رباعی خیامی:
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
{خیام}
بگرفت و به قهر حلقه در گوشم کرد
گفتم صنما ز عشق تو بخروشم
لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
{عین القضات همدانی}
شعر عاشقانه:
عشق او باز آوردم به بند کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی تا پایان بری بس که پسندیده باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب زهر باید خورد و انگارید قند
سرکشی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
تو را من چشم در راهم ... (نیما یوشیج)
تو را من چشم در راهم ...
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ،
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم ، که بر جا ، دره ها چون مرده ماران خفتگان اند :
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام ،
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم ،
تو را من چشم در راهم .
غزلی زیبا از حافظ در مورد درد عاشقی:
گشته ام در جهان و آخر کار..............دلبری برگزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش..............میرود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش.....سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه میگزی که مگوی....لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش............رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
بمقامی رسیده ام که مپرس
سلام به دوستان من