در جواب ِ دخترم که پرسيد: چرا مرا به دنيا آوردي؟ زيرا سالهاي جنگ بود
و من نيازمند ِ عشق بودمبراي چشيدن ِطعم آرامش. زيرا بالاي سي سال داشتمو مي ترسيدم از پژمردنپيش از شکفتن و غنچه دادن. زيرا طلاق واژه اي ستتنها براي مرد و زننه براي مادر و فرزند. زيرا تو هرگز نميتواني بگويي:مادر ِ سابق ِ منحتي وقتي جنازهام را تشييع مي کني. و هيج چيز، هيچ چيز در اين دنيا نمي تواندميان ِ مادر و فرزند جدايي افکندنفرت يا مرگ حتي. و تو بيزاري از منزيرا تو را به دنيا آورد ه امتنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن و هرگز مرا نخواهي بخشيدتا زماني که خود فرزندي به دنيا آوريناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ روياهاو آرزوهاي دور و درازت چوپان دروغگو .گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده ميگويد: ميدانم که سختي کشيدهايد و گرسنگي بسيار و طاقتتان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه را که ميگويم عمل، قول ميدهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که ميگويم انجام دهيد. مريدان ميگويند: آن کنيم که تو ميگويي. چه کنيم؟ گرگ پير باران ديده ميگويد: هر کدام پشت سنگ و بوتهاي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشهاي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و برهاي چنگ و دندان بريد. چشم و گوشتان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيهگاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد. گرگها چنان کردند. هر کدام به گوشهاي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگها به گله حمله بردند. چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار ميکردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقبنشيني کنند و پنهان شوند. گرگها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خويش گرفتند. ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حملۀ بدون خونريزي! را صادر کرد. گرگهاي جوان باز از مخفيگاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيدند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند. ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حملهاي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمکخواهي چوپان جوان با همۀ رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش ميداد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماقدار خبري نبود. گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه برۀ دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که ميبايست. از آن ايام تا امروز کاتبان آن کتابها بيآنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشتهاند و آن بيچارۀ بيگناه را براي ما طفل معصومهاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کردهاند. خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما ميشود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شدهايم! چه؟ اگر هنوز هم فکر ميکنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانهاي نداريد دلتنگ که میشم میشینم پای سیستم گوشیمو میزارم و شروع میکنم به گوش دادن موزیک چشامو ميبنـــدم ، حس ام رو زير زبونم مزه مزه ميكـــنم و ... راهی میشم توی کوچه های خاطرات توی هر کوچه که قدم میزارم ، یاد یکی از خاطره هام میافتم آروم آروم قدمهامو بر میدارم تا مرورشون کنم اگه این خاطرات نبود همین نفسی که به زور بالا میاد ، دیگه بهونه ایی نداشت واسه بالا اومدن باور کن همیشه نمی شه زد به بی خیالی و گفت اشکال نداره ، دنیا همینه خیلی جاها ... خیلی وقت ها ، کم میارم صدات تو گوشم زمزمه ميشه و نگاهت ، توی ذهنم مجسم ولي من تو رو مي خوام نه خيالت رو ... نه خيالت رو ... >>>>>>>>>>>>> به نام خدای عشق به خاطر یه سری مشکلات چند وقت بود نمی تونستم بیام حرف بزنم دوستای خوبی که پیگیر حالم بودید ، ممنونم اونایی هم که فرقی به حالتون نمی کرد ممنون ! من ... برگشتم ! برگشتم تا حرفای دلمو بگم ، حرفایی که اندازه یه دنیا شده این چند روز حس می کردم بغض گلومو گرفته داره خفه ام میکنه انگاری حرف زیادی داره توی دلم سنگینی میکنه دیگه دلمم شاکی شده از این سنگینی التماسم میکنه میگه گوش کن به من ، چشماتو روی من نبند بذار حرفامو بزنم باشه ، قبول بگو ببینم چی میخوای بگی ؟ بازم میخوای دلتنگی کنی ؟ اصلا جز دلتنگی کار دیگه ایی بلدی ؟! بگو ، گوش میدم سلام من آره همین من ، بدون تو هیچم شاید یه قطره ، ولی باورت میشه میتونم با تو یه دریا بشم ؟ دست خودم نیست ، نمیتونم سختمه بدون تو میخوام کنارم باشی ، اصلا بذار خیالتو راحت کنم بدون تو نمیشه ، شدنی نیست ! باورت میشه توی این مدت چه چیزایی یاد گرفتم ؟ یاد گرفتم چطور بی صدا گریه کنم تا کسی نفهمه یا اینکه چطوری نبودنت رو با رویای بودنت پر کنم یادته گفتی توی رویایی ؟! آره راست میگی من توی رویام ! میدونی چرا ؟ چون اگه این رویاتم نباشه ، منم نمیخوام که باشم ! خیلی چیزارو یاد گرفتم ، جز اینکه خاطراتت رو از صفحه دلم پاک کنم فراموش کردنت رو ... هیچ وقت ، آره هیچ وقت یاد نمی گیرم نمیخوامم که یاد بگیرم پی نوشت : از 58 تا عزیزی که توی این 3 روز گذشته از آپ آخرین پست ام نظر گذاشته بودن بی نهایت معذرت میخوام متاسفانه اشتباهی و کاملا سهوی پست رو پاک کردم واقعا شرمنده ام و بازم عذر میخوام >>>>>>>>>>>>> به نام خدای احساس می خوام زندگی رو وقف لحظه های با تو بودن کنم وقف انتظار و با خیالت به سر بردن بغض سنگین خاطرها رو از نزدیک لمس می کنم اندازه یه دنیا حرف توی دلم واسه گفتن هست ، ولی نمیدونم چطور میشه به زبون آورد چقدر قشنگه روز وشب رو با خاطره های تو گذروندن و توی گذشته ها سیر کردن ولی باور کن راحت نیست سخته همش با یادت به سر بردن و قدم زدن با خیالت توی کوچه پس کوچه های خاطرات دقیقه ها واسم سنگین میگذره جات خیلی خالیه و نبودنت آزارم میده چیکار میشه کرد دلخوشیم شده همین نوشته ها .... فقط من موندم و چهار تا هم صحبت یه گوشه نشستیم و دلتنگ توئیم من ، عشق ، خدا و ... عقربه های ساعت قلبم رو از اسم تو پر میکنم بغض هام رو هم میدم به ابرها وقتی که بارون بباره آواز قلبم شنیدنیه ..... >>>>>>>>>>>>> به نام خدايي كه دور نيست ... خیلی وقتها مـی خـــوام بنــــــویسـم اما نمی دونم از چی از خـــــودم ، از دلم یا از حسی که نسبت به تو دارم یه دنیا حرف نگفتنی دارم ، یه دنیا عشق و دلتنگی درد دلم توی این صفحه جا نمیشه حرف واسه گفتن زیاد دارم ولی ... نمی تونم نمی تونم توی این کلبه خرابه همه چیز رو بنویسم چون میدونم چارچوب این کلبه توان نگه داشتن غمهامو نداره خراب میشه و می مونم زیر آوارش ... آخرش یه روز خفه می شم انقدر که این درد دلهارو نجویده قورت میدم و توی دلم نگه می دارم وقتی نیستی دلم داغونه واسه دیدنت ولی وقتی می بینمت دست و پام از کار می افته توان راه رفتن ندارم که خودمو ازت قایم کنم تا منو نبینی چیکار کردی با من ؟! توی چشمام تنهایی رو پنهون می کنم توی لبخندم ، غصه هامو
توی دلمم ، دلتنگی هامو ....
>>>>>>>>>>>>>
بسم رب الحسین (ع) میرم یه جای دور و خلوت میشینم روی یه بلندی غرق میشم توی خاطراتم خاطراتی که اندازه یه دفتر n برگه نسیم سردی به صورتم میزنه می پیچه لابه لای دفتر خاطراتم ورق میخوره یادم میاره روزای شیرین رو روزای پر از عشق و دوست داشتنم رو .... نمی دونم چرا واژه هام خیس شده مثل هوای این روزا با کوله باری از خاطرات توی کوچه پس کوچه های احساسم قدم میزنم گم میشم توی خاطراتم تا شاید از لحظه های دلتنگی و بی قراری گذر کنم .... بازم محرم اومد و اشک هاش برای حسین (ع) بازم محرم اومد و ناله هاش برای زینب (س) بازم محرم اومد و دلتنگی هاش برای رقیه (س) بازم محرم اومد و دل شکستگی هاش برای عباس (ع) دهه اول محرم که می شه بغض عجیبی روی سینه ام سنگینی می کنه خدارو شکر که می تونم امسال هم نوکریشون رو کنم هرجا سیم دلتون وصل شد یادتون باشه این رهگذر بی نام ونشون محتاج دعاتونه .....
>>>>>>>>>>>>>
به نام خدایی که در همین نزدیکیست ... خیلی وقت ها میخوام بنویسم اما نمیدونم از چی ! از دلم یا از تو ... حافظه ام همه چیز و همه کس رو می تونه فراموش کنه جز تو و خاطراتت ... آخ که این روزا عجیب دلتنگم و دلم گرفته مثل هوای این روزا گرفته و هوای باریدن داره میرم یه جای خلوت جایی که همه شهرو ببینم از ماشین پیاده می شم ، میرم زیر بارون تا جسمم با روحم یکی بشه خیسه خیس کسی نیست ، سوت و کور .... کسی هم بیاد نمی فهمه اشک سرتا پامو خیس کرد یا بارون ! با بارون همراه و هم نوا می شم ، بارون هم کم میاره ! حالم از پرسیدن گذشته طاقتم روزه به روز کمتر میشه خاطراتم رو ورق می زنم تا گوشه ایی از دلتنگیم کم بشه ، ولی نمی شه بی تاب شدم بی تاب دیدنت ... این روزا بی سایه ، تنهایی خودم رو قدم می زنم دست دلتنگی هامو محکم نگه میدارم تا تنها دلخوشی این روزای دلتنگیم همین گلایه های عاشقونم باشه چشم بچرخون پشت سرت رو نگاه کن منو می بینی ؟! من همون اطرافم .... بدون تو دلم باهام نمی سازه ...... به نام خالق یکتا سلام باز من .... همون بی نامو نشون با دل نوشته ها و دل تنگی های همیشگیش چند روزه میخوام آپ کنم ولی نمی دونستم چطوری حرف دلمو بزنم .... اون شب حس عجیبی داشتم حسی که کل وجودم روگرفته بود حسی که مثل پیچک به تن احساسم پیچیده بود به شوق دیدنت چشمامو باز نگه داشتمو ازخوشحالی تا صبح بیدار موندم چقدر دقیقه ها برام سنگین می گذشت ... سکوت اون شب آروم و قرارو ازم گرفته بود ... داشتم دیونه می شدم ، دلم مثل پرنده ای خودشو به دیوارهای تنم می کوبید برای دیدنت چشمهام داشت تمنا می کرد، پر از خواهش بود ، پر از التماس جز وعده دادن بهشون نمی تونستم کاری بکنم ..... صبر کنید چشمای من صبر کنید صبح بشه الان توی خوابه نازشه همش ساعت رو نگاه میکردم ، چقدر سخت بهم گذشت رسید رسید اون ساعتی که دلم لک زده بود واسش دیدن تو ..... شنیدن صدات ....... وقتی داشتی میومدی به سمتم دست و پام شل شد حس میکردم ضربان قلبم 100 برابر حالت عادی داره می زنه قلبم داشت میومد توی دهنم وقتی صداتو شنیدم که سلام دادی اشک تو چشام جمع شد واسه همین عینکم رو برنداشتم وای که چقدر دلم هوای این صدا رو داشت ...... بعد از اون روز به فکر ادا کردن نذرم افتادم کدوم نذر ؟! رفتن به حرم سلطان عشق ، آقا علی بن موسی الرضا نذر کرده بودم اگه از نزدیک دیدمتو صداتو شنیدم برم پابوسیش رفتم هم نذرم رو ادا کرده باشم هم سلامتی تورو ازش بگیرم ... راستی .... دیدی باز یادت رفت ! دل خوش به این بودم که سالهای قبل دیرتر یادت می افته تولدم چه روزیه امسال که کلا یادت نموند ! امسال کادوم رو از امام رضا گرفتم دیدن تو ..... آره دیدن تو واسه من بهترین هدیه ست چند روزی غم سنگینی توی دلم نشست همش به خودم دلداری می دادم که سرش شلوغه یادش رفته عیب نداره دل من ناراحت نشو ، دل وقف شکستنه ...... قاصدک شعر منو از بر کن برو اون گوشه باغ ، سمت اون نرگس مست بخون توی گوشش ، بگو باور کن ، یک نفر یاد تو رو ، لحظه ای از یاد نخواهد برد ....
سلام به دوستان من