چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد
رفتنم
اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم
چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت
را ضمیمه
وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:
دوست بدار و عاشق باش ...
آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه
نهادی...
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که
برای تو بنویسم؟!...
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم...
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم...
اما به کدامین منزل بیاسایم؟؟!!...
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان
آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به
عشق آمیخته است...
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری...
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی که من در ملک تو هستم امیدوارم
..!!!.
راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه
ببرم ؟
اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون
میکند که هر جا
بروم از آن توست........پس هنوزدوستم داری...!!!
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی...
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شوم..!
آه...ای دریغ و حسرت همیشگی...
ناگهان چه زود دیر می شود...!!!
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
به رویاهایم
به عشقم
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!
تصمیم ندارم
بدجنس دوستش داشته باشم
جنس ِ دنیا
وبه خدا ثابت میکنم
در خراب شده ای که خلق کرده است
به کوری چشم تمام تاریخ
می شود عاشق شد!
وباران
فقط همین جایی از قصه که من ایستاده ام می بارد
وچنان گم شده ایم در هم
که یکی دیده میشویم از بالا
و خدا خیال میکند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
وچنان گیج شده ایم از هم
چنان مست شده ایم از هم
که زمین سرگیجه میگیرد
من شهرزاد نیستم
آهای رهگذر بی خبر از همه جا
این خیابان برای تو نیست!!!
من جايی همين نزديکی ها
عاشق شده ام
به همه ی آنان که می گويند ادامه داشته باش
حالا که رفته ام
حسابی هوا را بی من نفس بکش
سر دو راهی که رسیدی
به چپ برو
به جهنم ختم می شود !
هشتاد ضربه حكم حقيري ست محتسب
دارم بزن كه مستي ام از حد گذشته است
من به اوئیسم معتقدم
و جز این همهچیز را انکار خواهم کرد...
من را از هر طرف که ببینی
چشم به راهِ مردی ام
که زبان درد ها را بداند؛
با سبدی از مداد و تسکین
صدایت آرامشیست
که من میان دیروز هایم گم کرده ام
بی فردای تولدت هایت
به رخ کشیده می شوند
زمان گریخته
لبخند می زنم به تولدی که
نشان بی مرگیه من است
حوایی که جزخدایش هوای دیگری ندارد
دود میکنم تو را همراه با سیگارم
در فردایی که نیستی
چه درد بزرگی بود
وقتی من به دنبال تو می گشتم
و تو دربه در عشق بودی
صدا
صدا برهنه میکند
شباهت مرا به ابر
شباهت مرا به شب
شباهت مرا به سنگریزه ها
پراز خطوط نازک است آشیانه من
پراز صداست
پر از صدای ریختن
گریختن
پراز صدای پاست
وتو
که روی پنجه راه میروی تمام شب
ولابه لای اشکهای من چروک میخوری
ماه در اسمان
ماهی در اب
و من
محبوس آه سرد زمینم
بانوی باستانی ماه و دریا
بیا و
ترانه های مرا
زمزمه کن
دورو بر دنیا نمیگردم
که متهم فراری ازآب درامد
بی حاشیه در حاشیه مینشینم
سکوت خورده،دروغ بالا می آورم
تقصیر من نیست
حواسم پرت میکند خودش را وسط چیزهایی
که غرق میشوم
دم نمیزنم دنیا ارزشش را ندارد
با این خانه،این خیابان،این شهر
من زندانی هستم
تو چرا فراری ازآب در آمدی!!!!!!!
سرم که درد می گیرد
موشی میان دندانهایم ناخنم را می جود
حالا
ناخن به دیوار کاهگلی اطاقم میکشم
ودیوار چین خراب می شود
سرت را نزدیکتر بیاور
راز این قصه
معجزه ناخن های جویده شده نیست...
زیر گوشت
آخرین کلمه ی نگفته ام را حدس بزن
راز این قصه
فعل مبهمیست
که یک شهر را می لرزاند
.............
بوی کاهگل که بلند میشود
مردم زیادی از بالای دیوار چین
به تصویر عاشقانه یی در ماه نگاه خواهند کرد
حالا یادت باشد انتهای تمام دیوارهای کاهگلی
گربه های زیادی از موشها میترسند
"یادمان باشد که دست های ما می تواند چون کلید قفل ها باشد "
از رفتنهاي بسيار نمي هراسم
از پيمودن راههاي طولاني
و ايستادن
پشت چراغهاي قرمز
طولاني
خسته نميشوم
اگر مقصد تو باشي
حتي
اگر هرگز
با من نباشي
حتي اگر دستانت در جيبهاي عشق من جا نگيرد
وقتي از سرماي تنهايي ميلرزي
حتي اگر نگاهت
بر نگاه من نرقصد
عادت را رنگ میکنی
جای عشق به من میفروشی!!
نمیدانی که من لاله عباسی های انبوه را دوست دارم
یک شاخه گل سرخ
عاشقانه نیست

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

براي سرگرداني ابرها
براي گريستن غريبانه اسمان
براي پنهان شدن ماه از نگاه گناه الود زمين
براي هماغوشي قله هاي پرغرور با مه سحرگان
براي پريشاني بيد مجنون در رقص باد
براي گريز نسيم از التهاب خاک
و براي من .....
باران بهانه اي است
براي غزل هاي ناسروده ام
ب
شبهاي پر التهاب نياسوده ام
و ................
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
اگر باران نمی بارید هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد
اگر زیر باران قدم نمیزدم ، هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد
اگر گریه نمیکردم هیچگاه قلبم از غم و غصه ها رها نمیشد
اگر با تو نبودم هیچگاه نفس کشیدنهایم تکرار نمیشد
حالا که با تو هستم ، گهگاهی نیز حس میکنم بی تو هستم، تو در کنارم نیستی و من خسته هستم
خسته از زندگی ، خسته از این راه عاشقی
اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود
تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام
تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام
اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ، غصه های دلم فراموش نشدنی بود
اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ، سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد
حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ چیز جز عشق تو، در قلبم نباشد.
نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، نمیخواهم جز تو ،حسرتی در قلبم به جا بماند
اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم.
اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود
تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام
تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام
اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ، غصه های دلم فراموش نشدنی بود
اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ، سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد
حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ چیز جز عشق تو، در قلبم نباشد.
نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، نمیخواهم جز تو ،حسرتی در قلبم به جا بماند
اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم
به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
---------- ><(((:> ------- ><(((:> --------- ><(((:>


سلام به دوستان من