سمـــــــــــــــــــــــــــــــــانه  جون

 

 

تا ابدیت عاشقانه فقط تو را دوست دارم

 

عشقت   ::  سیـــــــــــامک

 

""""""""""""""""""""""

 

 

 

 

 

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

به من درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن باز آ

در این خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن انچه می خواهی مهیا کردنش بامن

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

تو خوردی روزی من را و شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیرو معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش با من

 

 

 

بعضی خانوما هستند که در مورد مردها این نظر رو دارند:

ما هر قدر که آرایش کنیم ، هر طور که لباس بپوشیم ، مردها نباید نگاه کنند.

هر طور حرف بزنیم و رفتار کنیم ، مردها باید خودشون رو کنترل کنند.

چرا ما باید به خاطر هوسرانی مردها در عذاب باشیم ؟

نظر شخصی من اینه که :

اول: هر کسی وقتی از خانه میاد بیرون و وارد جامعه میشه حق نداره هر جوری که دلش خواست

رفتار و گفتار و پوشش داشته باشه . این یک اجبار هست. باید به شخصیت و شعور عموم جامعه احترام بذاره ،

نه اینکه مثلا هوس و شهوت مردم رو برانگیخته کنه . با رفتار و گفتار و پوشش خودش.


دوم : کسانیکه اینطور فکر میکنند ، شاید خبر ندارند که کاری شیطانی دارن انجام میدن .

شیطان ، بزرگترین دشمن بشر همین کار رو میکنه که برخی خانوم ها و  آقایون دارن انجام میدن ( وسوسه کردن )

اگر فرمول اینطور افراد درست باشه پس باید بگیم :

< شیطان هم بیگناهه ، چون کسی رو که مجبور نمیکنه به انجام کاری ، فقط وسوسه میکنه.

مردم نباید گول شیطان رو بخورند. باید خودشون رو کنترل کنند. >

در حالیکه اینطور نیست و فردای قیامت هم شیطان به جهنم میره که وسوسه کرده و هم کسانی که به حرف اون گوش دادند .

 

 

 

 

 

 

 

 

به خودش قول داده بود امروز تمام حرف های نزده اش را به او بزند ...
درونش پُر از غوغا بود.
وارد کلاس شد، روی صندلی کنارِ پنجره نشست.
دستانش را در هم گرفت تا لرزشِ دستانش را بپوشاند.
لحظه های سختی بود.
با خودش زیرِ لب حرف هایی را که می خواست به او بگوید، تکرار می کرد.
ناگهان او را دید که به دیگری نگاه می کرد.
نگاه هایشان رنگِ دیگری داشت ...
حرف های نگفته اش در دهانش خشکید و چیزی انگار در درونش شکست ...
رنگ نگاه هایشان را خوب فهمیده بود.
از پنجره به آسمان نگاه کرد ...
پرنده ها اوج گرفتند.