چهارشنبه سوری نزدیکه ، یه وقت نری از رو آتیش بپری
آخه تجربه ثابت کرده اگه جیگر بره رو آتیش کباب میشه !
چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش
اعصاب بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد !
ستاد روانی شدگان چهار شنبه آخر سال !
بهار را با چهار شنبه سوری
تابستان را با آفتاب سوزانش
پاییز را با رنگهای آتشینش
و زمستان را
با گرما ی دلنشین اجاق ها
میشناسم
هزار سال است مسلمان شده ام
اما هنوز شعله های زرتشت
در جانم زبانه میزند
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان
آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش
و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم
انگاری غلغله ی محشره چارشنبه سوری
گوشم از بمب و ترقّه کره چارشنبه سوری
رسم خیلی خوبیه اگه خرابش نکنیم
واسه من فشفشه یادت نره چارشنبه سوری
واست آتیش روشن کردم که اخر زمستونه
چهار شنبه ی اخر سال قلب من آتیش بارونه
غمهاتو آتیش میزنم سرخی آتیش مال تو
چشم حسودا کور شه از عشق میون من و تو
آتیشی که تو قلبم روشن کردی هیچ آتش نشانی نمی تونه خاموش کنه !
” چهارشنبه سوری مبارک”
دستانت را به من بده ، تا با هم از رو آتش بپریمم!
آنان که سوختنـد ، همه تنها بودند !
۴شنبـه سوری مبارک !
سوختن غصه هات تو آتیش آرزومه !
۴شنبه سوری بر تو آتیش پاره مبارک !
بهار را با چهار شنبه سوری
تابستان را با آفتاب سوزانش
پاییز را با رنگهای آتشینش
و زمستان را
با گرما ی دلنشین اجاق ها
میشناسم
با یاد سرخی گونه هات..
درخشش چشمات ..
سوزانندگی لبهات..
داغی عشقت
از رو آتیش میپرم
دوستت دارم آتیش پاره چهارشنبه سوری مبارک
گذشتگان ما شب چهارشنبه سورى در آتشى که می افروختند به منظور دفع چشم زخم و حل مشکل خود اسفند (اسپند) و کندر میریختند
آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می رویم
چنین گفت زرتشت:
” که سوزانید بدی را درآتش ، تا ز آتش برون آید نیکی”
پس تو نیز چنین کن
تخ توخ پارت پورت زارت زورت تاراخ توروخ چارشنبه سوری مبارک
مواظب باش چهار شنبه سوری برق چشمات رو با آتیش اشتباه نگیرن . . .
سلام چهارشنبه سوری جایی قرار نذاری کار واجب باهات دارم
آحه آتیش کم داریم آتیش پاره !
بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان
آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش
و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم

هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميكند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس كوچك استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي...او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ........

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: "بايد ازشما عكسبرداري بشود تا جائي از بدنت آسيب و شكستگي نديده باشد.
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:
اما من كه ميدانم او چه كسي است...!

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد... و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد... و اين, رنج است

کجـــــــــــــا
بگــــــــــردم دنبالــــــــــــت
باشه ازت نشونی
هرشب دارم خواب میبینم کنار دیگرونی
منو یه دنیا خاطره اما تو با غریبه ها
لحظه آخر یادته گریه میکردم
بیصـــــــــــــــــــــــــــــدا
سلام به دوستان من