گفتمش نقاش رانقشی بکش اززندگی

باقلم نقش حبابی برلب دریا کشید
*************

دریای شورانگیز چشمات چه زیباست انجا که باید دل به دریا زد همین جاست

***************

کاش خداسه چیز رانمی آفریدعشق-غرور-دروغ که انسان به خاطرعشق از روی غروردروغ نمیگفت
***********

میخواستم زندگی کنم راهم را بستند، ستایش کردم گفتند خرافات است، عاشق شدم گفتند دروغ است، گریستم گفتند بهانه است، خندیدم گفتند دیوانه است، دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم
***************

تا تو رفتی همه گفتند:
"از دل برود هر آنکه از دیده برفت"

و به ناباوری و غصه ی من خندیدند...

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که....

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت...

****************

خیلی وقته ننوشتم

دلم می خواد بنویسم

بنویسم از جدایی

از غرور و بی وفایی

بنویسم از یه قصه

قصه ی تلخ جدایی

جدایی مثل یه جنگه

جنگ بودن و نبودن

بودن و غصه نخوردن

بودن و همیشه بودن

اما قصه چیز دیگه است

قصه درد و غم و غصه است

اما ما هستیمو قصه

مال چیزهای ندیدست

ما دو تا که خوب می دونیم

دلامون دوتا پرنده ست

پس چرا ، چرا جدایی

من نمی خوام که جدایی

مثل یک رنگ سیاهی

سایه سار زندگی شه

حاصل یه عمر موندن

فدای یه سادگی شه

تو می دونی که جدایی 

یعنی عند بی وفایی

**************

خداحافظ گل لاله .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی باچشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ همین حالا که من تنهام ...

*****************

به دل گفتم بـــــــــرو دنبـــــال كـارت

بــــرو دنبال كــــــار و حــــــــال زارت

مجـــال عاشقي بــر تــــــــو تمــومه

سرودن بـــا دل عــــــــاشق حـرومه

گـــذشته وقت عشق و شورمستي

گـــذشته از تــه دل بت پــــــرستي

مي خــوام هرگز ديگه من دل نبندم

دلـم ميخواد ديگه هـــــرگز نخنـدم

بـــــــــذار آخـــــر كه من آروم بگيرم

بـــــــه دور از چشم معشوقم بميرم


*********************

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی... در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی شاید احساسم اینگونه نمیرد

*******************

با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم با اینکه می دانم پرستش کار کافر است می پرستمت با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است عاشقت می شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان دوستت دارم

******************

درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز بی توامشب گریه هم با من غریبی میكند دیده درراهندچشمانم كه بازآیی هنوز

***************

کاش میفهمیدی که برای داشتن تو

 دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت.

*******************

  گریه میکنم

   برای فاصله هایی که آمدند

    و بی هیچ سلام و سوالی.....

   میان سادگی هامان نشستند!

   گریه میکنم

   برای ابرهای پر بارانی که آمدند و

  تا بی نهایت علاقه مان سایه انداختند.

   بگذار آنقدر ببارند

    تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود

   گریه میکنم

   اما تو نگران نباش...

 

او یک زن است

نه جنس دوم

نه یک موجود تابع

نه یک ضعیفه

نه یک تابلوی نقاشی شده

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت..



باور داشته باش او هم اگر بخواهد ،می تواند
خیانت کند

بی تفاوت وبی احساس باشد

بی مبالات و کثیف باشد


اگر نبوده است و نیست ، چون نخواسته و نمی خواهد

پ.ن: ازین خیلی خوشم میاد

**************** 

آخ که چقدر از بازی قایم موشک متنفرم من چش گذاشتمو تو قایم شدی واسه همیشه...

***************** 

روی حرفم با توست

 ای غزل واژه ی درد

 میتوان بعد از تو به کسی عادت کرد

  روی حرفم با توست

 باعث هق هق من

 تو چه کردی اخر با دل عاشق من

  روی حرفم باتوست

 با تو که بی خبری

از من و غصه و غم از منو دربه دری 

 روی حرفم با توست

که به من می خندی

 کاش از دل من زود دل می کندی

 روی حرفم با توست

 باز هم عاشق باش

 دست کم بعد از این با خودت صادق باش

***************

 گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم . . .****************

می دانم مدتهاست که ارزان شده ام
چانه می زنم تا به مفت نفروشی ام...................

*****************

وقتي که رفتي چشمهايم رابستم، با خودم گفتم بر مي گردد؛ امروز ، فردا ، پس فردا وقتي روي رؤياهامان خط دلتنگي کشيده شد ، ديگر نيافتمت توبراي دنياي کوچکم دست نيافتني شده بودي ، خودت را به خاطرات سپردي اين بار هم دل شيشه ايي ام در اين لحظه هاي سرد قدم پائيز ، نقش خداحافظي را تجربه مي کند لعنت بر اين هواي ابري ، باز نگاههاي معصومم در اين شب تاريک ، تو را مي جويند، تا بهار راه زيادي مانده است ، پلکهاي نا توانم ياراي انتظار را ندارند ، من نيز گذشته رانمی توانم از يادببرم و نیز تو را .......

******************

من نمی دانم عاقلم یا عاشق ؟؟؟؟؟.... حس دلتنگیست........... حس یک مرغ مهاجر دارم که دلش هوای ماندن دارد و سرش هوای رفتن.......... و دلش می میرد گر از این مرز خدا پرگیرد............!!!

*************

 

 

 

چه احساس زیبایی است          

                                    همیشه به تو فکر می کنم

در هرزمان و هر مکان         

                         در اندیشه تو فرو می روم و غرق می شوم

چه زیباست عشق           

                                                    و گاه نیز دل کوچکم می گیرد

غمگین می شود   

                                         بهانه می گیرد

یاد تو نا آرامش می کند   

                                                        بی قرارش می کند

نگاه تو را می خواهد        

                                       وشاید هم لمس دستانت را

نغمه ساز عاشقی من           

                                     طنین شب های بی کسی ام

تو را می خواهم           

                          آغوشت را    

                                                        صدای نفس کشیدنت را

و هرم نفس هایت روی گونه هایم را

                                                    و ناز نمکین صورتت را

دیدن چهره دلربایت را

                                         دیدارت را

و چون از خیالم درآیم

 دلم را آواره می بینم       

                                و آسمان چشمم را   

                                                                      ابرهای سیاه دلتنگی

از هر سوی محاصره می نماید 

  

  وقت از که سیلاب غم    

                                                          از چشمانم جاری گردد

چه دردناک است جدایی...............

 *******************

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم...

امروز هم گذشت...

با مرور خاطرات دیروز...

با غم نبودنت... وسکوتی سنگین...

و من شتابان در پی زمان بی هدف...

فقط می روم... فقط می دوم...

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما...

گرمی مهر تو را می خواهند...

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند....

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی...

صدای قدمهایت را می شنوم، اما تو نیستی...

فقط صدایی مبهم....

رفتی و خورشید را هم بردی....

و من در این کوچه های تنگ و تاریک....

سرگردانم و منتظر...

برگی از زندگی ام را ورق می زنم...

امروز به پایان دفترم نزدیکم....

 

تا کی از درد نبودن هایت    

 بنشینم به قلم فرسایی   

 تا کجاها بنویسم برگرد

تا کی انکار کنم می آیی؟  

مده آزار مرا چون که تو را    نکند مردن من تاثیری

آه تاوان کدامین گنه است

 که تو از زندگیم می گیری 

 به خدا یک سرم و یک سودا

نیست جز بودن تو در سر من 

سایه پرورده بیا کاری کن

سایه افکنده غمت بر سر من    رفته دیگر زتنم گرمی عشق  

 شکل من شکل چراغی خاموش 

تا کجاها بنویسم:آری  

 با دو زانو شدم هم آغوش 

گاه گویم به خودم دیوانه

تا به کی در غم او می سوزی؟  

 ولی انگار دلم می گوید   که تو از دور میایی روزی

به امید آن روز!!

هرگاه نام زیبایت را به یاد آوردم

                      بی اختیار اشکی سرد برای سقوط از پرتگاه گونه هایم جان فشانی

                                                کرد و دلیل آن واضح است.

                           وقتی من دور از تو هستم و بین ما فاصله غوغا می کند،

                              وقتی معنای انتظار خنجری است برای قلب تنهایم،

                                      و آمدن تو، تنها دلیل خندیدن دوباره،

                              اشک هم برای نابودی، لحظه شماری می کند

می نویسم که دلم هوایت را کرده است، کاش تو را می دیدم، به چشمهایت خیره

می شدم و با تو درد دل می کردم.

باز هم می نویسم از عشق، از احساسی که من نسبت به تو دارم، احساسی به

لطافت دستهای مهربانت، به پاکی قلبت و قشنگی لحظه دیدار.

حالا که دلتنگتم، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم،

پس باز هم می نویسم از اشک.

همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر می شود! قطره ای که از درون

آن می توان یک عالمه محبت و عشق دید.

قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست.....

برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن، باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره

کنم، آنگاه که از این احساس زیبا می نویسم چشمهایم شروع به باریدن می کند،

اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ می ریزد! اما آیا کسی فهمید که اینها

اشک است؟؟؟

چرا اشک؟؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم! برای یک لحظه نگاه به

چشمهایش.

احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام، اگرچه زیباست

اما از درون تلخ تلخ است.

باز هم می نویسم از اشک، تا ببینی، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوریت

را ندارم..............

 

نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نویسم!

شاید کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نمی شه وصف کرد!

باز هم برای تو می نویسم که امید دیدار نگاهت منو زنده نگه میداره!

مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه، تو می تابی و دل خسته ام را بی تاب تر

می کنی!

مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سیرابم می کنی!

تمام فصلها با وجود پاک تو زیبا و شیرینه و بی تو تمام لحظاتم سرد و غمگینه!

بمون تا برای همیشه با تو عاشق بمونم.....!!!!

****************

 

او یک زن است

نه جنس دوم

نه یک موجود تابع

نه یک ضعیفه

نه یک تابلوی نقاشی شده

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت..



باور داشته باش او هم اگر بخواهد ،می تواند
خیانت کند

بی تفاوت وبی احساس باشد

بی مبالات و کثیف باشد


اگر نبوده است و نیست ، چون نخواسته و نمی خواهد

آخ که چقدر از بازی قایم موشک متنفرم من چش گذاشتمو تو قایم شدی واسه همیشه...

***************** 

روی حرفم با توست

 ای غزل واژه ی درد

 میتوان بعد از تو به کسی عادت کرد

  روی حرفم با توست

 باعث هق هق من

 تو چه کردی اخر با دل عاشق من

  روی حرفم باتوست

 با تو که بی خبری

از من و غصه و غم از منو دربه دری 

 روی حرفم با توست

که به من می خندی

 کاش از دل من زود دل می کندی

 روی حرفم با توست

 باز هم عاشق باش

 دست کم بعد از این با خودت صادق باش

***************

 گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم . . .****************

می دانم مدتهاست که ارزان شده ام
چانه می زنم تا به مفت نفروشی ام...................

*****************

وقتي که رفتي چشمهايم رابستم، با خودم گفتم بر مي گردد؛ امروز ، فردا ، پس فردا وقتي روي رؤياهامان خط دلتنگي کشيده شد ، ديگر نيافتمت توبراي دنياي کوچکم دست نيافتني شده بودي ، خودت را به خاطرات سپردي اين بار هم دل شيشه ايي ام در اين لحظه هاي سرد قدم پائيز ، نقش خداحافظي را تجربه مي کند لعنت بر اين هواي ابري ، باز نگاههاي معصومم در اين شب تاريک ، تو را مي جويند، تا بهار راه زيادي مانده است ، پلکهاي نا توانم ياراي انتظار را ندارند ، من نيز گذشته رانمی توانم از يادببرم و نیز تو را .......

******************

من نمی دانم عاقلم یا عاشق ؟؟؟؟؟.... حس دلتنگیست........... حس یک مرغ مهاجر دارم که دلش هوای ماندن دارد و سرش هوای رفتن.......... و دلش می میرد گر از این مرز خدا پرگیرد............!!!

*************