بی اهمیت به این موضوع رد شدم . با خودم گفتم :" شماره رو اشتباه گرفته ، حواسش نبوده که این شماره ی منه ، کس دیگه ای رو میخواسته ، اصلا به من ربطی نداره ، کاری داشته باشه دوباره ازش خبری می شه "

 

با همین فکرا خودمو از موضوع دور کردم . به بقیه هم گفتم شماره ناشناس بوده و احتمالا اشتباه گرفته . اما بازم شانس نیاوردم . 8 دقیقه از تماس از دست رفته گذشته بود که یکی نفر پیام داد . همون شماره بود . پس متأسفانه یا خوشبختانه سوء تفاهم نشده بود . نوشته بودی که:" دیشب خوابمو دیدی و خواستی مطمئن بشی که حالم خوبه . "

 

مردد بودم . نمیدونستم باید چیکار کنم . آدمی مثل تو فقط با یه خواب برمی گشت؟؟ با منطق من جور نبود . هر چی بالا پایین کردم با خودم کنار نیومدم که تو با این بهونه برگشته باشی . همش داشتم به عهد و قول و قرارم با خدا فکر میکردم . قول داده بودم به خاطر خدا ازت بگذرم و اگه تو مال منی ، بعد از تموم کردن من برگردی. از .ن روزا 4 ماهی میگذشت . یعنی باید باور می کردم که تو مال منی ؟؟ باید اون خواب و اگه حقیقت داشت میذاشتم به حساب خواست خدا؟؟





GetBC(49);
 
روز های عاشقی
 
 
 
من و تو ، هیچ کدوم آدمای خشکه مقدس و مذهبی نبودیم ولی بی دین و لا مذهب هم نبودیم . در حد خودمون یه سری اعتقادات داشتیم و به این اندک اعتقاد هم پایبند بودیم . تو روزای بعد خیلی حرفا زده شد ولی همش بی نتیجه بود . من و تو ، فقط من و تو بودیم . نه بیشتر و نه کمتر . من و تو هیچ وقت ما نمیشدیم . همین بحث شد مشکل اصلی بینمون . هیچ راهی برای کنار هم بودن نداشتیم . این موضوع اذیتم میکرد . بهت گفتم . هر دومون دنبال راه حل بودیم . مطمئن بودم راهی برا حل این مشکل وجود داره . من باید پیداش میکردم . همه ی زندگیم به این حلقه ی گمشده ختم میشد . دنبال خیلی راهها رفتم . حتی اینکه خواهر خوندم باشی ، فقط باشی ، با من ، کنار من ،ولی تو دین اسلام هیچ چیزی وجود نداشت . همه ی راها خورد به بن بست . من وتو نه شرایط ازدواج و داشتیم ، نه اهل دوستی بودیم . . . حالا باید چیکار میکردیم ؟؟؟

 
 
 
 
 
 
 
 
 

بسم رب عشق

تصور كنيد بانكي داريدكه در آن هر روز صبح 86400تومان به حساب شما واريز ميشود

و در آخر شب فرصت داريد كه همه پول ها را خرج كنيد چون آخر وقت خود به خود حساب

خالي ميشود در اين صورت شما چه خواهيد كرد؟

بديهي است كه شما سعي ميكنيد تا اخرين ريال آن را خرج كنيد هر كدام ما صاحب چنين بانكي هستيم!

بانك زمان...

اعتبار به پايان مي رسد هيچ برگشتي نيست و هيچ مقدار از اين زمان به فردا اضافه نميشود

ارزش يك سال را دانش اموزي ميداند كه مردود شده باشد.

ارزش يك ساعت را عاشقي ميداند كه انتظار معشوق را ميكشد.

ارزش يك دقيقه را شخصي ميداند كه از قطار جا مانده باشد.

ارزش يك ثانيه را كسي ميداند كه از تصادفي مرگبار جان سالم بدر برده باشد.

هر لحظه زندگي شما گنجي است بزرگ اين گنج را به آساني از دست ندهيم.

باز به خاطر بياوريد زمان به خاطر هيچ كس منتظر نمي ماند.

ديروز به تاريخ پيوست.فردا معماست و امروز هديه است

پس اين هديه را گرامي بدار...


 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

عدالت و لطف خدا


زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟


زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.


 
 
 
 
 
 
 



GetBC(27); 2 نظر
تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 14:29 | نویسنده : احمد سلطان آبادی

******************

***********************

******************************

مثنوی محمد (ص) :

الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را

به نوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد کل هستی

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست

که سر مست از جمالش چشم هستی ست

زاحمد هردو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کاین احمد کدام است

که ذکرش لذت شرب مدام است

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل و نهارست

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکنها را دلیل است

همان احمد که ستار العیوب است

دلیل راه و علام الغیوب است

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد

جناب کنت و کنزا" مخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد

همان باطن که بر ما ظاهر آمد

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محـمد (ص)

محمد میم و حا ء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمه للعالمین است

کرامت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرآت جمال ذوالجلال است

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده ی غیب و شهود است

کلید مخزن سر وجود است

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آینه دار است

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است

*************

 


 

GetBC(26);
 
 
 
 
تـــــــــــــــو

هــمــاטּ شــقــایــق مــعــروف ســهــرابــ
ـے!!!

تــا تــــو هــســتــ
ـے

زنـــבگـــــــــے بــایــב کــر
ב




 
به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به آواهای زندگی گوش نکنی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر خودباوری را در خودت بکشی

اگر نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر بنده ی عادت های خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری گذر کنی

اگر روزمره گی را کنار نگذاری

اگر رنگ های متفاوت نپوشی

یا اگر با افراد سرشناس صحبت نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور وحرارت

از احساسات سرکش

و از آن چه چشمانت را به درخشش وامیدارد

و ضربان قلبت را تندتر می کند ، دوری کنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برای مطمئن ، در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زنده گی ات

ورای مصلحت اندیشی بروی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

پس امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری کن

نگذار به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن

 

 

آن روز که مرا نقد کردی

انگار که قلم من را از نو تراشیدی

و جوهر وجودم را از نو جریان دادی 

ومن آگاه شدم از قدرت و عظمت

قلم های دوستانم که من را گم کرده بودند

و تو با چشمانت تبر حلم را بر بدن سخت

اندیشه من را کوبیدی و از خاری بی بار

شکوفه ی جریان پیدا کرد تا آسمان

آن روز که مرا نقد کردی..........

منبع:دفتر شعر احمد سلطان ابادی



 

 

پنجره

انگاه که از بالکون خانه. تو را نظاره میکردم

آهی وجودم را فرا گرفت

آه...........

دلیلش را بگو

اری توی دلیل اه های ممتد من دردمند

نقش های حرم نفسهایم شیشه پنجره را کدر میکند

بیا

با دستانت صیقلی کن قلبت را شیشه را.........!

 

 


 
 
عشق
 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

 

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

 

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

 

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

 

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

 

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد

 

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

 

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

 

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

 

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

 

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

 

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و

مضارع ندارد

 

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

 

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد

 

از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه

 

 

 
امتحان

بوی شوم امتحان آید همی     یارصفر مهربان آید همی

 

 

ما ز تعلیم و تعلم خسته ایم    دل به امید تقلب بسته ایم

 

 

مابرای کسب مدرک آمدیم    نی برای درک مطلب آمدیم