امروز دوباره متولد شدم... چشمانم باز است ! مي بينم: يعني من ميدانم ساعت 20و2دقيقه بامداد است... زمین را اينگونه ديدن چه زيباست... من در آغوش دختر جواني هستم که به او پرستار ميگويند... طفلکي مي خندد نمي داند به او نظر دارم... مرا سپرد به مادرم مادرم مادرم مادر شد ولي تنهاست هنوز هم تنهاست. به پدر تبريک مي گويند و او شادی خود را نشان میدهد... مادر سکوت کرده است! چرا؟ نه ، اینکه نخواهد نتواند که بخند د... و مرا بازهم درآغوش مي گيرد. دختر جوان دستبند شناسائي را براي بار چندم به مچ دستم مي بند ند... غافل ازاينکه من ، بازهم گم ميکنم مرا! گفته بودم : به دنياي شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد... در خيابان راه نخواهم رفت... دست دوستي نخواهم داد... پول را لمس نمي کنم... نه هيچ وقت من را نميفروشم! """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی!!! و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگ سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم ! و , وقت تمام است!!! برگه ها بالا... """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" نمیدانم................ . یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ... امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ... با غم نبودنت وسکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط می روم ... فقط می دوم ... یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما ! گرمی مهر تو را می خواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند ! میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ... صدای قدم هایت را می شنوم اما تو نیستی ... فقط صدای مبهم قول داده بودی که تنهایم نگذاری همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ... یادت هست ؟؟؟ و رفتی وخورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و باریک سر گردانم ومنتظر ... منتظر... برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!! گاه می اندیشم کاش همنشین لحظه های بی قراریم کسی جز تو نبود...!!!! """""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" هم سفر در اين راه طولاني - که ما بي خبريم و چون باد مي گذرد بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را و يک شيوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است عزيز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛ واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق يکي کافيست عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري عزيز من اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد بگذار درعين وحدت مستقل باشيم بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست بيا بحث کنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم بيا کلنجار برويم اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ کنيم من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم عزيز من ! بيا متفاوت باشيم (چهل نامه کوتاه به همسرم اثر نادر ابراهیمی) """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" !!!!!!!!!!!!! ... یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا می نگرم، باز هم اوست که بچشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود مرگ باید که مرا دریابد ورنه دردیست که مشکل برود """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" نگو کفر است ............................. نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بویید و این احساس شیرینی است نگو کفر است که کفر این است که ما از بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست نگو کفر است اگر من کافرم !! باشد نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیباترین معشوق انسانهاست خدا را نیست همزادی که او یکتاترین عاشق ترین معبود انسانهاست. """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" طعم شکست..................... من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون من همان زائره کوچک شهر غم عشق دامنم سوخت شبی آتش سوزنده من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک دست بازیچه بازی بد تیر و فلک من همان همنفس باد و خزان و شب هجر ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور کی شود کور کند چشم تورا روشن نور من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط من پریشان شده دست تو و خواهش باد مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" دلتنگی....................... انسانم.................................. اگر به خانهي من آمدي برايم مداد بياور مداد سياه ميخواهم روي چهرهام خط بکشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم! يک مداد پاک کن بده براي محو لبها نميخواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند! شخم بزنم وجودم را ... بدون اينها راحتتر به بهشت ميروم گويا! يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد و بيواسطه کمي بيانديشم! نخ و سوزن هم بده، براي زبانم ميخواهم ... بدوزمش به سق ... اينگونه فريادم بي صداتر است! قيچي يادت نرود، ميخواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم! پودر رختشويي هم لازم دارم براي شستشوي مغزي! مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت. ميداني که؟ بايد واقعبين بود ! صداخفه کن هم اگر گير آوردي بگير! ميخواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب، برچسب تحقیر ميزنندم بغضم را در گلو خفه کنم! يک کپي از هويتم را هم ميخواهم براي وقتي که ...... به قصد ارشاد، فحش و تحقير تقديمم ميکنند، به ياد بياورم که کيستم! ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي ميفروختند بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم: من يک انسانم من هنوز يک انسانم من هر روز يک انسانم """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" !!!!! روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دیدروز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردیدروز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودمآن من دیوانه عاصی در درونم های هوی می کرد مشت بر دیواره ها می کوفت روزنی را جستجو می کرددر درونم های هوی میکرد همچو مرغی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانیمی شنیدم نیم شب در خواب های های گریه هایش رادر صدایش گوش می کردم درد سیال صدایش راشرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانیدر میان گریه می نالید دوستش دارم، نمی دانیبانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست لیک در من تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خواستمرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوهاقلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهوهادر سیاهی پیش می آمد جسمش از ذرات ظلمت بودچون به من نزدیکتر می شد ورطه تاریکی لذت بودمی نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاهازورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیاهاباز تصویر غبار آلود زان شب در کوچک، شب میعاد زان اطلاق ساکت سرشار از سعادت های بی بنیاد.در سیاهی دست های من می شکفت از حس دستانش شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانشریشه ها مان در سیاهی ها قلب هامان، میوه های نوریکدیگر را سیر می کردیم با بهار باغ های دورمی نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها زورق اندیشه ام، آرام می گذشت از مرز دنیاهاروزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟بگذارم گر از سر پیمان می کشد این غم دگر بارم می نشینم شاید او آید عاقبت روزی بدیدارم فروغ """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" تقدیم به عاشقان به معشوق نرسیده قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟! يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟ شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها سالها منتظر قسمت آخر باشم !! """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" یادگاری..................... رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده . بی وفایی هام هنوزم منو رو از دلت نرونده؟؟؟ چشم به راه تو میمونم . تا که بر گردی دوباره . میترسم وقتی که نیستی دلم دل من طاقت نیاره گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله دیدن دوباره تو فقط اون خواب و خیاله رفتی اما خاطراتت توی قلب من میونه . هیشکی مثل تو بلد نیست دلم رو بسوزونه تا وقتی که زنده هستم چشم به راهه تو میمونم . تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم . اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار . با چشمای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار دوووووووووووووووووووو ست دارم خدافظ """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""" .................................. عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند بالا رفتن سن حتمی است اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد خنده کوتاهترین راه بین دوستان است عمر سالهای گذشته نیست سالهایی است که از آن زندگی کردی عشق زندگی را نمی چرخاند اما انگیزه ای است برای زندگی وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز زیبا است که ببینیم کسی میخندد وزیباتراینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده است
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:32 توسط عشقولانه های سیامک و سمانه جون
|
سلام به دوستان من