تا كي تحمل غم و تا كي خدا خدا

ديگر ز ياد برده گمانم مرا خدا

 

در سنگسار ، آينه اي را كه مي برند

شايد شكسته خواسته از ابتدا خدا

 

اكنون كه من به فكر رسيدن به ساحلم

در فكر غرق كردن كشتي است نا خدا

 

امكان رستگاري من گر نبوده است

بيهوده آزموده مرا بار ها خدا

 

با نيت بهشت اگرم آفريده است

مي راندم به سوي جهنم چرا خدا

 

اي دل خلاف هروله حاجيان مرو

كافي است هر چه عقل درافتاد با خدا

 

بگذار بي مجادله از نيل بگذريم

تا از عصا نساخته است اژدها خدا

« گريه هاي امپراتور »


 

 


 

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش 
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هركسي مي خواهد
  وارد خانه پرعشق و صفايم گردد
يك سبد بوي گلسرخ

به من هديه كند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
سهراب نپرسد تا كه دگر
خانه دوست كجاست؟

 

 


 

 

اتوبيوگرافي !

در باغ « بي برگي » زادم

و در ثروت « فقر » غني گشتم.

و از چشمه « ايمان » سيراب شدم.

و در هواي « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوي « آزادي » سر بر داشتم.

و در بالاي « غرور » ، قامت كشيدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم كردند.

 و « حقيقت » دينم شد و راه رفتنم.

و « خير » حياتم شد و كار ماندنم.

و « زيبايي » عشقم شد و بهانه زيستنم.

                                     «دكتر علي شريعتي»



بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني

چون آينه سرگردان در قاب پريشاني

زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست

محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني

تبعيدي تقديـرم  بيزارم از ايــن دنيا

بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني

باران غم است و من اشك است و من و دامن

دستان تو چتر من  در اين شب باراني

امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت

آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني

يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است

تقديم به چشمانت در مصرع پاياني

 


دلباخته

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ

گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ