زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است...
حديث حاضر و غايب
حكايت غريبي ايست
من باشم و دل نباشد؟
بدون دل معنا نميشوم...
پس من نيستم وقتي دل در گرو چشمان تو است...
نيستم زماني كه بودنم بوي نبودن ميدهد...
عروسكي بي جان...
و چه غريب است كه نباشي و به دور نبودنت جمع باشند...
جمعي غايب تر از تو...
ترجيح ميدم نباشم وقتي كه نيستم...
تظاهر را موجه نميدانم...
وقتی قلم رو دست یه بچه میدی برای اولین بار،مهم نيست يك مداد زيبا و گرون قيمت باشه.
مهم اينكه دستات اينقدر گرم باشه تا دستاش جون بگيره
براي يك عمر نوشتن...
دستام رو گرم كردي عزيزم وقتي قلم به دستم ميدادي...
تا ابد از عشق و يگانگي و وفاي تو خواهم نوشت...بي ترديد...
يكي مرا با قلمم آشتي دهد
من بودم و قلم و يك كاغذ سپيد...
قلم رام در دست من و كاغذ صبور و بي صدا...
مينوشتم ...سكوت ميكرد...خط خطي ميكردم سكوت ميكرد...
قلم انگشتانم را نوازش ميداد و چشمانم موازي با سپيدي كاغذ همراهيم ميكرد...
از ديد من كاغذ صحرايي بود بي انتها و قلم مَركبي كه مرا
هر جا كه ميخواستم مي برد...
نميپرسيد كجا...نميپرسيد چرا...
نميپرسيد كه ديوانگيت تا چه حد است...
مي تاختم روي سپيدي ذهن كاغذ و مَركب بي جان من،
جان ميگرفت و پرواز ميكرد...
پر گشودنش بالهاي احساسم را قوت ميداد...
دليلی براي ايستادن نداشتم
دليلي براي زميني شدن نداشتم
بالا و بالاتر...محدود به زمان و مكان نميشدم...
زماني عرش جولانگاهم بود و زماني فرش...
گاه دنيا را تصوير ميكردم و گاه خدا را...
و چون به افلاكيان مي پيوستم ديگر نه من بودم و نه قلم و نه سپيدي كاغذ...
نوري بود ابدي كه مرا تا بي كرانه ها مي برد...
در انبوه جملات كه پنهان ميشدم بي محابا مي تاختم...
مني وجود نداشت همه رويا بود در قالب جسم خاكي من...
وحي از جانب دل به مغز و مغز به انگشتانم كه بنگار اينقدر كه قلم به ستوه آيد...
دل نوشته هايم اگر خط خطي بچگانه معنا ميشد شادتر مي خنديدم...
خط خطي هايي كه اگر يك نفر هم معنايش كند كافيست...
و اگر هزاران نفر آن را بي مفهموم بدانند كافي نيست...
نامفهموم مينويسم بريده بريده ، كوتاه و بلند...
چه فايده كه بنويسم چيزي را كه هركس بخواند و درك كند؟
چه فايده كه عادي ترين معناها به غيرمعمول ترين نوشته دنيا سنجاق شود؟
در انبوه تشبيه و جناس و استعاره و تضاد و ايهام و مجاز غرق اما دور از هر كنايه...
تنها آرايه دور از ذهنم را دور از نوشته هايم محبوس ميكردم...كنايه...
شعر ذهنم را نوازش ميدهد ولي هرگز در قالب قواعد شعر نمي گنجم...
نميتوانم حرف بزنم آنگونه كه قانونها ميخواهند...
قانون گريزترين نوشته هاي عالم حرف دل من است...
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
مداد من يك مداد گرانقيمت نيست...مدادِ سياهي ایست كوچك و نحيف...
كوتاه قد و باريك...مدادِ سیاه خطابش میکنند ولی سیاه نمی نویسد
بی رنگ تر از آب تصویر ذهنم را روی دل سپید کاغذ نقاشی میکند..
تصویر بی رنگ روی رنگی بی رنگ را کسی نخواهد فهمید
مگر دلش در امتداد دل من باشد...
موازی باشد تصویر بودنم را پشت سر خواهد گذاشت...
مدادم را با صداقتم می تراشم...تا واضح ترجمه کند تراوشات صادقانه دلم را...
مداد پاک کن توهین بزرگی ایست به صداقتم.من فقط خواهم نوشت...
پاک نخواهم کرد حرفی که سند صداقت دلم است...
دروغ نمیگوید دلم که وسیله ای بخواهد برای زدودن آن...
و هرگز چرک نویس برایم معنایی ندارد...چون برای نوشته ام عقل و فکر را
دخالت نمیدهم.دل فرمان میدهد و قلم بی چون و چرا اطاعت میکند...
چیزی برای تصحیح کردن وجود ندارد...دل اشتباه نمیکند...
باز هواي تاختن روي سپيدي كاغذ را دارم...
خط خط هاي بي معنايي كه دلم را معنا كند...
گاه پنهان ميشوند انبوهي از معناها در بي معناترين كلمات...
و من ميخواهم باز بنويسم بي ربط تر از هميشه...
خط خطي هاي بچگانه اي كه هر كس بخواند آنطور كه دلش ميخواد تعبيرش كند...
يك نفر خواهد خواند آنچه من نوشته ام...
يك نفر خواهد فهميدم كه بي معناترين جملات چه عميق و بي نهايتند...
و همان يك نفر مرا بس است و دليل است كه باز بنويسم...
بنويسم بنويسم بنويسم ...
تا روزي كه قلم نتواند سنگيني خسته بودن دستهايم را به دوش كشد...
و دستم آرام بر زمين افتد و آن روز چشمانم تصويرگر درونم خواهد بود...
و باز يك نفر خواهد فهميد كه چشم ها هم مي نويسند و حرف ميزنند...
و آن یک نفر مرا کفایت میکند...
برای خواندن خط خطی هایم کسی را دعوت نمیکنم دل صدا کند
صاحبدلی خواهد آمد...
یادش بخیر بچگیها.
عجب روزگاری بود.همه چیز پاک و منزه بود.همه چیز قابل باور...
همه چیز برامون حرمت داشت همه چیز تو چشممون بی عیب بود...
بابا بی عیب...مامان بی عیب...آبجی بی عیب...داداش بی عیب...
همه بی عیب...جامعه بی عیب...
همه راست میگفتن...هیچ کس دروغ بلد نبود...هیچ کس ریا بلند نبود...
مصلحت معنا نداشت.معذوریت دلیل نداشت...
دلامون میگرفت،حتی تو خیابون جلوی همه میزدیم زیر گریه...اونم بلند بلند...
هیچی برامون عیب و عار نبود.زشت نبود.هیچ کس جور دیگه بهمون نگاه نمیکرد...
هر جا خنده مون میگرفت میزدیم زیر خنده...هیچ کس ناراحت نمیشد که چرا
خندیدیم...هر چی میلمون بود رو در خواست میکردیم...
هر چی قشنگ بود رو تحسینش میکردیم...هر چی زشت رو پس میزدیم...
برامون مهم نبود مثل فلانی لباس بپوشیم برامون مهم نبود مثل فلانی حرف بزنیم
برامون مهم نبود ماشین بابای ما پیکان هست و ماشین بابای دوستمون بنز...
برامون مهم نبود خونه ما پایین شهر باشه و دوستمون بالا شهری...
به سلیقه کسی حرف نمیزدیم به نفع کسی حرف نمیزدیم...حرف حساب میزدیم
حسابی که حسابش رو خودمون داشتیم و خدا...
دروغگو دشمن خداست...قسم دروغ نخوری گناه داره...
حق کسی رو نمیخوردیم...به بشقاب دیگری چشم نداشتیم...
حالا بزرگ شدیم...بزرگ...آخرش نفهمیدم معنای بزرگ شدن چی هست...
نکنه اینم یه کلمه معکوس باشه؟؟؟ اره فکر کنم باشه...
چطوری بزرگ شدیم که زشتی ها تو چشممون عادی شد و خوبی ننگ و عار؟
چطوری بزرگ شدیم که به راحتی آب خوردن دروغ میگیم؟
اخه این چیزها رو کی یادمون داد؟
کی یادمون داد برای بزرگ شدن همه چیزمون رو فدا کنیم؟
کی یادمون داد بزرگی یعنی همه چیز رو بد دیدن؟
دنیا که همون دنیاست...ما که همون آدمیم...پس چی شد؟
کی یادمون داد وقتی میریم بیرون ماسک بزنیم؟
کی یادمون داد از اینکه خودمون باشیم خجالت بکشیم؟
امروز برای دروغهامون خدا رو هم گواه میگیریم...
کی یادمون داد دیگه از خدا هم شرم نکنیم؟
تو انبوه سوالها گم شدم خودم رو پیدا نمیکنم...
چشمهامون انگار یه جور دیگه میبینه...
انگار عادت کردیم خدایی همیشه هست...همیشه روزی میده...
همیشه میبخشه...
انگار عادت کردیم کسانی باشن همیشه دوستمون داشته باشن...
انگار عادت کردیم به خیانت به دروغ اونم به اوني كه نميفهمه...
يا اوني كه ميفهمه و دم نميزنه...
اون موقع كه وقتي يكي به اسباب بازي هامون نگاه ميكرد ميفهميديم منظورش چيه؟
ميدونستيم يعني بيا با هم بازي كنيم...
حالا چي؟ فرياد ها هم بي صدا شده...اوني كه حرف نميزنه رو شك نداريم
كه نميفهمه.ياد نگرفتيم سكوت معناي نفهمي رو نميده...
دروغ يعني چي؟ يعني يه كاري بكنيم و يه چيزي بگيم كه طرف مقابلمون
نفهمه؟ يعني اگر نفهمه اون دروغ نيست؟واقعا اين پنهانكاري اسمش دروغ نيست؟
چند درصد ازمون مونده؟ چقدر از صداقت و پاکی بچگی هامون رو هنوز
قائم کردیم و دست روزگار بهشون نرسیده؟
میدونی اگر کسی هنوز صادق باشه هنوز وقتی دلش میگیره گریه کنه
هنوز وقتی چیزی میبینه و خنده اش میگیره بخنده...
ماسک به چهره نداشته باشه...به بدی ها بگه بد و به خوبی ها بگه خوب...
هنوزم ساده و صمیمی همه رو دوست داشته باشه...
برای هیچ کس نقش بازی نکنه بهش چی میگن؟
دیوانه
ز هوشیاران عالم هرکه را بینی غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد...
دلم براي بچگي ها تنگ شده...
دلم براي همه تنگ شده.دلم براي دنيا تنگ شده...
كارم شده سكوت...كارم شده فرو خوردن بغض هام
كارم شده غبطه خوردن به صداقتهايي كه مرد...
كارم شده گريه براي بچگي هايي كه رفت و بر نخواهد گشت...
كارم شده صادق بودن و صداقت رو گدايي كردن...
گاهي احساس بدي دارم وقتي هميشه راستش رو ميگم...
وقتي رو راستم...گاهي ميبينم هرچي ميدونم و سكوت ميكنم رو نفهمي
معنا ميكنند...
آيينه بودن جرمه انگار تو اين دنيا...آيينه باشي سنگ ميزنند و تو رو از پا در ميارن...
سنگ ريا و دروغ و پنهانكاري...
گاهي از آيينه بودن خسته ميشم...
اي كاش منم همرنگ دنيا ميشدم...حداقل اين خوبي رو داشت كه جرعه جرعه
بغضم رو نميخوردم...و سكوت نميكردم سكوتي معنادار و پر از بغض...
يه چيز بد نصيبم شده تو اين دنيا.كه هر كي بهم دروغ ميگه رو به طريقي
خدا برام رسواش ميكنه...ولي دم نميزنم...دم نميزنم...دم نميزنم...
تا كي؟ گاهي احساس خفگي ميكنم...
تو بچگي هام غرقم...دلم تاب ريا و دروغ رو نداره...
اي كاش منم بزرگ ميشدم...
من گیج و حیران میان بودن و نبودن تو...
آنچنان نزدیک که بوی نفسهایت مرا در خود گم میکند...
و آنچنان دور که روزها دویدن هم مرا به تو نمی رساند...
آنچنان غرق در بودن تو که بودنم را از یاد برده ام...
و آنچنان بیتاب از نبودن تو که به بودن خویش مشکوکم...
هستم و تو دور از منی؟ یا نیستم و تو نزدیک به من...
من هستم یا تویی که مرا در خویش زنده میکنی؟
هستی یا منم که زندگی را در تو تازه میکنم؟
من گیج و مبهوت در بودن تو...
آخر زمین و فرشته ای چون تو؟ آخر من و عشقی چون تو؟
مرا بیش از این مبهوت خویش مساز از کجا حد طاقتم را میدانی...
به تصویر کشیدن تو از ناتوانی قلم من نیست که از بزرگی روح توست...
هر چه قلم بر روی کاغذ میرانم انگار به زمین میخکوب شده...
دل در سینه آرام ندارد...چه بگویم...چگونه بگویم...که شاید دلم قرار گیرد...
فریاد در سینه مانده من؛آواز نخوانده من؛شعر نگفته من؛ مرا توان وصف تو نیست.
خود بگو چه کنم؟...با پریشانی فراقت چه کنم و با اشتیاق دیدارت چه؟...
اقیانوس بیکران وجودت بس عظیم اقیانوسی است...
هر چه میکنم قایق زندگیم را از تلاطم موج نگاهت روی آب نگاه دارم نمی شود...
هر لحظه غرق میشوم و مرا مجال نفس کشیدن نیست...
گاه چنان در عمق نگاهت فرو میروم که فراموش میکنم نفس بکشم...
میگویم چنان نزدیک که تو به جای من نفس میکشی...چنین نزدیکی که دیده؟
دلت آسمان من است...پرواز روحم در آسمان دل تو مرا از بند دنیا رها میکند...
اینقدر مرا وادار به فریاد نکن...اینقدر مرا وادار به خط خطی کردن کاغذ نکن...
ای آرزوی آخر من...ای تکسوار جاده عشق من...ای اقیانوس بی انتهای رویای من...
مگر نهایت را می شود محاسبه کرد؟ مگر می شود همه چیز را اندازه گرفت؟
بشمار ارزشت را...هر عددی که بگویی باز با یک جمع می شود...پس نهایت کجاست!
هرگز خوبی هایت را نخواهم شمرد که مرا اینقدر طول عمر نخواهد بود که به نتیجه
برسم.
آخرین افق نگاه من آخرین بلندی پرواز من آخرین رویا و آرزوی من؛ با تو می مانم...
و ماندگاری را به دنیا خواهم آموخت.
میشود هرگز نمرد هرگز...راز زنده بودن در عشق است دانشمندان چه چیزی را
کاوش می کنند؟ میشود پاینده بود و تا ابد ماند...
و من با عشق تو جاودانه شدم ای جاودانگی وجود من...
حس لطیف بودن تو...
بوی دل انگیز دستهایت...
پرواز روح من تا اوج نگاهت...
در تو گره میخورد لحظه های بودن من...
و من مردد...
گرمی دستانت را چه عاشقانه حس کردم...
و بوی نفس هایت را...
و خطوط موازی نگاهت را...
چه فرستاده ای...عشق؟...صداقت؟...محبت؟...
صدای زنگ خانه...
پشت در کیست؟
پستچی...
پستچی چطور این سنگینی را تحمل کرد؟
سنگینی عشق و صداقت تو...
و آیا فهمید که عشق را با خود آورده؟...
چه کسی می داند...جز من که در دستانم آن را لمس کردم...
7
واژه ها در برابر عشقت چه ناتوانند نازنینم.
جمله ها به نهایت می رسند در توصیف نجابت تو.
و من بهت زده تر از همیشه به دورنمای تو می نگرم.
زمان و مکان تسلیم وفای تو شد.
تصویر نگاهت را هر روز مرور میکنم،تو هر روز تازه تر از قبلی برای دل من.
هر زمان مشتاق نگاهت می شوم چشمانم را میبندم.جسم کجا لایق توست؟
با چشم جسم نمیتوان تو را دید.فراتر از هر نگاهی.
چشم ها را باید بست تا باید تو را با چشم دل دید.
کیست که بداند چه می گویی؟
چه کسی می تواند تو را بفهمد؟
ای فراتر از نگاه من ؛ ای مهربان تر از مهربانیم؛ ای نجیب تر از نجابتم.
ای عاشق تر از من ؛
تو را با کدامین واژه توصیف کنم؟تو را چگونه بسرایم؟
با کدامین قلم نقش تو را تصویر کنم؟
با کدامین حنجره اسم قشنگت را صدا کنم؟
ای نهایت آرزوی من؛ ای سرچشمه نگاه من
دوستت دارم.
بوی خاک نمناک...آسمان ابری.
و زمینی که تشنه محبّت آسمان است.و آسمان سرشار از شوق بخشش؛
صدها دست به آسمان بلند؛ نگاه تشنه گیاه و عطش ماهی ها؛
و خدایی که دلش میخواهد دستهای بلند شده به عرشش را کوتاه نکند.
و آنطرف تر...
مادری بی سرپناه با کودکی در آغوش.نه جایی که در آن بیاساید؛
و نه گرمی محبتی که دستان کودکش را با آن گرم کند.
وای اگر باران ببارد...
چشمان خیس زن موازی با نگاه آسمان...
وای اگر باران ببارد...
آسمان دلش میگیرد...خدا بغض میکند...ابرها رخ می پوشانند...
خورشید قهر می کند...
باران روی باریدن ندارد...وای اگر ببارم و کودک نحیفش را خیس کنم؛؟
چشمان زن بارانی ایست از ترس اینکه مبادا باران ببارد و هیچ سقفی
من و کودکم راپناه ندهد.
باران: نترس من نخواهم بارید...ابر:من بغض فرو خواهم خورد و هرگز اشک
بر سرت نخواهم ریخت.
خدا:ای دستان رو به آسمان که برای لذت و سود خود باران طلب می کنید.
آیا نگاه خیس آن مادر بی پناه را دیده اید؟
آیا طعم بی پناهی در سرما و باران را چشیده اید؟
آیا کودک نحیف خود را در چنگ سرما و مرگ دیده اید؟
چگونه از من باران طلب میکنید وقتی حتی حاضر نیستید به این چشم های
خیس نگاه کنید؟
ما نماز بارون میخونیم اما نگاه خدا به اون بی پناهی هست که اگر بارون بیاد
همه هستیش به باد میره.
ما طلب بارون میکنیم ولی خدا نگاش به اون کودکی هست که چکمه هاش
سوراخه و اگر بارون بیاد پاهای کوچکش از سرما یخ میزنه.
زمستون داره میاد...
آیا به فکرتون رسیده اونی که لباس گرم نداره چی به سرش میاد؟
آیا وقتی تو بهترین بوتیک ها سر رنگ پالتو و مدلش اخم هات رو تو هم میکشی؛
یادت میاد که یکی محتاج یه لباس گرمه؟هر چند زشت و کهنه.
زمستون داره میاد ولی فراموش نکن این روزهای سختی مال همه هست
اگر تو روز راحتی محتاج ها رو فراموش کنی.
تو محتاج تری که ببخشی و فردای خود را بیمه کنی.مطمئن باش.
سلام
چه روز قشنگی ایست امروز.
یک روز بیرنگ و شفاف.آنقدر شفاف که میشود فردا را در آیینه نگاهش دید.
امروز صبح وقتی چشم هایت را گشودی هیچ فهمیدی دنیا به تو سلام میکند؟
صدایش نمناک بود به نمناکی قطره های باران...
امروز تا چشم باز کردم نگاهم با نگاه خیس باران گره خورد.
به چه طراوتی...چه عطر دل انگیزی.
موسیقی زیبایی می سراید باران با شیشه پنجره ام.
دلم را نوازش میدهد.
نا خودآگاه با صدایی بلند تر از سکوت فریاد زدم:
آه باران...باران...
قطره های باران با چه اشتیاقی بر زمین خشک فرود می آمدند.
تو گویی زمین بیشتر مشتاق درآغوش کشیدنش بود
یا باران مشتاق تر به زمین؟
اشتیاق نگاهش عاشق ترم کرد.
به امید آنکه باران عشق کویر دلهایمان را گلستان کند.
دلم یه دفتر نقاشی میخواد و یه جعبه مداد رنگی.
میخوام مثل بچگی هام بشینم و نقاشی بکشم.بی هیچ قانون و قائده.
با سبز کمرنگ پایین صفحه یه عالمه سبزه بکشم.وسط سبزه ها؛گلهای رنگارنگ
بکشم.دو تا پروانه بکشم روی گلها.درست روبروی هم.
دو تا پروانه که چشم به هم دوختن و عاشقی رو تو بچگی یادم دادن.
گوشه صفحه یه خونه بکشم.دیوارهاش سفید سفید.دو تا پنجره داشته باشه.
باز باز.اصلا براشون در ن
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
به چشمانت بياموز هر کس ارزش ديدن ندارد
به دستانت بياموز که هر گل ارزش چيدن ندارد
به قلبت هم بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد
ميکشمت اگه يه روز با غريبه ببينمت
گل مني نميزارم دست ديگه بچينتد
گولم زدي اما بدون يه روز سراغ تو ميام
با خنجري تشنه واسه سينه داغ تو ميام
ميميرمو ميسوزم از اين حيلو و نيرنگ تو
مگه چه کردم با دلت عمري بودم تو چنگ تو
قانون تو تو عاشقي هوسه
مي کشمت دستم بهت برسه
دو ته سيگار مونده رو ميز يه ماتيکي يکي تميز
گفتي به من تنها بودي کي بوده پس اينجا عزيز
واي که دلم داره ديگه دغ ميکنه پر ميزنه
شب خوشيت تموم ميشه صبح منم سر ميزنه
نفس نفس ميزنم و از دور تماشات مي کنم
رفتي با اون مرد غريب نديدي نگات ميکنم
قانون تو تو عاشقي هوسه
مي کشمت دستم بهت برسه
رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را مزن
ابتداي يك پريشاني است حرفش را مزن
گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهايم بي تو باراني است حرفش را مزن
آرزو داري ديگر بر نگردم پيش تو
راهمان با اينكه طولاني است حرفش را مزن
دوست داري بشكني قلب پريشان مرا
دل شكستن كار آساني است حرفش را مزن
خورده بودي سوگند روزي عهد مارا بشكني
اين شكستن نامسلماني است حرفش را مزن
از کسي که دوستش داري ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر ميدانستي که چقدر دوستت دارم هيچ گاه براي امدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من
در اين دنيا تك و تنها شدم من بيا نگاهي در دل صحرا شدم من چو مجنوني كه از
مردم گريزم شتابان در پي ليلا شدم من چه بي سحر چه بي اثرمي گريم به ناكامي چرارسوا شدم من چرا عاشق چرا شيدا شدم من
وحشت از عشق که نه، ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه، ترس ما خاتمه هاست ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
کوله باري است پر از هيچ
که بر شانه ماست گله از دست کسي نيست
مقصر دل ديوونه ماست
درد ما مرگ تفاهم
غم ما کوچ محبت غم ما از بي کسي مردنه
________________________________________
صداکن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است صداکن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد صداکن مرا تا بدانم که هنوزیادنبردی مرا نشسته ام تا شاید صدایم کنی مرا ،صدایم کنی تا محبت بی دریغت را نثارم کنی....... نمیدانم عشق را برچه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشود !برچه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود! برچه کاغذدیواری بنویسم که هرگز پاک نشود! برچه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشوند سلام دوستان عزیز از اینکه به وبم سر زدین وبا نظراتتون منو همراهی میکنید ممنونم من فقط یه دختر تنهای 17ساله هستم ولی با این حال خیلی چیزها تو زندگی تجربه کردم تجربه هایی که تا آخر عمرم ازیادم نمیره و همیشه در ذهنم خطور می کند من یک بار شکسته عشقی شدم یعنی عشقمون دوطرفه بود ولی خوب اون مارو باور نداشت واسه همین نشد بعد از اون عاشق یه پسری شدم اما فقط 5بار دیدمش وفقط اسم وفامیلشو میدونم وبا لینام نمیشه کاری کرد مجبورم ولش کنم اما چگونه ؟ تجربه دیگم در مورد درسه امسال که به چهارم دبیرستان میرم باید خیلی فشرده بخونم چون تو این دو سال خیلی اذیت کشیدم حتی به نظر من هیچکس مثل من انقدر به فکر درس نیست به هر حال امسال کنکوری میشم وبه خدا توکل میکنم و درسمو میخونم وبه خودم اطمینان دارم که حتما به هدفم میرسم حتی اگر 2سال هم پشت کنکور بمونم بازم از همون رشته ای که دلم میخواد باید قبول شم همه منو مسخره میکنن چون من یه دانش آموز متوسط هستم ودوستام همه شاگرد 1 کلاس اند حتی اگر تو دانشگاه آزادم بخونم بازم به هدفم خواهم رسید وهرگز پشیمان نخواهم شد چون من بدون درس هیچم تو این یه یال عشق وعاشقی رو میذارم کنار چون میتونم البته اگر خدا بخواد بعد ازاون خدا کمکم میکنه تا به یک عشق واقعی واقعی برسم اااااووووووووه ه ه ه ه دلم خنک شد چند ماهی بود این حرفارو تو دلم نگه داشته بودم بلاخره یه وسیله پیدا شد تا دلم و خالی کنم اصن من وبلاگ و واسه همین ساختم فقط حرف دلم رو مینویسم
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
* مناجات
الهی:
چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم.
الهی:
ما را یارای دیدن خورشید نیست دم از خورشید افرین چون زنیم.
الهی:
پیشانی برخاک نهادن اسان است دل از خاک برداشتن دشوار است.
الهی:
چگونه شکر گزارم که اجازه داده ای تا نام نیلگون تو را به زبان اورم و در پیشگاهت با تو گفت و گو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم.
الهی :
تاکنون به نادانی از تو می ترسیدم و اینک به دانائی از خود می ترسم.
الهی:
موج از دریا خیزد و با وی در امیزد و دوری گریزد و از وی ناگریز است.
الهی:
سست تر از ان که سست تو نیست کیست.
الهی:
از من اهی و از تو نگاهی.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانه اي
جنبيد مشت مرگ و در ان خاك سرد گور
مي خواست پر كند
روح مرا, چو روزن تاريكخانه اي
اما بسان باز پسين پرسشي كه هيج
ديگر نه پرسشي ست از ان پس نه پاسخي
چشمي كه خوشترين خبر سرنوشت بود
از اشيان ساده ي روحي فرشته وار
كز روشني چو پنجره اي از بهشت بود
خنديد با ملامت , با مهر, با غرور
با حالتي كه خوشتر از ان كس نديده است
كاي تخت سنگ پير
ايا دگر فسانه به پايان رسيده است؟
چشمم پريد ناگه و گوشم كشيد سوت
خون در رگم دويد
امشب صليب رسم كنيد اي ستاره ها
برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت
گويي شنيدم از نفس گرم اين پيام
عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود
اما دريغ, كاين دل خوش باورم هنوز
باور نكرده بود
كآورده را به همره خود باد برده بود
گويي خيال بود , شبح بود, سايه بود
با ان ستاره بود كه يك لمح زاد و مرد
چشمك زد و فسرد
لشكر نداشت در پي, تنها طلايه بود
اي اخرين دريچه ي زندان عمر من
اي واپسين خيال شبح وار سايه رنگ
از پشت پرده هاي بلورين اشك خويش
با ياد دلفريب تو بدرود مي كنم
روح تورا و هرزه درايان پست را
با اين وداع تلخ ملولانه ي نجيب
خشنود مي كنم
من لولي ملامتي و پير مرده دل
تو كولي جوان و بي ارام و تيز دو
رنجور مي كند نفس پير من تورا
حق داشتي, برو
احساس مي كنم ملولي ز صحبتم
ان پاكي و زلالي لبخند در تو نيست
و ان جلوه هاي قدسي ديگر نمي كني
مي بينمت ز دور و دلم مي تپد زشوق
ميبينم برابر و سر بر نمي كني
این رنج كاهدم كه تو نشناختي مرا
در من ريا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاييم, نفسم پاك و راستين
باور نمي كنم كه تو باور نميكني
اين سرگذشت ليلي و مجنون نيود_ آه
شرم ايدم ز چهره ي معصوم دخترم
حتي نبود قصه ي يعقوب ديگري
اين صحبت دو روح جوان, از دو مرد بود
يا الفت بهشتي كبك و كبوتري
اما چه نادرست در امد حساب من
از ما دو تن يكي نه چنين بود, اي دريغ
غمز و فريبكاري مشتي حسود نيز
ما را چو دشمني به كمين بود, اي دريغ
مسموم كرد روح مرا بي صفاييت
بدرود, اي رفيق مي و يار مستي ام
من خردي تو ديدم و بخشايمت به مهر
ور نيز ديده اي تو, ببخشاي پستي ام
من ماندم و ملال و غمم, رفته اي تو شاد
با حالتي كه بدتر از ان كس نديده است
اي چشمه ي جوان
گويا دگر فسانه به پايان رسيده است.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
گفتي كه:" مي بوسم تو را."
گفتم:" تمنا مي كنم."
گفتي:" اگر بيند كسي"
گفتم كه:" حاشا مي كنم"!
گفتي:"ز بخت بد اگر نا گه رقيب ايد ز در"
گفتم كه:" با افسونگري او را زسر وا ميكنم"....
گفتي كه:" از بي طاقتي دل قصد يغما ميكند"
گفتم كه :" با يغما گران باري مدارا ميكنم"
گفتي كه :" پيوند تو را با نقد هستي مي خرم"
گفتم كه:" ارزان تر از اين من با تو سودا ميكنم"
گفتي :" اگر از كوي خود روزي تو را گويم برو"
گفتم كه:" صد سال دگر امروز و فردا ميكنم"
گفتي:" اگر از پاي خود زنجير عشقت واكنم"
گفتم:" ز تو ديوانه تر داني كه پيدا ميكنم"
سيمين بهبهاني
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
* MY HEART*
In all
My dream
I see
Flower
If you
Could hear
Sound of
Nightingale
You know
That is flow
My heart
* قلب من*
در همه رويا يم يك گل را مي بينم
اگر تو صداي يك بلبل را مي شنوي
بدان كه از قلب من جاري شده است.
*ويل فرداوون
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم سمانه ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
Does Monaliza smile
The artists believe that this portrait is a combination of Davinci's face, his mother's and his wife's as the result it caused to create such a masterpiece based on his great skill and genius, and it may be why he himself loved it too much.
Another group of the artists said that Monaliza may be pregnant or had recently gave birth to a baby as she worn the clothes swhich the pregnant women did in that time
An Italian physician_ who is able to cure sick people by analyzing their picture_ announces that she may suffer from high blood cholesterol because of the amount of fat which had been increased under her eyes and in her right hand!!!
The other group of the artists remark that it is not clear if she is happy or sad
It said that Davinci hired 2 clowns to make her happy and to keep her fresh when she got tired of too long time of keeping the gesture. So if they were, she smiled and if they were not, she did not.
Translated by: Dew
سلام به دوستان من