از موهایت سبد سبد گل می چکد

           از چشمانت طبق طبق عسل می بارد

                         حال زندگیم شیرین شده است مثل کندوی عسل

                                                                        که بغل بغل بوی گل می دهد

                                                بوی تو

                             مثل گلهای بهشت

 

 

 


 
 
 

 
 

 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
 
 

با نگاه پست همه چیز را می توان ننگ شمرد حتی مهر مادر به فرزند را ... حکیم ارد بزرگ

نگارش اندیشه ها، سرمایه آینده است. ضرب المثل اسپانیائی

به همه عشق بورز، به تعداد کمی اعتماد کن، و به هیچکس بدی نکن. شکسپیر

جایی که راه نیست خداوند راه می گشاید . اسکاول شین

خداوند راهها و چاههایی دارد که تو را حیران خواهد کرد . اسکاول شین

تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد! ضرب‌المثل ولزی

با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی . سرنگ

من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام ! ناپلئون

علمی که با تقوا و پرهیزگاری همراه نباشد پشیزی ارزش ندارد . لویی

هنگامی که عاشق زندگی می شوید دنیا را درست همچون عشاق از پس دیدگان عشق نظاره خواهید کرد . دیدن و نگریستن از پس دیدگان عشق به این معناست که زیبایی را در تمامی چیزهای این عالم ببینید و از راز و رمز و اعجاز هر لحظه به شگفتی و حیرت در آیید و در همه کس و همه چیز به دنبال عشق باشید . باربارا دی آنجلیس

اختراع پول ، قاتل خوشبختی بشر شد . سنگا

طوفان های حوادث، اخلاقیات و روحیات انسان را تقویت می کند. گوته

به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید. کنفوسیوس

افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی. مثل آلمانی

هیچ کس جز خود ما مسوول بدبختی ها و یا خوشبختی های ما نیست . بودا


 
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
 
 

 
 

روزگارا:

تو اگر سخت به من می گیری.

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست.

گرچه دلگیرتر از دیروزم.

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند.

لیک باور دارم.

دلخوشیها کم نیست.

زندگی باید کرد!!!

 
 
 

 
 
 

دنیا را می دهم برای لبخندت، هراسی نیست!
شاد باشی دنیا دوباره از آن من است...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
 
 
 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
 
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..
 
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....»

 

 
 
 

می خواستم در جهان تو رودخانه ای باشم
بخروشم به سمت دریاها
درختهای کهنه را سیراب کنم
سنگها را بغلتانم و صیقل دهم
اما در جهان تو قطره ای شدم
که می چکد از دلتنگیت، گاهی بر گونه ی خودم

 

 

::::::::::::::::::::::   دوستت  دارم   ::::::::::::::::::::::: 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،

  

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

  

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می

 

داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک

 

سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را

 

یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را

 

به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با

 

دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و

 

چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و

 

وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

 در  نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و

 پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که

 همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

 

حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود

 

نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

 

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده

 

بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که

 

پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را

 

کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه

 

پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا

 

کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا

 

رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر

 

پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و

 

تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج

 

پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و

 

داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.

 

دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می

 

کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال

 

بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و

 

در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار

 

می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را

 

مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس

 

اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر

 

با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و

 

پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر

 

با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو

 

برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد

 

کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت

 

طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج

 

کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی

 

بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک

 

ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،

 

پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن

 

را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد

 

پسر هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک

 

ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره

 

چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را

 

از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین

 

افتاد. رویش نوشته شده بود:

 

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .