



گاهی دلم میخواهد,
وقتی بغض میکنم,
خدا از آسمان به زمین بیاد,
اشک هایم را پاک کند,
دستم را بگیرد و بگوید:
اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!!
............بــیـــا بــــــریــــــــم
آدم های بدون لبخند.......
روزهای هفته .همگی جمعه ........
انگار خدا هم مارا تحریم کرده است............
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد
نمی دانم نداشتن ات سخت تر است یا
تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد...
تا تو رفتی همه گفتند :
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه من خندیدند !![]()
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست .![]()
و بدانی که
از دل نرود هر آنکه از دیده برفت...
خوابيده بودم،كابوس ميديدم
از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم
افســـــــــوس
يادم رفته بود كه از نبودنت
به خواب پناه برده بودم..
قهقهه عالی است
گریستن آدم را آرام می کند
اما ...
لعنت بر بغض ...
خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگری بگذرانی...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد!
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگری بگذاری...
خيانت ميتواند جاری كردن اشک بر ديدگان معصومی باشد!
شکسپــیر
هر چیزی زیبایی های مخصوص به خودش را دارد
ولی هر کسی نمیتواند آنها را ببیند...
کنفوسیوس

و اينك باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي عبور كنم
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر وريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد ...
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد !
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای ...


الو,..سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست. ....
هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط درانتظار یک صداست. ...
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که میرسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ ..
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد!
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟...
چرا صدایتان نمیرسد کمی بلند تر
صدای من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست,؟...
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم؟ .....
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست...!!!
زن عشق میکارد و کینه درو میکند...
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی...
او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...
او درد میکشد و تو نگرانی که دختر نباشد...
او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی میبینی...
او مادر میشود و همه جا می پرسند نام "پدر"...
دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او این همه تابش و درخشندگی است
مرد حیران شد وگفت: حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته، هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او بازهم تابش و درخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
باران می آید نم نم !!!
پشت تمام پنجره ها میریزه کم کم !!
گنجشک ها زیر برگ درختها نشستن به امید روز فردا !!!"
کوچه های ساکت گرفتن بوی باران :!!
من هم کنار شومینه با صندلی چوبی /
دارم با قلم برگی دیگر از این روز قشنگ مینویسم /
چه زیباست این باران :
چه قشنگ این هوا:
تاریک ـ سرد ـ دلگیر
دویدن و به هیچ خورشید نرسیدن
چه زیباست این همه قشنگی این باران !!
فکرش کنید عاشقان به دنبال معشوق به زیر باران
باران می آید نم نم ـزیبا قشنگ
تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟
چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟
.................................
اگر حجاب ظهورت وجود تار من است
خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟
.................................
تو امر کن سر خود را بدست می گیرم
ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟
.................................
میان خلقت من با گل تو رابطه ای است
من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟
.................................
هوای دیدن سرداب غیبتت دارم
به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟
.................................
اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو
به صرف نان و پنیرم چرا نمی آیی؟
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟
پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم
دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!
پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم
دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!
پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی
چون صدای تو گیراست
چون جذاب و دوست داشتنی هستی
چون باملاحظه و بافکر هستی
چون به من توجه و محبت می کنی
تو را به خاطر لبخندت دوست دارم
به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد
چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت
نامه بدین شرح بود :
عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم
دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟
نه
و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستمَ
به آرامی گفت:
خدا نگهدارت.
نگاهی به من انداخت و بعد رفت
تنها گناهم این بود که بهش گفتم زیاد پیشم بمون

یه وقتی شانه هات بالش من بود
و تکیه گاه من.
اما بالــش خودم را دوست دارم
خوب می دانم که بالش تو تکیه گاه سرهای زیادی بوده است

بلکه درد ملتی است که
گدایی را قناعت
بی عرضگی را صبر
و با تبسمی بر لب
این حماقت را
حکمت خداوند می دانند......
دکتر علی شریعتی.
هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تو را
که رها کند تو را از قفس بغض
که بپرسد :
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای!
خدا خر را آفرید و به او گفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است. پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.
میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.
و
سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.
و
خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...
و
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می
کند!!!
و
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد
و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند
می خواهم برگردم به روزهای کودکی...
آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود...
بدتـرین دشمنم، خواهر خودم بود.کوچکتر بود و محبت
بیشتر میطلبید از پدر و مادر...
تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند .
تنـها چیزی که میشکست ، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود !!!
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیباباش . دکتر علی شریعتی

برین ادامه مطلب......
جالبه !!!!!!


سلام به دوستان من