دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من !
مرد بیگانه به فریاد بلند میخواند:
های مردم چه کسی غم دارد
غم او را بخرم؟
هیچکس حرف نزد
هیچکس زمزمهای ساز نکرد
نه بدان روی که غمگین کم بود
یا که اصلا گم بود
بل بدان روی که هرکس در دل
با بیانی به تمسخر میگفت:
چه کسی ثروت آن را دارد
که چنین غمها را
که بزرگند و سترگ
بخرد از مردم؟
مرد بیگانه بپنداشت غلط
که همه خوشحالند
رفت تا جای دگر غم بخرد.
بغضم را فرو خوردم ،
اشکهایم را پنهانی پاک کردم ٬
و در سکوت و خفا گریستم٬
همیشه تکرار کنان میگویم اندکی صبر ...........
اما خدایا باور کن مدت زمان اندکی دیگر به پایان رسیده ،
باور کن زمان صبر به سر آمده
خدایا تو تنها کسی هستی که میتوانی در این شرایط به کمک کنی
و تسلای دل نگران و مضطرب ما باشی
خدایا بار پروردگارا ! تشویش را بر ما پایان بخش
دشوار است زندگی .....
از بچگی شعارم این بود زندگی زیباست !
میدانم و ایمان دارم زندگی زیباست اما ...
چه سکوت و فاصله ای بر ما حکمفرما شده ،
خدایا مرا تحمل این همه فاصله نیست
خدایا ! خدای مهربانم منتظرم
شاد از شادي يكديگر و زار از غم هم ٬
ناگهان صبح يك روز سرد زمستاني ترك من كردي و گفتي:
كه تو دركم نكني !
آخرين حرف من اين بود هنگام وداع :
ميروي گرچه به يكباره ولي سايه مرحمت از اهل نظر كم نكني
دركم اين بود همه عمر كه تركم نكني.
به تو و تندی طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هیچ زمانی من و تو٬ ما نشدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟
به تو می اندیشم
به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پی دیدار توام…
در این زمانه ای که رسم عاشقی دلشکستن است ،
در این دیاری که بی وفایی سهم یک عاشق است ،
در این هیاهو و التهاب مرا عاشق خودت بدان.
در مرام ما دل شکستن و بی وفایی نیست ،
ما خود یک دلشکسته ایم و بیشتر از
آنچه که تصور میکنی بی وفایی دیده ایم.
در این لحظه رویایی ، عاشقانه می گویم که دوستت دارم
تا بی بهانه با من بمانی.
در این سکوت عاشقانه تنها نگاه به چشمانت میکنم
تا درون چشمانم قطره های اشک را ببینی و بفهمی
که من یک دلشکسته ام.
بیا و دستانت را به من بده ، خیلی خسته ام ،
با محبتت این خستگی را از وجودم رها کن.
در کنارم قدم بزن ، و رویاهایم را با عشق دوباره زنده کن.
در این لحظه عاشقانه ، صادقانه می گویم که تا آخرین نفس ،
همنفس تو هستم،
مرا باور کن ، به من دلخوشی نده ، از ته دل بگو آنچه در آن دل مهربانت
میگذرد.
اگر میخواهی روزی قلبم را بشکنی،
اگر میخواهی با ما بی وفایی کنی ، برو که
دیگر حوصله به غم نشستن نداریم.
در این زندگی قلبم بازیچه ای بیش نبوده ،
و به جز بی وفایی و خیانت چیزی را ندیده.
تو بیا و از ته دل با ما یار باش ، با صداقت و یکرنگی گرفتار ما باش.
می مانم با تو برای همیشه ،
می گویم از ته دل دوستت دارم تا ابد و برای همیشه
افتخار میکنم به تو و آن عشق پاکت و با صداقت از تو و آن
عشق مقدست مینویسم.
در این زمانه ای که رسم عاشقی جدایی و نفرت است ،
در این دنیایی که کسی قدریک قلب عاشق را نمی داند ،
تو بیا و قدرم را بدان و اینک که مرا در آن قلب مهربانت اسیر کردی
به آن محبت برسان که تشنه یک ذره محبتم.
در این کویر خشک قلبم تو تنها گلی هستی که روییده ای٬
مثل باران می شوم و بر
روی تو می بارم تا برای همیشه برایم بمانی.
در این لحظه عاشقانه ، صادقانه میگویم که دوستت دارم
بیشتر از آنچه که تصور میکنی عزیزم ،
حالا تو نیز این لحظه عاشقانه را با گفتن این کلمه رویایی کن.
گفتم دوستت دارم !
چه صادقانه پذيرفتي!
چه فريبنده !
آغوشم برايت باز شد !
چه ابلهانه!
با تو خوش بودم !
چه كودكانه !
همه چيزم شدي !
چه زود !
به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي !
چه ناجوانمردانه !
نيازمندت شدم !
چه حقيرانه!
واژه غريبه خداحافظي به من آمد!
چه بيرحمانه!
من سوختم!!!!!!
رفتم از شهرت، تو را شيدا کنم اما نشد
در دلت طوفان غم بر پا کنم اما نشد
ديدم از چشمت به جای اشک باران می چکد
خواستم با ناله ات سودا کنم اما نشد
رفتی و اين بار هم ميل دلت با ما نبود
خواستم پشت سرت غوغا کنم اما نشد
بعد تو حتی زمين هم عاجزانه می گريست
خواستم تقدير را رسوا کنم اما نشد
گفتم اين جرم است خاموشی؛ فراموشی؛ سکوت
خواستم تا با خدا دعوا کنم اما نشد
باز هم روی غزل دلگير عادتهای توست
خواستم بغض دلم را وا کنم اما نشد
و تو می گریی...
بغضت که بشکند می باری/
مثل باران...
و چه سخت است که مردی بشکند!
من بیزارم از گریه ی مرد!
(هروقت کسی دلتو شکست صداشو درنیار!یه روز میشکنه..صداش درمیاد)
حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی
من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم
وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجالت آب می کنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی
وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی......
سر بر روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای تو بودن دوست دارم
دوست دارم
خالی از خودخواهی من ، برتر از آلایش تن
من تو را و.الاتر از تن ، برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
دوست دارم
عشق صدها چهره دارد ، دست تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها گفتگوهاست
من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن ، دوست دارم
بغض سرگردان ابرم ، قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
دوست دارم
عمق چشمان تو این دریای شفاف غزل را
بی نیاز از این زبان لال گفتن دوست دارم
خيانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم
اگر با دیگری باشم؛ سبک تر می شود دردم
خيانت کردم اما تو؛ ز من با طعنه پرسیدی :
چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟
خيانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم
خيانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛ خيانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .
در آغوش خدا گریستم تا مرا نوازش کند،
پرسید : فرزندم *حوا* یت کو ؟
با دست اشک هایم را پاک کردم و جواب دادم:
در آغوش آدم دیگریست.
خیال کردم توهم درد آشنایی
به دل گفتم توهم همرنگ مایی
خیال کردم توهم دروادی عشق
اسیر حسرت و رنج وبلایی
ندونستم تو بی مهرو وفایی
نفهمیدم گرفتار هوایی
ندونستم پس دیدار شیرین
نهفته چهره تلخ جدایی
تو که گفتی دلت عاشق ترینه
دلت عاشق ترین قلب زمینه
همیشه مهربونه با دل من
برای قلب تنهام همنشینه
چرا پس دل به تیغ بی وفایی
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید نا امیدی
رها کردی دلم رفتی کجایی ؟
زبس آزار دادی روزو شب دل
دل دیوانه ام آخر شد عاقل
دل غافل شد عاقل دست برداشت
ز امید خیالی خام و باطل.
شد عزای شاه دین ، نیمش تمام --- السلام ای ماه خوبان ، السلام
بادرودم غرق ماتم گشته است --- دل برای شاه دین ، بشکسته است
دسته های مذهبی در شهر ما --- گاه می باشند یک شب ، خودنما !
از دُهُل های بلند و نوحه خوان --- تا رئیس هیئت و بابای آن !!
هیچ جای کشورم اینجور نیست --- هیچ کس بهر دُهُل ، رنجور نیست
من نمیدانم چرا اینجوری است --- این همه طبل و دُهل ها ، سوری است
شور و حال از من گرفته این هوا --- لیک در سر هست ، یاد نینوا
« ساقیان آسمانی » شد تمام --- می کنم از «اکبری» من یاد و نام
این هنرمند عزیز شهر مــــا --- سال ها باشد درون قلب مــــــا
آستان این روزها خلوت بُوَد --- آنکه یادش مایه ی رحمت بُوَد
غربت و تنهائیش ، پیدا بُوَد --- آن که گرما بخش این دلها بُوَد
پخش نذری ها خودش یک مشکل است --- رنگ و روی این ژتونها خوشکل است
هر کسی پولدار بُوَد ، بیشتر خورَد --- سهم خود را هیچ ، سهم من خورَد
نظم را گم کرده ام در دسته ام --- زان همه بی انضباطی خسته ام
هیچ بــــرنامه نباشد در میان --- با تو هستم ، ای «معین ماهیان»
خون دل خوردی نوشتی مشکلات --- بهر یکدل گشتن این دسته جات
کاش سال بعد نباشد مشکلی --- این ملاک من نباشد خوشکلی
قدر این ده شب بدانم من همی --- تا نباشد در تنم ، درد و غمی
السلام ای رادمرد خیمه ها --- ای که گشتی پاره بین نیزه ها
السلام ای شاه خوبان ، السلام ...
بر مشامم می رسد ،
هرلحظه بوی کربلا ...
محرّم الحرام ، تسلیت باد ...


سلام به دوستان من