  تو میدانی چندبار نوشتم و پاک کردم...

نوشتن از این چیزها که زخم دلم را مرهم نمی شود...

نوشتنشان که از خواب بیدارش نمی کند...

دارم دیوانه می شوم 


 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

   
 

من هم خودم را می زنم به خری:-)

+پست  قبلی برای تو

 
 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
  تجربه ثابت کرده بود همه چیز را

اما من دوباره به دلم اعتماد کردم

خیالی نیست

و من خوشحالم که این بار واقعا خیالی نیست!




 
 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون
 
 
   
  دلم براش تنگ شده...


 
 
 
 
  خب یک سال شد

 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

   
   
  تو این چیز ها را از کجا یاد گرفتی؟

تو این همه رفتار  درست را از کجا بلدی؟

چرا اینقدر به دل آدم ها می نشینی؟

چطور می شود که همه در برابر رفتار و منشت رامند ؟

چی می شود که هر کسی که تو را می بیند عاشقت می شود؟ چه زن چه مرد.

چرا صغیر و کبیر اینقدر تعریفت را می کنند ؟

تو چه کار کرده ای که اینطور شدی؟

...

تو خیلی کاملی

خدا چقدر ذوقت را می کند

خوش به حال خدا...


 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  عصبانی بودم. مهمل بافته بود کسی و سرک کشیده بود توی زندگیم. از عصبانیت تمام بدنم گر گرفته بود. بیدارش کردم و ماجرا را برایش گفتم...

گفت:

تا چه اندازه آدم ها و حرف هاشون اهمیت دارند؟

چقدر نیاز ه که برای نظرات آدم ها وقت صرف کرد؟

گفت:

وقتی قرار باشه برای خدا عمل کنی، جواب دادن نداره!

اگه تو هم جواب بدی می شی یکی مثه اون از نظر من.

اصلا برات مهم نباشه

ببین چقدر اصالت داره این ماجرا و این آدم

اگه راست گفته که حقیقت تلخه، اما اگه نه، مهم نباشه برات. آدما حرف زیاد می زنن.

اما اگه ناراحت شدی بعد اینکه آروم شدی بهش زنگ بزن و باهاش حرف بزن. بگو که ناراحت شدی. بهش بگو اشتباه کرده. فقط آروم.بازم برات مهم نباشه

گفت:

بدتر از فلانی زیاده تو جامعه. یه بار بشین فکر کن می خوای با این آدما چه کار کنی. با این رفتارهاشون. نسبتت با این آدما باید چه جوری باشه.

...


بدنم آرام گرفت. آرام تر شدم... در اوج عصبانیت ،حرف که می زدی ،خنده ام می گرفت. بس که حرف هات حق است. از شدت حق بودن حرف هات می خندیدم.

تو آدم عجیبی هستی. راست می گویند همه...



 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  تمام شب را بیدار

به شوق اینکه صبح آرام بخوابم

و فقط خواب ببینم

امروز روز خواب بود

و چقدر خواب دیدم...

آخ که عاشق خواب دیدنم

کاش بعضی خواب ها واقعیت داشت

مثلا آن قسمت خواب دومم...!

بعضی چیزها توی خواب لذت بخش تر از بیداریست



 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  خوابت را دیدم

همین امروز صبح

آن جا هم سلام علیک نکردیم

من از روی حیا

و تو...

و تو را نمی دانم...

 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 

 
 
 
   
  رفتند

من هم دل تنگم را همراهشان کردم

روز آخر مدینه هیچ وقت یادم نمی رود...

و شب های مکه...

و...

اللهم الرزقنا...

 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

   
  کاش آدم ها مهربانتر بودند...

کاش فقط برای یک لحظه به این فکر می کردند که شاید فردا نباشند یا نباشد

امان از غرور...

امان از غرور...

امان از غرور...


 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
   
  تا چه اندازه می توان انتظار داشت: از خدا، از آدم ها، از خود ، از شرایط و ...

تا چه اندازه آدم ها و نظراتشان درباره ی زندگی ما مهم است؟

اینها سوال های مهمی اند!

 
 
 
 
   
  ناگهان جیغ بلندی کشیدم و افتادم

بعد لحظه ای به خودم آمدم

انگار که کسی دستانم را از انگشت تا کتف گرفته باشد و محکم فشارشان بدهد .

و مرگ از یک قدمی من رد شد...

و شاید الان قرار بود که نباشم

هنوز هم دارم از خودم هی سوال می کنم

که چطور وقتی که برق گرفتم و مدار هم بسته شد(اصطلاح علمی) به بدترین و راحت ترین شکل(از دست چپ وارد و از دست راست خارج)

چرا نمُردم؟

...

و هنوز انگار کار زیاد دارم...


 
 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
  پول یا صبر؟

یا قیاس مع الفارغ

 
 
 
 
   
  سالها پیش حال و هوای روزی مثل فردا شاید مرا از پا در می آورد. یک جور اضطراب شاید.

حال عجیبی بود. خوب یا بدش را نمی دانم...

اما همیشه وقتی به شما فکر می کنم و چرا ها توی سرم می چرخند، یک هو یاد روز آخر مدینه می افتم و خواب فاطمه... بعد دستم را می گذارم روی قلبم... نمی دانم هنوز هست یا نه...


 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  چقدر دلت بزرگ است مرد...

همه کار دایی را تو کردی. زن دایی امیدش به تو بود بعد خدا.

شناسایی و غسالخانه و ... توی قبر هم تو گذاشتیش... من هم کنارت بودم و نگات می کردم. زن دایی با حرف های تو آرام می گرفت. قول داده بودی به زن دایی که دایی را تنها نگذاری. همه رفتند. تو سر مزار ماندی . به من گفتی به زندایی قول داده ای...

همه کار مراسم دایی را تو کردی. همه بلند بلند گریه می کردند و هیچ کس حال خودش را نمی فهمید اما تو آرام گریه می کردی و هوای همه را هم داشتی...همه ی آنها که هوار می کشیدند آن لحظات اول، صدای خنده های بی هوایشان را بعضی وقت ها شنیدیم. تو هوار نکشیدی. ته شادیت هم لبخند ظریفی بود که وقتی نگاهم می کردی تحویلم می دادی.

مرگ را تو انگار رام کرده ای... آرامی و صبور. همه کارت به جاست. آرامشی برای همه.توی صورتت که نگاه می کنم آرام می شود دلم...

تو خیلی بزرگی مرد... همه چیز منی... خدا فقط از این دنیا همین تو را به من داده بود برای دنیا و آخرتم کافی بود...

می دانی...

داشتم فکر می کردم زبانم لال اگر یک روزی تو بروی خدا برایت فرش قرمز می اندازد و فرشته ها هلهله می کنند... بس که خوبی... اگر یک روز بروی می دانم آرام آرامی... تو همانی که خدا دوست دارد...

دوستت دارم مرد...


 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  انگار هیچ وقت نمی خواهیم باور کنیم که روزی خواهیم مُرد...

بی مقدمه...

شاید همین فردا...

شاید چند ساعت دیگر...

شاید دقایقی دیگر...

خدایا...

مرگ حق است.یاریمان کن که غیر راه تو در راه دیگری قدم بر نداریم... خدایا... مواظب دلهایمان باش...

کاش روز مرگمان روز شادی روحمان باشد... کاش آن طرف بی کس نباشیم...


خدایا من را ببخش به خاطر همه ی گناهانم... به خاطر همه ی فراموش کاریهام... به خاطر همه ی ناشکریهام...

خدایا... ما را بندگانی قرار ده که به وقت مرگ آرام باشیم و مطمئن...

خدایا ... خدایا... خدایا...

 
 
 
 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
   
 
 
 
   
  نصفه شبی داری با دل من چه کار می کنی مرد...

دلم هوایت را کرده... زل می زنم دوباره توی چشم های همیشه خیره به آسمانت...

آخ مصطفی... همه چیز من...

دوباره سحر که شد و آمدی دور و برم چرخیدی.

آهان! شاید چند ساعت پیش هم بالای تخت تو بودی صلوات می فرستادی که دردم آرام شود... الان آمدی بگویی که خودت بودی؟ آمدی بگویی که نگران نباشم و تنهایم نمی گذاری؟

آخ مصطفی... مصطفای من... دستم را سفت توی دستانت بگیر و من را با خودت ببر... دلم تنگت است مرد



 
  سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون
 
 
   
  بعضی وقت ها نیازی نیست بروی برای همه ی قفل هایت دنبال کلید بگردی!

بعضی وقت ها شاه کلید هایی هست که بی آنکه بفهمی قفل هایت را پشت هم باز می کنند.

دنبال شاه کلید باش فرزند...

 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
 
   
  طلب

گاهی تو طالبی و وجودت اصلا طالب است. ولی بسکه به در و دیوار می زنی خودت هم وهم برت می دارد که: نه! انگار خبری نیست...

امان از زمانی که دنیای آدم کوچک شود...

می دانی... دل را باید زنده نگه داشت. زنده داشتن دل سخت است. بعضی وقت ها دل هل می میرند. بعضی وقت ها دل ها مریض می شوند. دل که بمیرد اوضاع روح و روانت به هم می ریزد. زندگی جسمت هم قاطی می شود... مریض هم بشود یک جور دیگر...

این همان "معیشته ضنکا" است... زندگیت تنگ می شود...

چه می شود که زندگی تنگ می شود؟

دل مریض شود یا بمیرد زندگی تنگ می شود!
چه می شود که دل می میرد یا مریض می شود؟

خدا که از دل برود دل مریض می شود یا می میرد...

می فرمایا:"فمن اعرض عن ذکری، فان له معیشه ضنکا..."

آخ که چقدر راست است این آیه...

زندگیت سخت شد به دلت یک نگاهی بنداز! ببین کی تویش جولان می دهد. بنشین پای حرف دلت. ببین خدا کجای دلت نشسته...

سر السر آدم ها دست کس دیگر است. خودت هم نمی دانی کی هستی... دلت را بسپار، می برندت سر جایت می نشانند. همان جا که آرامی و مومن.


 
 

 سیامک  """"""""""""""""""""  سمانه  جون

 
 
  "احتمالا از اتفاقی مه برام افتاده می تونستم خیلی عصبانی باشم، اما وقتی دنیا این چنین پر از زییایی هاست ،نمی شه برای مدت طولانی در عذاب بود.

یه وقتایی احساس می کنم تمام زیبایی ها را دارم در یک آن می بینم. طاقتش رو ندارم.قلبم مثل بادکنکی در حال انفجار مملو از اونها می شه، بعد به خاطر میارم که باید آرام بگیرم و نخواهم اون رو برای همیشه حفظ کنم. بعد مثل بارون درونم جربان پیدا می کنه. هیچ حسی جز حس تصویری از تمامی لحظات ساده ی زندگی احمقانه ام رو در وجودم نمی یابم...

مطمئنم نمی تونید حرف های منو درک کنید

اما نگران نباشید!

یه روز درک خواهید کرد..."