رنگ من سبزترین ابی انشای خداست
رنگ من از سر انگشتان خدا میریزد
رنگ من تازه ترین شبنم گلبرگ خلقت
رنگ من مست ترین حس شراب هستی
ازهمان جا که نفس درنفسم عطرخدا میتابد
عطـــرمن عطــــر نفسهای خداســـــت
من دراین نقطه اخر که سراغاز من است
نفســــــــــــــم را به تو میبخشایـــــم
بــــه تو خـــــوبم.....به توکه رازوجودت
به دو چشمــــــــان خـــدا زنجیراست
رنگ من در طپش رنگ خدا درگیر است
من در این نقطه اخر که سراغاز من است
راز دیدار خدا را به تو هم میگویــــــــم
که چشــــــــم زیبای خدا دیدنی است
همزمان باطپش دست نیاز تو عزیز
نبض اغوش خدا دست تو را میگیرد
ان زمان با دل خونین نگاهش کردی
باتودر خواهش تو همنشین خواهد شد
من در این نقطه اخر که سراغاز من است
مژده ات خــــــــــواهـــــــــــــــم داد
که به تن پوش سپیدی از یاس
به تو دل خواهـــــــــــــم داد
بعداز رنگ خدا میگیری
میشوی هم نفس راهی کوه جنت
چگونه قطـــره قطــره اب می شود
چگونه سایه سیاه ســــرکــشـــم
اسیردست اقتـــــاب میشـــود
دلم از جــــام لبـــت لبــــالب است
اسیر دســــت افتـــــاب میشـــود
نگاه کن بی توتمــــام هستی ام خراب میشود
تــــــوامدی ز دورهـــــا ودورهـــــا
وســـــرزمین عطرهـــــا ونـــورها
نشـــــانده ای مــــرااکنون بر کنارت
زعـــــــاج ها زابــــــرها بلـــورها
مرا ببر امید دلنــــواز مـــــــن
ببر به شهر شعرهـــــا وشورها
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است از حادثه عشق تــــــر است
بوی یا
سینه مالامال عشق وسوی دلدار امدم
بوی کویش در کلبه این دلـــــم خیزد
ای توعشق باغ وبستــــــان وخرد
عاشقم ،مستم،اسیرم،بهر دیدار امدم
بیخودم،بیخود ترم کن دیده بیدار امدم
ساقی بده جامی که زدل غصه بـــــر ارم
پرکن می نابی که زدل رفته قرارم
قصه’ عش
بیــا ببوسمت من تــــرا ای برترین عشق
بیـــابا ارزوهایم بسازم خانه ای در دل
سراغم را نمیگیری مگر بیگانه ای با دل!
طوطیم اندر قفس اما دلم پــیش تو است
گرقفس رابشکنم پرواز من پیش تواست
مرغ عشقم از بــــــرم تو کوچ مکن
بی تو پوچــــم مـــــرا رهـــا نکن
دیده ام ز رفتنت به درمکن
چشمانم رابه فراقت عادت مده
یــــــــار بیمارم مرا جـــــــــانم بده
دلم از جــــام لبت لبـــــــالب است
اين نشاط خاطـــــــرم به درمكن
قلبم ازگرمي خاطراتت اتش گرفت
اين دوچشمم از دوريت اشكش گرفت
كوه عظيمم ولــــي بي تو چه ســــود
درياي نورم ولــــي بي توچه ســـود
اندكـــي اهسته زير اين باران بمــــان
ابررابوسيده ام تا بوسه بارانت كند
جان جانـــم مــــرا صبرم بده
روح بي جانم مر اجـــانم بده
ای دلستان بی نشان!
چشم وچراغ عاشقان!
رســــم دل ودلدادگان
ســــــامان بده برهم مزن
""""""""""""""""""""""""""""
هیچ وقت به هم نمیرسیم...
سالهاست روبه روی هم
دو سوی ریلها می ایستیم...
به هم نگاه میکنیم...
و شاخه های گل
پژمرده میشوند
میان دستهایمان.
تقصیر ما نیست
قطارها
به سرعت میگذرند...
!!!
خواستم خودمو گول بزنم
همه خاطراتم رو
انداختم یه گوشه ای و گفتم :
فراموش!!!!!
یه چیزی ته قلبم خندید و گفت :
یادمه!!!

این دلنوشته ها را دوستش دارم
همه ی این کلمات و واژه ها را....که نه!
که تمامی مقصود دلم را...
اهل روزگار بدانند
که من او را دوست دارم.
...هنوز عطر نگاه او با من است
هنوز آن شاخه گل خشکیده
برای من یعنی تمنای او.
حتی آن مهری که به کین آمیخته است
هنوز آن گوشه های نایاب دلم
سی بودن با او بی قرار است
هنوز نامش عزیزترین قشنگی هاست
در این اوقات ناخوش دلتنگی ها...
.......هنوز!!!!!!

گرگ درنده ای به من
تاخت به نام زندگی
پنجه که بر جگر زند
نام نهد نفس مرا...

یک امشب
در مسیر باد بایست
عاشقانه هایم را
سپرده ام بیاورد....

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تاریک و اندوه خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای رو شن ای رو شن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است.
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای هم گناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا ای همگناه ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده ی متروک.
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست در خوابند
آن نیلوفر آبی و ماهی ها پرستو ها.
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند و
چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس مارا
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستو ها.با پرواز و با آواز
و ماهی ها. با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند.
....
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من
...
بیا ای یار مهتابی...

وقتی قرص جای تو را میگیرد
ماه سقوط میکند ته لیوانم
و لاجرعه سرمیکشدم فراموشی
بالشم تر نشده پر میشوم
از خوابهای مصنوعی
یک رویای بی تو...
تنها... در ماه
یعنی...
هیچ...
....

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها
که سر به سخره گذارند
غریبی و پاک...
تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی
....

میخوام اینجا درد دلامو بنویسم...شایدیام غصه هام...
خلاصه همه چی...
سلام به دوستان من