|
تا كي تحمل غم و تا كي خدا خدا ديگر ز ياد برده گمانم مرا خدا
در سنگسار ، آينه اي را كه مي برند شايد شكسته خواسته از ابتدا خدا
اكنون كه من به فكر رسيدن به ساحلم در فكر غرق كردن كشتي است نا خدا
امكان رستگاري من گر نبوده است بيهوده آزموده مرا بار ها خدا
با نيت بهشت اگرم آفريده است مي راندم به سوي جهنم چرا خدا
اي دل خلاف هروله حاجيان مرو كافي است هر چه عقل درافتاد با خدا
بگذار بي مجادله از نيل بگذريم تا از عصا نساخته است اژدها خدا « گريه هاي امپراتور »
|
|
|
|
|
|
|
|
من دلم مي خواهد به من هديه كند
|
|
| |
|
| |
| اتوبيوگرافي ! | |
|
در باغ « بي برگي » زادم و در ثروت « فقر » غني گشتم. و از چشمه « ايمان » سيراب شدم. و در هواي « دوست داشتن » ، دم زدم. و در آرزوي « آزادي » سر بر داشتم. و در بالاي « غرور » ، قامت كشيدم. و از « دانش » ، طعامم دادند. و از « شعر » ، شرابم نوشاندند. و از « مهر » نوازشم كردند. و « حقيقت » دينم شد و راه رفتنم. و « خير » حياتم شد و كار ماندنم. و « زيبايي » عشقم شد و بهانه زيستنم. «دكتر علي شريعتي» | |
|
بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني چون آينه سرگردان در قاب پريشاني زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني تبعيدي تقديـرم بيزارم از ايــن دنيا بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني باران غم است و من اشك است و من و دامن دستان تو چتر من در اين شب باراني امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است تقديم به چشمانت در مصرع پاياني
|
|
دلباخته
|
سلام به دوستان من