خالیام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش
خالیام چون آسمان شبزده بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی
نیمی از آفاقم اما، نیمهی بیخاورانش
سرزمین مرگم اینک برکههایش دیدگانم
وین دل طوفانیام دریای خون بیکرانش
عیب از آنان نیست من دلمردهام کز هیچ سویی
درنمیگیرد مرا افسون شهر و دلبرانش
جنگجوی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشتهای از کشتهی همسنگرانش
دعویام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش
من ترا برای شعر
بر نمی گزینم
شعر،مرا برای تو
برگزیده است
در هشیاری
به سراغت نمی آیم
هر بار
از سوزش انگشتانم
در می یابم که باز
نام ترا...
می نوشته ام...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 12:40 توسط عشقولانه های سیامک و سمانه جون
|
سلام به دوستان من