در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

                               **************************************                             

نیست در این گفته من سوسه ای

گر تو به من قرض دهی بوسه ای

بوسهء دیگر سر آن مینهم

لحظه دیگر به تو پس میدهم

***************************************

بوی تو را نسیم سحر میدهد به من

یک نامه از تو ، حال دگر میدهد به من

هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم

پروانه خیال تو پر میدهد به من

ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای

خود مژده ی تو ، شوق سفر میدهد به من

ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما –

گریان مشو که باد ، خبر میدهد به من

هر واژه را به عشق تو در رقص آورم

جانا غم تو روح سفر میدهد به من

در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم

اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من

گفتی دعا کنم به تو در حال جذبه ها

این حال را دعای سحر میدهد به من

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

داستان کوتاه خواندنی قدرت بخشش

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند

راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . .

 

 
 
 
 
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
 

 

یادم هست . . . یادت نیست . . .

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست  / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست  / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

زندگی میگذرد . . .

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

 

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

 

پيشاپيش سيزده تون به در

دشمناتون در به در

رفقاتون گل به سر

خوشياتون صد برابر

 

اصولاً از آدمهاي دروغگو نه تنها خوشم نمياد، كه حتي بدم مياد و حتي هيچوقت نتونستم با مقوله اي به نام دروغ مصلحتي كنار بيام و از تمامي اقسام دروغ (با هر توجيهي كه باشن فرقي نميكنه) متنفرم و يكي از مراحلي كه در گزينش دوستان و آدمهاي اطرافم به شدت مد نظر قرار ميدم اينه كه حتي به اندازه يك اپسيلن هم دروغگو نباشن و خدا نياره اون روزي رو كه از كسي كوچكترين دروغي بشنوم و ..............  (به دليل ترسناك بودن، ادامه ماجرا رو سانسور كردم)

 

پ.ن.1: يه مطلبي بود كه يه زماني، يه جايي خونده بودمش ولي دقيقش يادم نيست. همينقدر يادمه كه:

به خاطر دروغي كه ازت شنيدم متأسفم، نه به خاطر اينكه به من دروغ گفتي، به خاطر اينكه ديگه نميتونم باورت كنم!

پ.ن.2: يه سريال بود كه حدود يازده سال پيش از شبكه سه پخش ميشد (اسمش يادم نيست). از اون سريال هم يه جمله يادمه كه مي گفت:«بابام هميشه مي گفت: با اولين دروغي كه از زنت شنيدي، آدرس اولين دفتر طلاق رو پيدا كن!»

پ.ن.3: به خودت راست بگو، آنگاه توان دروغ گفتن به کسی را نخواهی داشت.

پ.ن.4: داستایوسکی: كسی كه به خودش دروغ می گوید و به دروغ خودش گوش می دهد، كارش به جایی خواهد رسید كه هیچ حقیقتی را نه از خودش و نه از دیگران تشخیص نخواهد داد.

پ.ن.5: هر کس بد ما به خلق گوید / ما چهره به غم نمی خراشیم / ما نیکی او به خلق گوییم / تا هر دو دروغ گفته باشیم

 

س.*.1: دروغ نیست اگر بگویم که بی تو زنده مانی میکنم، نه زندگانی !

س.*.2: هركس كه گفت بهر تو مردم دروغ گفت و

            مــن راست گفته ام كه براي تـــو زنده ام

 

اما يه دروغ هست كه در تمام دنيا مرسومه و خيليا (از جمله خودم) اگه ازش خوششون نياد، بدشون هم نمياد و بهش ميگن "دروغ سيزده" (كه مشمول قانون «دروغگو دشمن خداست» هم نميشه - بین تموم دروغات حتی نبود یه حرف راست / اما اینو یادت باشه دروغگو دشمن خداست)

 

يه سؤال هم دارم كه خوشحال ميشم اگه همه بازديدكنندگان وبلاگم (چه اونايي كه ميشناسمشون و چه اونايي كه منو ميشناسن) بهش جواب بدن:

اگه قرار باشه دروغ سيزده رو در مورد من بگي، چي ميگي؟

لطفاً صادقانه دروغ بگيد

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

سلام بر تو و بهاري كه به لهجه شيرين تو حرف مي زند.

سالي ديگر بر من گذشت. سالي كه براي من تنها دو فصل داشت، دلتنگي و انتظار.

نميدانم برايت گفته ام يا نه؟ گاهي كه با آسمان درد و دل مي كنم او هم برايم حرف مي زند با واژه هايي از جنس پرنده و پرواز.

حالا كه تقويم ها و پرستوها خبر از آمدن تو مي دهند، بايد بروم و بر سفره اي از ابر، هفت سيني آماده كنم كه هر هفت سينش "سلام بر تو" باشد.

شايد اگر چشم ببندم به آساني بتوانم لبخند مهربانِ تو را تصور كنم. تو ولي اگر خواستي مرا ياد كني مورچه اي را تصور كن كه بر تكه برگي سوار است و امواج بي رحم او را به هر سويي مي برد.

عزیزترینم!

بهار از راه رسیده است اما هنوز لب هاي خشكيده ام به تبسمي حتي، تكان نخورده اند.

از فرسنگ ها فاصله، تنها برایم كمي لبخند بفرست!  همه ي بهار يعني همين!

باقي بقاي تو.

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""