
خدایا روزگاریست که خود را شناختم
تا دیروز زندگی را چو حیوان نباتی در تغذیه وتنفس می دیدم
چندیست چیزی در درونم ندا سرداد
که ای تو که در خور خوابی وانگه بیدارشو
چیزی در درون توست
که نشاید ماند به تنهایی
(( دل))
در این دوران بی یاری
اندوه تنهایی کشت دل را که گویا ندارد تکیه گاهی
جستن زبیداری زین حس مرا بیدار کرد
در اطراف خود جستجم تا دل آرام گیرد با ، یاددلی دیگر
این جستجو آخر ثمر داد برمن
یافتم دلی ازعشق تنها چو دلتنگی
آرام سلام کردم؛
آمد ندای چند من نیز تنهام در جستجوی یارم
خوشحال زین بانگ گفتم تمام آنچه درجستجویش بودم
این قصه دیدار شیرین ز اول شد
دیگر نبود تنها این دل زیک یار
حالا دگر دوران رنگ خدای داشت
نوری بهشتی داشت این دل واین احوال
دیری بشد این حال از یار پرگشت
آمد به ناگه عشق از سوی یاد یارم
این عشق خدای بود
دیگر نیازی بود در اوج بی نیازی
....
چندیست من باز از یار تنهایم
آن دل که روزی دراوج بی نیزی می زیست
حالا خزیده درکنج تنهایی
هر دم صدا کند با خود
این روزگاریست یارب
فریاد زتنهایی
آن دل که بود مونس اینک زکنجی یست تنها
این من که تنهایم زاین کنج شدم تنها
آیا اینست رسم دل داری
روز بیای شاد خواهی روی گریان...
تقدیم به یگانه عشق عزیزم
سمانه جون
سمانه :::::::::::::::::::::: سیامک

فرصت نشد بهت بگم...
روزی آمدی که در اوج تنهایی بودم
از اون روزا فقط نقش دوست داشتن در سینه ام بسته شده
کسی شدی برام که مثل یه همزاد همیشه در کنارم هستی
کسی که دوست دارم طعم خوش راحتی وآسایش
رو همیشه بچشه
تورو باکسی مقایسه نمی کنم بلکه دیگران روباتو مقایسه می کنم
فرصت نشد بهت بگم
فقط فکر داشتن تو باعث آرامش خیال منه
تو تمام اون چیزی بودی که من از عشق می خواستم
تو حضوری بودی برای فراموشی خودم
انگیزی بودی برای حرکت در مسیر پر پیچ وخم زندگی
دیرآمدی ولی پررنگ وتاثیر گذار
چه مهربان بودی بر تمام ضعف هایم وچه صبور
برتمام کمی هایم
فرصت نشد بهت بگم
شاید این تاریکی سهم من از تو بود
شاید این تنهایی روزگار من نبود
ولی من تمام اینها را به یک انگیزه با سینه ای
از عشق می پذیرم
که یادت هست روزی عاشقت بودم وهستم
سمانه :::::::::::::::::::::: سیامک

فرصت نشد بهت بگم
...
میرسه روزی که دیگه منو نداشته باشی
دیگه نباشه اون کسی که دنیا و آخرتش تو بودی
دیگه نباشه اون کسی که برای راحتی و آسایش تو بال بال میزد
دیگه نباشه اون کسی که به خلوص و عمق و
صداقت عشقش ایمان داشتی
دیگه نباشه اون کسی که تو براش زیباترین بودی ،
یگانه ترین بودی ، محبوب ترین بودی
دیگه نباشه اون کسی که به قول خودت
برات بهترین تکیه گاه بود
حالا موندی با یه دنیا غم و دلتنگی تنهایی
می دونم
می دونم که خیلی تنهایی
روزهات از شب هم سیاهترن
آینده برات تاریک تر از همیشه شده
می دونم
این روزها تلخ می گذرن
فرصت نشد بهت بگم
که تلخی روزگار هنوز برای تو ذخیره بسیار دارد
***********************
چشم دیگه از مرگ نمی نویسم
با اینکه خیلی حالم خیلی بده
ولی این حس دوطرفه ست
پس نگو از مرگ که بدجوری ....
سمانه :::::::::::::::::::::::::::::: سیامک
چه کسی خواهد گفت/مردنم را با من؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی خواهد داد!
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوند
چه کسی می خندد؟
چه کسی می گرید؟
مرگ من باعث شادی چه کس می گردد؟
******************************
مرگ من روزیست که دلم بمیرد...
آن روز دلم می میرد که نباشد یادی از تو
بعد مرگم برسر جسمم با نگاهی پر ز حسرت
یا د آن روزی خواهم بود که رفتنت رو باور نکردم
دیده راپر زاشک دل را فرش راهت کرده
آرزویم بعد از مرگ فرصت
یاد تو ست
سمانه :::::::::::::::::::::::::::::: سیامک

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
سلام به دوستان من