اگر خواستی بدانی زندگی ات چقدر می ارزد،

حساب کن ببین امروز اگر مردی تکیه گاه چند

نفر فرو خواهد ریخت؛

در سوگ تو لباس عزا بر تن چند دل خواهد نشست؛

وبی حضور تو روز چند نفر شب خواهدشد.

آنوقت ارزش خودت را تخمین بزن.

 


کمی تا لحظه ای عاشقانه
 
 

دو نفر که همدیگرو خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی تونستند از هم جدا باشند، با خوندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری، همدیگرو نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

.

.

.

شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن !
چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ ...!!!
آن که میگفت که احساس مرا می فهمد ....
کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت

.

.

.

صدايت درگوشم زمزمه می شود ونگاهت درذهن مجسم... ولی من تو را
می خواهم نه خيالت را... "

.

.

.

رويای با تو بودن آنقدر شيرين است که دلم ميخواهد هرگز از خواب بيدار
نشوم...! "

.

.

.

من معتقدم رد پای مهتاب بر هر دلی بیفتد بی گمان عاشق می شود... دیرزمانی ست مهتاب گرده ی نور می افکند بر دلم باشد که ردپایی شود تا بی نهایت "

.

.

دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد...
از اشک پرسیدم چرا اومدی ؟
گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست.

.

.

.

قاصدکى رسید،خبرى ازتو نداشت،پرپرش کردم تا عبرتی باشد برای تمام قاصدکها "

.

.

.

شادی امروزم را به خاطر نادانی دیروزم از دست دادم...!
خداوندا؛ نادانی امروزم را بگیر تا شادی های فردایم را از دست ندهم...
.
.
.

کاش من و تو
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفسه های کتابخانه ای روستایی
گاهی تو را
.........گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند....

.

.

.

امروز ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را به انتظارت پیوند زدم
تا شاید..
تا شاید روزی ...روزگاری از این ایستگاه متروک من عبور کنی
و دلتنگی های نبودنت را روی در و دیوار این ایستگاه ببینی...
امروزم هر لحظه با یاد تو گذشت.....
کاش تو هم به یادم بودی...
 


 
 
 
 

نمی دونم چی شده دارم دیوونه میشم ...

 


 


 


تقدیم به همه عاشق ها...
 
 

در روز هایی که دلم شکسته بود به یاد حرف های پدر ژپتو به پینو کیو افتادم که 

می گفت:

«پینو کیو چوبی بمان؛آدم ها سنگی اند؛دنیایشان قشنگ نیست...

اما این روزها آرامم...آنقدر که از پریدن پرنده ای غافل نشده و در هیچ خیابانی،گم

نمیشوم.

این روز ها آسان تر از یاد میروم،آسان تر فراموشم میکنند...میدانم!اما شکایتی ندارم...

آرامم؛گله ای نیست...انتظاری نیست،

اشکی نیست...بهانه ای نیست،

این روزها تنها آرامم...یک وحشی آرام!

آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام،شک کرده ام!می ترسم نکند مرده باشم

و خودم هم ندانم...؟

مینویسم:"دوستت دارم" و قایمش میکنم...تو به درد زندکی نمیخوری...

تورا باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرهاوقصه هایی که ازآنجا که آمده ای...

دلم یک غریبه میخواهد که بیاید بنشیند فقط سکوت کند و من هی حرف بزنم

وبزنم  وبزنم...

تا کمی کم شود این همه بار!بعد بلند شود برود...انگار نه انگار!

نبود؛پیدا شد...آشنا شد؛دوست شد...مهر شد؛گرم شد...

عشق شد؛یار شد...تار شد؛بد شد...رد شد؛سرد شد...

غم شد؛بغض شد...اشک شد؛آه شد...دور شد؛گم شد...

قرارمان یک مانور کوچک بود! قرار بود تیره های نگاهت،مشقی باشد.اما ببین

یک جای سالم

بر قلبم نمانده است.

حرف هایم پر از خیال است.

خمیال هایم پر از حرف های سکوت و سکوتم؛پر از خیال حرف هاییست که به

دنبال هم درون حنجره ام اعدام شده اند.

ته خیال هایم پر از ترس است و ترسم؛پر ازتو!

تو که در انتهای دو خط موازی خیال هایم،به دنبال بی نهایت میگردی

ته خیال هایم همیشه تو هستی و من میترسم...

نمیخواهم برگردی.این را به همه گفته ام،حتی به تو!..به خودم!

اما نمیدانم چرا هنورز برای آمدنب فال میگیرم؟

من چشم هایم را بستم و تو قایم شدی...

من هنوز روز هارا میشمارم...!

تو پیدا نمیشوی یامن بازی را بلد نیستم؟یاتو جر زدی؟

با گفتن یک "جایت خالی است"،نه جای من پر میشود ونه از عمق شادی هایت کمتر.

فقط دل خوش میشوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است.

مرا به ذهنت بسپار؛نه به دلت.