وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم "پیتر" قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه میکرد!

در طبقه هشتم  "می" گریه میکرد چون نامزدش ترکش کرده بود.

در طبقه هفتم "دن" را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد!

در طبقه ششم "هنگ" بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه میخرد تا بلکه

کاری پیدا کند.

در طبقه پنجم "وانگ" به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکارهایش را میرسید!

در طبقه چهارم "رز" را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد.

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم "لی لی" را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود

زل زده است.

قبل از پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا میدانم که هر کسی گرفتاریها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع آنقدرها هم بد نبود!

حالا به کسانیکه همین الان دارند به من نگاه میکنند فکر میکنم.

آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر میکنند که وضع شان آنقدر ها هم بد نیست!!

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

 

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت خفته ست


دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته ست

 

 

سال 1982 تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و جهان را بگردم تا در زندگی به معنایی

دست یابم.

در این سرگردانی دوره ای در هلند در مکانی بنام " کولموس" زندگی کردم.

اشخاصی که با هم پیوندی داشتند آنجا دور هم جمع می شدند.

شبی یک خانم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جاییست؟

شروع کردم به صحبت در باره مشکلاتمان در باره فقدان آزادی و بدبختی و مشکلات زندگی یک هنرمند.

سپس گفتم : " اما شما بهترین جای دنیا زندگی میکنید زندگی در بهشت چگونه است؟"

خانم هلندی زمان درازی ساکت ماند . سپس پاسخ داد:

" آشغالترین جای دنیاست. اینجا همه چیز قطعی است. نه مبارزه ای هست و نه هیجانی

کاش من هم مشکلات شما را داشتم. در این صورت این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت

هستم."

                                                       " پائولوکوئیلو"

 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش برای

بیرون آمدن ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ کوچک پیله را گشاد کند.

پروانه به راحتی از پیله اش خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.

او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود و از جثه او محافظت کند.

اما چنین نشد و در واقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد و هرگز نتوانست

با بالهایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن

را خدا برای پروانه قرار داده بود.

تا بوسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط نیاز به تقلا  داریم.

اگر خداوند مقرر میکرد که بدون هیچ مشکلی زندگیکنیم فلج می شدیم و به اندازه کافی

قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

 
 
 
خدا را شکر که تمام شب صدای خر خر شوهرم را می شنوم...این یعنی او زنده و سالم است.

خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است...این یعنی او در خانه

است و در خیابانها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم...این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی را جمع کنم...این یعنی در میان دوستان بوده

ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگشده اند...این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم...این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم...این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام...این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم

اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای هسایه ها را می شنوم...این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که اینهمه شستنی و اتو کردنی دارم...این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز صبح باید با صدای زنگ ساعت بیدار شوم...این یعنی من زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم...این یعنی به یاد بیاورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند...این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

و همه اینها به نظر من اوج مثبت نگری و مثبت اندیشی و در نتیجه خوشبختی مطلق!

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 

چند روز پیش همسرم کتابی رو برام خرید با عنوان" مشکلات را شکلات کنید"

نوشته "مسعود لعلی"

کتابیست با 90 داستان کوتاه برای ایجاد روحیه امید و خودباوری و مبارزه طلبی

در لحظات دشوار و تنگناهای زندگی.

روی جلد کتاب نوشته شده:

مشکلات انسان های بزرگ را متعالی و انسان های کوچک را متلاشی می کند.

از این به بعد بعضی از داستانهای این کتاب رو که به نظرم جالب تره می نویسم.

به امید اینکه روزی برسد تا همه ما انسانها راه مقابله با مشکلات را بیاموزیم.

از مشکلات نهراسیم و واقعا مشکلات را شکلات بدانیم.

 
 
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
 
 

 
 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید

از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.

یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود : نمی شود !!

چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.

تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.

ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.

شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گریه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.

وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند

و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.

در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،

با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن

و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند . . .