ای همسفرو هم صدای من 

 

امروزجای خالی تورا با سکوتم پر می کنم  

 

ولی دیگر طاقت ندارم

  

نمی توانم تو را در خاطره ها نقاشی کنم  

 

اما می دانم که تو می آیی

  

زود تر از دیر  

 

آمدنت نزدیک است

  

ومن جای خالی تورا می خواهم با قاصدک ها تقسیم کنم 

 

با چشمانت گرمی ده  

 

تا آن زمان که می آیی 

  

در انتظارت هستم  

 

در انتظار............! 

 

  برباد رفته

خیس شدن با تو زیر باران را دوست دارم

من غصه خوردن بی تو را دوست دارم

من غرق شدن با تو درخیال سبزه زاران را دوست دارم

من با تو نفس کشیدن و دمیدن هوای عشق را دوست دارم

باتو بی خبر شدن از همه دنیا را دوست دارم

من نمیدانم کیم یا که چیم یا به کجا خواهم رفت

باورم اینست همین , که من نگاهت را دوست دارم

تو اگر بشنوی این قلب چه ها می گوید

نه نمیخواهد همین بی خبری را دوست دارم

تو مرا می فهمی من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است .

تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی

تا ابد در دل من خواهی ماند................

 


Beauty is start of life

Beauty is art of life


Risk is part of life


And good friend is heart of life

زیبایی شروع زندگیه زیبایی هنر زندگیه


خطر کردن قسمتی از زندگیه و یه دوست خوب قلب زندگیه

 

 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

رفیق من سنگ صبور غم ها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ا

خیلی دلم گرفته از خیلی ا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنها یکی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

تنها یکی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هرکی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

تنها یکی سنگ صبور

خونه سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچ کس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مرد باش

 



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

خدایا! دلم گرفته
خیلی خیلی خیلی
دلم زیارت می خواهد، دلم گریه می خواهد، از آن گریه هایی که بند نمی آید، دلم دل پرتوان می خواهد، دلم تو را می خواهد، تو را فقط تو را
دلم تنگ است
تنگ تر از دل «مادری که آخرین سرباز برگشته از جنگ پسرش نیست»


یا کاشف الکرب عن یعقوب علیه السلام
یا من عندک مفاتح الغیب لا یعلمها الا انت
یا اقرب من حبل الورید
یا من تجیب دعوة الداع اذا دعاک
یا من تجیب المضطر اذا دعاک و تکشف السوء


خدایا دلم نماز می خواهد دلم روزه می خواهد دلم اعتکاف می خواهد دلم گریه می خواهد دلم سجاده ی خیس می خواهد دلم دست لرزان می خواهد دلم شهادت می خواهد دلم شهادت می خواهد دلم شهادت می خواهد
دلم غم می خواهد دلم معنا می خواهد دلم آیات صبر و استقامت و جهاد و... و رضایت تو را می خواهد


خدایا!
خدایا دلم آزادی می خواهد دلم رهایی می خواهد دلم پرواز می خواهد دلم باران می خواهد دلم شکستن می خواهد دلم بهانه می خواهد دلم اطمینان می خواهد


خدایا!
دلم مولا می خواهد دلم ارباب می خواهد دلم بند می خواهد دلم کمند می خواهد دلم خدا می خواهد
خدایا دلم تنهاست دلم سردش است دلم از غریبه ها می ترسد دلم به گریه افتاده دلم بی تاب است دلم با نوازش دیگران آرام نمی شود دلم مادرش را می خواهد


خدایا تنهای تنهایم خدایا جز تو کسی را ندارم خدایا جز تو پناهی ندارم خدایا جز تو کسی نیست که این همه دلتنگی و شکایت و توهین و کج خلقی هایم را بپذیرد و نرنجد خدایا ادیبانه سخن گفتن بلد نیستم خدایا بندگی بلد نیستم خدایا به تو سپردن را بلد نیستم خدایا در سختی ها صبر کردن را بلد نیستم خدایا با تو بودن را بلد نیستم خدایا ایمان داشتن را بلد نیستم خدایا عاشقی را بلد نیستم خدایا پاکبازی را بلد نیستم خدایا ایثار بلد نیستم خدایا همه را دوست داشتن بلد نیستم


خدایا هیچ چیزی ندارم خدایا هیچ ارزشی ندارم خدایا هیچ کار خالصانه ای در کارنامه ندارم خدایا هیچ دلیری ای در سابقه ام ندارم خدایا برای تو و به عشق تو هیچ کار نکردم خدایا جز خودخواهی و خودپرستی هیچ کاری نکردم خدایا جز ریا و نمایش هیچ زیبایی ای نداشته ام و جز برای خواهش های پست هیچ کاری نکرده ام خدایا قرار بود خیلی باشم ولی خدایا هیچ نیستم
خدایا! مگر تو پناه آنان نیستی که هیچ ندارند؟ ببین! هیچ ندارم هیچ هیچ هیچ


خدایا پشیمانم! پشیمانم از هرچه کردم و نباید می کردم و از هرچه نکردم و باید می کردم از هرچه گفتم و نباید می گفتم و از هرچه نگفتم و باید می گفتم از از هرچه دوست داشتم و نباید دوست می داشتم از هرچه دوست نداشتم و باید دوست می داشتم از هرچه به آن اندیشیدم و نباید می اندیشیدم و از هرچه به آن نیاندیشیدم و باید می اندیشیدم از هرچه میلم به آن بود و نباید می بود و از هرچه میلم به آن نبود و باید میبود از هرچه هستم و نباید می بودم و از هرچه نیستم و باید می بودم


خدای من!
مادر مهربان من
مادر بخشنده و بزرگوار من
مادر فراموش شده و گم شده ی من
مادر عزیز تر از مادر زمینی مهربان و بخشنده و صبور و بزرگوار من
دلم یتیم شده است!


«راضی مشو که بنده ی ناچیزی
عاصی شود به غیر تو روی آرد
راضی نشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد


از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره ی این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو


آه!
ای خدای قادر بی همتا!»



سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

 

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم


اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم



هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام


مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام



تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی


من شکست داده راخودت برنده مي کنی



نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم


بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم



رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها


هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها



صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی


به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

این شعر زیبا ازامیر ارجینی عزیز با صدای محسن چاووشی

لینک آهنگ



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 
 
اما کسی که زور داره یا زر داره هنر می بینند عیب هاشو

 
حرف حسابی میشنوند چرندهاشو


آروغ های بی جا و نفرت بارشو فلسفه ودانش و دین می فهمند


ملت ها همه همین جورند


روزی ما مسلمان ها پول داشتیم و زور داشتیم فرنگی ها از ما تقلید میکردن
اما حالا....


استادهای دانشگاههای اسپانیا وایتالیا وفیلسوفهای اروپایی


وقتی می خواستند درس بدند قبا لباده ملاهای ما رو به تن میکردنند


که یعنی ما بوعلی ورازی وغزالی ایم!


همونهایی که الان استادهای ما تو جشن ها می پوشند تا خود را


به شکل استادهای اسپانیاوایتالیاو....بیارایند


که یعنی ما کانت و دکارتیم!

 
صنعتگران مسیحی در اروپا تقلب که میکردنند مارک الله را


بر روی جنس های خود میزدنند یعنی که این ساخت اروپا نیست


کار بلخ و بخارا وطوس و ری و بغداد و شام است حتی روی صلیب


هم مارک الله میزدنند!


جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما و ما افتادیم به جان هم!


مسیحی ها و جهودها یکی شدند ومسلمانان صدتا شدند:
سنی به جان شیعه
شیعه به جان سنی
ترک به جان فارس
عجم به جان عرب
و....


مسلمانان یک مذهب ویک زبان ویک محل توی یک مسجد هفت جور نماز جماعت میخونن!


سر ما رابه خاک بازی ... به خون سازی....فرقه سازی....دسته بندی...


به جنگهای زرگری...بحثهایی بیخودی..به عشقهاوکینهای بی ثمر....


به گریه هاوندبه های بی اثر ..... بند کردنند


ما فرستادند دنبال عصر طلایی (نخود سیاه) و طلا ها مان را بردنند!
و

ما یا سرمان بند بود وندیدیم ویانخواستیم که ببینیم!


ویا به جان هم افتاده بودیم

 
ویا اصلا رفته بودیم به عهد بوق ..به جستجوی قبرها..بادوبروت استخوانهای


پوسیده و نبودیم که ببینیم

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچی نبود
.
.
.
.
توضیح:دوست من اگه دوست داری بقیه شم رو هم بخونی

به 2 دلیل برو کتابشو بخر:
1 ـ دست من خسته شده و کم آوردم
2 ـ حقوق نویسنده و ناشر رعایت بشه
بالاخره ما هم باید این چیزارو یاد بگیریم



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

 

چوپان باید چه زود باور باشد

با این همه گرگ اگر برادر باشد

باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد

وقتی که رییس مزرعه خر باشد



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

 
 

دو چشمت از عسل لب‌ریز و لب‌هایت شکر دارد

بیا، هرچند می‌گویند: شیرینی ضرر دارد

زدم دل را به حافظ، دیدم او امشب برای من -

"لبش می‌بوسم و در می‌کشم می" در نظر دارد

***

پریشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است

پری‌رو از پریده‌رنگ آخر کِی خبر دارد؟

اگر چه مثل نرگس نیست چشمش سخت بیمار است

کمر چون مو ندارد او، ولی مو تا کمر دارد

لبش شیرین و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ

درشت و نرم را آمیخته با خیر و شر دارد

به یاد اولین بیت از کتابِ خواجه افتادم

شروع عشق شیرین است، بعدش دردسر دارد

بهمن صباغ زاده



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

 

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

 

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

 

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

 

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

 

 

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم



 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

 
 
 
سلام ای غروب غریبانه دل
 
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
 
سلام ای غم لحظه های جدایی
 
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
 
 
 

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
 
خداحافظ ای قصه عاشقانه 

خداحافظ ای آبی روشن عشق
 
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
 
 
 

خداحافظ ای همنشین همیشه 

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
 
تو را می سپارم به دلهای خسته 
 
 

تو را می سپارم به مینای مهتاب
 
تو را می سپارم به دامان دریا 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
 
تو را می سپارم به رویای فردا
 
 


به شب می سپارم تو را تا نسوزد
 
به دل می سپارم تو را تا نمیرد 
 
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
 
اگر روزگار این صدا را نگیرد
 
 

خداحافظ ای برگ و بار دل من
 
خداحافظ ای سایه سار همیشه
 
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
 
خداحافظ ای نوبهار همیشه
 


 

سیامک   """""""""""""""""""""""""""   سمانه  جون

 

خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد.اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد،ليلي بايد عاشق خدا باشد زيرا خداوند در آن دميده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق مي شود.

ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي!!!!

ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ، گلها انار شدند،داغ داغ.هر اناري هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند. انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.

در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.

خدا انگاه ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.

شيطان كه طاقت ديدن عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.

آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.

اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...

خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است

شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.

خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.

خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.

شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك كردن

خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است

شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...

و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.

مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.

ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.

خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...

خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.

خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.

عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.

ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي باز هم ريشه مي كند.

خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.

مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت باز هم ريشه مي خواهد.

ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.

خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.

ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.

ليلي! زندگي كن !

اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟

چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟

ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.

ليلي به قصه اش برگشت.

اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.

و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......