در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

................................................

.........................

به دنیای بدون من خدارو شکر برگشتی...

خدارو شکر که دیگه اذیت نمی شی....

خدارو شکر که دیگه کسی نیست که معذبت کنه...

وخدارو شکر که دیگه راحتت کردم.....

                 اما کاشکی یکی هم منو راحت میکرد رها...یکی هم منو آروم میکرد

کی میگه که گذر زمان فراموشی میاره؟!

گذر زمان هیچ تاثیری رو من نداره....گذر زمان فقط  عادت رو می بره گذر زمان فقط معمولیا میبره...

نه دوست داشتنو.................................................

اه اه اه.....................

وای خدای من چرا آدما همه چیو باهم قاطی میکنن؟!دیگه خستم کردن....

چرا اینقد دیدشون کوچیکه...هرچیزیو به پست ترین ها نسبت میدن

.........................

هنوزم همهی رفتارات یادمه رها و اذیتم میکنه....ولی هیچ تاثیری روم نذاشته چون من خیلی دوست داشتم.................بابا بفهم دیگه...

بابا دلم برات تنگ شده ولی نمی تونم ببینمت.......

دلم برای کسی تنگ شده که خیلی دوسش دارم برای کسی که همیشه ناراحتم کردو بازم دوسش داشتم

اه بابا اه

مگه تو بامن عادی رفتار کردی که منم رفتارمو باهات عادی کنم؟!!من فقط دوست داشتم ٬زیاد...همین..وقتی فک میکردم نمیدونی کاری جز بروزش نداشتم....

....................................................................

مردم شهر سیاه
خنده هاشان همه از روی ریاست
دلشان سنگ سیاست
ما در این شهر دویدیم و دویدیم چه سود؟
هر کجا پرسه زدیم خبر از عشق نبود
و تو ای مرغ مهاجر که از این شهر گذر خواهی کرد
نکند از هوس دانه ی گندم
به زمین بنشینی...

 ..................................

گاه گاهی دل من میگیرد

بیشتر وقت غروب

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

و اذان در پیش است

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم خواست

که تو تنها نشوی

و دلت پر ز خوشی های مداوم باشد...

.........................

          همین!!