ا ی عاشق در انتظار چه نشستی
در انتظار بادها ی پائیزی ؟
باران های بهاری ؟
برگها ی زرد
و یا شکوفه های ارغوانی
در انتظار کدامی؟
انتظار بیهوده ست ، پنجره را باز کن
جدار را بشکن
غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان ، پایانها مانده است
این است زندگی
این است روزگار
ميان تاريکي ترا صدا کردم سکوت بود و نسيم
که پرده را مي برد
در آسمان ملول
ستاره اي مي سوخت ستاره اي مي رفت ستاره اي مي مرد
ترا صدا کردم ترا صدا کردم
تمام هستي من چو يک پيالهء شير ميان دستم بود
نگاه آبي ماه به شيشه ها مي خورد ترانه اي غمناک
چو دود بر مي خاست
ز شهر زنجره ها چون دود مي لغزيد
به روي پنجره ها تمام شب آنجا
ميان سينهء من کسي ز نوميدي
نفس نفس مي زد
کسي به پا مي خاست کسي ترا مي خاست
دو دست سرد او را دوباره پس مي زد
تمام شب آنجا ز شاخه هاي سياه
غمي فرو مي ريخت کسي ز خود مي ماند کسي ترا مي خواند
هوا چو آواري به روي او مي ريخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
کجاست خانهء باد؟
کجاست خانهء باد؟
تو ای . . .

اي هفت سالگي
اي لحظه هاي شگفت عزيمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ چيز نمي گفت ، هيچ چيز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.
بعد از تو ما صداي زنجره ها را کشتيم
و بصداي زنگ ، که از روي حرف هاي الفبا بر مي خاست
و به صداي سوت کارخانه هاي اسلحه سازي ، دل بستيم .
.
.
.
ما هرچه را که بايد
از دست داده باشيم ، از دست داده ايم
ما بي چراغ به راه افتاديم
و ماه ، ماه ، ماده ي مهربان ، هميشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ي يک پشت بام کاهگلي
و بر فراز کشتزارهاي جواني که از هجوم ملخ ها مي ترسيدند
خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم ،
گفت:دستانش گرمای مرا دارند .
به آسمان گفتم :پاکی ات را به من بده ،
گفت:چشمانش پاکی مرا دارند .
از دشت سبزی زندگیت را خواستم ،
اما دشت گفت:زندگی تو سبز تر از اوست .
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم :
گفت :قلب تو به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز .
از ماه تابندگی صورتش را خواستم،
گفت:وقتی نگاهش می کنم خجل می شم .
به فکر فرو رفتم ،من در مقابل دستان گرمت ،چشمان پاکت ،سبزی زندگی ات ،
بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم
جز این
بگیر ،نترس،می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم .
samaneh
syamak
i love me
اشتباه نکن
.gif)
عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم.
با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.
تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم.
در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است.
خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.
در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم
و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم
و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو.
از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم
از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه
به یاد تو و دلتنگ تو بودم.
این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز
همچنان بسوزم … سوختن در اتش عشق تو به من گرمای
یک زندگی پر از امید را میدهد.
تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن
من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم و در حسرت آن
روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس
مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت.
عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.
اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و
با عشقت میسازم تو را آرام میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن.
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم.
به خدا خیلی دوستت دارم .
تو همه وجود من ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی.
با تو این زندگی برایم زیباست و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است.
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم و نام مقدس تو را فریاد بزنم.
تو همان خوشبختی منی ، همانی که برای رسیدن به آن از همه چیز و همه کس خواهم گذشت.
تنها تو را می بینم ، لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین و آخر سر نیز رویاهای عاشقانه ام با تو.
با تو همانی خواهم شد که تو میخواهی ، همان عاشقی که برای همیشه با تو وفادار می ماند.
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم عشق واقعی به چه معناست.
این قلب شکسته ام ، قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی.
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، با تو هستم ، خواهم ماند ، مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه.
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم.
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم.
تو همانی که من میخواستم ، تو همان عشق واقعی هستی که سالها در جستجوی او بوده ام.
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام به آسانی نیز از دست نخواهم داد.
با تو معنای عشق را فهمیدم ، و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند.
آری همین است رسم عاشق بودن.
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق ، با صداقت ، یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس ، تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتر از همیشه نیز دوستش بداری، این رسم عاشقی است که تو به من و آنان که قلبم را شکستند آموختی.
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک عاشقانه تر از همیشه با تو می مانم و باور کن که خیلی دوستت دارم.

وعده دادم بر دلم ای ماه تابانم بتاب
روز من شب می شود اما بدون آفتاب
انتظارت می کشم شب تا سحر در حسرتم
حرف من پاسخ بده تا من نمانم بی جواب
آرزوی دیدنت آرامشم در زندگیست
یا می و پیمانه و ساقی و ساغر یا شراب؟
آسمانی بوده ایم اما زمینی گشته ایم
لیلی و مجنون کجا باشد به جز در این کتاب؟
بلبل و گل دیده ای،گل او و من بلبل شدم
من گل خود را از این بستان نکردم انتخاب
خواب و بیداری من خوش بوده در وقت سحر
مثل تو لیلای من غم دیده ام کرد وخراب
"ساقیا" همچون زلیخا گشته ای در عاشقی
دیدن یوسف برای چشم کورت چون سراب


بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و
بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی
جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،
دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم
و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است
از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که
معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و
به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ
کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و
در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،
پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،
و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا
تو را عبادت میکنم!
عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،
و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که
می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،
آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو
توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا
در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،
با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که
دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و
به من بنگرند و شرمنده شوند!
روزی روزگاری جزیره ای بوده است که حس های انسان:غم ـ شادی ـ غرور
و عشق
در آن زندگی می کردند. یک روز به اهالی جزیره خبر می رسه
که قرار است جزیره بره زیر آب و همه اهالی شروع به ساختن قایق کردند
به جز عشق چون عشق عاشقه جزیره بود و نمیخواست جزیره را تنها بگذارد.
جزیره داشت دیگه زیر آب می رفت و عشق دیگه چاره ای نداشت و قایقی
هم نداشت که بره.عشق پیش غرور رفت و به اون گفت:غرور تو منو با 
خودت ببر و غرور گفت نه تو بدنت خیس و کثیفه و قایقه خوشگله منو کثیف
می کنی عشق پیش غم رفت و به اون گفت:غم تو منو با خودت ببر غم
گفت:من افسردم و میخوام تنها باشم و تو رو با خودم نمیبرم عشق این
بار پیشه شادیرفت و به اون گفت:شادی تو منو با خودت ببر.جوابی نشنید
آخه شادی اینقدر غرق در شادی بود که حتی صدای عشقو نشنید......
عشق دیگه نا امید شد.عشق داشت می مرد که ناگهان یه پیرمرد اومد
و گفت بیا عشق من تورو با خودم می برم و عشق بدون اینکه بپرسه که
تو کی هستی سوار شد .زمانیکه از قایق تو جزیره ی جدید پیاده شد دید
که پیرمرد رفت و او فراموش کرد که از پیرمرد تشکر کنه و اسمشو بپرسه.
عشق عالمی رو دید که در حال حل مسئله ای روی شن های ساحل بود
و از اون پرسید عالم تو به من بگو که اون پیرمرد کی بود؟او گفت زمان
عشق با تعجب گفت زمان؟؟؟؟....چرا زمان به من کمک کرد؟؟عالم گفت:
چون فقط زمان عظمت و بزرگی عشقو درک می کنه
پس هیچ گاه عشقمونو به غم ـ شادی ـ غرور نسپاریم و به
زمان بسپاریم.....
..................................................................
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
چقدر ساده ميتوان به عشق پاك يك نفر خنديد
چه ساده ميتوان گرماي وجودش را حس كرد و نفهميد
و چقدر آسان ميتوان فراموش كرد كسي را كه ميداني هيچ گاه فراموشت نخواهد كرد
دنياي غريبي است
.................................................................................
باور کن هیچوقت نمیتونم فراموشت کنم
منو به خاطر همه بدی هام ببخش
همه این کارهام به خاطر عشق و علاقه ام بود
خيال ميكردم اينجوري حرف زدنم
اينجوري رفتار كردنم
بهت نشون ميده كه چقدر دوستت دارم
باور کن نه چیز دیگر
من به با تو بودن نیاز دارم
تقديم به تنها گل هستي ام
samaneh joon
kiss me.. kill me.. batdont and lave me
سلام به دوستان من