از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی شاید امشب/زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت
پایان.

عشق ما را به اعماق می برد
جایی که در آن هیچ سخنی گفته نمی شود
بلکه چشم ها فقط به هم می نگرند
و به زبان دل با یکدیگر گفت وگو می کنند.
دلـــــــــــــ ـ م گــــ ـرفته از آدمــــــــــ هـ ــاییـــــــــ
کــــــ ـه میـ گـ ـنـــــ دوســـ ـتـتـــــ دارمــــــــــــــــ
امــ ـا معــــ ـنـیشـــ ــو نمیـ دونـنــــــــــــــ
آدمـــ ـایـیــــــــ کــ ـه مــ یـخـوانـــــ مـ ـــــال
اونـ ـــــــا بــــاشــ ـیــــــ امـ ـــا خودشــ ـونـــــــ
مـ ــال تـ ـو نیـ ـســتنـــــــ از اونـ ـایــیــــــــــــــ
کـ ـه زیــــــ ـر بـ ـارونــــــــــــ بـ ـراتــــــــــــ
می مـ ــیــرنــــــــ امـ ـا وقـ ـتــیــــــــــــــــ
آفــ ـتــابـــــــــ میـ شــ ـه همـــــ ـه چـ ـیـــــــــــــــز
از یــــ ـادشــ ـونـــــــــ مـ ـیـ ـرهـــــــــ
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو بامن می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها گنجشک ها ی عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها گنجشک ها ی عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما
تو با چراغ هایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
تو با چراغ هایت می آمدی

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها
می خواهم با تو سخن بگویم
می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم
می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...
شعرهایم ناتمام ماندند....اسیر دلتنگی شدم من... ![]()
و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند
کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...
اما...غصه ای نخواهم خورد...اشک هایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد
حرف ها ی ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم
زمستان از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم
به سلامتی پسری که تو خیابون یه دختر ناز و خوشگله میبینه اما سرشو پایین میندازه و میگه :آخرشم باشی انگشت کوچیکه عشقم نیستی
به سلامتی اون دختری که با پسری دوست میشه ، تو خیابون یه پسر پول دار تر ، خوشتیپ تر هم ببینه
.
سرش پایین میندازه زیر لب میگه : هر چی هم که باشه به اخلاق دوست پسر من نمیرسه.......
.
.
به سلامتی اون پسر های قدیم که وقتی بچه بودند دنبال زغال می گشتند می کشیدند پشت لبشون که مثل باباشون
.
بشند نه مثل بعضی از پسرهای امروزی که می گردند دنبال ماتیک که بکشند رو لبشون تا مثل ماماناشون بشن.
..
سلامتی اون پسری که تو پادگانه و موقع شام ، داره به به دوست دخترش فکر میکنه ، ولی اون داره شام رو با یه پسر دیگه تو رستوران میخوره
.
به سلامتی اون آقا پسری که برای رد شدن از خیابون جاشو به سمت ماشینا تغییر میده تا به عشقش آسیبی نرسه
هوا گرفته بود وباران میبارید به سلامتی کودکی که آهسته گفت خدایا گریه نکن درست میشه......
(منبع:رومینا جووون)

sometimes we maintain silence to protect a beautiful relation but we forget too much of silence creats a distance in every beautiful relation

الو سلام
منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو...........دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر
صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
... تا خدا خداست
من تو را در آسمان...
در میان ژاله های صبحگاهان...
هر زمان در بامدادان...
جستجو کردم...
یاد گفتار قشنگت را...
دم به دم هر روز و هر شب...
با نفس در هر دم و هر بازدم...
با روح و قلبم زیر و رو کردم...
هر گلی دیدم...
یا ز هر گلستانی گذر کردم...
چشم بستم یاد شیرین تورا آرزو کردم...
اینک اما در زمینی...
با نگاری نازنینی...
مرگ عشقم را نمی بینی؟؟؟...
من تورا همچون گذشته زنده در قابی نشسته...
روی قلبی سرد و خسته...با خودم همراه کردم...

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
<<علی شریعتی>>

چشمان من به دیده او خیره مانده بود
جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آه از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین؛گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از خاک برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از حسرت که این منم
بازآن نهیب شوق و همان شورو التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود؟
ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود
سلام به دوستان من