پلنگ و ماه

 

تو از ديده رفتي و از دل نرفتي وفاي تو نازم خداوندگارا چه غم گر غروري پلنگانه داري؟ سرت از چنين باده خوش باد يارا چو ديدي که من خانه در ماه دارم پلنگ غرورت خروشيد در تو برافراشت قامت که بر ماه تازد در افتاد و خشم تو جوشيد در تو من آنشب چرا دل به شيطان سپردم؟ چرا کار روشن ضميران نکردم؟ چو ديدم که بالاتر از خود نخواهي چرا خانه ماه ويران نکردم؟ من آنشب چه نا مهربان با تو بودم پشيمانيم را نمي داني امشب. تو اي رفته از چشم و اي مانده در دل بر آفاق جان حکم ميراني امشب من امشب چه مستانه مي نالم از تو تو در من چه جانانه مي خواني امشب

    """""""""""""""""""""""""""""""""  

گاهی تمام آنچه می خواهم،
دفتری است برای از تو نوشتن، قلبی که اندوهم را بفهمد و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد اینجا و تمام آنچه با من است بوی خوش تو می دهد لحظه ها رنگ تو را پوشیده اند و من، از عطر سرشار حضورت، مستم با دست های یخ زده ام بخارهای اندوه را و حضورت را به رخ لحظه های تنهایی می کشم. من هنوز منتظرم...           روز عشقت مبارک...     تو را هر لحظه به خاطر می آورم                                بی هیچ بهانه ای! شاید عشق این باشد...   در لحظه هایت سکوت میکنم...                                      آهسته می آیم...                          آهسته می روم...                نمی خواهم مزاحم بودنت شوم!   مهربان ولن تاینت مبارک...!         قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم اشکهایی را بریز که من ریختم دردها و خوشیهای من را تجربه کن  سالهایی را بگذران که من گذراندم... روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم ... بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی....             فرار مي کنم اما کجا ؟ نمي دانم نمي رسم به نگاهت ، چرا ؟ نمي دانم سکوت کردم و آخر علاقه ام لو رفت چگونه عشق تو شد برملا ، نمي دانم براي چشم تو کاري نداشت کشتن من گذشت از سر جرمم و يا ... نمي دانم غم نبودنت آنقدر سخت و مهلک نيست که فکر بودنت اين لحظه با ... نمي دانم بيا که باور دوري براي من سخت است  صداي گريه ي من رفته تا ... نمي دانمخدا به جاي توجه به ناله هاي دلم چه کار مي کند اين روزها نمي دانم چقدر فاصله افتاده بين اين دو نگاه مرا که کشت جدايي تو را  نمي دانم     ................. آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگیست نامش زندگانی رحمتی کن کز غمت جان می سپارم بیش ازین من طاقت هجران ندارم کی نهی بر سرم،پای ای پری از وفاداری شد تمام اشک من بس در غمت کرده ام زاری نوگلی زیبا بود حسن و جوانی عطر آن گل رحمت است و مهربانی ناپسندیده بود دل شکستن رشته ی الفت و یاری گسستن کی کنی ای پری،ترک ستم گری می فکنی نظری آخر به چشم ژاله بارم گرچه ناز دلبران دل تازه دارد ناز هم بر دل من اندازه دارد هیچگه ترحمی نمی کنی بر حال زارم جز دمی که بگذرد،از چاره کارم دانمت که برسرم کذر کنی به رحمت اما آن زمان که برکشد گیاه غم سر بر مزارم         دلـت را بتـکان .................     دلـت را بتـکان ... غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کندلت را بتکاناشتباهایت وقتی افتاد روی زمینبگذار همانجا بماندفقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکشقاب کن و بزن به دیوار دلت ...دلت را محکم تر اگر بتکانیتمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت........... باز هم محکم تر از قبل بتکانتا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد! حالا آرام تر، آرام تر بتکانتا خاطره هایت نیفتدتلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟خاطره، خاطره استباید باشد، باید بماند ...کافی ست؟نه، هنوز دلت خاک داردیک تکان دیگر بس استتکاندی؟دلت را ببینچقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟حالا این دل جای "او"ستدعوتش کناین دل مال "او"ست...همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا و حالا تو ماندی و یک دل یک دل و یک قاب تجربه یک قاب تجربه و مشتی خاطرهمشتی خاطره و یک "او"...           من و تو.................       عشق را در چشم تو روزی تلاوت می کنمبا همه احساس خود را با تو قسمت می کنممرز بی پايان مهرت را به من بخشيده ایدر جوابت هر چه دارم من فدايت می کنمنور چشمت را چراغ شام تارم کرده ایمن وجودم را هميشه فرش راهت می کنمای تجلی گاه هر چه خوبی و مهر و صفاعاقبت مانند اشعار فريدون ناب نابت می کنمبر خرابات وجودم زندگی بخشيده ایتا نفس دارم هميشه شاد شادت می کنمهمچو سروی گشته ای تا خم نگردد قامتممن صداقت را هميشه سرپناهت می کنم       ای کاش برسد...     گاهی   چه غریبانه روزهای تلخ را سر می کنم گاهی اوقات چه غریبم گاهی چه دلتنگی رویم فشار می اورد گاهی اوقات چه دلتنگم چه دلگیرم چه غمگینم از بی تو بودن چقدر سخته بی چشمانت بی دستانت بی نگاهت و بی اغوشت سر کردن عشق سکوتی بین من وتوست عشق سکوت پر از حرف است حرفهای ناگفته بین ما... دلم میخواست مانند پرنده ای بی پروا در کنارت اوج بگیرم ای کاش زودتر برسد ان روز که در اغوش هم عاشقانه ارام گیریم... ای کاش برسد... دوستت دارممممممممممممممممم     سمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانه   جون       .............................. اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،                                  شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬  شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم  اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.  نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم. خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم رابرتکه یخی می‌نگاشتم وسپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .  با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند. خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه  به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست . اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند  که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.  به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.  آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.  دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود           کاش......           بگو.............   ..................     !!!!!!!!! مردان به وسعت نامتناهی نامردن گدایی عشق میکنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن شوند اماهمینکه مطمئن شدند نامردی را درکمال مردانگی به جا می آورند!؛         اندکی...               یک شبی...       یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم.           عشق...                 رد پا ...       به روی خاطرات من همیشه ردپای تو اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟ نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟ همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين  سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين           ای اشک.............................     راز دل در پس این پرده نگهدار ای اشک رحم کن بر من واین دیدۀ خونبار ای اشک تو ز دل آمده ای راز مرا فاش مکن حرمت خانه ازین بیش نگهدار ای اشک گونه را آتش غلتان تو میسوازند دیگر این گونه بدینگونه میازار ای اشک رنگ خون بودی و از غصه چه بیرنگ شدی من ندیدم دگری مثل تو غمخوار ای اشک زینهمه گوهر تابا ن که به دامن ریزی مانده ام از تو واز اینهمه ایثار ای اشک من به صد خون جگر لایق رویَش گشتم مهلتم ده به خدا- لحظه ی دیدار ای اشک درد پنهان دلم بر رخ تب دار مکش تا که آگه نشود از دلم اغیار ای اشک شور رویایی شیرین شرر شعلۀ توست بوالعجب!آتش وشوری وشکر بار ای اشک علی اسرار دل خویش نگوید با کس تا تویی بهر دلش محرم اسرار ای اشک           یاد دل................. اي دل بازهم براي تومي نويسم براي توكه با تو بودنم تنها دليل بودن است براي تو كه بي توام در زندگي قراري نيست براي تو كه با تپشت مي تپم وبا نفست نفس مي كشم براي تو كه درقصر دلم برتخت نشسته اي آري براي تو بنشين وحكومت كن كه محكم جايي داري وهر روز هنگام شفق برلب ايوان بيا و رقص دخترك خيال رادرباغ گل قصرت نظاره گر باش وببين كه اين دخترك باگيسوان بلند و چشمان دلفريب چگونه تو را مي لرزاند ببين با آن ترانه مست كننده اش چگونه تو را مست مي كند و آنگاه كه تو دوان دوان به سويش مي شتابي تااو را درآغوش كشي ولبانش را چون غنچه اي برچيني اوسيمرغ افسانه هامي گردد وآرام وسبك پرميزند وازدستت مي گريزد مي رود تا باغي ديگربيايد ودرآن نغمه سرايي كند وآنگاه تو بي جان برروي گلهاي سپيد وقرمزمي افتي خسته ترازخسته ترينها به هرسومي نگري چشمان اورامي بيني به هرآوايي گوش مي دهي صداي اورامي شنوي خدايـا مراچه شده؟؟!! هرروز در شفق به آن اميد كه اوراببيني برلب ايوان مي آيي و دوباره نيمه شب به سراي تنهايي خود بازمي گردي ديگر رقص گلها هم تورانمي خنداند ديگر نگاه عاشق شاپركان هم درتولرزش ايجادنمي كند تنهايك نگاه! يك صدا! وآنگاه كه غمگين و افسرده دربسترآرميده اي ونمي خواهي چشم به دنياي اطراف بگشايي نغمه اي آشكارتورابيدارمي كند ديگروقت نشستن نيست برخيزو برو آري اوآمده اودوباره بازگشته برمي خيزي ودوان به سوي ايـوان مي روي اورا مي بيني چون روز اول زيباودلفريب ونغمه خوان اين باراوست كه به نظاره جسم بي جان توايستاده اوست كه برق مرواريدچشمانت رامي بيند و مي لرزد و توان پريدن ندارد آنقدرنگاهش كن تا جذبت شود وبه سويت بيايد وبعد....دخترك زيبا دوان دوان ازپله هاي قصربالامي آمد در حاليكه خرمن گيسوانش با آهنگ تپش قلبش برروي شانه هايش به رقص آمده بودند چشمان دلفـريبش بـامـرواريــد اشكش همچون گوهري مـي درخشــيـد و من آرام به كـناري ايستاده و او رانظاره مي كردم ديگرتاب نياوردم دويدم واورا درآغـوش كـشـيـدم وفرودآمدنش رادرفـرودگاه دلـم تبريك گفتم.           حرمت اشك.................       در این خانه ی  متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد   کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم   و من چون شمع می سوزم   و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند   و من گریان و نالانم   و من تنهای تنهایم   درون کلبه ی خاموش خویش اما   کسی حال من غمگین نمی پرسد   و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم   درون سینه پر جوش خویش ، اما   کسی حال من تنها نمی پرسد   و من چون تک درخت زرد پاییزم   که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او   و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند           تمام می شود شبی...                 سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو.............       سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو زندگی را در خود منعکس کن ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است عشق به هیچ کس تکیه ندارد آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست نفرت عشق وارونه است در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند  در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد  و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها ماه و خورشید و ستاره ها پاره ای از وجود آدمی میشوند عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن  غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند به چیزی برچسب نچسبان    یاد بگیر سازی را بنوازی آدم ها را ببین و با آنها در آمیز هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد از آدم ها یاد بگیر... نترس هستی تو را به  شیوه های گوناگون حمایت میکند اعتماد کن اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند عشق به خودی خود کامل است نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم همه دایره ها کامل اند اگر کامل نیستند دایره نیستند کمال ذاتی عشق نیز هست   تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی           برای تو می نویسم..............       برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است ... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...         شاید ...     اگه من يه روز نباشم كي از عشقت مي ميره؟ يه روزي مي رم و اون روزه كه گريه ات مي گيره! اگه من يه روز برم براي كي ناز مي كني رو بوم كي مي شيني با كي تو پرواز ميكني؟ وقتي كه قهر مي كني منتتو كي ميكشه؟ اگه من يه روز نباشم سرنوشتت چي مي شه؟ كي واست لا لا مي گه كه چشماتو هم بزاري كي مي ذاره تو همش براش بهونه بياري؟ با كليدش كيه قفل اخماتو وا ميكنه اون شبا كه سردته كي دستاتو ها ميكنه؟ وقت گريه سر تو رو شونه كي مي ذاري به يه آغوش ديگه كه آخه عادت نداري! اگه من يه روز نباشم كي از عشقت مي ميره؟ يه روزي مي رم و اون روزه كه گريه ات ميگيره !       .............................. یک نفر هست که از پنجره‌هانرم و آهسته مرا می‌خواندگرمی لهجه بارانی اوتا ابد توی دلم می‌ماندیک نفر هست که در پرده شبطرح لبخند سپیدش پیداست‌مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌یک نفر هست که چون چلچله‌هاروز و شب شیفته پرواز استتوی چشمش چمنی از احساستوی دستش سبد آواز استیک نفر هست که یادش هر روزچون گلی توی دلم می‌رویدآسمان، باد، کبوتر، باران‌قصه‌اش را به زمین می‌گوید یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا می‌خواند           زنده باد زندگی ...         چشم دل باز کن که جان بینی...           امروز دوباره متولد شدم... چشمانم باز است ! مي بينم: يعني من ميدانم ساعت 20و2دقيقه بامداد است... زمین را اينگونه ديدن چه زيباست...   من  در آغوش دختر جواني هستم که به او پرستار ميگويند... طفلکي مي خندد نمي داند به او نظر دارم...   مرا سپرد به مادرم   مادرم        مادرم مادر شد ولي تنهاست هنوز هم تنهاست. به پدر تبريک مي گويند و او شادی خود را نشان میدهد... مادر سکوت کرده است! چرا؟ نه ، اینکه نخواهد نتواند  که بخند د...   و مرا بازهم درآغوش مي گيرد.  دختر جوان دستبند شناسائي را براي بار چندم به مچ دستم مي بند ند... غافل ازاينکه من  ،   بازهم گم ميکنم مرا!   گفته بودم : به دنياي شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد... در خيابان راه نخواهم رفت... دست دوستي نخواهم داد... پول را لمس نمي کنم... نه   هيچ وقت من را نميفروشم!         در جلسه امتحان عشق       من مانده ام و یک برگه سفید!!! یک دنیا حرف نا گفتنی!!! و یک بغل تنهایی و دلتنگی... درد دل من در  این کاغذ کوچک جا نمی شود!!! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند! و برگ سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگه ام , کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم ! و , وقت تمام است!!! برگه ها بالا...           نمیدانم.................       یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...   امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...   با غم نبودنت وسکوتی سنگین   و من شتابان در پی زمان بی هدف   فقط می روم ... فقط می دوم ...   یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !   گرمی مهر تو را می خواهند   غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !   میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...   صدای قدم هایت را می شنوم   اما تو نیستی ...   فقط صدای مبهم   قول داده بودی که تنهایم نگذاری   همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...   یادت هست ؟؟؟   و رفتی وخورشید را هم بردی   و من در این کوچه های تنگ و باریک   سر گردانم ومنتظر ...   منتظر...   برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم   و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!    گاه می اندیشم   کاش همنشین لحظه های بی قراریم   کسی جز تو نبود...!!!!