حسی که عاشق هنوز
آخر به دست روزگار
ساده عوض بشه یه روز"
تنها اتفاق بی دلیل زمینم!

از رفتن بمان ؛
دستت را به من بده ،
که در امتداد دستانت ،
بندی است برای آرامش ...
" نزار قربانی"
پرواز سهم بالم نیست بی تو
این جاده مسافر می خواهد
هم بال می شوی پروازم را؟

یک شب زیبای بهاری نبود
یک شب آرام و مهتابی نبود
یک شب با هوای مطبوع و دل انگیز پاییزی نبود
فقط یک شب بود
یک شب سرد که او هم بود
او تنها عشق من بود!

وقتی تو نیستی
نگاهم حوصله نمی کند
پایش را از چشمانم بیرون بگذارد
من از زندگی تو هوات خسته ام
ازت خسته مو باز وابسته ام
نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمی دونم اینجا کجاست
بیا با هوای دلم سر مکن!
بهت راست میگم تو باور نکن
از این فاصله سهم مو کم نکن
بهت خیره میشم نگاهم نکن
تو رنجیدی و دل ندادم بری
خودمرا فراموش کردم تو یادم بری
تو یادم بری زندگیم سردشه
یه روز این پسر بچه ام مرد شه
ولی هر شب از خواب من رد شدی
به هر راهی رفتم تو مقصد شدی
درست لحظه ای که ازت می برم
تحمل ندارم شکست می خورم
نمی شه تو این خونه پنهون بشم
بهم سخت میگیری آسون بشم
اگه پای من جاده رو برنگشت
فراموش کن بین ما چی گذشت
عشق همیشه
گره خوردن دو نگاه به هم
لبخندی آشنا
و احساسی مبهم نیست
عشق گاهی
سکوت تو
در برابر تمام
اشتباه های ریز و درشت من ست

با نگاهی گرم
با لبخندی آشنا
با چهره ای معصوم
و با تنی از حریر
در لباسی به رنگ آسمان
همیشه با منی
بانوی آبی پوش من

صدای تو میشکنه
تو آسمون عشقم
شعر تو پر میزنه
با تو دل سیاهم
به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن
شعرای عاشقونه

همین نفس با من باش
بگو هستی که برم
به این قفس با من باش
گوش بده نبض ترانه تنها با تو میزنه
بی بی ترانه هام
توی و بس
با من باش

واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات
قشنگیشو کم میاره

همیشه اینجاست
که نده دوریت
عذابم

امروز بهترین حس دنیا را داشتم حسی که تا کنون هیچ وقت احساسش نکرده بودم...بهترین روز زندگیم شاید همین امروز و لحظات پیش بود!
من این حس و حال خوب مدیون توام!
هزار بار ممنون!
اصن حسی که داشتم وصف شدنی نیست قربانت گردم...تورا امروز حس کردم از پشت گوشی با صدای نفس هایت...به راستی که دست نیافتنی هستی معشوقه ی من!
به یادم می ماند این روز به یاد ماندنی!
دوستت دارم معشوقه ی زیبای من!
سمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانه جون
تو میگویی:دیدی چه زود آمدم
من می گویم:زود نبود برایم به اندازه ی قرن ها گذشت
تو میگویی:حالا که آمدم دیگر دلتنگ نیستی
من می گویم:در آغوشم بکش
و
تو مات مرا نگاه می کنی بی هیچ حرکتی و حرفی
شاید از اول هم حرف نمی زدی!
عاشقانه به عکست خیره مانده ام تا در آغوشم بکشد!
.
.
.

دل نوشته هایم
شاید چند کلامی بیش نباشد
اما زیبا
از دل بر می آید
می نویسم و می نویسم
بی فکر به پایان
تا کشف تمام تو
فاصله بسیار است
خوب میدانم
ذره ذره ی وجودت
بکر ست و پاک
خوب میدانم
نگاه معصومت
از دل آسمان نشعت میگیرد
جانکم از تو نوشتن
دلیل و بهانه نمیخواهد
لازمه ی از تو نوشتن
مجنون بودن است لیلای من

که اگر ببینمت
طوری در آغوش خواهم کشیدت
که استخوان های تنت نیز طعم عشق را بچشند!

تنها فکر رسیدن به آغوشت
آرامم میکند!


این شبها
فقط و فقط
!به امید رویای بوسیدنت به خواب میروم
سلامتی اون صبحی که
وقتی از خواب بیدار شدم
خودتو بغل کرده باشم
نه یادتو!
من می گویم زن اگر زن باشد
باید بشود روی عاشقیش حساب کرد
که باید عاشقی کردن بلد باشد
که جا نزند٬ جا نماند ٬جا نگذارد....که بداند مرد هم آدم است دیگر...
گاهی باید لوسش کرد...گاهی باید نازش را کشید...
و گاهی باید به پایش صبر کرد....
حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد
من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمیدارد بنویسد از مردها
از چشم ها و شانه ها و دست هایشان...
از آغوششان از عطر تنشان از صدایشان...
پرو می شوند؟ خب بشوند
مگر خود شما با هر دوستت دارمی تا آسمان نرفته اید؟
مگر ما به اتکا همین دست ها
همین نگاه ها
همین آغوش ها
سرپا نمانده ایم؟
من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمی فهمم
من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن٬با سکوت٬با انفعال چه ارتباطی دارد؟
من بلد نیستم در سایه دوستت داشته باشم!
من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند
من میخواهم "مردم"دلش غنج برود از اینکه
بداند جایی "زنی"دوستش دارد
من میخواهم زن باشم...
بگذار همه ی دنیا بدانند مردی این حوالی دارد
دوستت دارم های مرا با خود میبرد
میخواهم عاشقی کنم مرد من!
می پیچی در من
مثال دردی که بی تاب میکند
هر لحظه وجودم را
فرو می ریزم
در هم میشکنم
و تو را چنان
در بر میگیرم
که جسم روح را
در آخرین لحظه های
احتضار
ولی تو میلغزی
از آغوش م
و من
با
خواهشی بی بدیل
به نقطه تماس
انگشتانم
با جسم تو مینگرم
که تا لحظه ای بعد
لرزان
دوری تو را
لمس خواهد کرد
حال
من مانند دیواری سخت
و یاد ِ تو پیچکی سبز
بیهوده وجودم را میگیری
و بالا می روی
شاید روزی سراسر
بپوشانیم
و من محو شوم..می پیچی در من
مثال دردی که بی تاب میکند
هر لحظه وجودم را
فرو می ریزم
در هم میشکنم
و تو را چنان
در بر میگیرم
که جسم روح را
در آخرین لحظه های
احتضار
ولی تو میلغزی
از آغوش م
و من
با
خواهشی بی بدیل
به نقطه تماس
انگشتانم
با جسم تو مینگرم
که تا لحظه ای بعد
لرزان
دوری تو را
لمس خواهد کرد
حال
من مانند دیواری سخت
و یاد ِ تو پیچکی سبز
بیهوده وجودم را میگیری
و بالا می روی
شاید روزی سراسر
بپوشانیم
و من محو شوم
..
معشوقه ی من
توکه ش.ه.و.ت هم آغ.و.ش.ی را در من به رقص می آوری
که جان در طلب بدن ع.ری.ان چنان مست و محتاج میشود
که عنان از دست داده...
و چشمانم را محرم چشمان تو میبینم که باکره ترین معنای پاکی است
آرامشی که عشق بازی با تو به این خسته روح میدهد
را هیچ پیمانه ای مرهم نیست....

خط بزن
سیاه مشق روزگار را
تقدیر ما فنا شدن نیست
کوله بار خوشبختی را
هر چقدر هم سنگین باشد
بر دوش میکشم
به راستی که در ازای لبخندت
جان بی ارزش است
مسرورم
از اینکه
حداقل با این روزگار بی رحم
در یک مورد تفاهمی عمیق دارم
آن هم
" سیاه " بودن است
گاهی باید
درنده و شد احساس را درید
گاهی باید پدری بی رحم
دلی سنگی
حیوانی انسان نما بود
باید درید تا دریده نشد
در این شهر
گاهی
قانون جنگل صدق میکند
تمام جوارحم
بی تاب
چیدن گل بوسه ای
از لبان داغ توست جانَکَم
به راستی که اولین بوسه
رباینده ای بی مثال و
اعجازی بی بدیل است
? LOVE ME
من و توِ من
و عاشقانه ای ساده
فارق از تکرار
ما مثل هیچکس
نبوده و نخواهیم بود
من و تو و عشقمان
تا همیشه تک و تکرار نشدنی خواهیم ماند
![ax_asheghane6_bekhandid_comjpg[1].jpg](http://upload7.ir/images/10099876450718893787.jpg)

سلام به دوستان من