بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد
کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد
سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم
با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد
عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است
گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد
آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است
دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد
آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد
گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
من با ستاره تنها یک آسمان ترحم
از عشق آن ستاره ماه از نظر شده گم
آغوش ما و یاران خالی نمانده امشب
لبهای ما نمانده در حسرت تبسم
احسنت بر تو گویم احسنت عشق گویم
عشق است آنچه بینی آن را نگو توهم
لبریز عشق کرده او خانه های این شهر
احساس زنده کرده در قلب های مردم
او کرد زنده اینجا آواز عشق دیرین
او قصه های ماندن در عشق پر تلاطم
شب ناگهان رسید و آهسته در دلم گفت:
این است عشق خوبان با این همه تداوم
نظرم بر شب آن شاعر غمخوار افتاد
که ورا یاد سیه گیسوی آن یار افتاد
گفت کو آن خم گیسو به منش بویی کو؟
حرف جیم است همین گفت ولی زار افتاد
خانه اش مکمن غم بود نگاهش بر در
آن شب او چشم به در بی خود و بیمار افتاد
ار گشاید در و از عاشق خود پرسد حال
که کجایی،بین ما فتنه ی اغیار افتاد
گفتم ای یارم بیا تنها مرا اینجا رها
می مکن، اما تو کردی این جفا با من چرا
در فراقت ناله کردم یار من چون نای نی
تا بیایی جان من از غصه ها گردد جدا
یک شبی دل در فراقت قصه هایت می سرود
قافیه تنگ آمد از این ناله های بی صدا
می سرایم من غزل از آتش جان هر دمی
این غزل شاید که باشد غصه ام را منتها
آرزو دارم نشان خانه ات پیدا کنم
تا فرستم درد دوری را صباحی با صبا
آن صبا را حافظش سوی سبا راهی کند
من صبا را از دلم سویت فرستم آشنا
این شعر قشنگو یکی از دوستان واسم فرستاده بود حیفم اومد که تو وبلاگ نذارمش:
عصر یک جمعه دلگیر
دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا اب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید
بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست
و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست
بدون آتش و تیر و تفنگ ما حبسیم
همین که کار نکرده ایم آزار است
به جرم خنده و شوخ و شنگ ما حبسیم
دلی دلی کنیم و کمی وزن بنوازیم
درین قفس تنگ و با آهنگ ما حبسیم
چنان که ما خودمان درب و داغ می باشیم
کنار چند تایی آدم لنگ ما حبسیم
ماجرای مناظره های غزل سوم حافظ که مطلعش اینه:
حافظ میگوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صایب تبریزی میگوید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
در روز جوانی چه شوی غره بدین موی
این موی سیه عاریتی هست به روی
آن دم که شوی پیر سپیدی بدل آید
افسوس خوری دمادم از حسرت اوی
دل این دل پر حسرت و غم هدیه به تو
شمع و شب و دفتر و قلم هدیه به تو
می خواستم از جدایی بنوی...
این نامه ی ناتمام هم هدیه به تو
بهجهنم كه شكست !!!دلكى بود دلش ...
دلك بىكلكى بود دلش ؛ دلك زخمى آشفتهى عاشقپیشه ...
الكى بود ، ولش ؟؟؟!
آه از این مردم بىاندیشه !
كسى امروز دم از مَردى زد ، و جوانمرد و سرافراز ولى دلمرده ...
گفت : مَردم آرى ؛ گرچه طراح قلم نقش مرا زن زدهاست !
مرد مىخواهم زیست ، مرد مىخواهم ماند ، مرد مىخواهم مرد ...
گون از نسيم پرسيد.
- "دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟"
- "همه آرزويم؛ اما
چه كنم كه بسته پايم..."
- "به كجا چنين شتابان؟"
- "به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم..."
- "سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفهها، به باران،
برسان سلام ما را.
راكد و ساكت و آرام و خموش.
نه از او شعله كشد موج و شتاب.
نه در او نعره زند خشم و خروش.
گاهگه شايد يك ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد.
وز خراميدن پيرانة خويش
موجكي خرد و خفيف انگيزد.
يا يكي شاخة كم جرئت سيل,
راه گم كرده, پناه آوردش.
و ارمغان سفري دور و دراز,
مشعلي سرخ و سياه آوردش.
بشكند با نفسي گرم و غريب,
انزواي سيه و سردش را.
لحظه اي چند سراسيمه كند
دل آسودة بيدردش را.
يا شبي كشتي سرگرداني
لنگر اندازد در ساحل او.
ناخدا صبح چو هشيار شود,
بار و بن بر كند از منزل او.
يا يكي مرغ گريزنده كه تير
خورده در جنگل و بگريخته چست,
ديگر اينجا كه رسد, زار و ضعيف,
دست و پايش شود از رفتن سست؛
همچنان محتضر و خون آلود,
افتد, آسوده ز صياد, بر او.
بشكند آينة صافش را.
ماهيان حمله برند از همه سو.
گاهگه شايد مرغابي ها
خسته از روز بر او خيمه زنند؛
شبي آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز كنند.
ور نه مرداب چه ديده ست بعمر
غير شام سيه و صبح سپيد؟
روز ديگر ز پس روز دگر,
همچنان بي ثمر و پوچ و پليد؟
اي بسا شب كه بمرداب گذشت
زير سقف سيه و كوته ابر.
تا سحر ساكت و آرام گريست,
باز هم خسته نشد ابر ستبر.
و اي بسا شب كه بر او مي گذرد,
غرقه در لذت بيروح بهار.
او بمه مي نگرد, ماه باو,
شب درازست و قلندر بيكار.
مه كند در پس نيزار غروب,
صبح رويد ز دل بحر خموش.
همه اينست و جز اين چيزي نيست
عمر بي حادثة بي جر و جوش.
دفتر خاطره اي پاك سپيد,
نه در او رسته گياهي, نه گلي؛
نه بر او مانده نشاني نه, خطي,
اضطرابي, تپشي, خون دلي.
اي خوشا آمدن از سنگ برون,
سر خود را بسر سنگ زدن.
گر بود دشت, گذشتن هموار,
ور بود دره سرازير شدن.
اي خوشا زير و زبرها ديدن،
راه پر بيم و بلا پيمودن.
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز,
جلوه گاه ابديت بودن.
عمر «من» اما چون مردابي ست,
راكد و ساكت و آرام و خموش.
نه در او نعره زند موج و شتاب,
نه از او شعله كشد خشم و خروش.
( مهدی اخوان ثالث )
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب گل همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به مسیر مدرسه،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر زنی نی زن،
به نی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم باز٬ نیامدن نگاهِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه ٬
به یک سلام سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
لب آبی
گيوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :
" من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است!
هيچ ، می چرد گاوی در کرد.
سايه هايی بی لک ،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس ! جای بازی اينجاست.
زندگی خالی نيست :
مهربانی هست، سيب هست ، ايمان هست.
آری
تا شقايق هست ، زندگی بايد کرد
هر شب
عاجزانه
به خدا التماس می کنم ....
التماس می کنم
که به تمام آرزوها وخواسته هایت برسی
التماس می کنم
که همواره شاد و خوشحال باشی
التماس می کنم
که زندگی با تو از سر مهر رفتار کند
التماس می کنم
که عاشق شوی...
تا مرا دریابی.
عازم رشتم من و ماهى ز تهران مىبرم!
با خودم بنگر چه چيزى سوى گيلان مىبرم
روغن اعلا به كرمانشاه خواهم برد و بعد
مىنشينم در اتول، چاقو به زنجان مىبرم
گر گذار افتد مرا در شهر قم، از سمت شوش
چند قوطى با خود آنجا بنده سوهان مىبرم
سنگ پا را مىبرم قزوين و پشمك را به يزد
جعبهاى گز با خودم سوى صفاهان مىبرم
مىبرم شيراز ليمو، مىبرم تبريز چرم
تو را "كن"، سيب را سوى شميران مىبرم
مىبرم خرما به جهرم، مىبرم مشهد هلو
قالى صد رنگ را هم سوى كاشان مىبرم
لات و لوتى گر ببينم چاله ميدان مىبرم
توى اين دنيا كه هر چيزى در آن وارونه است
بعد از اين من زيره را با خود به كرمان مىبرم
خوش آمد اين سخن ما را، پريروز كه مي فرمود بدجنسي كلك باز
چو مي بيني كه نابينا و چاه است تو نيكي مي كن و در چاهش انداز
دوش یارم گلکی داد به من
به خیالم دلکی داد به من
دل من در تب و تاب دیدنش
در زمان او لبکی داد به من
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
میشنیدم که بدین نوع همیراند سخن
کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم صصصبح روشن
تتتریاکیم و بی شششهد للبت
صصبر و تا تا تابم رررفت از تتتن
طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
مممی خواهی ممشتی به کککلت بزنم
که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟
پیر گفتا وووالله که معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون
گگگنگ و لللا لم به خخلاق زمن
طفل گفتا خخدا را صصد بار ششکر
که برستم به جهان از مملا و ممهن
مممن هم گگنگم مممثل تتتو
تتو هم گگگنگی مممثل مممن

سلام به دوستان من