كاش مي دانستم... چه كسي اين سرنوشت را برايم بافت...
مرا از یاد بردی تو...
تو را از دست دادم من
و تو هرگز نفهمیدی
چه حس التماسیرا در نگاهم بارور کردی
و توهرگز نفهمیدی
چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من نفس می زد
دلت هم پی نخواهد برد
دل بیچاره ام هر شب به یاد، یاد شیرینت کنار اشک می خوابد
مرا از یاد بردی تو...
مرا ازیاد بردی تو بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت
و تو هرگز ندانستی دلم،گنجینه زخم است
من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم
و تو هرگز نفهمیدی...
و تو هرگزنفهمیدی،چه ذوقی داشت هربار سلامت راشنیدن
تو را از دست دادم من
و توهرگزنفهمیدی
کسی تا آخر عمرش برایت شعر خواهد گفت
برایت شعر خواهد خواند
کسی تاآخر عمرش برایت ((ان یکاد عشق)) خواهد خواند 

آنوقت به او ميگفتم...
يقه را آنقدر تنگ بافته اي...
كه بغض هايم را نمي توانم فرو دهم...!!!

هرگاه میگریمـــــــــ ، 
در اشکــــــــ هایمـــــــ ـ ـ می بینمــــــــ ...
آنگاه
اشکـــــــ هایمــــــ ـ ـ را
پاکـــــــ می کنمــــــ
تا کسی تــــــــــــو را نبیند...

یــادتان بـاشـد !
هــمـه ی قـراردادهــا را روی
کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویــسنــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را
روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــســیـم ...
حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکــســتَنـشـان


و من
فقط
زیر
گریه...


پر از زخم هایی ست
که قرار است وقتی بزرگ شدم
فراموششان کنم...!


قلــــــــب هایمان را

![]()
بوی دلتنگـــــی های بیشتر
بوی دلســــردی ،
بوی رویا های ندیده
بوی تو ،
بوی من ؛
بوی عشق
مستی های پنهان !
بوی باران؛
بوی خواستن و نتوانستن
بوی رفتــــن می آید،
بوی رفتــــن می آمد،
بوی ماضی هایی که هیچوقت حــــــال نشد .
و همیشه استمراری بود!
بوی آرزو ،
بوی تنهاییــــــــــ!!
بوی پاییز !

![]()
نه کوه توان ریزش دارد
نه ریزعلی پیراهن اضافه
هیچ چیز مثل سابق نیست...


درین زندان،
برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو،
بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و
با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا
من دل به جای دیگری دارم
درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ،
از آن شادم
که با خیل ِ غمش
خلوتسرای دیگری دارم
پسندم مرغ ِ حق را ،
لیک با حقگویی و عزلت
من اندر انزوای خود ،
نوای دیگری دارم
سلام به دوستان من