خط خطیـــ כلمــ پــره ،پــره پــرآنقـכرے ڪه گاهے اضافاتش از چشمانمـ میزنـכ بیروטּ (!)آسمآלּ همـ گاهے כلش میگیرכمـטּ ڪه آכممـ (!) خط خطیـــ בخلــم اومـد تــو ایــن همــہ نبــودטּ ؛ هــر روز چمــدان رنگــ وُ رو رفتــه בلــمرا بــر مے چیــنم ! مـرا پــای رفتنـے نیــس ...کـہ اگــر بــود خیــلی قبــل تــرهــا پشـتــ کوچــه پــس کوچــہ هـایزنــدگے تـه نشیــن مے شــدم ... مـטּ شخصیـت داغــوטּ قصــه فـاصـلہ هــام و ایـטּ قصـہ בیــوانـه وآر ادامـه دارد !! آقــــا جـــان؛ ببخــش که بــا یکـــــ حرفـــــ ِ "قبیلـــهـ ی مـــایـــاهـــا"؛ یادمـــان رفتــــــ کــــه؛ بــــی آمـــدن تــــــو؛ دنیــــا "تمــــام" نمــــی شــــود ... -:¦:- -- -:¦:- -- -:¦:- السلام علیـکــ یــا أباصـالــح المهــدی ادرکـنــی «عج» خــــــدایــــــــــا ...تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستمتو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...پس چــرا !!! پس چرا ،پرونده مو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی.؟؟؟ به اخر پاییز پاییز رسیدیم,همه دم میزنند از شمردن جوجه ها!!!روی تختت امشب,بشمار تعداد دلهایی را که به دست اوردیبشمار تعداد لبخندهایی که بر لب دوستات نشاندیبشمار تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختیفصل زردی بود,تو چقدر سبز بودی?جوجه ها را بعدا با هم میشماریم!!یلدا پیشاپیش مبارک... زیرباران باید رفت... سهـــــــراب گفتی:" زیربـاران باید رفت... چشمها را باید شست... جور دیگر باید دیــد " چشمها راشستم باز همان را دیدم !!! جـز دو رنـگی و دروغ جـز غـم و غــصه و تـلخـی هیــچ بـه چشمم نرسید. پــس چـه شد آن هـمه تــوصیــف قشنگت ســهراب. دوره ی تـلـخ فــریـب دوره ی رنــگ سیــاهـی ایــست سهــراب. دوره ی ایـن همـــه نــامــردی هــاســت. تــو اگــرمیـــدانــستی! دل آسمــــان هـــم از دسـت بــشر مـی گـریــد؟ بــاز سر مــی دادی زیــر بــاران بـایــــد رفـــــت؟؟ ادامه مطلب منتظرم خدایا... خط پایانت کو ... آیا جهنمت همین جایی که هستیم نیست؟ من آتشت را به نامردی ها " دو رویی ها و خیانت ها ترجیح میدهم ... شاید اگر ایوب هم در عصر ما بود صبرش لبریز میشد ... پ ن:خدایا به دو راهی های زمین که میرسم چشم به آسمان میدوزم...آنجا راه همیشه یکیست.......! ادامه مطلب زندگی به مرگ گفت: چرا آمدن تو رفتن من است ؟چراخنده ی تو گریه من است؟مرگ حرفی نزد!!!زندگی دوباره گفت :من با آمدنم خنده می اورم و تو گریهمن با بودنم زندگی میبخشم و تو نیستی!مرگ ساکت بودزندگی گفت:رابطه ی من و تو چه احمقانه است!!!زنده کجا گور کجا!دخمه کجا نور کجا!غصه کجا سور کجا! اما مرگ تنها گوش می داد. زندگی فریاد زد: دیوانه لا اقل بگو چرا محکوم به مرگم؟؟؟ و مرگ ارام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت بیهوده اید!!!!!!پی نوشت:یوسف مے دانست تمام ِ در ها بستہ هستند✔ اما بخاطر خداحتے بہ سوے در هاے بستہ دویدو تمام ِ در هاے بستہ برایش باز شد ...◄ اگر تمام ِ در هاے دنیا هم بہ رویم بستہ شونددنبال ِ در هاے بستہ میدوم₪✩ چون خداے من و یوسف یکے ست .. ✩₪ پ ن:دلت را به هر کسی نسپار این روزها برخی ها از سپرده ات هم بهره میخواهند . . . پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !... راهی ظلمت پر شور زمین .. طفلکی بنده غمگین اَدم!.. در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ... زیر لبهای خدا باز شنید ،... نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!! نازنینم اَدم .... نبری از یادم ؟؟!!!!.. هوا چقدر خوب و دو نفره ست ...من هستم و خدا ...و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ... ...به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ...راستی اونکه دستان مهربان خدا رو به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟ پ ن:صــداے تپـش هـاے قلبمــ رو میشنوم ولـے هیچـ علاقه اے به زندگـے کردטּ توشـ نیستـــ پ ن:چقدر این سربالایی ها ادامـــــــه دارند ؟من از زندگی که هیچ . . پاهایم از من شکایت دارند پ ن:من داغونم...خـدایا میـشه بـگی خـدمـات ِ پـس از خلقـتت کـجاست ...؟ !!!! בلَـــمْ پُـــرْ اَزْ حَــرْفـــْهــآييســـْـتْ كـــه هيچْــكَــسْ حـآضِــرْ بــه گــوشْـ دادَنَــشْ نيســـْتْجُـــزْ בفْتَـ ــ ــرِ خــ ــ ــآطــِرآتَـ ــ ــمْ... درد بعضی آدما رو نمیشه دید...نه که نشه، شاید رو نمیکنن، به استیصال که میرسن، به چیزی پناه میبرن ، بعضی به کار، بعضی به بافتن، بعضی به ساختن و بعضی به نوشتن... همینا هستن که وقتی حالشون رو میپرسی، لبخند میزنن "خوبم"، "خوبیم" ... نمیشه که مدام نالید...نمیشه به همه ی آدما از غصهها گفت، نمیشه در جواب چطوریها، گفت که درد میکشم... نمیشه برای همه ی آدما پیرهنت رو کنار بزنی و جای زخمت رو نشون بدی چون که بعضی نامحرمن و بعضی اونقدر عزیز که حیفت میاد از درد تو آزرده شن.. گاهی باید زخمهات رو باز بگذاری تا اقلا اگه همدردی نکنن روش ضربهی دیگه ای نزنن ... شاید نمکپاش شون رو غلاف کنن. پ ن:ایـن روزا دلـم میخـواد فـقط بـه سکــوت ِ پـائـیــز گـوش بـدم ...بسـه هـرچی آدمـا گفتـن و مـن گـوش دادم .. بسـه هـر چی مـن گفتـم و آدمـا گـوش دادن .. پ ن:گاهی وقتی کسی از زندگیتان می رود دارد به شما لطف می کند ؛ او فضایی خالی به جا میگذارد برای کسی که لیاقت آنجا بودن را داشته باشد . . . خب پس حواستون باشه که التماس نکنین برگرده همون بهتر که رفته ... پ ن:عمرمان تمام شد نیامدی عکسمان قاب شد نیامدی ای یوسف زهرا جمعه ها یکی یکی سر شدند نیامدی زيــــنب جـــانـــــ! شــرمــنده ايمـــ كه بــهاي حســينيـــ شدنـــ مــا "بيــــ حســـينـــ" شدنــــ تو بود. و شــرمــنده تر آنـــكه تو بي حســينـــ شديــــ ومــا حسينيـــ نشديمـــ. ح س ی ن فریاد می زند: "هل من ناصر ینصرنی؟"و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم:لبیک یاح س ی ن! لبیک...ح س ی ن نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند...و من باز می گویم: لبیک یاح س ی ن!ح س ی ن شمشیر می خورد من سر پدرم داد می زنم و می گویم:لبیک یا ح س ی ن!ح س ی ن سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم: لبیک یاح س ی ن! لبیک...ح س ی ن از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس خنده های مستانه ام فریاد میزنم: لبیک...ح س ی ن رمق ندارد باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: لبیک...ح س ی ن سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، ح س ی ن به من نگاه می کند می گوید: تنهایم یاریم کن...من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: لبیک...خورشید غروب کرده است...من لبخندی می زنم و می گویم:اللهم عجل لولیک الفرج...ح س ی ن به مهدی نگاه می کند و می گوید:"مهدی من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم من کسی نبود یاریم کند و ادعا کننده ای هم نبود تو از من مظلوم تری..."به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم:"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..."مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند...مهدی تنهاست...ح س ی ن تنهاست...کربلایی دیگر در راه است... دستهاي خالي من دخيل دل پاكت... مرانيز دراين شبهاي سوگوارى نه به بهاي لياقت،بلكه به رسم رفاقت دعاكن ... التماس دعا خط خطیـــ زندگی تکرار است تکرار دیروز امروز و فردا تکرار خستگی ها تکرار گم شدن در فاصله ها زندگی شاید آن خیال رنگین نباشدکه در ذهن داشتیم شاید آن تبسم گلهای همیشه خندان دل نباشدکه انتظارش را داشتیم و یا شاید آن... زندگی به هر حال تکرار است تکرار روزها / خستگی ها / آرزوهاو تکرار... زندگی تکرار هر روز است... بعضی وقتا دلت از همه چیز و همه کس میگیره...حتی از خودت!! و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز... آرامــــشـــ واقــعـیــــم ایـــنــْـ روزها مـــدیونــِـِـ همــینـــْـ انتظاراتیــــستــْــ کـِـ دیـــگر از کسیـْــ نـــدارم.....حتی از خودم... چه قدر عجیبه زندگی،تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه،تا قصد رفتن نکنی کسی نمیگه بمون، تا نری کسی قدرتو نمیدونه، تا نمیری کسی دلش برات تنگ نمیشه!!! ذهنم با افکارم گره خوردهاست ؛ همانند چهار راهی شلوغ ، در روز بارانی بدون هیچ قانون و چراغ راهنمائی!نه افکارم می روند نه ذهنم آزاد می شود . . . نقــاش بـاشـے، چـقــدر می گیـرے بیایے و صفحه هاے سیاه دلم را رنـگ کنے؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابے بکشے که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد راستـــــے مـــטּ روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم... نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟ دعا وقتــــی مــی گویـــمـــ : "برایـــمــ دعــا کــــنید " یـــعنـــی کـــمـــ آورده امـــ . . . یــعنــــی دیــگـــر کـــاری از دستـــ خـــودمـــ بــرای خـــودمـــ بـــر نــمــی آیــــد ! خدا هیچ جای دنیا، آنقدر شلوغ نیستکه نتوانی با خدایت خلوت کنی...و هیچ خلوتی به شلوغی احساس با خدا بودن نیست... پ ن:یک لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛جـدی میگــمنه شکوه است نه گلایهدر این دنــیا . . .حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست!یـک دسـتی بـه زندگیـشان بکـشلــــــــــــــــــــــــــــطفا خط خطیـــ گاهی دلت بهانه هایی میگیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اماسکوت می کنی... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای ...گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی ... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود ... گاهی دلگیری ... شاید از خودت ... شاید ...پی نوشت:دلم ازظلمت دلها گرفته، از اين بي مهري دنيا گرفته، نميدانم بخندم يا بگريم، دلم اندازه ي دنيا گرفته! خط خطیـــ غریبــــه ها که هـیچ ؛دوســتاטּ هم گـاهی به اندازه ی دو سه خطبیشتر، حوصـله ات را ندارند. نیایش خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند، آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ، آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ، آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ، سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ، متهمم می کنند، تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم… تا تنها امیدم تو شود چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا : تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم خدایا : درروح من اختلاف در “انسانیت” را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم. سرخوشانه میخندم این همه درد... غصه... نداشتن... حسرت... بغض... سرخوشانه می خندم ، شوخی میکنم و هیچکس نمی داند ؛ چقدر سخت است احساس خفگی کردن پشت این نقاب لعنتی!... تو کجایی ســــــهراب........ ؟ تو کجایی ســــــهراب........ ؟آب را گل کردند.....چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...وای ســــــهراب کجایی آخر ؟ ...زخم ها بر دل عــــــاشــــــق کردند...خون به چشمان شــــقــایـق کردند ...تو کجایی ســــــهراب ؟که همین نزدیکی عــــــشـق را دار زدندهمه جا ســــــایه ی دیوار زدند ...آی ســــــهراب کجایی که ببینی حالا ....دل خوش مثقالی است! ....دل خوش سیری چند ؟صــــــبر کن ســــــهراب...گفته بودی قایقی خواهی ســــــاخت...قایقت جا دارد؟من هم از همهمه ی اهل زمــــــیندلگیرم!!... نازو نیاز باران می بارد...به حرمت کداممان,نمیدانم!من همین قدرمیدانم؛باران صدای پای اجابت است.خدا با همه جبروتش دارد ناز میخردنیاز کن...مرا نيز دعا كن خدایا ....دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت !نزدیـــک ؛بی خطــــر ،بخشــــنده .......بی منّـــــــــــــــــت ... !!! بارانـــ دمــــش گــــرم!!بــــاراטּ را مــــے گویــــم... بــــﮧ شانــــه ام زد و گفتـــ : خستــــه شــــدے ؟ امــــروز را تــــو استــــراحتـــ کنـــ ، منـــ بـﮧ جــــایتـــ مــــے بــــارم عصرجمعه عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز استچرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟ خدایا باز هم جمعه است!یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش..کلافه ام کردند از بس نق میزنند.. بازم مولا نیومد. گفته بودند؛اردیبهشتی که باشی،چتر مهربانی ات برای تمام کسانی که زیر بارانتنها مانده اند،باز است!و من،دانه دانه چترها را باز کردم...غافل از اینکه،روزی زیر همین باران بی اماناین چنین بی چتر می مانم... خط خطیـــ پشیمان نیستم از آنچه بودم پشیمان نیستم از آنچه هستم اگر دیوانگی کردم دلـــــــم خواست ز خود بیگانگی کردم دلـــــم خواست اگر تا اوج خود سوزی پریدم دلــــم خواست اگر لب تشنه از دریا گذشتم دلــــــم خواست به غیر از خود خوش باور من ...کسـی منــت ندارد بر سر من کسی حال مرا هرگز نفهمید دلیل گریه هامو ازم نپرسید گناه عالمی را بردم از یاد گناهم را کسی بر من نبخشید... مــــن و شب پرسه های تلخ تردیــد مــــن در آن دریای بی پایان ظلمـــت همین هستم همین خواهم شد از نواگر بار دگر دنیا بیایم . خط خطیـــ می دانییک وقت هایی بایدروی یک تکه کاغذ بنویسیتـعطیــل استو بچسبانی پشت شیشه ی افـکارتباید به خودت استراحت بدهیدراز بکشیدست هایت را زیر سرت بگذاریبه آسمان خیره شویو بی خیال ســوت بزنیدر دلـت بخنــدیبه تمام افـکاری کهپشت شیشه ی ذهنتصف کشیده اند . فقطـ خدا در هیاهوی زندگی دریافتم،چه دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت، در حالی که گویی ایستاده بودم،چه غصه ها که فقط باعث سپیدی مویم شد، در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود،دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود "به همین سادگی" کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم،فقط "خدا" را میخواندم حقیقتــ حقیقت اینـــه کــــه: هــــرچی مهـــربونتر باشی؛ بیشتـــر بهت ظلم میکـــنن هــــرچی صـــادق تـــر باشی؛ بیشتـــر بهت دروغ میگــــن هـــرچی خـــودتو خاکی تـــر نشون بـــدی؛ واست کمتـــر ارزش قائلنـــد هـــرچی قلبتـــو آسونتـــر در اختیار بـــذاری؛ راحت تـــر لـــهش میکـــنن و اگــــر بدونند کـــه منتظـــری و بهشـــون احتیاج داری انـــدازه یه دنیا ازت فاصلـــه می گــــیرند ...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ ساعت 17:2 توسط عشقولانه های سیامک و سمانه جون
|
سلام به دوستان من