میدونم دیگه برات فراموش شدم
خیلی خوشحالم که تونستی منو فراموش کنی
ولی خواهش میکنم برای من هم کاری بکن
من نمیتونم فراموشت کنم.
به خدا نمیتونم![]()
خیلی سخت بود فراموش کردن مگه نه؟
میدونم خیلی خیلی سخت بوده
ولی بازم زود فراموش کردی
البته حقمه اینجوری بشه![]()
عزیز من واقعا دوستت دارم.
هر چی بگی چون دوستت دارم برام اصلا مهم نیست.
دیدی که هیچی نگفتم.
شاید بگی نمیتونی هم بگی.
اره نمیتونم بگم چون تو عشقمی هیچ وقت فراموشت نمیکنم.
ولی همینجوری که سعیتو میکنی وفراموشم کردی بزار بمیرم.
من لایق تو نبودم ونیستم.
میدونم.
غلط کردم عزیز
غلط کردم.
دعا کن من فقط زودتر خلاص شم.
هیچی از هیچکس نمیخوام.
خداحافظ.
دوست ندارم هر وقت چیزی را از دست دادم به یادت بیافتم .
ودوست ندارم وقتی تو را از دست دادم به یادت بیافتم .
می دانم خدا ... تو همانی که درتنگناهایم و نه تنها در تنگناها ... بلکه در دارا بودنم و هم در نداری ، هر وقت صدایت زدم ، جوابم را دادی . نمی دانم که چرا این مهربانی هایت را بعضی وقت ها از خاطر می برم . این رحمتت ، این نعمتت ...
خدای من ، نمی دانم بنده خوبی برایت هستم یا نه ... نمی دانم
ای کاش با من حرف می زدی
ای کاش با من درد دل می کردی
ای کاش می گفتی : این کار را که کردی از دستت دلگیرم یا خوشحال
ای کاش به من نامه می دادی . ای کاش می آمدی و با هم قدم می زدیم .
ای کاش دست مهربانت را به من می دادی ... ای کاش دستانم را می فشردی ... ای کاش در چشمانم خیره می شدی .
چرا که دوست دارم با عقل ناچیز خودم وبا قلب بیمار خودم عاشقت بمانم . خدایا من کوچکم ، من ناچیزم ، می بینی ؟ حداقل این را می فهمم . ولی اگربزرگی تو را از یاد بردم ، مهربانیت را از یاد بردم ، رحمتت را از یاد بردم ، بر من خرده نگیر . چون توان درک وجود تو را ندارم . چون ندیدم کسی به من اینقدر نعمت داده باشد وبا من اینقدر مهربان باشد و من به او بی توجهی کنم در حالی که او از من چشم بر نداشته باشد و تو با من اینگونه هستی . ای عزیز من ، ای معشوق من ،ای خدای من ... ای خدای من ...
به یاد دارم کوچک که بودم ، پدر ومادرم در ازای خطایم تنبیهم می کردند . ولی در این روز اینگونه نیست . اما تو همیشه ... بله ، همیشه هوای من را داری ، می دانم ... تا آخر عمر .
اگر خطایی کردم ، مرا سرزنش کردی ... تنبیهم کردی . واگر شکر نعمتت به جای آوردم یا خطایی از من سر نزد ، نعمتت افزون کردی .. رحمتت افزون کردی .
خدای من ، به من این نعمت را بده تا هر روز شکر نعمتت را به جای بیاورم . به من این توفیق را بده تا عاشقت بمانم .
ای خدای مهربانم ... ای خدا ... اگرعمری به من دادی ، توفیق بنده خالص بودنت را عطا کن و اگر اینگونه نبودم ، جانم را بگیر .
خدایا ، دستم کوتاه است به تو نمی رسد ، تو بیا و دستم را بگیر
سیامک """"""""""""""""""""""""""""""""""""" سمانه جون
يك شب ز ماوراي سياهي ها
چون اختري بسوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم
سرتا بپا حرارت و سرمستي
چون روزهاي دلكش تابستان
پرميكنم براي تو دامان را
از لاله هاي وحشي كوهستان
يك شب ز حلقه كه به در كوبم
در كنج سينه قلب تو مي لرزد
چون در گشوده شد تن من بي تاب
در بازوان گرم تو مي لغزد
ديگر در آن دقايق مستي بخش
در چشم من گريز نخواهي ديد
چون كودكان نگاه خموشم را
با شرم در ستيز نخواهي ديد
يكشب چو نام من به زبان آري
مي خوانمت به عالم رويايي
بر موجهاي ياد تو مي رقصم
چون دختران وحشي دريايي
يكشب لبان تشنه من با شوق
در آتش لبان تو ميسوزد
چشمان من اميد نگاهش را
بر گردش نگاه تو ميدوزد
از زهره آن الهه افسونگر
رسم و طريق عشق مي آموزم
يكشب چو نوري از دل تاريكي
در كلبه ات شراره ميافروزم
آه اي دو چشم خيره به ره مانده
آري منم كه سوي تو مي آيم
بر بال بادهاي جهان پيما
شادان به جستجوي تو مي آيم
شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این قصه’ جانسوز نگفتن تا کی ؟
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟
روزگاری من و دل ساکن کوئی بودیم
ساکن کوی بت عربده جوئی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانه’ روئی بودیم
بسته’ سلسله’ سلسله موئی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش ، این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش ، هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنائی او
داد رسوائی من ، شهرت زیبائی او
بس که دادم همه جا شرح دلارائی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشائی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر ، بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه’ مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه’ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه’ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند ، هوسناکی چند
یار این طایفه’ خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض این است که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
: وحشی بافقی :
سیامک """"""""""""""""""""""""""""""""""""" سمانه جون
انتقام
پند بس كن ، كه نمی گيرم پند
در اميد عبثی دل بستن
تو بگو تا به كی آخر ، تا چند
از تنم جامه برون آر و بنوش
شهد سوزنده لب هايم را
تا به كی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شب هايم را
خوب دانم كه مرا بُرده ز ياد
من هم از دل بكَنم بُنيادش
باده ای ، ای كه ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از يادش
شايد از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زيبا بودم
او ز من تازه تری يافته است
شايد از كام زنی نوشيده است
گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و بُرده ست ز ياد
عشق عصيانی و زيبای مرا
گر تو دانی و جز اينست ، بگو
پس چه شد نامه ، چه شد پيغامش
خوب دانم كه مرا بُرده ز ياد
زآنكه شيرين شده از من كامش
منشين غافل و سنگين و خموش
زنی امشب ز تو می جويد كام
در تمنای تن و آغوشی ست
تا نهد پای هوس بر سر نام
عشق توفانی بگذشته او
در دلش ناله كنان می ميرد
چون غريقی ست كه با دست نياز
دامن عشق تو را می گيرد
دست پيش آر و در آغوشش گير
اين لبش ، اين لب گرمش ای مرد
اين سر و سينه سوزنده او
اين تنش ، اين تن نرمش ، ای مرد
نامهربون
ببین با من چه کردی ای شکسته
تو می خواستی که شب و ازم بگیری
اون قدر حتی ، که جای من بمیری
ولی عاقبت بازی رو باختی
واسم از عشق یک ویرونه ساختی
می خوام امشب بیاد نباشم
مثل بارون عاشق بی ادعا شم
دیگه بسه واسم عشق تو داشتن
روی خاک وجودم تورو کاشتن
چه شبهایی که از عشق تو گفتم
چه حرفهایی که از مردم شنفتم
می دونستم تو هم نا مهربونی
سر عهدی که بستی نمی مونی
بزار دل خسته ای تنها بمونم
که پایان وفا شد مرگ جونم
برو ، حرفی واسه گفتن ندارم
نمی خوام مهرتو، تو دل بکارم
ليلي نام تمام دختران زمين.

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد. دل زنجیر شد،زن،زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری! خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت زنجیر ها را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیر ها را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری . این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد . لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند . لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.
حلالیت
اين آفتاب در همهجا منتشر شدهست
مثل كبوتران حرم، سايهي شما
در بيت، بيت دفتر ما منتشر شدهست
اين آفتاب شعلهزده، سمت آسمان
اين آفتاب تا به كجا منتشر شدهست
آيينههاي اين حرم از عشق ما پر است
اين آفتاب در همهجا منتشر شدهست
در اين حرم براي هميشه دعاي ما
در انعكاس آينهها منتشر شدهست
حالا هزار اشك، هزاران دعا و بغض
دور ضريح پاك شما منتشر شدهست
سیب راچیدیم.
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
سلام به دوستان من