عاشقانه

دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت
:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ


دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت
:
من فقط یک سوال پرسیدم!

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،  

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم

 با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ، 

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت

 تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ،

کاش بودی و من دیگر از سردی  نگاهت شاکی نبودم

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ،

چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را

 هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،

آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت

 هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی

 که فکرش هم نمی کنی رفتم...

میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ،

میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ،

میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست

 بدجور از نبودنت شاکیست ،

هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست.... 

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

خدایا .. چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ... چه دقیقه ها که حضورت را  

فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی... چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه  

موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ... چه روزهایی که سرمو تُو لاکم کردم و  

توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه  

کاری کردی که به صلاح من است ... وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم  

دادی... وقت از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی...  

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی... وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی  

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه  

های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه... اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو  

چشیدم ... وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...

و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و  

فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ... خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر

 

همه چیز ممنون..... خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر که داده ات نعمت نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است


 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

  سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد

 همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم

سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.

 لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو

 ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد

 وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده

 و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق…

ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم

تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:

من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون

 شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته

 که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه

 به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز

و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره

 ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده

 چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي

 ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم

از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم

 من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن

عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي

عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي

عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري

 اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

 پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت

 بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود

پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم

 نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم

 و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره

بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم

که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم

و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم