اي کاش مي توانستم نشان دهم، I wish l could make you.
که تا کجا دوستت دارم. Understand how l love you
هميشه در جستجو هستم، l am always seeking but
اما نميتوانم راهي بيابم... cannot find a way….
به آن آني در تو عاشقم، l love in you a something
که تنها خود کاشف آنم that only have descovered
آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد، the you_ which is beyond the
و تحسين مي کند. you of the world that is
آني که تنها وتنها از آن من است. admired and known by others
آني که هرگز رنگ نمي بازد، a you which is eapecially mine
وآني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم. Which cannot evto love
قلب
قلب اگه یک بار بشکنه دو تیکه میشه برا همین شاید دوباره بشه بهم چسبوندش اما اگه
یک بشه دو قلب هزار تیکه میشه و دیگه هیچ جوری نمیشه به هم چسبوندش
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود
امروزتوآغوش ديگري نفس نفس ميزنن

خیا-----------------نت
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزینم
گاه بر حافظ تفاعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم.....!!
گفتم :بزرگ ترین شکست؟ گفت :شکست عشق
گفتم :بزرگترین درد؟ گفت :از چشم معشوق افتادن
گفتم :بزرگترین غصه؟ گفت :یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم :بزرگترین ماتم؟ گفت :در عزای معشوق نشستن
گفتم :قشنگ ترین عشق؟ گفت :شیرین و فرهاد
گفتم :زیبا ترین لحظه؟ گفت :در کنار معشوق بودن
گفتم :بزرگترین رویا؟ گفت :به معشوق رسیدن
پرسیدم :بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:
عاشقان راباغم عشق آشنا كن
به غم هاي دگرغيرازغم عشقت رهاكن
توخودگفتي كه درقلب شكسته لانه داري
ببين قلبـم شكسته جانابه عهدخودوفاكن
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی ام؟!دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!پسر: بله.دختر: عزیزم!بعد از ازدواج:
کاری نداره! حالا از پایین به بالا بخون
مفهوم عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنهااسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
راستی تصویر بالا کاراکتر چینی سنتی به مفهوم عشق است
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله
لباس هايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.
مادر ناگهان تمساحی را ديد که به سوی فرزندش شنا می کند.
مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد.
پسر سرش را برگرداند ولی ديگر دير شده بود...
تمساح با يک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زير آب بکشد.
مادر از راه رسيد و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشيد ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زياد
بود که نمی گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فرياد مادر را شنيد.
به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند...
دو ماه گذشت تا پسر بهبود پيدا کند.
پاهايش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود
و روی بازوهايش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد، از او خواست تا جای
زخم هايش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد.
سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت:
اين زخم ها را دوست دارم، اين ها خراش های عشق مادرم
هستند.
گاهی مثل يک کودک قدرشناس،
خراش های عشق خداوند
را به خودت نشان بده.
خواهی ديد چقدر
دوست داشتنی هستند.

وقتی که بچه هستیم میگن بچه هست,نمیفهمه.
وقتی که نوجوان هستیم میگن نوجوانه نمیفهمه.
وقتی جوان هستیم میگن جوونه وخامه نمیفهمه.
وقتی بزرگ هستیم میگن داره پیرمیشه نمیفهمه.
وقتی پیرهستیم میگن پیره حالیش نمیشه نمیفهمه.
وقتی که می میریم میان سرقبرمون میگن عجب آدم فهمیده ای بود
کاشکی میشدزمان به عقب برمی گشت تاآدم خیلی ازتصمیمارونمیگرفت.خیلی راه هارونمیرفت.بابعضی هاهیچ وقت آشنانمیشدو....ولی چه فایده که زمان راه خودش رومیره وکاری به من وتونداره.

سلام به دوستان من