الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزكیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش كار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شكست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك
ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
پرازسوز زمستونه
صدای خنده رو هیچکس
نمی شنوه ازین خونه
تو رفتی و نگاه من
یه درد و غم داره
یکی انگار توی سینم
گل یاس داره می کاره
بی تو قلب جهنم هم
مثل خونه واسم سرده
با اون حالی ک تو رفتی
محاله بازی برگرده
دارم یخ میزنم بی تو
تا فرصت هست آخه برگرد
تو این سرمای تنهایی
نمیشه حفظ ظاهر کرد
بی تو هم صحبت شبهام
همین چهاردونه دیواره
بی تو این سقف هم سقف نیس
ازش دلتنگی میباره
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
برگرفته از كتاب:
عذرخواهي يك دقيقهاي؛
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
|
گویند مرا چو زاد مادر |
پستان به دهان گرفتن آموخت | |
|
شبها بر گاهواره ی من |
بیدار نشست و خفتن آموخت | |
|
دستم بگرفت و پا به پا برد |
تا شیوه ی راه رفتن آموخت | |
|
یک حرف و دو حرف بر زبانم |
الفاظ نهاد و گفتن اموخت | |
|
لبخند نهاد بر لب من |
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت | |
|
پس هستی من ز هستی اوست |
تا هستم و هست دارمش دوست | |
|
(ایرج میرزا)
| ||
|
مادر جدید | ||
|
| ||
|
گویند مرا چو زاد مادر |
روی کاناپه لمیدن آموخت | |
|
شبها بر ماهواره تا صبح |
بنشست و کلیپ دیدن آموخت | |
|
بر چهره سبوس و ماست مالید |
تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت | |
|
بنمود تتو دو ابروی خویش |
تا رسم کمان کشیدن آموخت | |
|
هر ماه برفت نزد جراح |
آیین چروک چیدن آموخت | |
|
دستم بگرفت و برد بازار |
همواره طلا خریدن آموخت | |
|
با قوم خودش همیشه پیوند |
از قوم شوهر بریدن آموخت | |
|
آسوده نشست و با اس ام اس |
جکهای خفن چتیدن آموخت | |
|
چون سوخت غذای ما شب و روز |
از پیک مدد رسیدن آموخت | |
|
پای تلفن دو ساعت و نیم |
گل گفتن و گل شنیدن آموخت | |
|
بابام چو آمد از سر کار |
بیماری و قد خمیدن آموخت | |
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
باز باران بارید ،
خیس شد خاطره ها ،
مرحبا بر دل ابری هوا ،
هر کجا هستی باش ،
آسمانت آبی ،
و تمام دلت از غصه دنیا خالی
چه جانفرسا غربتی است
و چه تهی ام از بود و نبود
و چه زمان بی انتها می گذرد...
چشم به فراسوی غربت کوچیده
و چه بی حاصل هجرتی است
و چه هر چه جا
رخت بهت و انتظار به تن، ایستاده...
تقدير
خواب مرا چه خوب معني كرد
رفتن
نيامدن
شايد شبي دگر
در خواب چشمها
واندرغم نهايت هجر دستها...
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
*
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
*
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
*
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
*
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
*
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی كه به هم پیوسته است !
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
*
دست در دست كسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست كسی
یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
*
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
*
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
*
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است كه ما
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !
شعری زیبا از دکتر شریعتی
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
این نظر استاد شریعتی بود شما چی فکر میکنید
!!!!برداشت کاملا آزاد است!!!!
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
"چندی که درروی زمین بودی چه کردی"؟
من می گشایم پیش رویم دفترم را
گریان و خندان، بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که: بذری "نو فشانده" ست،
تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده است.
***
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم، در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته، شاید، خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
"پژمردن یک شاخه گل" را رنج بردم
"مرگ قناری در قفس" را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مردم.
***
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا،
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن،
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم!
***
اما اگر پیکار با نا بخردان را
شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم.
در چشم من شمشیر در مشت،
یعنی کسی را می توان کشت!؟
***
در راه باریکی که از آن می گذشتم،
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد!
ایمان به انسان شبچراغ راه من بود!
شمشیر دست اهرمن بود!
تنها سلاح من درین میدان، سخن بود!
***
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر، از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان، شاید بگوئی:
آیا که از این بیشتر می توان سوخت!؟
***
شب های بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها
شاید که توفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها.
***
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
- "..... دیرست ... دیرست.....
تاریکی روح زمین را
"نوحی دگر می باید و توفان دیگر"
(دنیای دیگر ساخت باید
وز نو در آن انسان دیگر)*
***
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد،
در هر کناری شمع شعری می گذارد.
اعجاز انسان را هنوز امید دارد!؟
5- زیبایی مخصوص شماست.
10- مجبور نیستید خانه به خانه بروید و خواستگاری كنید مثل خانم ها در خانه می نشینید تا دیگران با كلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه .......
15- به جزئیات زندگی و رفتاری با دقت نگاه میكنید و آنها را در حافظه خود جای میدهید.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


سلام به دوستان من