كه دوستت دارم . . .
چه جمله ای كه مكان و زمان نمی خواهد
به هر زبان كه بگویی ... زبان نمی خواهد!
چه جمله ایست كه از تو برای اثباتش
به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد
چه جمله ایست كه وقتی شنیدم از دهنت
دلم به جز دل تو همزبان نمی خواهد
ستاره ها همه دور مدارشان باشند
تو ماه من شده ای! كهكشان نمی خواهد!
تو ماه من،پر پرواز من شدی باتو
پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد
نگاه كن! قلمم مثل چشم تو شده است
برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!
حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده
كه (دوستت دارم) داستان نمی خواهد!
كه (دوستت دارم) یعنی كه (دوستت دارم!)
كه (دوستت دارم) امتحان نمی خواهد!!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
Where do I begin
از کجا شروع کنم ؟
To tell the story of how great a love can be
برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد
The sweet love story that is older than the sea
داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است
The simple truth about the love she brings to me
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد
Where do I start
از کجا شروع کنم ؟
With her first hello
با اولین سلامش
She gave a meaning to this empty world of mine
معنای جدیدی به جهان پوچ من داد
There will never be another love , another time
که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود
She came into my life and made the living fine
او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد
... She fills my heart
او قلب مرا پر کرد ...
With very special things
او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد
With angle songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد
She fills my soul with so much love
و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد
That anywhere I go , I am never lonely with her along
برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
?! Who can be lonely
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟!
I reach for her hand It is always there
و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است
How long does it last
چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟
Can love be measured by the hours in a day ?
آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟
I have no answer now But this much I can say
آن هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...
I know I will need her till the stars all burn away
می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند
And she will be there
و او آنجاس
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
زنـدگـی لـج کـرده بـود * کـودکـانـه میگـریخت * مـن بـه دنبالش شـدم * حوصـله سر رفـت و ریخـت
دسـتهـای زنـدگــی * پـر شــد از انـبــوه غــم * مـن نـرفـتـم ســوی او * او شکسـت در پیـچ و خــم
مهــربـان شـد ایــن دلــم * سوخـت از غــمهـای او * مـن دویـدم سـوی او * دسـت مـن در دست او
زنـدگــی یــک خنـده کــرد * ســر بـه زیـر و بـا وقـار * گفـت: ای عـاشـق بـرو! * مـن نـدارم با تو کـار!
حـــرفهـــای زنـــدگـــی * گــرم بـــود و آشــنـا * گـفـت: مـن اهــل دلــم * حــل شـــدهام در صــفــا
چشـمهـای زنــدگــی* خیـره بـود در کـار عشـق * گفتـم: امـا مـن چـرا؟ * خـم شـدم از بار عـشـق!
زنــدگــی حــرفـی نـــزد * شـانــهای بـالا کـشـیـد * زیــر لـب آهـسـتـه گـفـت: * آب را دریــا چـشیــد
مــن نــشـسـتم پـیـش او * دســت مــن در مــوی او * گفتـم: امـا مـن چــرا؟ * ره نــدارم ســـوی او!
زنــدگـی جـا خـورد و گـفـت: * من پــرم از عـاشـقـی * مـن خــودم هـم مـانـدهام * در غـم دلـداگـی!
زنـــدگــی از جـــا پــریــد * دسـتهـا را در هــوا * گـفـت: مـن بـایـد بـــرم * پـس تــو هـم بـا مـن بـیـا
گفتـم: آخـر تـا کجـا؟ * گفـت: آن جـا را ببیـن * مـیرویـم تـا روشـنی * دوسـت هسـتیـم بـعـد از ایـن
دســـتهــایـم را گـرفــت * گـفــت: بـا هــم مـیرویـــم * درس اول آشـتــی * قـهـــر را رد کــردهایــم
درس دوم مـعــرفــت * یـک مــداد آمـاده کــن * تـا کــه ســرمشـقـت دهــم * بودنـت را ســاده کــن
درس بعـدی را نگفت*دست بـر چشمش گذاشت*گفت: آن کـس برده که*پا به نفـس خود گذاشت
درسهـا را یـک بـه یـک * مـیشـمـرد و مـیســرود * ضـربـههـای قلـب مـن * در صدایش خفتـه بـود
حـرفهایـش شـد تـمـام * خستـه شـد از گفتگو * لب به خاموشـی گرفت * رفـت سراغ شـستشـو
گـفـت : از عـمــق وفــا * مــن نــدارم وحـشـتی * ایـن تــویــی بـا طاقتـت * تـا هـمـیـن جــا نـشکنـی
ایـن نـگـفـتــه شیـرجـــه زد * سـطــح آب شــد دایــــره * دایـرههـا تــو بــه تــو * شـد شبـیـه خـاطـره
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود
تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم
جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم
زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود بر
سید! بچه ها آرزوی من اینست
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ دوستت دارم ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
این روزا بیشتربه گذشته فکر می کنم.به روزایی که با فامیل توی حیاط بابا حاجی جمع می شدیم.تا وقتی بچه بودیم که توی سرو کله هم می زدیم وقتی هم بزرگترشدیمو نوجون، با خاله ها ودختراشون،با زندایی ها،یه گوشه جمع می شدیم،می گفتیمو می خندیدیم.به دعواهای بی بی هم کاری نداشتیم که همش می گفت پاشید یه کاری انجام بدید.
شاید چون از همه دور شدم،حالا قدر همه رو بیشتر میدونم.
دلم برای همه تنگ شده.خیلی زیاد.آرزومه بازم یه باردیگه همه با هم جمع شیم.مثل قدیما.همه با هم. البته این دفعه اگه بتونیم جمع شیم با قدیما فرق داره.هم عروس هم داماد وهم چندتا بچه نازبه این فامیل اضافه شده.
زیبا،سوگل، لیلی،متین،سپیده،مهشید،مریم،مهسا،نگین،میترا،مهدیس،عسل وبزرگترای فامیل دوستتون دارم.برای بودن کنارتون لحظه شماری می کنم.
***************
یادش بخیربچگیا، شیطونیا، تموم پنهون کاریا
بازی گرگم به هوا، کباب کباب، تموم اسباب بازیا
لوس شدنا، خندیدنا، دوس داشتنی های راستکی
عیدی گرفتن ازهمه ، پول توجیبی، بستنیای آبکی
یادش بخیرمادربزرگ، با قصه های جورواجور
حرف زدن ازگذشته ها، اززمونای خیلی دور
یادش بخیراون زمونا خنده هامون راستکی بود
گریه هامون یه لحظه و،کینه تو هیچ دلی نبود
مرزی وحدی که نبود، پرمی زدیم توی خیال
می رسیدیم به سادگی ، به آرزوهای محال
می شد تواون روزای خوب، خدارو حس کردش ودید
می شد بدون پله رفت، ازآسمون ستاره چید
می شد تو اون عالم سبز،روپشت ابرا بشینیم
گل دادن درختا رو، توفصل سرما ببینیم
راستی عجب عالمی بود، پربودیم ازفصل بهار
دنیارو رنگی میدیدیم، قشنگ وپرنقش ونگار
دنیای خوبی بود ولی ، حیف که تموم شد و گذشت
مثل یه موج از سرمون، گذشت و دیگه بر نگشت
حالا دیگه قد کشیدیم، پرشدیم ازرنگ وریا
غرق شدیم تو عالم زرنگیا، دورنگیا
کاشکی می شد ما آدما،بچه می موندیم تا ابد
دل میدادیم به چندتا گل، یا چندتاسیب تو یه سبد
سلام به دوستان من