خـدایا دوباره اومدم  به هر دری زدم کسی باز نکرد باز برگشتم پیش خودت

عــزیز دلم !توبودی که از منجلاب گناه نجاتم دادی به خود اوردی .

          رفقـا من یه لات لاابالی بودم هر لحظه با یه نامحرمی بودم

کمتر اهیتی به خـدا وامام زمان-روحی فداه- نمیدادم چه برسه شهدا و این حرفا.

اما ...اما...اما...

خــدا شرمندتم.

                شــــرمنـــــدتــــم خــــدا ااااااااااااااااا

دستمو گرفتی نجاتم دادی حالا رسیدم به اینجا...

امام زمانم پسر گمشده ی فاطمه آقــــاجون ....

آخ خ خ خ

خـــدا گریه هم باهام غریب میکنه

دوســـــتت دارم خـــــدااااااااااا.

خیلی دوستت دارم عزیز دلم.

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

http://photo-skin.ir/gallery/albums/userpics/10001/Photo-Skin_ir-Love613.jpg


داشتم به این فکر میکردم که ماهی بودن هم بد نیست...

اینطوری هر سه ثانیه یکبار زندگی ام refresh میشود!!

راستی چه خوب که او اینجا را نمیخواند،پس میتوانم راحت اعتراف کنم که گاهی حالم از خودم بهم میخورد!

میفهمم ذره ذره تمام شدنم را.میبینم معیارها و خوبی ها و بدیهایی که مدتهاست بااو تنظیم میشود...

انقدر که "گاهی دلم برای خودم تنگ میشود"

سادگیهایم این روزها بوی حماقت گرفته اند،دوست داشتنهایم بوی عادت!!

خلاصه دچار خود فراموشی شدم این روزها...

مثل ماهی ها که هر سه ثانیه یکبار خودشان را فراموش میکنند...!!!

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عزیزترین...

نگاهم کن٬

دوباره چشم بدوز به چشمانم٬

دوباره برایم لبخند بزن٬

دوباره دستان مهربانت را درگیر دستانم کن٬

دوباره بگو که در غم و شادی کنارهم خواهیم ماند!

مهربانم...

چه بر سرت آمده؟!

چرا شانه های استوارت که تکیه گاه اشکهایم بود زیر بار هق هق می لرزد؟!

چرا خنده های لبریز از نشاطت به یکباره پرکشید و در بستر اشک غم آرمید؟!

چرا سرت را به زیر افکنده ای؟چرا نگاهت به نگاه زمین تلاقی خورده؟

چرا دستانت...دستان گرم و عاشقت در تبی از سرما می سوزد...؟

چراحرفی نداری؟

چرا مرا پشت دروازه ی نگاهت چشم به راه گذاشته ای؟!

آرام باش...

برایم لب باز کن...برایم بگو چه شده؟مرغ آمین تو در کدام دام گرفتارشده است؟!

مگرنگفته ای که شریک لحظه های توام؟!

پس بگذار همچنان که شیرینی لبخندت را چشیده ام به غم دلت نیز مزین شوم...

سرت را بالا بیاور...

من منتظرم٬

همراه با عقربه های ساعت نفس نفس زنان لحظه ها را میگذرانم تا نگاهم کنی!

ببین...

دلم را آورده ام تا راز غمت را پنهان کنم...

به چشمانم بنگر...

دانه دانه مروارید اشکم را آورده ام تا بدرقه ی غصه هایت کنم...

دستانم را ببین که چگونه می لرزد تا دستان تورادر آغوش بگیرد...

پریشانیم را ببین...

بغض غصه دارم را بشکن...

تمام لبخندهایم به فدای یک لحظه غمت...

با من بگو چرا گوی دلت ترک برداشته؟!

چرا همنشین تنهایی شده ای؟!

چرا زانوهایت را غریبانه تنگ در آغوش گرفته ای؟!

بگو چه کسی دلش آمد با تو٬با روح من٬با جان من اینگونه رفتار کند؟!

نگو چیزی نیست...

نگو درست می شود...

نگو نمی خواهم ناراحتی و نگرانی تو را ببینم...

من زیر بار غصه ی تو می شکنم...

اگر برایت نگران نباشم که من نیستم٬که عاشق نیستم...

نگذار سیل اشک بر صورت چون ماهت تازیانه بزند!

آرام باش...

کمی آرام...

من گوشم تا صدای غربتت را بشنوم!

من زبانم تا همدردی کنم!

من توام...

کمی آرامتر...

بگو...

بازهم از تنهایی ات بگو...

تا من گر بگیرم...

تا من عذاب بکشم که چرا دردانه ام تنهاست وقتی من هستم!

تمام گلایه ها را بگو...

 

آری حق با توست...

من کوتاهی کردم...

تو مهر ورزیدی و من ناز کردم...

تو تنها ماندی و من نفهمیدم...

تو غصه خوردی و من خندیدم...

و از غمت نگفتی که مبادا لبخندم ترک بردارد...

حق با توست...

من گنه کردم...

من برایت از عشقم نگفتم...

راز علاقه ام را به زبان نیاوردم...

تو بزرگی٬

تو مهربانی٬

من کوتاهی کردم٬

مهربانم...

عزیزم...

نازنینم...

قناریم...

بارونم...

مرا می بخشی؟!!

اگر نبخشی می شکنم٬

می میرم٬

مرا ببخش...!

 

ممنون از تو...از لطف همیشگی تو...که بازهم گذشت کردی!

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 


          غم تنها ترین تنهای دنیا

                    تویی زیباترین زیبای دنیا

                                تو مثل امید یک قناری

                                        قراری بر دل هر بی قراری

                                                    منم یلدای بی پایان عاشق

                                                            تو بودی مرحم زخم شقایق

                                                                        تویی لالایی خواب خوش آواز

                                                                                بالم را مشکن در اوج پرواز

                                                                                          نگاهت را می پرستم ای نگار

                                                                                                فدای تار موهات هرچه دارم

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪


از دست رفت...

 

در انتهای جاده تنهایی نشسته بودم.فانوس انتظار به دستم و نگاه خیسم به جاده...به دور دستها...به همان راهی که تو را از من گرفت...!

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و وحشت انگیز بود.سرمای زمستان در استخوانهایم هم نفوذ کرده بود...احساس کردم تا مرگ فاصله زیادی ندارم!

از درد غم به خودم می پیچیدم...چقدر از رفتنت می گذشت؟!یک روز،یک ماه،یک سال،سه سال...نمیدانم!دیگر لحظه چه اهمیتی داشت وقتی تو کنارم نبودی!

لحظه ی تلخ از دست دادن تو به ذهنم هجوم آورد...لحظه ای که گفتی دیگر دوستم نداری...گفتی عاشقم نیستی...گفتی از این به بعد باید به دیگری بیندیشم و تو را از قلبم برانم!

آن وقت نه اشکم را دیدی و نه التماس نگاهم را دیدی...لبخند...خداحافظی و رفتی...!

در گرداب خاطرات غوطه ور بودم که ناگهان تندبادی وزید...بر خود لرزیدم...

کمی بعد احساسی پلکم را نوازش کرد.رو به سوی آسمان کردم،روزنه ای از نور از لابه لای ابرهای خاکستری رخ نمود...

لبخندی بر لبم نشست...آرامشی وجودم را در آغوش کشید...

قطره ای باران روی گونه ام افتاد،باور کردم آسمان از سکون رها شده...

دستهایم را به سمت آسمان بلند کردم،چشمانم را بستم و گفتم:خدایا پس کی بهار من می آید؟!

تندی نوری در پلکم نشست...چشم گشودم.دختر خورشید دامن گسترده بود،اثری از ابرهای تیره نبود،آسمان صاف بود و آبی...

کمی به اطرافم نگاه کردم...حیرت از چشمانم می بارید...

درختان جوانه زده بودند...دنیایم داشت سبز می شد...راستی چرا؟!!

به دنبال پاسخ بودم که دنیا در آن سوی جاده متوقف شد...سایه ات را دیدم...

از دور هم زیبا بودی و دوست داشتنی...

هیچ چیز جز تورا نمی دیدم.انگار باید اینهمه دوری را یکجا جبران می کردم...پلک نمیزدم که مبادا رویا باشد...مبادا لحظه ای دیدنت را از دست بدهم...

پس بهاری شدن دنیایم بی دلیل نبود؟!!!

داشتم در دل بخاطر بازگشتت خدا را شکر می کردم،داشتم عطر حضورت را استشمام می کردم که ناگهان چیز دیگری را هم در سایه روشن لحظه دیدم...

چیزی در درونم شکست...راه گلویم بسته شد...اسم زیبایت دوباره در سینه ام حبس شد...

تو...تنها...نبودی!!!!

دست او را میفشردی...بوسه بر گیسوانش مینشاندی...لبخندتان محو نمیشد...‍!

تو تنها رفتی...اما...تنها برنگشتی...

شادمان نزدیکتر و نزدیکتر می شدید...

کنارم رد شدید...بی توجه به من و چشمهای منتظرم...

باز عاشق شدم...باز حسود شدم...باز حسرت کشیدم...

چرا من به جای او کنار تو نبودم؟!!

اما...

با اینکه رفتی و مثل همیشه رهگذر بودی،بهار ماندگار شد...اگرچه بازهم شکستم...

اما...

چه بهاری سرسبزتر از لبخندهای زیبای تو...

چه فصلی بهاری تر از خوشبختی تو!!!


                                                               به سلامت گل بهاری ام...!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

اون که رفته

قصه ی شیرین همراهی ها پرکشید...از خانه ام رفت...از کنارم رفت...

بی خبر...بی خداحافظی...

من ماندم و تنهایی و مهمان جدید خانه ام...انتظار.!

روزهاست چشم به جاده ها دوخته ام و می گویم یعنی بازمی گردد...؟!!

 

رفت و گفت تا بعد...رفت و گفت به زودی بازمیگردد...گفت فردا...فردای همان روز که رفت...همان روز که رفت و دیگر برنگشت!!!

نمی دانم چه شد؟!!اصلا نمی فهمم چه پیش آمد...

اما...

 

ای بی خبر از حالم...ای که برایم از وسعت عشقت گفتی...ای آنکه دلم را به حضورت گرم کردی...

فقط به یاد بیاور چه قصه هایی را برایم نجوا کرده بودی...

یادت می آید گفته بودی همیشه پشت و پناه توام...

یادت می آید گفتم من یکبار طعم تلخ خیانت را حس کرده ام...از تکرارش می ترسم...

و تو...

تو گفتی کاری می کنم که بفهمی همه مثل هم نیستند...بدون تا دوستت دارم و کنار تو می مانم...

اما چه زود فراموش کردی...تمام حرفها را...تمام قول هارا...

عیبی ندارد...

انگار دوست داشتن برای من دیکته نشده...انگار خدا دوست نداشته من هم لطافت یک عشق واقعی را بفهمم...(عشقت واقعی بود اما رفتی......)

بازهم اشکالی ندارد...

درست است که تنهایم...درست است که به هرکس دل بستم ناامیدی را به من هدیه کرد...

اما من هنوز خدا را دارم...همیشه اورا دارم!!!

دیشب کنار خدا نشستم...سر بر دامنش گذاشتم و به پایش باریدم...

گلایه کردم...از آدم ها...آدم هایی که قلبم را به صلابه کشیده اند...

آدم هایی که یادشان رفته نطفه ای از خدا را هم دارند...آدم هایی که فقط خاک وجودشان به بلوغ رسیده!

بازهم دست بر سرم کشید...بازهم آرامم کرد...و بعد فقط یک چیز را زمزمه کرد:

او می آید...او که عاشقانه عشق را می فهمد...!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

حرف دل...بی بهانه!

 
خدا جونم...بازم سلام

مثل همیشه از همه جا کم آوردم و اومدم پیش تو...

اومدم تا کمی درددل کنم...

کمی از تنهاییهام بگم...

از روزای قشنگی که یکی یکی دارم سپری می کنم...

آره...روزای قشنگ...عالی...کنار تو و کنار دوستام...

اما...

نمی دونم چرا تنهایی این شکلیه...این رنگیه؟!!

همش هست...توی هر لحظه م...توی خواب شبم...توی فکر روزم...

دلم تنگ شده...

دلم پره...پر از تنهایی...پر از دلتنگی...پر از حرف نگفته!

خدایا کجاست اون دوست خوبی که به همه حرفام گوش میداد؟!

کجاست اونی که هروقت دلش می گرفت با من دل تنگیشو تقسیم می کرد؟!

چرا وقتی لبخند رو لبش نشست تنهام گذاشت؟!

چرا وقتی من نبودم قلبش به عشق دیگری تپید؟!

چرا بهم دروغ گفت؟!مگه من ازش چیزی خواستم؟!

چرا رهام کرد و تنهام گذاشت؟!

خدایا...

چقدر دلم می گیره وقتی به یاد حرفای قشنگش می افتم...به یاد اون لحظه هایی که با "دوستت دارم " گفتناش جون می گرفت...

چقدر تلخه این بغض...

چقدر آشناس...

آره...بهش گفته بودم من قبلنم شکستم...دلم شکسته...

بهش گفته بودم قبلنم غرورم خرد شده...

پس چرا گفت با بقیه فرق داره؟!

پس چرا گفت همه که یه جور نیستن؟!

چرا گفت تا آخر خط با منه؟!

چرا گفت اگه برم می میره؟!

چرا با من همگام شد؟!

چرا دلمو لرزوند؟!

حالا کجاست تا منو ببینه؟!!

خدایا نگام کن...این منم...

نه گوشی برا درددل کردن کنارمه...نه دستی که دستامو بگیره...

نه قلبی که برا من بتپه...نه نگاهی که نگام باهاش جون بگیره!

تو کمک کن...

همه رفتن و تو موندی...واقعا می مونی؟!

تو که مثل آدما نیستی که سرحرفت نمونی؟!هستی؟

نه...تو هستی...همیشه بودی...

وقتی کوچیک بودم و ماجرای جدید زندگیم اتفاق افتاد بودی...

وقتی نگران زتدگیم بودم تو دلداریم دادی...

وقتیرفتم  تو غربت غرق شدم تو همرام بودی...

وقتی آدمایی اومدن و رفتن تو کنارم بودی...

وقتی دلم شکست تو نوازشم کردی...

وقتی شاد شدم و خندیدم توهم خندیدی...

وقتی اشک ریختم تو توی هر قطره اشکم نشسته بودی...

و حالا...

بازم هستی...

همه چی رو می سپارم دست تو...

تو که همیشه هستی!!!

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

برای تو می نویسم...

 
این را برای تو می نویسم...

نگاهت...نگاهت را از من نگیر...

مدتهاست که راز نگاه مهربانت را خوانده ام...

چشمانت را به روی من نبند...

من مدتها پیش در دریای سیاه و مواج چشمانت غرق شده ام....

نگاهم کن...

برایم حرف بزن...

من برای شنیدن آماده ام...

من برای گفتن آماده ام...

من آمده ام تا دستان سرد و تنهایت را در دستانم بفشارم...

میخواهم برایت قصه ی وفاداری را بخوانم...یکی بود...هر دو هستند...تا ابد...

میخواهم به پای قدمهایت ببارم...

مرا مران...

سکوت نکن...

بگو...بازهم بگو...

باز هم بخوان...

باز هم نگاهم کن...

من منتظرم!

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

یه همراه...

 

خدای مهربونم سلام

می دونم نیازی به معرفی نیست...من همونم که هروقت دلش می گیره میاد تا دلتنگیاشو با تو تقسیم کنه...

دوباره دل من گرفته...

خداجونم...

یه بغضی تو سینه م داره دست و پا میزنه که حتماٌ میدونی...

دستام می لرزه...صدام گرفته...

و...

و دلم تنگه...

دلم تنگه برا اونی که باید باشه و نیست...

برا کسی که بود و رفت...

کسی که منو به خودش مبتلا کرد و بعد تنهام گذاشت....

خدای خوبم...

باید چیکار کنم با این همه دلتنگی؟!با این همه تنهایی...

چاره ی این دل آزرده چیه؟!

چرا به هر دیواری تکیه کردم آوار شد روی سرم...

چرا به هرکی دل بستم تیکه های دلمو برام پس آورد...

دیگه نمیتونم...دیگه نمیخوام...

من الان فقط گریه میخوام...

فقط تو رو میخوام...

فقط تورو...

خودم و خودت...

تنهای تنها...

تو می شنوی...می فهمی...

اما...

چرا کاری نمی کنی؟!چرا حرفی نمیزنی؟!

من رو با یه دنیا تنهایی تنها گذاشتی که چی بشه؟!!

خدایا...

نمی دونم باید چیکار کنم؟!نمی دونم...

تو راهی جلوی پام بذار...

راه نه...یه دوست...فقط یه دوست جلوی پام بذار...

نه اونی که اسمش دوسته....نه

من تکیه گاه میخوام...من همراه میخوام...

میخوام دستایی باشه که دستمو بگیره...

پاهایی که قدم به قدم باهام حرکت کنه...

شونه ای که پناه دلتنگیام باشه...

قلبی که محبتی از منو تو خودش داشته باشه...

خدایا من یه همراه میخوام...

نه فقط برای اینکه همراهیم کنه...

برای اینکه منم محبت کنم...برای اینکه یادم نره آدمم...

خدایا دلم پره از این دنیا...

نمی دونم چشمم به جمال سال 90 روشن میشه یا نه؟!!اما تو بخواه که اون سال اسیر یکنواختی نباشه...

تو بخواه که اون سال کسی بیاد که با اومدنش دلم آروم بگیره...

خداجون من تنهام...خیلی تنها!

نذار تو تنهایی اسیر بشم...

نذار به دست تنهایی بمیرم...

نذار همه ی خاطره هام به رنگ تنهایی باشه...

 من رو با تنهایی ها تنها نذار...

من رو تنها نذار...

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

من اینجام...

 

تنهایی با همه ی قدرتش به سمتم هجوم آورده...

دلتنگی...

وای خدای من!!!

بغض کرده بودم...دلم منتظر یه تلنگر بود تا بی دلیل اشکم بریزه اما...

آسمون امروز آروم آروم بغض نشسته تو چشماشو شکست...

آروم و قطره قطره گریه می کرد...

همینکه صداش میخواست به یه هق هق زخمی تبدیل بشه جلوشو می گرفت...

دستامو به سمتش دراز کردم...خواستم اشکاشو پاک کنم...

اما بجاش تنهاییشو لمس کردم...با همه وجود...

چقدر دلم میخواست بی بهونه گریه کنم...

چقدر دلم میخواست فریاد بکشم...

هیچکی نفهمید...هیجکی نفهمید توی دل من چه خبره؟!

هیچکی نپرسید...

تنهای تنهام...

خداجون...پس کجایی؟!!

منتظر یه صدام...یه صدا که منو زمزمه کنه...

گوشام کر نیست...دنیا جلوی من سکوت کرده...

دنیا...گوش کن به من...

من اینجام...همینجا...

زیر همین آسمون آبی و غم گرفته...

توی آغوش خودت...

نگام کن...

من منتظر یه نگاهتم...

منتظر دستای مهربونتم...

منتظر صداتم...

من اینجام...

کسی صدای منو میشنوه؟!!

من اینجام...تنهای تنها...

میون یه عالم آدم...اما تنها!

من اینجام...صدام کن!!!