همه ی قصه رو حتی اونجایی که دوس ندارم
بزار صحبت کنیم اینبار جای ابنکه بنویسیم
راجع به دو جین سوالو یه سری عقده ی بد خیم
اگه عاشقت نبودم پا نمیداد این ترانه
بی خیال بد بیاری زنده بااااااد این عاشقانه
مردان هم قلب دارن
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب
میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر
میکنم
تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها
تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت. جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانــه بسوخت
فروغ فرخزاد:
ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده...
سهراب سپهری:
دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست
ترانه لس آنجلسی :
دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه
بچه ژیگولای امروزی ( موسیقی زیر زمینی):
دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت
توچه می دانی از رازدلش
توصبح ازخواب بیدارمی شوی
اوازاینکه زنده ازخواب بیدارشده خوشحال است
ودرون سطلهای شهر به دنبال سیب گاززده ی تومی گردد
وقتی تولباسهای تازه اتوکرده ات رامیپوشی
او سرچهارراهابرای تواسفنددودمی کند
وقتی تو همراه پدرت به پارک می روی
اوبه دنبال زغال برای پدرش است
وقتی تو آغوش مادرت رالمس می کنی
بایدازخانه بیرون باشدمادراو مهمان دارد
وقتی توباشکم پربه رختخواب میروی
اوباشکمی خالی وچشم گریان درفکرآن است
آیافردانیززنده ازخواب بیدارمیشود؟
اما آنقدر دل هره ی رفتنت را دارم..
که مدام دلم می لرزد..
گاهی تا هشت ریشتر..
و هر آنچه که می سازم را با خود نابود می کند..
باز هم..
من ماندم و خرابه های دلم..
و گورستانی که آنقدر تو را در آن خاک کردم..
که دیگر جایی در آن نیست..
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟..
گفت: عزیزتر از هر چه هست،
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و
معنای خداحافـظ، تا فردا بود
با گفتن " دوست من جایت خالیست "
نه جای من پر می شود و نه از عمق شادیهایت کمتر...
فقط دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است ...
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالا ست
اگر روزی ترکت کردند بدان باتو بودن لیاقت می خواهد

امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به کارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!
يکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچکدام از کارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يک نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يک آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودکشي اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاري ميکردم ديگه روحش بيدار نميشد!
دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يکي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من کشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممکن بود حتي روحشم ناقص کنن!
از همکاري بدم نمياد، ولي بشرط اينکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد کسي تو تخصصم دخالت کنه .
سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يکي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يکي داره نيگام ميکنه.
دست اون يکي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميکنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با يک اشاره ماشينش منحرف شد و کوبيد به درخت.به خودم که اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشکر دارن برام دست تکون ميدن.
منم براشون دست تکون دادم و براي اينکه دست خالي نرم هموني که کوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم يه جورايي نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهميده مرده!
چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه کار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يکيشون داره فحش بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد که توي راه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف کرده بودند که هوس کردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عکس بگيره.راستش ترسيدم بيفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچي بخوره زمين که ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور کنيد اصلا تو برنامم نبود.
جمعه:
بابا ولم کنيد جمعه که تعطيله!!!!
هـرڪس
بــراے سڪوتــ .....
دلیلــے دارد
آســودهـ بگــذاریـدش ...
شــایـد دلـش آسمـــانـے شــود ...
حالا نکند سخت بگیری بر دلت....
شب ها اگر نفست گرفت....محبوبه ها را نفس بکش..
بغضت اگر گلو گیر شد...کمی ببار...
اما فقط کمی...
آخر من هم...دل دارم.... . .
روحت اگر پژمرده شد.....مریم بچین و شبنمش را مزمزه کن......
دلت اگر تنگ شد......
خدایت را صدا بزن
خُــدایــا
بـہ وجودَتــ احتیــاج دارَمـ ....
√ بــاش لُطفَـــا ...
هم چون قطاری که
دودش بر می گردد...
من می رفتم...
دلم بر می گشت …!
چنــد ریشتــــر بود؟!
کـِ این چنین تکانــَــ م داد
تا یادم باشَد هنــوز هم دوستتـــــ ــ ـ دارم .
سخت وپیوسته بیایید، نهراسید از اندیشه تنهایی من...
صفحه تنهایی من شیشه ای نازک نیست،که ز هر لرزش اشکی ترکی بردارد
صفحه خاطرتنهایی من قطعه سنگی شده از درد هزاران اندوه... درهراس پاییز..!!
سلام به دوستان من